عطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»حکایت عاشقی که خفته بود و معشوق بر او عیب گرفتحکایت عاشقی که خفته بود و معشوق بر او عیب گرفتشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی، آزادهآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںعاشقی از فرط عشق آشفته بودبر سر خاکی بزاری خفته بود2نقل کریںرفت معشوقش به بالینش فرازدید او را خفته وز خود رفته باز3نقل کریںرقعهای بنبشت چست و لایق اوبست آن بر آستین عاشق او4نقل کریںعاشقش از خواب چون بیدار شدرقعه برخواند و برو خون بار شد5نقل کریںاین نوشته بود کای مرد خموشخیز اگر بازارگانی سیم کوش6نقل کریںور تو مرد زاهدی، شب زنده باشبندگی کن تا به روز و بنده باش7نقل کریںور تو هستی مرد عاشق، شرمدارخواب را با دیدهٔ عاشق چه کار8نقل کریںمرد عاشق باد پیماید به روزشب همه مهتاب پیماید ز سوز9نقل کریںچون تو نه اینی نه آن، ای بیفروغمیمزن در عشق ما لاف دروغ10نقل کریںگر بخفتد عاشقی جز در کفنعاشقش گویم، ولی بر خویشتن11نقل کریںچون تو در عشق از سر جهل آمدیخواب خوش بادت که نااهل آمدی◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمبود مردی سنگ شد در کوه چیناشک میبارد ز چشمش بر زمینعطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»حکایت مردی که در کوه چین سنگ شداگلی نظمپاسبانی بود عاشق گشت زارروز و شب بیخواب بود و بیقرارعطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»حکایت پاسبانی عاشق که هیچ نمیخفتآڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیآزادهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمبود مردی سنگ شد در کوه چیناشک میبارد ز چشمش بر زمینعطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»حکایت مردی که در کوه چین سنگ شد
اگلی نظمپاسبانی بود عاشق گشت زارروز و شب بیخواب بود و بیقرارعطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»حکایت پاسبانی عاشق که هیچ نمیخفت