عطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»حکایت عاشقی که خفته بود و معشوق بر او عیب گرفتحکایت عاشقی که خفته بود و معشوق بر او عیب گرفتشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی، آزادهآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںعاشقی از فرط عشق آشفته بودبر سر خاکی بزاری خفته بود22نقل کریںرفت معشوقش به بالینش فرازدید او را خفته وز خود رفته باز33نقل کریںرقعهای بنبشت چست و لایق اوبست آن بر آستین عاشق او44نقل کریںعاشقش از خواب چون بیدار شدرقعه برخواند و برو خون بار شد55نقل کریںاین نوشته بود کای مرد خموشخیز اگر بازارگانی سیم کوش66نقل کریںور تو مرد زاهدی، شب زنده باشبندگی کن تا به روز و بنده باش77نقل کریںور تو هستی مرد عاشق، شرمدارخواب را با دیدهٔ عاشق چه کار88نقل کریںمرد عاشق باد پیماید به روزشب همه مهتاب پیماید ز سوز99نقل کریںچون تو نه اینی نه آن، ای بیفروغمیمزن در عشق ما لاف دروغ1010نقل کریںگر بخفتد عاشقی جز در کفنعاشقش گویم، ولی بر خویشتن1111نقل کریںچون تو در عشق از سر جهل آمدیخواب خوش بادت که نااهل آمدی◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمبود مردی سنگ شد در کوه چیناشک میبارد ز چشمش بر زمینعطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»حکایت مردی که در کوه چین سنگ شداگلی نظمپاسبانی بود عاشق گشت زارروز و شب بیخواب بود و بیقرارعطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»حکایت پاسبانی عاشق که هیچ نمیخفت◆آڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیآزادهآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمبود مردی سنگ شد در کوه چیناشک میبارد ز چشمش بر زمینعطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»حکایت مردی که در کوه چین سنگ شد
اگلی نظمپاسبانی بود عاشق گشت زارروز و شب بیخواب بود و بیقرارعطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»حکایت پاسبانی عاشق که هیچ نمیخفت