عطار»منطقالطیر»فی التوحید باری تعالی جل و علا»حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشتحکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشتشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکار: آزادهآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںخورد عیاری بدان دلخسته بازبا وثاقش برد دستش بسته باز2نقل کریںشد که تیغ آرد زند در گردنشپارهٔ نان داد آن ساعت زنش3نقل کریںچون بیامد مرد با تیغ آن زماندید آن دلخسته را در دست نان4نقل کریںگفت این نانت که داد ای هیچ کسگفت این نان را عیالت داد و بس5نقل کریںمرد چون بشنید آن پاسخ تمامگفت بر ما شد ترا کشتن حرام6نقل کریںزانک هر مردی که نان ما شکستسوی او با تیغ نتوان برد دست7نقل کریںنیست از نان خوارهٔ ما جان دریغمن چگونه خون او ریزم به تیغ8نقل کریںخالقا سر تا به راه آوردهامنان همه بر خوان تو میخوردهام9نقل کریںچون کسی میبشکند نان کسیحق گزاری میکند آن کس بسی10نقل کریںچون تو بحر جود داری صد هزارنان تو بسیار خوردم حق گزار11نقل کریںیا اله العالمین درماندهامغرق خون بر خشک کشتی راندهام12نقل کریںدست من گیر و مرا فریاد رسدست بر سر چند دارم چون مگس13نقل کریںای گناه آمرز و عذرآموز منسوختم صد ره چه خواهی سوز من14نقل کریںخونم از تشویر تو آمد به جوشناجوان مردی بسی کردم بپوش15نقل کریںمن ز غفلت صد گنه را کرده سازتو عوض صد گونه رحمت داده باز16نقل کریںپادشاها در من مسکین نگرگر ز من بد دیدی آن شد این نگر17نقل کریںچون ندانستم خطا کردم ببخشبر دل و بر جان پر دردم ببخش18نقل کریںچشم من گر مینگرید آشکارجان نهان میگرید از شوق تو زار19نقل کریںخالقا گر نیک و گر بد کردهامهرچه کردم با تن خود کردهام20نقل کریںعفو کن دون همتیهای مرامحو کن بیحرمتیهای مرا21نقل کریںسوزنی چون دید با عیسی به همبخیه با روی او فکندش لاجرم22نقل کریںتیغ را از لاله خون آلود کردگلشن نیلوفری از دود کرد23نقل کریںپاره پاره خاک را در خون گرفتتا عتیق و لعل از و بیرون گرفت24نقل کریںدر سجودش روز و شب خورشید و ماهکرد پیشانی خود بر خاک راه25نقل کریںهست سیمایی ایشان از سجودکی بود بیسجده سیما را وجود26نقل کریںروز از بسطش سپید افروختهشب ز قبضش در سیاهی سوخته27نقل کریںطوطیی را طوق از زر ساختههدهدی را پیک ره برساخته28نقل کریںمرغ گردون در رهش پر میزندبر درش چون حلقهای سر میزند29نقل کریںچرخ را دور شبانروزی دهدشب برد روز آورد روزی دهد30نقل کریںچون دمی در گل دمد آدم کندوز کف و دودی همه عالم کند31نقل کریںگه سگی را ره دهد در پیشگاهگه کند از گربهای مکشوف راه32نقل کریںچون سگی را مرد آن قربت کندشیرمردی را به سگ نسبت کند33نقل کریںاو نهد از بهر سکان فلکگردهٔ خورشید بر خوان فلک34نقل کریںگه عصائی را سلیمانی دهدگاه موری را سخن دانی دهد35نقل کریںاز عصایی آورد ثعبان پدیدوز تنوری آورد طوفان پدید36نقل کریںچون فلک را کرهای سرکش کنداز هلالش نعل در آتش کند37نقل کریںناقه از سنگی پدیدار آوردگاو زر در نالهٔ زار آورد38نقل کریںدر زمستان سیم آرد در نثارزر فشاند در خزان از شاخسار39نقل کریںگر کسی پیکان به خون پنهان کنداو ز غنچه خون در پیکان کند40نقل کریںیاسمین را چار ترکی برنهدلاله را از خون کله بر سر نهد41نقل کریںگه نهد بر فرق نرگس تاج زرگه کند در تاجش از شبنم گهر42نقل کریںعقل کار افتاده جان دل داده زوستآسمان گردان زمین استاده زوست43نقل کریںکوه چون سنگی شد از تقدیر اوبحر آبی گشت از تشویر او44نقل کریںهم زمینش خاک بر سر مانده استهم فلک چون حلقه بر در مانده است45نقل کریںهشت خلدش یک سَتانه بیش نیستهفت دوزخ یک زبانه بیش نیست46نقل کریںجمله در توحید او مستغرقاندچیست مستغرق که سحر مطلقاند47نقل کریںگرچه هست از پشت ماهی تا به ماهجملهٔ ذرات بر ذاتش گواه48نقل کریںپستی خاک و بلندی فلکدو گواهش بس بود بر یک به یک49نقل کریںباد و خاک و آتش و خون آوردسر خویش از جمله بیرون آورد50نقل کریںخاک ما گل کرد در چل بامدادبعد از آن جان را درو آرام داد51نقل کریںجان چو در تن رفت و تن زو زنده شدعقل دادش تا به دو بیننده شد52نقل کریںعقل را چون دید بینایی گرفتعلم دادش تا شناسایی گرفت53نقل کریںچون شناسا شد به عقل اقرار دادغرق حیرت گشت و تن در کار داد54نقل کریںخواه دشمن گیر اینجا خواه دوستجمله را گردن به زیر بار اوست55نقل کریںحکمت او بر نهد بار همهوای عجب او خود نگه دار همه56نقل کریںکوه را میخ زمین کرد از نخستپس زمین را روی از دریا بشست57نقل کریںچون زمین بر پشت گاو استاد راستگاو بر ماهی و ماهی در هواست58نقل کریںپس همه بر چیست بر هیچ است و بسهیچ هیچست این همه هیچست و بس59نقل کریںفکر کن در صنعت آن پادشاهکین همه بر هیچ میدارد نگاه60نقل کریںچون همه بر هیچ باشد از یکیاین همه پس هیچ باشد بیشکی61نقل کریںجزو و کل برهان ذات پاک اوستعرش و فرش اقطاع مشتی خاک اوست62نقل کریںعرش بر آبست و عالم بر هواستبگذر از آب و هوا جمله خداست63نقل کریںعرش و عالم جز طلسمی بیش نیستاوست و بس این جمله اسمی بیش نیست64نقل کریںدرنگر کین عالم و آن عالم اوستنیست غیر او وگر هست آن هم اوست65نقل کریںجمله یک ذاتست اما متصفجمله یک حرف و عبارت مختلف66نقل کریںمرد میباید که باشد شه شناسگر ببیند شاه را در صد لباس67نقل کریںدر غلط نبود که میداند که کیستچون همه اوست این غلط کردن ز چیست68نقل کریںدر غلط افتادن احول را بوداین نظر مردی معطل را بود69نقل کریںای دریغا هیچ کس رانیست تابدیدها کور و جهان پر ز آفتاب70نقل کریںگر نبینی این خرد را گم کنیجمله او بینی و خود را گم کنی71نقل کریںجمله دارند ای عجب دامن به دستوز همه دورند و با او همنشست72نقل کریںای ز پیدایی خود بس ناپدیدجملهٔ عالم تو و کس ناپدید73نقل کریںجان نهان در جسم و تو در جان نهانای نهان اندر نهان ای جان جان74نقل کریںای ز جمله پیش و هم پیش از همهجمله از خود دیده و خویش از همه75نقل کریںبام تو پر پاسبان، در پر عسسسوی تو چون راه یابد هیچ کس76نقل کریںعقل و جان را گرد ذاتت راه نیستوز صفاتت هیچ کس آگاه نیست77نقل کریںگرچه در جان گنج پنهان هم توییآشکارا بر تن و جان هم تویی78نقل کریںجملهٔ جانها ز کنهت بینشانانبیا بر خاک راهت جان فشان79نقل کریںعقل اگر از تو وجودی پی بردلیک هرگز ره به کنهت کی برد80نقل کریںچون تویی جاوید در هستی تمامدستها کلی فرو بستی تمام81نقل کریںای درون جان برون جان توییهرچه گویم آن نهای هم آن تویی82نقل کریںای خرد سرگشتهٔ درگاه توعقل را سر رشته گم در راه تو83نقل کریںجملهٔ عالم به تو بینم عیانوز تو در عالم نمیبینم نشان84نقل کریںهرکسی از تو نشانی داد بازخود نشان نیست از تو ای دانای راز85نقل کریںگرچه چندین چشم گردون بازکردهم ندید از راه تو یک ذره گرد86نقل کریںنه زمین هم دید هرگز گرد توگرچه بر سرکرد خاک از درد تو87نقل کریںآفتاب از شوق تو رفته ز هوشهر شبی در روی میمالید گوش88نقل کریںماه نیز از بهر تو بگداختههر مه از حیرت سپرانداخته89نقل کریںبحر در شورَت سرانداز آمدهدامنی تر خشکلب باز آمده90نقل کریںکوه را صد عقبه بر ره ماندهپای در گل تا کمرگه مانده91نقل کریںآتش از شوق تو چون آتش شدهپای بر آتش چنین سرکش شده92نقل کریںباد بی تو بی سر و پای آمدهباد در کف بادپیمای آمده93نقل کریںآب را نامانده آبی بر جگروآبش از شوق تو بگذشته ز سر94نقل کریںخاک در کوی تو بر در ماندهخاکساری خاک بر سرمانده95نقل کریںچند گویم چون نیایی در صفتچون کنم چون من ندارم معرفت96نقل کریںگر تو ای دل طالبی در راه رومینگر از پیش و پس آگاه رو97نقل کریںسالکان را بین به درگاه آمدهجمله پشتاپشت همراه آمده98نقل کریںهست با هر ذره درگاهی دگرپس ز هر ذره بدو راهی دگر99نقل کریںتو چه دانی تا کدامین ره رویوز کدامین ره بدان درگه روی100نقل کریںآن زمان کورا عیان جویی نهانستو آن زمان کورا نهان جویی عیانست101نقل کریںگر عیان جویی نهان آنگه بودور نهان جویی عیان آنگه بود102نقل کریںور بهم جویی چو بیچونست اوآن زمان از هر دو بیرونست او103نقل کریںتو نکردی هیچ گم چیزی مجویهرچه گویی نیست آن چیزی مگوی104نقل کریںآنچ گویی و انچ دانی آن توییخویش رابشناس صد چندان تویی105نقل کریںتو بدو بشناس او را نه به خودراه ازو خیزد بدو، نه از خرد106نقل کریںواصفان را وصف او درخَورد نیستلایق هر مرد و هر نامرد نیست107نقل کریںعجز از آن همشیره شد با معرفتکو نه در شرح آید و نه در صفت108نقل کریںقسم خلق از وی خیالی بیش نیستزو خبر دادن محالی بیش نیست109نقل کریںکو به غایت نیک و گر بد گفتهاندهرچ ازو گفتند از خود گفتهاند110نقل کریںبرتر از علمست و بیرون از عیانستزانک در قدوسی خود بینشانست111نقل کریںزو نشان جز بینشانی کس نیافتچارهای جز جان فشانی کس نیافت112نقل کریںهیچ کس را در خودیّ و بیخودیزو نصیبی نیست الا الذی113نقل کریںذره ذره در دو گیتی وهم تستهرچ دانی نه خداست آن فهم تست114نقل کریںنیست او آن کسی آنجا که اوستکی رسد جان کسی آنجا که اوست115نقل کریںصد هزاران طور از جان بر ترستهرچ خواهم گفت او زان برتراست116نقل کریںعقل در سودای او حیران بماندجان ز عجز انگشت در دندان بماند117نقل کریںعقل را بر گنج وصلش دست نیستجان پاک آنجایگه کو هست نیست118نقل کریںچیست جان در کار او سرگشتهایدل جگر خواری به خون آغشتهای119نقل کریںمی مکن چندین قیاس ای حق شناسزانک ناید کار بی چون در قیاس120نقل کریںدر جلالش عقل و جان فرتوت شدعقل حیران گشت و جان مبهوت شد121نقل کریںچون نبود از انبیاء و از رسلهیچ کس یک جزویی از کل کل122نقل کریںجمله عاجز روی بر خاک آمدنددر خطاب ماعرفناک آمدند123نقل کریںمن که باشم تا زنم لاف شناختاو شناسا شد که جز با او نساخت124نقل کریںچون جزاو در هر دو عالم نیست کسبا که سازد اینت سودا و هوس125نقل کریںهست دریایی ز جوهر موج زنتو ندانی این سخن شش پنج زن126نقل کریںهرکه او آن جوهر و دریا نیافتلا شد و الاء لاالا نیافت127نقل کریںهرچ آن موصوف شد آن کِی بودبا منت این گفتن آسان کی بود128نقل کریںآن مگو چون در اشارت نایدتدم مزن چون در عبارت نایدت129نقل کریںنه اشارت میپذیرد نه بیاننه کسی زو علم دارد نه نشان130نقل کریںتو مباش اصلا، کمال اینست و بستو ز تو لا شو، وصال اینست و بس131نقل کریںتو درو گم شو حلولی این بودهرچ این نبود فضولی این بود132نقل کریںدر یکی رو و از دوی یک سوی باشیک دل و یک قبله و یک روی باش133نقل کریںای خلیفهزادهٔ بی معرفتبا پدر در معرفت شو هم صفت134نقل کریںهرچ آورد از عدم حق در وجودجمله افتادند پیشش در سجود135نقل کریںچون رسید آخر به آدم فطرتشدر پس صد پرده برد از غیرتش136نقل کریںگفت ای آدم تو بحر جود باشساجدند آن جمله تو مسجود باش137نقل کریںو آن یکی کز سجدهٔ او سربتافتمسخ و ملعون گشت و آن سر درنیافت138نقل کریںچون سیه رو گشت گفت ای بینیازضایعم مگذار و کار من بساز139نقل کریںحق تعالی گفت ای ملعون راههم خلیفست آدم و هم پادشاه140نقل کریںباش چشماروی او امروز توبعد ازین فردا سپندش سوز تو141نقل کریںجزْوِ کل شد چون فرو شد جان به جسمکس نسازد زین عجایبتر طلسم142نقل کریںجان بلندی داشت تن پستی خاکمجتمع شد خاک پست و جان پاک143نقل کریںچون بلند و پست با هم یار شدآدمی اعجوبهٔ اسرار شد144نقل کریںلیک کس واقف نشد ز اسرار اونیست کار هر گدایی کار او145نقل کریںنه بدانستیم و نه بشناختیمنه زمانی نیز دل پرداختیم146نقل کریںچند گویی جز خموشی راه نیستزانک کس را زهرهٔ یک آه نیست147نقل کریںآگهند از روی این دریا بسیلیک آگه نیست از قعرش کسی148نقل کریںگنج در قعرست گیتی چون طلسمبشکند آخر طلسم و بند جسم149نقل کریںگنج یابی چون طلسم از پیش رفتجان شود پیدا چو جسم از پیش رفت150نقل کریںبعد از آن جانت طلسمی دیگرستغیب را جان تو جسمی دیگرست151نقل کریںهمچنین میرو به پایانش مپرسدر چنین دردی به درمانش مپرس152نقل کریںدر بن این بحر بی پایان بسیغرقه گشتند و خبر نیست از کسی153نقل کریںدر چنین بحری که بحر اعظمستعالمی ذرهست و ذره عالمست154نقل کریںکوپله ست این بحر را عالم، بدانذرهٔ هم کوپله ست این هم بدان155نقل کریںکو نماید عالم و یک ذره همکم شود دو کوپله زین بحر کم156نقل کریںکس چه داند تا درین بحر عمیقسنگ ریزه قدر دارد یا عقیق157نقل کریںعقل و جان و دین و دل درباختمتا کمال ذرهای بشناختم158نقل کریںلب بدوز از عرش وز کرسی مپرسگر همه یک ذره میپرسی مپرس159نقل کریںعقل تو چون در سر مویی بسوختهر دو لب باید ز پرسیدن بدوخت160نقل کریںکس نداند کنه یک ذره تمامچند پرسی چند گویی والسلام161نقل کریںچیست گردون سرنگون ناپایداربیقراری دایما بر یک قرار162نقل کریںدر ره او پا و سر گم کردهایپردهٔ در پردهٔ در پردهای163نقل کریںحل و عقد این چنین سلطانییکی توان کردن گر دانیی164نقل کریںچرخ میخواهد که این سر پی برداو به سرگردانی این سر کی برد165نقل کریںچرخ جز سرگشته و پی کرده چیستاوچه داند تا درون پرده چیست166نقل کریںاو که چندین سال بر سر گشته استبی سر و بن گرد این در گشته است167نقل کریںمینداند در درون پرده رازکی شود بر چون تویی این پرده باز168نقل کریںکار عالم عبرت است و حسرتستحیرت اندر حیرت اندر حیرتست169نقل کریںهر زمان این راه بیپایان تر استخلق هر ساعت درو حیران تر است170نقل کریںهیچ دانی راه رو چون دید راههرکه افزون رفت افزون دید راه171نقل کریںبی نهایت کرد و کاری داشتیبی عدد حصر و شماری داشتی172نقل کریںکارگاه پر عجائب دیدهامجمله را از خویش غایب دیدهام173نقل کریںسوی کنه خویش کس را راه نیستذرهای از ذرهای آگاه نیست174نقل کریںهست کاری پشت و رو نه سر نه پایروی در دیوار و پشت دست خای175نقل کریںمبتلای خویش و حیران تواَمگر بدم گر نیک هم زان تواَم176نقل کریںنیم جزوم بی تو من، در من نگرکل شوم گر تو کنی در من نظر177نقل کریںیک نظر سوی دل پر خونم آروز میان این همه بیرونم آر178نقل کریںگر تو خوانی ناکس خویشم دمیهیچ کس در گرد من نرسد همی179نقل کریںمن که باشم تا کسی باشم ترااین بسم گر ناکسی باشم ترا180نقل کریںکی توانم گفت هندوی تومهندوی خاک سگ کوی توم181نقل کریںهندوی جان بر میان دارم ز توداغ همچون حبشیان دارم ز تو182نقل کریںگر نیم هندوت چون مقبل شدمتا شدم هندوت زنگی دل شدم183نقل کریںهندوی با داغ را مفروش توحلقهای کن بنده را در گوش تو184نقل کریںای ز فضلت ناشده نومید کسحلقه و داغ توم جاوید بس185نقل کریںهرکه را خوش نیست دل در درد توخوش مبادش زانک نیست او مرد تو186نقل کریںذره دردم ده ای درمان منزانک بی دردت بمیرد جان من187نقل کریںکفر کافر را و دین دیندار راذرهٔ دردت دل عطار را188نقل کریںیا رب آگاهی ز یا ربهای منحاضری در ماتم شبهای من189نقل کریںماتمم از حد بشد سوری فرستدر میان ظلمتم نوری فرست190نقل کریںپایمرد من در این ماتم تو باشکس ندارم دست گیرم هم تو باش191نقل کریںلذت نور مسلمانیم دهنیستی نفس ظلمانیم ده192نقل کریںذرهٔام لا شده در سایهاینیست از هستی مرا سایهای193نقل کریںسایلم زان حضرت چون آفتاببوک از آن تابم رسد یک رشته تاب194نقل کریںتا مگر چون ذرهٔ سرگشته مندرجهم دستی زنم در رشته من195نقل کریںپس برون آیم از این روزن که هستپیش گیرم عالمی روشن که هست196نقل کریںتا نیامد بر لبم این جان که بودداشتم آخر کسی زان سان که بود197نقل کریںچون برآید جان ندارم جز تو کسهمره جانم تو باش آخر نفس198نقل کریںچون ز من خالی بماند جای منگر تو همراهم نباشی وای من199نقل کریںروی آن دارد که همراهی کنیمیتوانی کرد اگر خواهی کنی◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمآفرین جانآفرین پاک راآن که جان بخشید و ایمان خاک راعطار»منطقالطیر»فی التوحید باری تعالی جل و علا»فی التوحید باری تعالی جل و علاآڈیوصداکار منتخب کریںآزادهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمآفرین جانآفرین پاک راآن که جان بخشید و ایمان خاک راعطار»منطقالطیر»فی التوحید باری تعالی جل و علا»فی التوحید باری تعالی جل و علا