صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مصیبت نامه
  3. »آغاز کتاب
  4. »بخش 3 - الحكایة و التمثیل

بخش 3 - الحكایة و التمثیل

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون همی شد غرقه فرعون آن زمان

از لژن پر کرد جبریلش دهان

22

نیمهٔ قول شهادت گفته بود

در دگر نیمه ز عالم رفته بود

33

از کرم گفتی که ای روح الامین

گر تمام این قول گفتی آن لعین

44

چارصد سالش گناه کافری

کردمی محو از کمال قادری

55

خالقا گر ز اهل عادت بوده ام

باری آخر در شهادت بوده ام

66

پس مرا فرعون نفسی هست نیز

کو ندارد جز شهادت هیچ چیز

77

پیش از مرگ این شهادت گفته است

برشهادت خاستست و خفته است

88

محو گردان کبر و فرعونی او

باز خر جان را ز صد لونی او

99

جان چو صید تست در شستش مده

زیر دست تست از دستش مده

1010

چون به کیلان ازل پیش ازگناه

از گناه آمد گلیم دل سیاه

1111

من بدست خود سپیدش چون کنم

وز در تو ناامیدش چون کنم

1212

تو توانی کرد موئی را چو قیر

نه ببوی علتی همرنگ شیر

1313

گر سیاه آمد مرا رنگ گلیم

تو سپیدش کن چو مویم ای کریم

1414

از در خویشم مگردان ناامید

از سر لطفی سیاهی کن سپید

1515

در ره بیم و امید افتاده ام

در سیاه و در سپید افتاده ام

1616

هر نفس جرمیم درهم میرسد

وز تو انعامی دمادم میرسد

1717

هم در این عالم نکو میداریم

هم در آن عالم فرو نگذاریم

1818

گر کنندم ذره ذره عالمی

کی شوم غایب ز درگاهت دمی

1919

تا زفان ازگرمی گفتم بسوخت

گفت چون آتش جهان بر من فروخت

2020

یارب از دست زفانم باز خر

دست برنه وز جهانم باز خر

2121

مستم و بیهوش هشیاریم ده

خفته ام بی خویش بیداریم ده

2222

چون در آوردی بآسایش رسان

چون ببخشیدی ببخشایش رسان

2323

نفس اگر آلود در آرایشم

تو بقدست پاک کن ز آلایشم

2424

گر ز بی آبی شدم آتش فروز

چون زجودت تشنه ام جانم مسوز

2525

ور ز نادانی ببودم تیره هوش

تو ز فضلت با من نادان مکوش

2626

ور بدست خود دریدم پرده باز

تو ز سترت پرده کن بر من فراز

2727

ور بباد جهل دادم روزگار

تو زعفوت در پذیر و درگذار

2828

ور شکستم شیشه چون طفلی اسیر

تو زلطفت برچو من طفلی مگیر

2929

چون شکستم شیشه و روغن بریخت

از تو جز در تو نمیدانم گریخت

3030

پای تا سر زاریم چه رگ چه پوست

همچو چنگی زانکه میداری تودوست

3131

گر کنی در پای قهرت مضطرم

صد نثار لطف ریزی بر سرم

3232

ور بتیغ عدل مجروحم کنی

فضل خود را مرهم روحم کنی

3333

ور شکافی ز انتقامم سینه باز

صد در مهرم کنی زان کینه باز

3434

خوف اگر یک عقبه بنمائی مرا

از رجا صد عقده بگشائی مرا

3535

گرچه بنمائیم بخل و خشم من

جودت آری و رضادر چشم من

3636

از عذاب خویش اگر بیمم دهی

درس زاری زود تعلیمم دهی

3737

ور رهی تاریک پیش آری مرا

صد چراغ از لطف خویش آری مرا

3838

گر تو سر در بحر پرشورم دهی

آشنا آموزی و زورم دهی

3939

در کشی با صد جهان جرمم ز راه

تا دهم از ننگ خود باتو پناه

4040

گرچه جنبش از من آرام از تو است

گر ز من گامی است صد گام از تو است

4141

گرچه هست از بخششت آسایشی

هیچ بخشش نیست چون بخشایشی

4242

ای وفا بر تو جفا بر من مگیر

وی عطا بر تو خطا بر من مگیر

4343

گر نخواهد خواست عذرم هیچکس

عذر خواه جرم من عفو تو بس

4444

بود عین عفو تو عاصی طلب

عرصهٔ عصیان گرفتم زین سبب

4545

چون بستاریت دیدم کارساز

هم بدست خود دریدم پرده باز

4646

رحمتت را تشنه دیدم آب خواه

آب روی خویش بردم از گناه

4747

چون ترا محیی مطلق دیده ام

خویشتن کشتن محقق دیده ام

4848

چشم بر صد بحر حب افکنده ام

لاجرم خود را جنب افکنده ام

4949

تو معزی و دلیل آورده ام

خویش را پیشت ذلیل آورده ام

5050

گشتم از دریای فضلت باخبر

آمدم دستی تهی تشنه جگر

5151

دیده ام آب حیاتت عالمی

می بمیرم ز آرزوی شبنمی

5252

میکنم طوفان جود تو طلب

میرسم از خشک سالی خشک لب

5353

از کمان حکم و تقدیری که رفت

جان هدف سازم بهر تیری که رفت

5454

من بیک تیر آیم از صد جان برون

گر بدست خود کنی پیکان برون

5555

چون همه دانی چه میگویم ترا

چون تو درجانی چه میجویم ترا

5656

زآنچه گفتم چون شدم بیخویش از آن

هرچه گویم بیش از آنی بیش از آن

5757

خالقا آن دم که دم ماند دوام

همدمی میباید از لطف توام

5858

چون درآید وقت آن وقت ای کریم

تو مرا قوت ده آن وقت ای عظیم

5959

تادر آن وقت از جهان جانستان

خویشتن را میفشانم جاودان

6060

گردرآید یک نسیم از سوی تو

پای کوبان جان دهم درکوی تو

6161

یک دمم باتو در آن دم می تمام

ای همه توآن دمم ده والسلام

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آن مریدی پیش شیخ نامدار

نام حق میگفت بیرون از شمار

عطار»مصیبت نامه»آغاز کتاب»بخش 2 - الحكایة و التمثیل

اگلی نظم

آنچه فرض دین نسل آدمست

نعت صدر وبدر هر دو عالمست

عطار»مصیبت نامه»آغاز کتاب»بخش 4 - فی نعت الرسول صلی اللّه علیه و سلم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور