صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهر
  3. »بخش 3 - در اشاره به کتب و تألیفات خود فرماید

بخش 3 - در اشاره به کتب و تألیفات خود فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

به اوّل سه کتب تقریر کردم

به آخر یک از آن تحریر کردم

22

جواهر نامه با مختار نامه

بشرح القلب من رهبر بخانه

33

ترا معراج نامه پیش حق خواند

جواهر نامه‌ات خود این سبق خواند

44

ترا مختار نامه چون بهشت است

بشرح القلب معنا چون کنشت است

55

ز بعد این کتب خوان سه کتب را

که تا گردد وجودت خود مصفّا

66

بوصلت نامه دان وصل معانی

ز بلبل نامهٔ ما وا نمانی

77

زهیلاجم جهان در لرزش آمد

فلک از قدرتش در گردش آمد

88

کتب بسیار دارم گر بخوانی

ازو دنیا و عقبی را بدانی

99

ازو ناجی شوی و سالک آیی

براه دیگران خودهالک آیی

1010

بدان کین مظهرم جان کتبها است

درو اسرار دین حق هویداست

1111

بیا در جان من مقصود جان بین

بعین عین خود عین العیان بین

1212

بیا بین آنچه مقصود اله است

که او ملک وملایک را پناه است

1313

بیا بین نور حق رادر معانی

که نور اوست نور جاودانی

1414

بیا بین نور او را در وجودت

بشکرانه بکن او را سجودت

1515

چو آدم نور حق را پیش خود دید

ورا بود آن چنان روزی دو صد عید

1616

به عدل او را اشارت خود همو کرد

که ای باب همه مردان توئی فرد

1717

بکن عدل ارز ما خواهی دگر بار

وگرنه پیش ما نبود ترا بار

1818

بکن عدل ار محبّ مصطفائی

غلام و چاکر آل عبائی

1919

بکن عدل ارز حکمت با نصیبی

که علم و عدل باشد خود حسیبی

2020

بکن عدل و امین شو در جهان تو

که تا باشی سعادت جاودان تو

2121

بکن عدل و کرم با خلق آفاق

که تا باشی میان صالحان طاق

2222

بکن عدل و کرم گر میتوانی

که این ماند بدنیا جاودانی

2323

بکن عدل و کرم ای نقد آدم

که تا باشی میان حاتمان یم

2424

بکن عدل و کرم تا نام یابی

میان عاشقان آرام یابی

2525

بکن عدل و کرم گر تاج خواهی

ز شاهان جهان اخراج خواهی

2626

بکن عدل و کرم در ملک دنیا

که تا باشد ترا عقبی مهیا

2727

بکن عدل و کرم تا راه یابی

بزیر جبّه‌ات صد ماه یابی

2828

بکن عدل و کرم تا جان دهندت

بوقت مرگ خود ایمان دهندت

2929

بکن عدل و کرم ای فخر ایّام

اگر داری تو بر این قصر ما کام

3030

بکن عدل وکرم گر ملک خواهی

که این باشد نشان پادشاهی

3131

بکن عدل و کرم گر میتوانی

کتاب ظلم را دیگر نخوانی

3232

بکن عدل و کرم کین فخر دین است

نشان اولیآء ملک دین است

3333

بکن عدل و کرم تا شاد گردی

ز دوزخ بیشکی آزاد گردی

3434

بکن عدل و کرم تا زنده باشی

میان اولیآ فرخنده باشی

3535

بکن عدل و کرم ای جان درویش

که خورشید است قرص خوان درویش

3636

بکن عدل و کرم ورنه زبون شو

درون دوزخ تابان نگون شو

3737

بکن عدل و کرم ورنه خرابی

درون آتش سوزان کبابی

3838

بکن عدل و کرم ورنه بمردی

ز دنیا حسرت واندوه بردی

3939

بکن عدل و کرم ورنه اسیری

بغلّ و بند در زندان بمیری

4040

بکن عدل و کرم ورنه فتادی

تو برخود این در محنت گشادی

4141

بتو هرچند گویم از معانی

تو این را بشنوی افسانه خوانی

4242

معانیهای عالم جمع کردم

ز دستش بادهٔ عرفان بخوردم

4343

شدم مست و ببحرش راه بردم

ز جسم هستی خود جمله مردم

4444

ز علم دوست گشتم حیّ موجود

هم او بوده مرا از علم مقصود

4545

ز بحر علم دُر آرم بخروار

کنم در راه جانان جمله ایثار

4646

ز بحر علم دارم صد کتب من

در آن بنهاده‌ام اسرار لب من

4747

ز بحر علم دارم جامه‌ها پر

برو بستان تو از الفاظ من در

4848

تو آن در را نگهدار و رهی شو

بکوی راستان همچون شهی شو

4949

ز بحر علم دارد جان من جوش

ولی علم صور کردم فراموش

5050

ز علم انبیا خواندم سبقها

ز شرح اولیا دارم ورقها

5151

کتابی را که از ایمان نویسم

ز علم معنی قرآن نویسم

5252

کتابی را که با جانان قرین است

ز گفتار نبی المرسلین است

5353

کتابی را که من از آن نویسم

بود بحر و دگر را چون نویسم

5454

کمال علم او دانستن جان

ولی در ذات انسانست پنهان

5555

چو انسان نیستی علمت نباشد

میان مردمان حلمت نباشد

5656

چو آن سان نیستی تو سر ندانی

توسرّ خویش را از برندانی

5757

هر آنکس را که دنیا خویش باشد

ورا زقوّم دوزخ پیش باشد

5858

هر آنکس را که دنیا همنشین است

ورا شیطان ملعون در کمین است

5959

هر آنکس را که دنیا یار دانست

ز خود عقبی همه بیزار دانست

6060

هر آنکس را که دنیا رهنمونست

بتحقیق و یقین خود بس زبونست

6161

هر آنکس را که دنیا برده از راه

نباشد از خدای خویش آگاه

6262

هر آنکس کو زدنیا کام ور شد

به آخر او ز دین حق بدر شد

6363

هر آنکس کو ز دنیا شاد کام است

مقام آخرت بروی حرام است

6464

هر آنکس را که دنیا برقع افکند

ورا کرد او بزیر پرده در بند

6565

هر آنکس را که دنیا خود مقامست

ورا در عالم قدسی نه کام است

6666

هر آنکس را که دنیا برگزیده است

فلک را زیر گردش خود خمیده است

6767

هر آنکس را که دنیا برکشیده است

فلک او را بزیر پنجه دیده است

6868

هر آنکس را که دنیا پیشوا شد

محمّد با علی از وی جدا شد

6969

هر آنکس را که دنیا دام باشد

شیاطین جملگی بر بام باشد

7070

هر آنکس را که دنیا ذکر باشد

ز ذکر جنّتش کی فکر باشد

7171

هر آنکس را که دنیا درنگین است

ورا صد دشمن بد در کمین است

7272

هر آنکس را که دنیا چون شکر شد

ورا تیغ چو زهرش در جگر شد

7373

هر آنکس را که دنیا خود حیاتست

به آخر اصل حال او ممات است

7474

هر آنکس را که دنیا آرزو شد

سیه رو گشت و حال او چو مو شد

7575

هر آنکس را که دنیا شد زبون شد

چو عیسی بر فلک بر گو که چون شد

7676

برو تو حبّ دنیا را چو مردان

برون کن از دل و خود را مرنجان

7777

برو تو حبّ دنیا بی ثمر دان

تو اصل دانش و دین چون قمر دان

7878

برو با یار گو اسرار رازم

برویش باب معنی کن تو بازم

7979

هر آنکو دین ندارد مرد ما نیست

میان عاشقان و با صفا نیست

8080

برو ای یار دینم را وطن کن

پس آنکه با کتبهایم سخن کن

8181

برو ای یار با عطّار بنشین

که تا یابی بوقت مرگ تلقین

8282

چو تلقین یافتی اندر بهشتی

وگرنه دین و ایمانت بهشتی

8383

ترا عطّار از اسرارگوید

نه با نفس و هوایت یار گوید

8484

ترا ازمعنی قرآن دهد پند

برو خود را بقرآن کن تو پیوند

8585

که تا محکم شود ایمان و دینت

شود جمله نهانیها یقینت

8686

تو دانستی یقین تو یار ما باش

درون جبّهٔ اسرار ما باش

8787

برو با اهل معنی خلوتی کن

ز جام اهل معنی شربتی کن

8888

برو ای یار پیش یار درویش

که او باشد ترا پیوند و هم خویش

8989

برو ای یار سالک را دعا کن

تو این دنیای دون را خود رها کن

9090

برو ای یار خاک آن قدم شو

پس آنگه سرفراز و محترم شو

9191

برو ای یار با او همنشین باش

بجور بردباری چون زمین باش

9292

برو ای یار با او همقرین شو

پس آنگه باملایک همنشین شو

9393

اگر تا نی بیائی اندرین راه

ترا مظهر کند از حال آگاه

9494

اگر در منزل او راه یابی

بهر دو کون بیشک جاه یابی

9595

اگر دانا دهد جاهت به شاهی

بگیری این فلک با ماه و ماهی

9696

اگر دانا ترا افکند از پای

سرت رفت و نیابی هیچ جا جای

9797

برو تو دانش دانا ز بر کن

ز دانشهای نادان تو حذر کن

9898

ز دانشهای نادان در چه افتی

چو خوک تیر خورده در ره افتی

9999

ز دانشهای نادان کرده ره گم

نخوردی یک دمی از آب زمزم

100100

ترا چون آب زمزم نیست در جان

وصال کعبه کی یابی چو مردان

101101

ز کعبه یافتم مقصود کعبه

از آنم مشتری گشته چو زهره

102102

مرا با شاه کعبه حالها شد

که نی از درد من در ناله‌ها شد

103103

زهر جا نعره‌ها آمد زصخره

که رو چون بیت مقدس گیر بهره

104104

در آن بهره تو مقصودی طلب کن

ز مقصودم تو محبوبی طلب کن

105105

در آن مطلوب محبوبم هویداست

ز سر تا پای او انوار پیداست

106106

مرا با اوست بیعت در معانی

تو این اسرار معنی را چه دانی

107107

مرا با اوست این دنیا و دینم

ظهور او شده عین الیقینم

108108

مرا از اوست این جانی که بینی

ترا کفر است با او همنشینی

109109

اگر شخصی بگوید دین من اوست

به خونش میدهی فتوی که نیکوست

110110

ترا از بهر کشتن نافریدند

ز بهر وصل کردن آفریدند

111111

تو بشناس آنکه او باب الجنانست

بشهرستان احمد چون جنان است

112112

تو بشناس آنکه او ما را یقین گفت

یقین از گفت شاه المرسلین گفت

113113

تو بشناس آنکه او سرّ معالیست

درون نی ز غیر او چه خالیست

114114

که بود آنکه محمّد گفت جانش

بحال نزع بوسید اودهانش

115115

به آن بوسه به او اسرارها گفت

دگر او را سر و سردارها گفت

116116

هم او سردار باشد اولیآ را

هم او دیدار باشد انبیآ را

117117

اگر خواهی بدانی پیشوایت

بگویم تا بدانی مقتدایت

118118

امیرالمؤمنین حیدر ولیّم

محمّد فخر آدم شد نبیّم

119119

امیرالمؤمنین اسم وی آمد

ز بهر دیگران این خود کی آمد

120120

امیرالمؤمنین باشد امامم

که مهر اوست وابسته بجانم

121121

امیرالمؤمنین نور خدایست

دگر او نطق و نفس مصطفایست

122122

امیرالمؤمنین روح روانم

بمعنی نطق گشته در زبانم

123123

امیرالمؤمنین میدان که شاه است

مرا در کلّ آفتها پناه است

124124

امیرالمؤمنین درویش آمد

درین عالم ز جمله پیش آمد

125125

امیرالمؤمنین دانای سرها

امیرالمؤمنین از جان هویدا

126126

امیرالمؤمنین شد اسم اعظم

امیرالمؤمنین باشد مکرّم

127127

امیرالمؤمنین در هر زمانی

امیرالمؤمنین در هر مکانی

128128

امیرالمؤمنین شاه ولایت

امیرالمؤمنین جاه ولایت

129129

امیرالمؤمنین راه و طریقست

امیرالمؤمنین بحر عمیقست

130130

امیرالمؤمنین شمشیر برّان

امیرالمؤمنین خود شیر غرّان

131131

امیرالمؤمنین چون ماه تابان

امیرالمؤمنین آن اصل قرآن

132132

امیرالمؤمنین قهّار آمد

امیرالمؤمنین جبّار آمد

133133

امیرالمؤمنین در حکم محکم

امیرالمؤمنین با روح همدم

134134

امیرالمؤمنین را تو چه دانی

که بغضش رامیان جان نشانی

135135

ز بغضش راه دوزخ پیش گیری

ز حبّش درولای او نمیری

136136

ترا گر دین و ایمان پابجای است

ترا حبّش ز حق در دین عطایست

137137

در این عالم بسی من راه دیدم

همه این راه را در چاه دیدم

138138

بغیر راه او کآن راه حق است

دگرها جمله مکروهات فسق است

139139

تو اندر وقف راهی ساختستی

که ازدرس معانی باز رستی

140140

برو در مدرسه تو علم حق خوان

مده تغییر در معنیّ قرآن

141141

بقرآن وقف ترکان کی حلالست

ترا این خدمت و منصب وبالست

142142

به پیشم حیلهٔ شرعی میاور

به پیش من نباشد حیله باور

143143

ترا از بهر دانش آوریدند

ز بهر بینشت خود پروریدند

144144

ترا انسان کامل نام کردند

میان سالکانت جام کردند

145145

پس آنگه ریختند در وی شرابی

که انسان و ملک خوردند آبی

146146

همه از جرعه‌اش مدهوش و مستند

همه از جوی بیراهی بجستند

147147

همه هستند و سر مستند و هشیار

در این دنیای دون و دون گرفتار

148148

برون آ از گرفتاری این چرخ

که تا گردی چو معروفی در آن کرخ

149149

ز کرخ دل برون آی و تو جان بین

تو معروف حقیقی بیگمان بین

150150

مرا خود آرزوی لامکانست

که آنجا سرّ ما اوحی عیانست

151151

جهان خود پر ز انوار تجلّی است

ولیکن دیدهٔ تو مثل اعمی است

152152

ترا انوار جانان نیست روشن

از آن افتادی اندر چاه بیژن

153153

چو افتادی بدان چه کی برآئی

درون آتش هجران درآئی

154154

برون آ خانه را روشن کن از نور

رفیقی اندرو بنشان به از حور

155155

که تا از راه بد آرد براهت

بمعنی باشد او پشت و پناهت

156156

ترا باشد رفیق نیک ایمان

به این عالم تو باشی چون سلیمان

157157

بیا تا ما و تو اسرار گوئیم

میان خانه و بازار گوئیم

158158

به اسرارت نمایم راه توفیق

بکن این قول حقانی تو تصدیق

159159

اگر این قول را خوانی به تکرار

به او واصل شوی درعین دیدار

160160

بیا و علم حقانی ز بر کن

تو انسان را ز علم حق خبر کن

161161

برو تو علم عاشق گیر در دین

که تا گردی چو منصور خدابین

162162

برو تو واقف اسرار من باش

درون کلبهٔ عطّار من باش

163163

که تا بینی که سرمستان کیانند

میان دیدهٔ بینا عیانند

164164

هرآنکس کو از این جرعه چشیده است

دو عالم را مثال ذرّه دیده است

165165

ملایک با همه انسان عالم

طفیل مصطفی اند بلکه آدم

166166

محمّد هست محبوب خداوند

هم او بوده است مطلوب خداوند

167167

هم او باشد به این اسرار محرم

هم او باشد به یاران یار همدم

168168

تو یار یار را نشناختستی

از آن ایمان و دین در باختستی

169169

تو یار یار محبوب محمّد

بدان تا گردی از معنی مؤیّد

170170

تو بشناس آنکه او اسرار دیده است

میان اولیآ دیدار دیده است

171171

تو بشناس آنکه او را حق ولی خواند

محمّد بعد خویشش خود وصی خواند

172172

تو بشناس آنکه مقصود جنان است

معین و رهبر این کاروان است

173173

تو بشناس آنکه او دانای راز است

تو بشناس آنکه او بینای راز است

174174

تو بشناس آنکه او در عین دید است

همه گلهای معنی او بچیده است

175175

توبشناس آنکه او دید اله ست

هم او مولای خود را عذر خواه است

176176

ترا حیله است ورد جان و تلقین

از آن گندیده گشتی همچو سرگین

177177

مرا با حال پاکان کار باشد

که در پاکی همه انوار باشد

178178

مرا با اهل معنی ذوق باشد

که از عشقش درونم شوق باشد

179179

مرا با اهل عرفان رازهایست

که از دردش درونم ناله‌هایست

180180

مرا جز اهل وحدت گفتگو نیست

که گفت دیگرانم همچو او نیست

181181

مرا از بحر عشقش یک دو جو نیست

که پیشم بحر نادان چون سبو نیست

182182

مرا هر دو جهان بر مثل موئیست

به آتش سوزمش این دم که هوئیست

183183

مرا از دست نادان خون شده دل

بنادان گفتن اسرار مشکل

184184

مرا کاری دگر در پیش راه است

که عالم بر دو چشم من سیاه است

185185

مقیّد مانده‌ام در دست اطفال

یکان وقتی بدرد آید مرا حال

186186

مرا از درد ایشان درد زاید

زمانه دایمم انگشت خاید

187187

خداوندا بحق جود و فضلت

بحقّ رحمت و احسان و بذلت

188188

بحقّ جمله محبوبان درگاه

بحقّ جمله مطلوبان درگاه

189189

بحقّ اولیا و انبیایت

بحقّ اصفیا و اتقیایت

190190

بحقّ جمله قرآن و کلامت

به بیداری که داری در قیامت

191191

بحقّ جملهٔ کروّبیانت

به فضل جملهٔ روحانیانت

192192

بحقّ آتش شوق محبّان

بحقّ حالت ذوق محبّان

193193

بحقّ آن یتیم زار و بیمار

بحقّ آن اسیران نگونسار

194194

بحقّ عاشقان مست اسرار

بحقّ عارفان سینه افکار

195195

بحقّ جام وصل واصلانت

بحقّ ذکر و اوراد مهانت

196196

بحقّ آن شهیدان کفن تر

بحقّ آن یتیم دیده بر در

197197

بحقّ آن شجاع سر فدایت

بحقّ آنکه دادیش از عطایت

198198

بحقّ آنکه چون منصور مست است

بحقّ آنکه او مست الست است

199199

بحقّ آدم و نوح و سلیمان

بحقّ شیث با موسیّ عمران

200200

بحقّ خضر و با الیاس و یعقوب

بحقّ ارمیا با هود وایّوب

201201

بحقّ دانیال ادریس و یحیی

به اسماعیل و اسحق و به عیسی

202202

بحقّ یونس ابراهیم امجد

بصدق آن شعیب پاک و اسعد

203203

بحقّ اولیاء ما تقدم

بحقّ انبیاء دیده پرنم

204204

بحقّ مصطفی و آل یاسین

بحقّ مرتضی آن نور تلقین

205205

بحقّ جمله فرزندان پاکش

بحقّ عابدان خاک راهش

206206

بحقّ پیروان آل حیدر

بحقّ جانشینان مطهّر

207207

بحقّ شیعهٔ شبّیر و شبّر

بآب دیدهٔ عابد بشب تر

208208

بحقّ باقر آن دریای رحمت

بحقّ صادق آن نور حقیقت

209209

بحقّ کاظم آن بحر تحمّل

بحقّ آن رضا کان توکّل

210210

بحقّ آن تقی چون باب معصوم

بحقّ آن نقیّ کشته مظلوم

211211

بحقّ عسکری آن تاج ایمان

بحقّ مهدی آن هادی ایمان

212212

بحقّ بوذر و سلمان و قنبر

بحقّ یاسر و عمّار و اشتر

213213

بحقّ بصری ومالک به دینار

بحقّ آن محمّد واسع کار

214214

بحقّ آن حبیب اعجمیم

بحقّ خالد مکّی ولیّم

215215

بحقّ عتبه با شیخ فضیلم

بحقّ رابع سلطان کمیلم

216216

بحقّ شاه ابراهیم ادهم

به بشر حافی آن شیخ مکرّم

217217

بحقّ شیخ آن ذوالنون مصری

به بازید و شقیق آن شیخ بلخی

218218

بحقّ عبد آن شیخ مبارک

بحقّ آنکه بگرفت او سه تارک

219219

بحقّ داود طائی و حارث

بحقّ احمد حرب و بوارث

220220

بحقّ عبدسهل معروف و اعلم

به سمّاک و بدارا و به اسلم

221221

بحقّ پیر رضی الدین لالا

به حاتمّ اصم آن نور والا

222222

بحقّ سرّی و آن فتح موصل

به شیخ احمد آن عبّاد فاضل

223223

بحقّ بوتراب و خضرویّه

به یحیی معاذ آن پیر خرقه

224224

بحقّ شه شجاع و مجد بغداد

به یوسف بن حسن با شیخ حدّاد

225225

بحقّ شیخ دین منصور عماد

بحمدون قصار آن بحر اسرار

226226

بحقّ مرد حق احمد عاصم

به شیخ ما جنید آن مست قائم

227227

بحقّ عمرو و آن عثمان مکّی

به خرّاز و ابوسفیان ثوری

228228

بحقّ آن محمّد بحر رویم

به ابراهیم رقی با عطایم

229229

بحقّ یوسف و اسباط و یعقوب

بسمنون محبّ و شیخ ایوب

230230

بحقّ شیخ بوشنجی و ورّاق

بحقّ مرتعش آن شیخ دقاق

231231

بحقّ فضل دین با شیخ مغرب

بحقّ حمزهٔ طوسی و مهلب

232232

بحقّ شیخ علی مرحبانی

بحقّ احمد مسروق فانی

233233

بحقّ شیخ عبدالله روعد

بحقّ شیخ مرشد کوست سرمد

234234

بحقّ پیر ذخّار کبیرم

که او بوده بدین عالم منیرم

235235

بحقّ شاه سرمستان آفاق

که نامش مستطر بوده به نه طاق

236236

بحقّ شیخ محمد حریری

که او را بوده انفاس کبیری

237237

بحقّ شیخ دشت خاورانی

که او را بوده حکم کامرانی

238238

بحقّ نالش عطار مسکین

بحقّ رهروان راه این دین

239239

بحقّ کعبه و بطحا و زمزم

بحقّ سجده گاه باب آدم

240240

که اهل علم را ده تو صفائی

و یا بر سرنهش تاج وفائی

241241

ویا رحمی بده یارب ورا تو

که تا سازد دل درویش نیکو

242242

دگر اهل معانی را حضوری

بده تا طاعتش باشد چو نوری

243243

دگر دست عدو کوتاه گردان

بدرویشی و فقرم شاه گردان

244244

چو درویشی و فقرم شد مسلّم

زنم در کاینات الله اعلم

245245

دگر اهل و عیال و خیل وخالم

تو شان جمعیّتی ده در وصالم

246246

دگر این بنده را کنج حضوری

خداوندا بده یا خود صبوری

247247

دگر از خلق دوری ذوق دارم

ازین دوری بخود بس شوق دارم

248248

وگر از خلق دارم من نفوری

ندارم من بایشان دست زوری

249249

وگر من ازگنه بسیاردارم

ولیکن عفو تو من یار دارم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شه من در خراسان چون دفین شد

همه ملک خراسان را نگین شد

عطار»مظهر»بخش 2 - در نعت سلطان سریر ارتضا علی بن موسی الرضا علیه السلام و کسب فیوضات از آستان آن حضرت

اگلی نظم

خداوندا دلم آزاد گردان

به فضل خود تنم را شادگردان

عطار»مظهر»بخش 4 - مناجات

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور