صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مصیبت نامه
  3. »بخش سی و دوم
  4. »بخش 6 - الحكایة و التمثیل

بخش 6 - الحكایة و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

یک شبی محمود شاه حق شناس

اشک می افشاند بر روی ایاس

2

جامه چون از اشک خود درخون کشید

موزهٔ او عاقبت بیرون کشید

3

طشت آورد و گلاب آن نیک نام

شست اندر طشت زر پای غلام

4

گرچه بسیاری گلابش پیش بود

صد ره اشکش از گلابش بیش بود

5

چون بدامن خشک کردی پای او

تر شدی از چشم خون پالای او

6

روی آخر بر کف پایش نهاد

پس ز دست عشق در پایش فتاد

7

تا به روز از پای او سر بر نداشت

پای او از دیدهٔ تر برنداشت

8

میگریست از آتش سودای او

بوسه میزد هر نفس بر پای او

9

شمع باشه نیز خوش خوش میگریست

همچو شه جانی پر آتش میگریست

10

شاهد و شب بود و شاه و شمع بود

هرچه باید جمله آن شب جمع بود

11

وی عجب شه در چنان عیشی تمام

روی میمالید در پای غلام

12

عشق چون جائی چنین زوری کند

شیر را دندان کنان موری کند

13

گر نبودی این چنین شب هرگزت

من نخوانم جز گدائی عاجزت

14

قدر این شب عاشقان دانند و بس

ذوق سیمرغی کجا داند مگس

15

عاقبت چون گشت هشیار آن غلام

گشته بد بیهش شاه نیک نام

16

چون نگه کرد آن غلام از سوی او

دید پای خویشتن بر روی او

17

پای از روی شهنشه برنداشت

زآنکه او در خویش موئی سر نداشت

18

همچنان میبود تا شاه بلند

گشت از بیهوشی خود هوشمند

19

چون به هوش آمد شه عالی مقام

گفت چه بی حرمتیست این ای غلام

20

گفت این بی حرمتی در کل حال

هست شاه هفت کشور را کمال

21

زآنکه شاهی بندگی میبایدت

سرکشی افکندگی میبایدت

22

داشتی از پادشاهی زندگی

آمدی اندر لباس بندگی

23

از خداوندی دلت بگرفته بود

لاجرم بر بندگی آشتفه بود

24

چون همه بودی همه میخواستی

شاه بودی بندگی را خاستی

25

بنده را کردی به می بیخود تمام

تا شبی در بندگی کردی قیام

26

خیز کز تو بندگی زیبنده نیست

من بسم بنده که سلطان بنده نیست

27

بندگی چون نیست بر بالای تو

خیز با سر شو که نیست این جای تو

28

سرنشینی بس بود شه را مدام

پای بوسیدن رها کن با غلام

29

این بگفت و گفت شاها هر نفس

بر دل خود میدهی تو بوس و بس

30

چون دلت این خواست تو دانی و دل

من کیم تا در میان گردم خجل

31

بند بندم جمله در فرمان تست

بوسه بر هر جا که دادی زان تست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گفت چون یعقوب بر عزم سفر

رفت از کنعان برون پیش پسر

عطار»مصیبت نامه»بخش سی و دوم»بخش 5 - الحكایة و التمثیل

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور