صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مصیبت نامه
  3. »بخش بیستم
  4. »بخش 1 - المقالة العشرون

بخش 1 - المقالة العشرون

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

سالک آمد پیش دریای پر آب

گفت ای از شور او مست و خراب

2

موج عشقت میکند زیر و زبر

شور و شوقت میکند شیرین و تر

3

تشنهٔ سیراب از خویش آمده

تو مزاجی خشک لب پیش آمده

4

این همه خوردی دگر میبایدت

حوصله داری اگر میبایدت

5

در سراندازی سرافرازی تراست

سرفرازی کن که جان بازی تراست

6

گر کبودی صوفی کار آمدی

عاشقی الحق گهردار آمدی

7

گر نبودی شور در تو ای دریغ

در کبودی گوهری بودی چو تیغ

8

صوفی پیروزه پوش گوهری

جوش میزن چون بجوشی خوش دری

9

خویش را در شور مست آوردهٔ

وآنچه میجوئی بدست آوردهٔ

10

چشم من بنگر چو ابر خون فشان

ذرهٔ از بی نشانم ده نشان

11

تو محیطی درمیان داری مدام

هین مرا این ده گر آن داری مدام

12

هم گهر هم آب داری همچو تیغ

آب از تشنه چرا داری دریغ

13

زین سخن افتاد در دریا خروش

آب او چون آتشی آمد بجوش

14

گفت آخر من کیم سرگشتهٔ

خشک لب تر دامنی آغشتهٔ

15

ای عجب در تشنگی آغشته ام

وز خجالت در عرق گم گشته ام

16

بر جگر آبم نماند از دلنواز

همچو ماهی مانده ام در خشک باز

17

تو نمیدانی که با این کار و بار

ماهیان بر من همی گریند زار

18

هر زمانی جوش دیگر میزنم

کف درین اندوه بر سر میزنم

19

مانده ام شوریده در سودای او

قطرهٔ میجویم از دریای او

20

جان به لب میآید از قالب مرا

تا که او آبی زند بر لب مرا

21

چون ندارد تشنگی من سری

چون نشانم تشنگی دیگری

22

از چو من تشنه چه میباید ترا

رو که از من آب نگشاید ترا

23

سالک آمد پیش پیر رهروان

درس حال خویش برخواندش روان

24

پیر گفتش بحر صاحب مشغله

هست سر تا بن مثال حوصله

25

نوش کرده آب چندان وز طلب

مانده شوق قطرهٔ آن خشک لب

26

هر کرا سیرابئی ناید تمام

چاره نیست از تشنگی بر دوام

27

تشنگی جان و دل میبایدت

لیک هر دو معتدل میبایدت

28

زآنکه گر ناقص و گر افزون شود

از کمال خویشتن بیرون شود

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

این سخن نقل است زاسکندر که گفت

هرچه گیری معتدل باید گرفت

عطار»مصیبت نامه»بخش بیستم»بخش 2 - الحكایة و التمثیل

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور