صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مصیبت نامه
  3. »بخش سی و پنجم
  4. »بخش 1 - المقالة الخامسة و الثلثون

بخش 1 - المقالة الخامسة و الثلثون

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سالک آمد موج زن جان از وفا

پیش صدر و بدر عالم مصطفی

22

حال او اینجا دگرگون اوفتاد

خاک بر سر کرد و در خون اوفتاد

33

گفت ای سلطان دارالملک دین

وی رسول خاص رب العالمین

44

ای دل افروز همه دین گستران

وی سپیدار همه پیغامبران

55

ای ملک را بوده استاد ادب

وی فلک را کرده ارشاد طلب

66

ای مه و خورشید عکس روی تو

عرش و کرسی جفتهٔ در کوی تو

77

آفرینش را توئی مقصود بس

چون تو اصلی پس توئی موجود بس

88

بهترین جملهٔ وز حرمتت

بهترین امتان شد امتت

99

بهترین شهرها هم شهر تست

بهترین قرنها از بهر تست

1010

بهترین هر کتاب از حق تراست

بهترین هر زفان مطلق تراست

1111

بهترین خانها بیت اللّه است

وآن ترا هم قبله هم خلوتگه است

1212

چون بهینی در بهینی یا بهین

پیشت آمد قطرهٔ ماء مهین

1313

گرچه ننگی ام ولی زان توام

عاشق دیرینه حیران توام

1414

گرچه دارم بی عدد بی حرمتی

تو منه بیرون مرا از امتی

1515

از درت گر هیچ درماند یکی

هیچ در دیگر نماند بی شکی

1616

از درت آن را که نگشاید دری

تا ابد نگشایدش در دیگری

1717

گرچه راهت پای تا سر نور بود

لیک راهی سخت دورادور بود

1818

من بهر در میشدم در راه تو

تا رسیدم من بدین درگاه تو

1919

زان بهر در رفتم و هر گوشهٔ

تا دهندم در ره تو توشهٔ

2020

زان همه درها که آن در راه تست

تا ابد مقصود من درگاه تست

2121

چون به عون تو بدین درآمدم

وز در تو خاک بر سر آمدم

2222

گر دهی یک ذره جانم را عیان

از میان جان نهم جان بر میان

2323

چون دو عالم سایه پرورد تواند

هم زمین هم آسمان گرد تواند

2424

از در تو من کجا دیگر شوم

گر شوم بی امر تو کافر شوم

2525

چون بهشتم جز سر این کوی نیست

از چنین در ناامیدی روی نیست

2626

از هدایت کسر من پیوند کن

هدیهٔ بخش و مرا خرسند کن

2727

مصطفای مجتبی سلطان دین

چون شنود این سر ز سرگردان دین

2828

دید کان سالک تظلم مینمود

رحمتش آمد تبسم مینمود

2929

گفت تا با تو توئی ره نبودت

عقل عاشق جان آگه نبودت

3030

یکسر موی از تو تا باقی بود

کار تو مستی و مشتاقی بود

3131

لیک اگر فقر و فنا میبایدت

نیست در هست خدا میبایدت

3232

سایهٔ شو گم شده در آفتاب

هیچ شو واللّه اعلم بالصواب

3333

لیک راه تو درین منزل شدن

نیست الا در درون دل شدن

3434

گر چو مردان حال مردان بایدت

قرب وصل حال گردان بایدت

3535

اول از حس بگذر آنگه از خیال

آنگه از عقل آنگه از دل اینت حال

3636

حال حاصل در میان جان شود

در مقام جانت کار آسان شود

3737

پنج منزل درنهاد تو تراست

راستی تو بر تو است از چپ و راست

3838

اولش حس و دوم از وی خیال

پس سیم عقلست جای قیل وقال

3939

منزل چارم ازو جای دلست

پنجمین جانست راه مشکلست

4040

نفس خود را چون چنین بشناختی

جان خود در حق شناسی باختی

4141

چون تو زین هر پنج بیرون آمدی

خرقه بخش هفت گردون آمدی

4242

خویشتن بی خویشتن بینی مدام

عقل و جان بی عقل و جان بینی تمام

4343

جمله میبینی به چشم دیگری

جمله میشنوی و تو باشی کری

4444

هم سخن گوئی زفان آن تو نه

هم بمانی زنده جان آن تو نه

4545

گر بدانی کاین کدامین منبع است

قصهٔ بی یبصر و بی یسمع است

4646

چون تو باشی در تجلی گم شده

تو نباشی مردم ای مردم شده

4747

موسی آن ساعت که بیهوش اوفتاد

در نبود و بود خاموش اوفتاد

4848

در حلول اینجا مرو گر ره روی

در تجلی رو تو تا آگه روی

4949

چون بدین منزل رسیدی پاکباز

گر همه بر گویمت گردد دراز

5050

چون ره جان بی نهایت اوفتاد

شرح آن بی حد و غایت اوفتاد

5151

آنچه آنجا بینی از انواع راز

صد هزاران سال نتوان گفت باز

5252

چون تو خود اینجا رسی بینی همه

حل شود دنیائی و دینی همه

5353

پس برو اکنون و راه خویش گیر

پنج وادی در درون در پیش گیر

5454

چون شدت آیات آفاقی عیان

زود بند آیات انفس را میان

5555

داد یک یک عضو خود نیکو بده

ظلم کن بر نفس و داد او بده

5656

زانکه حق فردا ز یک یک عضو تو

باز پرسد بل ز یک یک جزو تو

5757

چون دل سالک قرین راز گشت

از پس آمد کرد خدمت بازگشت

5858

سالک آمد پیش پیر محترم

بازگفتش قصهٔ خود بیش و کم

5959

پیر گفتش مصطفی دایم بحق

در جهان مسکنت دارد سبق

6060

نقطهٔ فقر آفتاب خاص اوست

در دو کونش فخر از اخلاص اوست

6161

فقر اگر چه محض بی سرمایگی ست

باخدای خویشتن همسایگی ست

6262

این چه بی سرمایگی باشد که هست

تا ابد هر دو جهانش زیر دست

6363

چون بچیزی سر فرو نارد فقیر

پس ز بی سرمایگی نبود گزیر

6464

سر بسر هستند خلقان جهان

جملهٔ مردان حق را میهمان

6565

هرچه از گردون گردان میرسد

از برای جان مردان میرسد

6666

خلق عالم را برای اهل راز

خوان کشیدستند شرق و غرب باز

6767

وی عجب ایشان برای گردهٔ

روز و شب از نفس خود آزردهٔ

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

مصطفی چون آمد از معراج در

وام میخواست از جهودی جومگر

عطار»مصیبت نامه»بخش سی و پنجم»بخش 2 - الحكایة و التمثیل

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور