عطار»منطقالطیر»بیان وادی حیرت»حکایت دختر پادشاه که بر غلامی شیفته شد و تحیر غلام پس از وصل در عالم بیخبریحکایت دختر پادشاه که بر غلامی شیفته شد و تحیر غلام پس از وصل در عالم بیخبریشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکار: آزادهآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریں«خسروی کافاق در فرمانش بوددختری چون ماه در ایوانش بود2نقل کریںاز نکویی بود آن رشک پرییوسف و چاه و زنخدان بر سری3نقل کریںطرهٔ او صد دل مجروح داشتهر سرمویش رگی با روح داشت4نقل کریںماه رویش مثل فردوس آمدهوانگه از ابروش در قوس آمده5نقل کریںچون ز قوسش تیر پران آمدیقاب قوسینش ثنا خوان آمدی6نقل کریںنرگس مستش ز مژگان خار رادر ره افکندی بسی هشیار را7نقل کریںروی آن عذر اوش خورشید چهرهفده عذرا برده از ماه سپهر8نقل کریںدر دو یاقوتش که جان را قوت بوددایما روح القدس مبهوت بود9نقل کریںچون بخندیدی لبش، آب حیاتتشنه مردی وز لبش جستی زکات10نقل کریںهرکه کردی در زنخدانش نگاهاوفتادی سرنگون در قعر چاه11نقل کریںهرکه صید روی چون ماهش شدیبی رسن حالی فرو چاهش شدی»12نقل کریںآمدی القصه پیش پادشاهاز پی خدمت غلامی همچو ماه13نقل کریںچه غلامی، آنک داد او از جمالمهر و مه راهم محاق و هم زوال14نقل کریںدر بسیط عالمش همتا نبودمثل او در حسن سر غوغا نبود15نقل کریںصد هزاران خلق در بازار و کویخیره ماندندی در آن خورشید روی16نقل کریںکرد روزی از قضا دختر نگاهدید روی آن غلام پادشاه17نقل کریںدل ز دستش رفت و در خون اوفتادعقل او از پرده بیرون اوفتاد18نقل کریںعقل رفت و عشق بر وی زور یافتجان شیرینش به تلخی شور یافت19نقل کریںمدتی با خویشتن اندیشه کردعاقبت هم بیقراری پیشه کرد20نقل کریںمیگداخت از شوق و میسوخت از فراقدر گداز و سوز دل پر اشتیاق21نقل کریںبود او را ده کنیزک مطربهدر اغانی سخت عالی مرتبه22نقل کریںجمله موسیقار زن، بلبل سرایلحن داودی ایشان جان فزای23نقل کریںحال خود در حال با ایشان بگفتترک نام و ننگ و ترک جان بگفت24نقل کریںهرکرا شد عشق جانان آشکارجان چنان جایی کجا آید بکار25نقل کریںگفت اگر عشقم بگویم با غلامدر غلط افتد که هم نبود تمام26نقل کریںحشمتم را هم زیان دارد بسیکی غلامی را رسد چون من کسی27نقل کریںور نگویم قصهٔ خود آشکاردر پس پرده بمیرم زار زار28نقل کریںصد کتاب صبر بر خود خواندهامچون کنم، بیصبرم و درماندهام29نقل کریںآن همی خواهم کزان سرو سهیبهره یابم او نیابد آگی30نقل کریںگر چنین مقصود من حاصل شودکار جان من به کام دل شود31نقل کریںچون خوش آواز آن شنودند این سخنجمله گفتندش که دل ناخوش مکن32نقل کریںما به شب پیش تو آریمش نهانآن چنان کو را خبر نبود از آن33نقل کریںیک کنیزک شد نهان پیش غلامگفت حالی تا میش آورد و جام34نقل کریںداروی بیهوشیش در می فکندلاجرم بیخویشیش در وی فکند35نقل کریںچون بخورد آن می غلام از خویش شدکار آن زیبا کنیزک پیش شد36نقل کریںروز تا شب آن غلام سیم بربود مست و از دو عالم بیخبر37نقل کریںچون شب آمد آن کنیزان آمدندپیش او افتان و خیزان آمدند38نقل کریںپس نهادند آن زمان بر بسترشدر نهان بردند پیش دخترش39نقل کریںزود بر تخت زرش بنشاندندجوهرش بر فرق میافشاندند40نقل کریںنیم شب چون نیم مستی آن غلامچشم چون نرگس گشاد از هم تمام41نقل کریںدید قصری همچو فردوس آن نگارتخت زرین از کنارش تا کنار42نقل کریںعنبرین دو شمع برافروختندهمچو هیزم عود برهم سوختند43نقل کریںبرکشیده آن بتان یک سر سماععقل جان را کرده، جان تن را وداع44نقل کریںبود آن شب می میان جمع درهمچو خورشیدی به نور شمع در45نقل کریںدر میان آن همه خوشی و کامگم شده در چهرهٔ دختر غلام46نقل کریںمانده بود او خیره، نه عقل و نه جاننه درین عالم به معنی نه در آن47نقل کریںسینه پر عشق و زفان لال آمدهجان او از ذوق در حال آمده48نقل کریںچشم بر رخسارهٔ دلدار داشتگوش بر آواز موسیقار داشت49نقل کریںهم مشامش بوی عنبر یافتههم دهانش آتشِ تر یافته50نقل کریںدخترش در حال جام می بدادنُقل می را بوسهای در پی بداد51نقل کریںچشم او در چهرهٔ جانان بمانددر رخ دختر همی حیران بماند52نقل کریںچون نمیآمد زفانش کارگراشک میبارید و میخارید سر53نقل کریںهر زمان آن دختر همچون نگاراشک بر رویش فشاندی صد هزار54نقل کریںگه لبش را بوسه دادی چون شکرگه نمک در بوسه کردی بیجگر55نقل کریںگه پریشان کرد زلف سرکششگاه گم شد در دو جادوی خوشش56نقل کریںوان غلام مست پیش دل نوازمانده بد با خود نه بیخود چشم باز57نقل کریںهم درین نظاره میبود آن غلامتا برآمد صبح از مشرق تمام58نقل کریںچون برآمد صبح و باد صبح جستاز خرابی شد غلام اینجا ز دست59نقل کریںچون به خفت آنجا غلام سرفراززود بردندش بجای خویش باز60نقل کریںبعد از آن چون آن غلام سیم بریافت آخر اندکی از خود خبر61نقل کریںشور آورد و ندانستش چه بودبودنی چون بود از آن سوزش چه سود62نقل کریںگرچه هیچ آبی نبودش بر جگرآب او بگذشت از بالای سر63نقل کریںدست در زد جامه بر تن چاک کردموی بر هم کند و سر بر خاک کرد64نقل کریںقصه پرسیدند از آن شمع طرازگفت نتوانم نمود این قصه باز65نقل کریںآنچ من دیدم عیان مست و خرابهیچ کس هرگز نبیند آن به خواب66نقل کریںآنچ تنها بر من حیران گذشتبر کسی هرگز ندانم آن گذشت67نقل کریںآنچ من دیدم نیارم گفت باززین عجایبتر نبیند هیچ راز68نقل کریںهر کسی گفتند آخر اندکیبا خود آی و بازگو از صد یکی69نقل کریںگفت من درماندهام چون دیگریکان همه من دیدهام یا دیگری70نقل کریںهیچ نشنیدم چو بشنیدم همهمن ندیدم گرچه من دیدم همه71نقل کریںغافلی گفتش که خوابی دیدهایکین چنین دیوانه و شوریدهای72نقل کریںگفت من آگه نیم پندارییتا که خوابم بود یا بیداریی73نقل کریںمن ندانم کان به مستی دیدهامیا به هشیاری صفت بشنیدهام74نقل کریںزین عجبتر حال نبود در جهانحالتی نه آشکارا نه نهان75نقل کریںنه توانم گفت و نه خاموش بودنه میان این و آن مدهوش بود76نقل کریںنه زمانی محو میگردد ز جاننه از و یک ذره مییابم نشان77نقل کریںدیدهام صاحب جمالی از کمالهیچ کس مینبودش در هیچ حال78نقل کریںچیست پیش چهرهٔ او آفتابذرهٔ والله اعلم باالصواب79نقل کریںچون نمیدانم چه گویم بیش ازینگرچه او را دیدهام من پیش ازین80نقل کریںمن چو او را دیده یا نادیدهایمدر میان این و آن شوریدهام◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمبعد ازین وادی حیرت آیدتکار دایم درد و حسرت آیدتعطار»منطقالطیر»بیان وادی حیرت»بیان وادی حیرتاگلی نظممادری بر خاک دختر میگریستراه بینی سوی آن زن بنگریستعطار»منطقالطیر»بیان وادی حیرت»مادری که بر خاک دختر میگریستآڈیوصداکار منتخب کریںآزادهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمبعد ازین وادی حیرت آیدتکار دایم درد و حسرت آیدتعطار»منطقالطیر»بیان وادی حیرت»بیان وادی حیرت
اگلی نظممادری بر خاک دختر میگریستراه بینی سوی آن زن بنگریستعطار»منطقالطیر»بیان وادی حیرت»مادری که بر خاک دختر میگریست