عطار»منطقالطیر»فی التوحید باری تعالی جل و علا»فی التوحید باری تعالی جل و علافی التوحید باری تعالی جل و علاشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکاران: نادیا رحمان، آزادهآڈیونادیا رحمانخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیونادیا رحمانخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںآفرین جانآفرین پاک راآن که جان بخشید و ایمان خاک را2نقل کریںعرش را بر آب بنیاد او نهادخاکیان را عمر بر باد او نهاد3نقل کریںآسمان را در زبردستی بداشتخاک را در غایت پستی بداشت4نقل کریںآن یکی را جنبش مادام دادوان دگر را دایما آرام داد5نقل کریںآسمان چون خیمهای برپای کردبیستون کرد و زمینش جای کرد6نقل کریںکرد در شش روز، هفت انجم پدیدوز دو حرف آورد نُه طارم پدید7نقل کریںمهرهٔ انجم ز زرین حقه ساختبا فلک در حقه هر شب مهره باخت8نقل کریںدام تن را مختلف احوال کردمرغ جان را خاک در دنبال کرد9نقل کریںبحر را بگذاشت در تسلیم خویشکوه را افسرده کرد از بیم خویش10نقل کریںبحر را از تشنگی لب خشک کردسنگ را یاقوت و خون را مشک کرد11نقل کریںروح را در صورت پاک او نموداین همه کار از کفی خاک او نمود12نقل کریںعقل سرکش را به شرع افکنده کردتن به جان و جان به ایمان زنده کرد13نقل کریںکوه را هم تیغ داد و هم کمرتا به سرهنگیِّ او افراخت سر14نقل کریںگاه گل در روی آتش دسته کردگاه پل بر روی دریا بسته کرد15نقل کریںنیم پشه بر سر دشمن گماشتبر سر او چارصد سالش بداشت16نقل کریںعنکبوتی را به حکمت دام دادصدر عالم را درو آرام داد17نقل کریںبست موری را کمر چون موی سرکرد او را با سلیمان در کمر18نقل کریںخلعت اولاد عباسش بدادطاء و سین بیزحمت طاسش بداد19نقل کریںپیشوایانی که رهبین آمدندگاه و بیگاه از پی این آمدند20نقل کریںجان خود را عین حیرت یافتندهم ره جان عجز و حسرت یافتند21نقل کریںدر نگر اول که با آدم چه کردعمرها بر وی در آن ماتم چه کرد22نقل کریںباز بنگر نوح را غرقاب کارتا چه برد از کافران سالی هزار23نقل کریںباز ابراهیم را بین دل شدهمنجنیق و آتشش منزل شده24نقل کریںباز اسمعیل را بین سوگوارکبش او قربان شده در کوی یار25نقل کریںباز در یعقوب سرگردان نگرچشم کرده در سر کار پسر26نقل کریںباز یوسف را نگر در داوریبندگی و چاه و زندان بر سری27نقل کریںباز ایوب ستمکش را نگرمانده در کرمان و گرگان پیش در28نقل کریںباز یونس را نگر گم گشته راهآمده از مه به ماهی چند گاه29نقل کریںباز موسی را نگر ز آغاز عهددایه فرعون و شده تابوت مهد30نقل کریںباز داود زرهگر را نگرموم کرده آهن از تفِّ جگر31نقل کریںباز بنگر کز سلیمان خدیوملک وی بر باد چون بگرفت دیو32نقل کریںباز آن را بین که دل پرجوش شدارّه بر سر دم نزد خاموش شد33نقل کریںباز یحیی را نگر در پیش جمعزار سر ببریده در طشتی چو شمع34نقل کریںباز عیسی را نگر کز پای دارشد هزیمت از جهودان چند بار35نقل کریںباز بنگر تا سر پیغمبرانچه جفا و رنج دید از کافران36نقل کریںتو چنان دانی که این آسان بودبلکه کمتر چیز تَرک جان بود37نقل کریںچند گویم چون دگر گفتم نماندگر گلی کز شاخ میرُفتم نماند38نقل کریںکشتهٔ حیرت شدم یکبارگیمیندانم چاره جز بیچارگی39نقل کریںای خرد در راه تو طفلی بشیرگم شده در جست و جویت عقل پیر40نقل کریںدر چنان ذاتی من آنگه کی رسم؟از زَعَم من در منزه کی رسم؟41نقل کریںنه تو در علم آیی و نه در عیاننی زیان و سودی از سود و زیان42نقل کریںنه ز موسی هرگزت سودی رسدنه ز فرعونت زیان بودی رسد43نقل کریںای خدای بینهایت! جز تو کیست؟چون تویی بیحد و غایت جز تو چیست؟44نقل کریںهیچ چیز از بینهایت بیشکیچون به سر ناید کجا ماند یکی؟45نقل کریںای جهانی خلق حیران ماندهتو به زیر پرده پنهان مانده46نقل کریںپرده برگیر آخر و جانم مسوزبیش ازین در پرده پنهانم مسوز47نقل کریںگم شدم در بحر حیرت ناگهانزین همه سرگشتگی بازم رهان48نقل کریںدر میان بحر، گردون ماندهاموز درونِ پرده بیرون ماندهام49نقل کریںبنده را زین بحر نامحرم برآرتو درافکندی مرا تو هم برآر50نقل کریںنفْس من بگرفت سر تا پای منگر نگیری دست من، ای وای من51نقل کریںجانم آلودست از بیهودگیمن ندارم طاقت آلودگی52نقل کریںیا ازین آلودگی پاکم بکنیا نه در خونم کش و خاکم بکن53نقل کریںخلق ترسند از تو من ترسم ز خودکز تو نیکو دیدهام از خویش بد54نقل کریںمردهایام میروم بر روی خاکزنده گردان جانم ای جانبخش پاک55نقل کریںمؤمن و کافر به خون آغشتهاندیا همه سرگشته یا برگشتهاند56نقل کریںگر بخوانی این بود سرگشتگیور برانی این بود برگشتگی57نقل کریںپادشاها! دل به خون آغشتهامپای تا سر چون فلک سرگشتهام58نقل کریںگفتهای من با شمااَم روز و شبیک نفس فارغ مباشید از طلب59نقل کریںچون چنین با یکدگر همسایهایمتو چو خورشیدی و ما هم سایهایم60نقل کریںچه بود ای معطی بیسرمایگانگر نگه داری حق همسایگان61نقل کریںبا دلی پر درد و جانی با دریغز اشتیاقت اشک میبارم چو میغ62نقل کریںگر دریغ خویش برگویم تو راگم بباشم تا به کی جویم تو را63نقل کریںرهبرم شو زان که گمراه آمدمدولتم ده گر چه بیگاه آمدم64نقل کریںهر که در کوی تو دولتیار شددر تو گم گشت و ز خود بیزار شد65نقل کریںنیستم نومید و هستم بیقراربوک درگیرد یکی از صد هزار◆اگلی / پچھلی نظماگلی نظمخورد عیاری بدان دلخسته بازبا وثاقش برد دستش بسته بازعطار»منطقالطیر»فی التوحید باری تعالی جل و علا»حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشتآڈیوصداکار منتخب کریںنادیا رحمانآزادهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
اگلی نظمخورد عیاری بدان دلخسته بازبا وثاقش برد دستش بسته بازعطار»منطقالطیر»فی التوحید باری تعالی جل و علا»حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت