صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهر
  3. »بخش 1 - بسم الله الرحمن الرحیم

بخش 1 - بسم الله الرحمن الرحیم

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

گهنکارم ز فعل خود گنه کار

خداوندا توئی دانای اسرار

22

گنهکارم که فرمانت نبردم

ولیکن بادهٔ لطفت بخوردم

33

بکردی توبهٔ همچون نصوحا

بدادند جام معنیت مصفّا

44

تو گشتی پاک و معصوم و مطهر

گرفتی دامن اولاد حیدر

55

از آنکه شربت ایشان چشیدی

دوعالم پیش خود چون بیضه دیدی

66

ز مشرق تا بمغرب کو جوانی

که گوید همچو مظهر داستانی

77

اگر یک قطره از جامش کنی نوش

کنی تو هستی خود را فراموش

88

شوی واصل بدریای یقینی

اناالحق گوئی و منصور بینی

99

اگر از جام او نوشی تو باده

نگردی تو بگرد شیخ لاده

1010

اگر از جام او داری تو نامی

بکن عطّار مسکین را سلامی

1111

اگر از جام او داری تو شوقی

تو داری در معانیهاش ذوقی

1212

اگر از جام او خوردی پیاله

نمی‌خواهی ز اعظم یک نواله

1313

اگر از جام او داری تو لذّت

نه‌ای با شافعی محتاج صحبت

1414

اگر از جام او گردی تو سالک

ترا کاری نباشد خود به مالک

1515

اگر از جام او گردی مکمّل

تو گردی فارغ ز گفتار حنبل

1616

اگر از جام او نوشی بعالم

ببینی جملگی اسرار آدم

1717

اگر از جام او نوشی بتحقیق

شود گفتار ما آن جات صدیق

1818

ز مشرق تا بمغرب نام دارم

ز فضل او هزاران جام دارم

1919

اگر از جام او نوشی بمعنی

نهند بر فرق تو صد تاج تقوی

2020

اگر از جام او نوشی به اسرار

ببینی نور او در عین دیدار

2121

اگر از جام او نوشی دمادم

تو را باشد سلیمانی و خاتم

2222

اگر از جام او نوشی چو احمد

شریعت را بدانی همچو ابجد

2323

اگر از جام او نوشی چو حیدر

دو عالم بیشکت گردد مسخّر

2424

اگر از جام او نوشی حسن وار

خدا یار تو باشد در همه کار

2525

اگر نوشی تو از جام حسینی

بظاهر هم بباطن نور عینی

2626

اگر تو جام او نوشی چو سجّاد

تو باشی جان و روح جمله عبّاد

2727

اگر تو جام او نوشی چو باقر

شود بر تو همه اسرار ظاهر

2828

اگر تو جام او نوشی چو صادق

تو باشی بر تمام علم حاذق

2929

اگر تو جام او نوشی چو کاظم

بمانی از بلای نفس سالم

3030

اگر تو جام او نوشی رضا گوی

درا در دین و دنیا پیشوا گوی

3131

اگر تو جام او نوشی تقی وار

شوی از خواب غفلت زود بیدار

3232

اگر از جام او نوشی نقی بین

مبین خود دشمنان آل یاسین

3333

اگر تو جام او نوشی چو عسکر

تو را قطره نماید حوض کوثر

3434

اگر تو جام او نوشی چو مهدی

تو باشی در زمان خویش هادی

3535

اگر تو جام او نوشی امینی

ظهور اولین و آخرینی

3636

اگر تو جام او نوشی چو منصور

اناالحق گوئی و باشی همه نور

3737

اگر تو جام او نوشی چو سلمان

محقّق گردی اندر عین عرفان

3838

اگر تو جام او نوشی چوبوذر

ترا باشد مقام قرب قنبر

3939

اگر تو جام او نوشی چو اشتر

شود شمشیر تو مانند آذر

4040

اگر تو جام او نوشی چو مختار

چو ابراهیم اشتر باش سردار

4141

اگر تو جام او نوشی چو حارث

شوی شمشیر بابش را تو وارث

4242

اگر تو جام او نوشی چو عمّار

مسیّب بینی اندر عین این کار

4343

اگر تو جام او نوشی چو مسلم

چو ز مجی از بلا باشی تو سالم

4444

اگر تو جام او نوشی بایّام

ببینی بایزیدش را به بسطام

4545

اگر تو جام او نوشی به آبی

تمامی علمها را خود جوابی

4646

اگر تو جام او نوشی شوی مست

بگوئی عشق خوددر پیش ما هست

4747

نبی این باده خورد و نعره‌ها زد

هزاران آتش اندر جان ما زد

4848

نبی این باده خورد و حال ما گفت

طریق عاشقان را بر ملا گفت

4949

نبی این باده خورد و گفت ای جان

چرا غافل شدی از شاه مردان

5050

نبی این باده خورد و گفت اوداد

زسر بگذشتم و از پای آزاد

5151

نبی این باده خورد و شادمان شد

به پیش عارفان اسرار خوان شد

5252

نبی این باده خورد و بیخودی کرد

دلم را پر ز نور سرمدی کرد

5353

نبی این باده خورد و گشت عاشق

ز دُرد باده‌اش منصور عاشق

5454

نبی این باده خورد و گفت والله

توئی در جان و دل بیدارو آگاه

5555

نبی این باده خورد و جان فدا کرد

به اسرار خدایم آشنا کرد

5656

نبی این باده خورد و گفت عطّار

توی اندر میان عاشقان یار

5757

نبی این باده خورد و گفت مظهر

درون سالکان را کرد انور

5858

نبی این باده خورد و رفت در راه

همی نالید و میگفت ای تو آگاه

5959

نبی این باده خورد و دستها زد

سماع گرم را او با صفا زد

6060

نبی این باده خورد و از چه درآمد

خروش و غلغل آن شه برآمد

6161

همه گویند عشق این تخم کشته است

که حق او را بدست خودسرشته است

6262

ز اسرارش همه دلها شود شاد

که داده خرمن هستی خود باد

6363

ز اسرارش جهان آباد گردد

دل عشّاق دانا شاد گردد

6464

ز اسرارش منوّر جان عاشق

که انور گشته زآن ایمان عاشق

6565

ز اسرار تو مظهر گشته عارف

ازو آواز میآید که هاتف

6666

تو هاتف را ندانی کو بغیب است

سر خود در گریبان کش که جیب است

6767

ز جیب او همه اسرار دیدم

همه مُلک ومَلک عطّار دیدم

6868

ز اسرارش همه دیدار دیدم

خدا را پیش آن دلدار دیدم

6969

محمّد هست دلدار الهی

گواه پاکی او ماه و ماهی

7070

شریعت با طریقت حقّ او دان

ظهور اوست اندر ذات ایشان

7171

شریعت خانهٔ امن و امانست

طریقت راه قرب راستانست

7272

حقیقت اصل وصل آن امین شد

چو نوری سوی ربّ العالمین شد

7373

از آن می خورد هر کو مست حق شد

وجودش پاک و صافی چون ورق شد

7474

از آن می هر که خورد او بی هوس شد

فغان و نالهٔ او چون جرس شد

7575

وجود من پر از نور ولی جو

همی خواهم که گویم با تو نیکو

7676

ولی ازدست این مشتی منافق

نمی گویم من این اسرار لایق

7777

وگر گویند عطّار است رافض

هر آن کو این بگوید هست حایض

7878

به پیشم کمتر از حیض زنان است

هر آن کس کو ورا خود این گمانست

7979

دو و پانصد کتاب اولیا را

دوباره خوانده‌ام هم انبیا را

8080

دگر با اولیا بسیار بودم

حدیث اولیا چون جان شنودم

8181

دگر احمد بحیدر راز گویم

ز اهل فضل کی اسرار جویم

8282

مرا یاریست اندر پرده پنهان

کسی گوید که رو تو راز خود دان

8383

دگر می‌گویدم آن یار برگو

باو کن ختم معنی این زمان تو

8484

نبی اسرار و عرفان مرتضی شد

همی درجان منصور او خدا شد

8585

همو معنیّ و آیات کلام است

ز غزّت بر محمّد او پیام است

8686

امین کبریا چون جبرئیلست

بخلق و لطف و عصمت چون خلیل است

8787

خدا او را ولیّ الله خوانده

برفعت مصطفایش شاه خوانده

8888

بهر قرنی برون آید به لونی

ازو آباد میدان این دو کونی

8989

محمّد با علی از نور ذاتند

درون جان عاشق خود حیاتند

9090

خدا نور است و او نور خدای است

به شرعم این معانی مقتدایست

9191

محمد از وجود خویش برخاست

تمام نور خود با نورش آراست

9292

چو قطره سوی بحر آمد نکو شد

اناالحق گوی در معنی هم او شد

9393

چه می‌گوئی تو ای فاضل بیا گو

برو انسان کامل را دعاگو

9494

ز انسان نور تابد در معانی

تو از انسان کامل وا نمانی

9595

حقیقت را درون جان ما بین

شریعت آستان آن سرا بین

9696

دو عالم پیش من خود یک نگین است

به تحقیق و یقین دانم چنین است

9797

من این دعوی ز اصل کار دارم

جهان را اندرو مردار دارم

9898

من این دعوی بمعنی باز گویم

به پیش شاه خود این راز گویم

9999

من این دعوی به دانا کی توانم

از آنکو گفت باشد در زبانم

100100

مرا دعوی به غیری باشد ای یار

که او دو بین شده در عین پندار

101101

مرا دعوی مُسلّم گشت در دین

که شرعم از محمّد هست تلقین

102102

مرا دعوی رسد در کلّ آفاق

که هستم در معانیهای او طاق

103103

مرا دعوی رسد کز وی بگویم

نشان پای او را من بجویم

104104

بعمر خویش مدح کس نگفتم

دُری از بهر دنیا من نسفتم

105105

مرا گنج معانی شد مُسخّر

بیمن همّت اولاد حیدر

106106

مرا گنج معانی همنشین است

ترا استاد شیطان لعین است

107107

مرا گنج معانی راهبر شد

ترا از این معانی گوش کر شد

108108

مرا گنج معانی در درونست

به پیشم دین بی‌دینان زبونست

109109

مرا گنج معانی بیشمار است

حضور ذوق من دیدار یار است

110110

مرا گنج معانی هست در دل

کتبهایم شده فضل فضایم

111111

مرا گنج معانی بی زوال است

تو را سرّ معانی قیل و قال است

112112

مرا گنج معانی در قطار است

که اشترهای مستم بی مهار است

113113

مرا گنج معانی در ظهور است

از آن این مظهر من گنج نور است

114114

مرا گنج معانی بی کلید است

مگو کین از جنید و بایزید است

115115

مرا گنج معانی رهنمایست

امیرالمؤمنینم پیشوای است

116116

مرا گنج معانی در ضمیر است

ز اسرارم خوارج در زحیر است

117117

مرا گنج معانی بس کبیر است

امیرالمؤمنینم دستگیر است

118118

مرا گنج معانی خود زعشق است

نه جانم کوفه و مصر و دمشق است

119119

مرا گنج معانی گفت برخیز

برو از جمع بی‌دینان بپرهیز

120120

مرا گنج معانی مرتضایست

که او خود تاج و عین اولیایست

121121

مرا گنج معانی در کتاب است

که نام یار من دروی خطاب است

122122

مرا گنج معانی آن امام است

که او را جبرئیل از جان غلام است

123123

مرا گنج معانی آن امیر است

که او جبّار اکبر را وزیر است

124124

مرا گنج معانی جعفر آمد

که او باب علی را چون درآمد

125125

مرا گنج معانی شاه داده است

چنانکه قبرش را ماه داده است

126126

مرا گنج معانی جفر شاه است

که هر دو کون پیشش چون گیاه است

127127

مرا گنج معانی نهج او شد

از آن گفتار من در دین نکوشد

128128

مرا گنج معانی او بداده

منم خاک ره آن شاهزاده

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

شه من در خراسان چون دفین شد

همه ملک خراسان را نگین شد

عطار»مظهر»بخش 2 - در نعت سلطان سریر ارتضا علی بن موسی الرضا علیه السلام و کسب فیوضات از آستان آن حضرت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور