عطار»منطقالطیر»سیمرغ در پیشگاه سیمرغ»......شاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکار: آزادهآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںپادشاهی بود عالم زان اوهفت کشور جمله در فرمان او2نقل کریںبود در فرماندهی اسکندریقاف تا قاف جهانش لشگری3نقل کریںجاه او دو رخ نهاده ماه رامه دو رخ بر خاک ره آن جاه را4نقل کریںداشت آن خسرو یکی عالی وزیردر بزرگی خرده دان و خرده گیر5نقل کریںیک پسر داشت آن وزیر پر هنرحسن عالم وقف رویش سر به سر6نقل کریںکس به زیبایی او هرگز ندیدهیچ زیبا نیز چندان عز ندید7نقل کریںاز نکو رویی که بود آن دلفروزهیچ نتوانست بیرون شد به روز8نقل کریںگر به روز آن ماه پیدا آمدیصد قیامت آشکارا آمدی9نقل کریںبرنخیزد در جهان خرمیتا ابد محبوبتر زو آدمی10نقل کریںچهرهای داشت آن پسر چون آفتابطرهای هم رنگ و بوی مشک ناب11نقل کریںسایه بان آفتابش مشک بودآب حیوان بی لبش لب خشک بود12نقل کریںدر میان آفتاب دلستانشبود هم چون ذرهٔ شکل دهانش13نقل کریںذرهٔ او فتنهٔ مردم شدهدر درونش صد ستاره گم شده14نقل کریںچون ستاره ره نماید در جهانسی درون ذرهای چون شد نهان15نقل کریںزلف او بر پشتی او سرفرازدر سرافرازی به پشت افتاده باز16نقل کریںهر شکن در طرهٔ آن سیم تنصد جهان جان را به یک دم صد شکن17نقل کریںزلف او بر رخ بسی منسوبه داشتدر سر هر موی صد اعجوبه داشت18نقل کریںبود بر شکل کمانش ابروییخود کجا بد آن کمان را بازویی19نقل کریںنرگس افسون گرش در دلبریکرده از هر مژهای صد ساحری20نقل کریںلعل او سرچشمهٔ آب حیاتچون شکر شیرین و سرسبز از نبات21نقل کریںخط سبزش سرخ رویی جمالطوطی سرچشمهٔ حد کمال22نقل کریںگفتن از دندان او بیخرد گیستکان گهر از عزت خود برد گیست23نقل کریںمشک خالش نقطهٔ جیم جمالماضی و مستقبل از وی کرده حال24نقل کریںشرح زیبایی آن زیبا پسراز وجود او نمیآمد به سر25نقل کریںشاه از و القصه مست مست شدو ز بلای عشق او از دست شد26نقل کریںگرچه شاهی سخت عالی قدر بودچون هلالی از غم آن بدر بود27نقل کریںشد چنان مستغرق عشق پسرکز وجود خود نمیآمد بدر28نقل کریںگر نبودی لحظهای در پیش اوجوی خون راندی دل بی خویش او29نقل کریںنه قرارش بود بی او یک نفسنه زمانی صبر بودش زین هوس30نقل کریںروز و شب بی او نیاسودی دمیمونس او بودش به روز و شب همی31نقل کریںتا شبش بنشاندی روز درازراز میگفتی بدان مه چهره باز32نقل کریںچون شب تاریک گشتی آشکارشاه را نه خواب بودی نه قرار33نقل کریںوان پسر در خواب رفتی پیش شاهشاه میکردی به روی او نگاه34نقل کریںدر فروغ و نور شمع دلستانجملهٔ شب خفته میبودی ستان35نقل کریںشه در آن مه روی مینگریستیهر شبی صد گونه خون بگریستی36نقل کریںگاه گل بر روی او افشاندیگاه گرد از موی او افشاندی37نقل کریںگه ز درد عشق، چون باران ز میغبر رخ او اشک راندی بیدریغ38نقل کریںگاه با آن ماه جشنی ساختیگاه بر رویش قدح پرداختی39نقل کریںیک نفس از پیش خود نگذاشتشتا که بودی لازم خود داشتش40نقل کریںکی توانست آن پسر دایم نشستلیک بود از بیم خسرو پای بست41نقل کریںگر برفتی یک دم از پیرامنششه ز غیرت سرفکندی از تنش42نقل کریںخواستی هم مادر او هم پدرتا دمی بینند روی آن پسر43نقل کریںلیکشان زهره نبود از بیم شاهتا برین قصه برآمد دیرگاه44نقل کریںبود در همسایگی شهریاردختری خورشید رخ همچون نگار45نقل کریںآن پسر شد عاشق دیدار اوهمچو آتش گرم شد در کار او46نقل کریںکی شبی با او نشستی سازکردمجلسی چون روی خویش آغازکرد47نقل کریںاز نهان بیشاه با او درنشستبود آن شب از قضا آن شاه مست48نقل کریںنیم شب چون نیم مستی پادشاهدشنهای در کف، بجست از خوابگاه49نقل کریںآن پسر را جست ، هیچش مینیافتعاقبت آنجا که بود آنجا شتافت50نقل کریںدختری با آن پسر بنشسته دیدهر دو را در هم دلی پیوسته دید51نقل کریںچون بدید آن حال شاه نامورآتش غیرت فتادش در جگر52نقل کریںمست و عشق و آنگهی سلطان سریچون بود معشوق او با دیگری53نقل کریںشاه با خود گفت بر چون من شهیچون گزیدی دیگری، اینت ابلهی54نقل کریںآنچ من کردم بجای تو بسیهیچ کس هرگز نکرد آن با کسی55نقل کریںدر مکافات من آخر این کنیرو بکن، الحق که شیرین میکنی56نقل کریںهم کلید گنجها در دست توهم سر افرازان عالم پست تو57نقل کریںهم مرا هم راز و هم همدم مدامهم مرا هم درد و هم محرم مدام58نقل کریںدر نشینی با گدایی در نهاناز تو پردازم همین ساعت مکان59نقل کریںاین بگفت و امر کرد آن شهریارتا ببستند آن پسر را استوار60نقل کریںسیم خام او میان خاک راهکرد همچون نیل خام از چوب شاه61نقل کریںبعد از آن شد گفت تا دارش زدنددر میان صفهٔ بارش زدند62نقل کریںگفت اول پوست از وی درکشیدسرنگون آنگه به دارش برکشید63نقل کریںتا کسی کو گشت اهل پادشاهتا هم آخر او به کس نکند نگاه64نقل کریںدر ربودند آن پسر را زار و خوارتا در آویزند سر مستش ز دار65نقل کریںشد وزیر آگاه از حال پسرخاک بر سر گفت ای جان پدر66نقل کریںاین چه خذلان بود کامد در رهتچه قضا بود این که دشمن شد شهت67نقل کریںبود آنجا دو غلام پادشاهعزم کرده تا کنند او را تباه68نقل کریںآن وزیر آمد دلی پر درد و داغهر یکی را داد دری شب چراغ69نقل کریںگفت امشب هست مست این پادشاهوین پسر را نیست چندینی گناه70نقل کریںچون شود هشیار شاه نامدارهم پشیمان گردد وهم بیقرار71نقل کریںهرک او را کشته باشد بیشکیشاه از صد زنده نگذارد یکی72نقل کریںآن غلامان جمله گفتند این نفسگر بیاید شه نبیند هیچ کس73نقل کریںدرزمان از ما بریزد جوی خونپس کند بردار ما را سرنگون74نقل کریںخونیی آورد از زندان وزیربازکردش پوست از تن همچوسیر75نقل کریںسرنگوسارش زدار آونگ کردخاک از خونش گل گل رنگ کرد76نقل کریںوآن پسر را کرد درپرده نهانتا چه زاید از پس پرده جهان77نقل کریںشاه چون هشیار شد روزی دگرهمچنان میسوخت از خشمش جگر78نقل کریںآن غلامانرا بخواند آن پادشاگفت با آن سگ چه کردید از جفا79نقل کریںجمله گفتندش که کردیم استواردرمیان صفه بارش بدار80نقل کریںپوستش کردیم سرتاسر برونبر سردارست اکنون سرنگون81نقل کریںشاه چون بشنود آن پاسخ تمامشاد گشت از پاسخ آن دو غلام82نقل کریںهر یکی را داد فاخر خلعتییافت هریک منصبی ورفعتی83نقل کریںشاه گفتا همچنان تا دیرگاهخوار بگذارید بردارش تباه84نقل کریںتا زکار این پلید نابکارعبرتی گیرند خلق روزگار85نقل کریںچون شنود این قصه خلق شهر اوجمله را دل درد کرد از بهر او86نقل کریںدرنظاره آمدند آنجا بسیباز مینشناختندش هر کسی87نقل کریںگوشتی دیدند خلقان غرق خونپوست از وی درکشیده سرنگون88نقل کریںآن که و مه هرک دیدش آن چنانهمچو باران خون گرستی در نهان89نقل کریںروز تا شب ماتم آن ماه بودشهر پردرد و دریغ و آه بود90نقل کریںبعد روزی چند، بی دلدار خویششه پشیمان گشت از کردار خویش91نقل کریںخشم او کم گشت، عشقش زور کردعشق شاه شیردل را مور کرد92نقل کریںپادشاهی با چنان یوسف وشیروز و شب بنشسته در خلوت خوشی93نقل کریںبوده دایم از شراب وصل مستدر خمار وصل چون داند نشست94نقل کریںعاقبت طاقت نماندش یک نفسکار او پیوسته زاری بود و بس95نقل کریںجان او میسوخت از درد فراقگشت بی صبر و قرار از اشتیاق96نقل کریںدر پشیمانی فروشد پادشاهدیده پر خون کرد و سر بر خاک راه97نقل کریںجامه نیلی کرد و در برخود ببستدر میان خون و خاکستر نشست98نقل کریںنه طعامی خورد از آن پس نه شرابدر رمید از چشم خون افشانش خواب99نقل کریںچون در آمد شب، برون شد شهریارکرد از اغیار خالی زیر دار100نقل کریںرفت تنها زیر دار آن پسریاد میآورد کار آن پسر101نقل کریںچون ز یک یک کار او یاد آمدیشازبن هر موی فریاد آمدیش102نقل کریںبر دل او درد بی اندازه شدهر زمانش ماتم نو تازه شد103نقل کریںبر سر آن کشته مینالید زارخون او در روی میمالید زار104نقل کریںخویش را در خاک میافکند اوپشت دست از دست برمی کند او105نقل کریںگر شمار اشک او کردی کسیبیشتر بودی زصد باران بسی106نقل کریںجملهٔ شب بود تنها تا بروزهمچو شمعی در میان اشک و سوز107نقل کریںچون نسیم صبح گشتی آشکاربا وثاق خویش رفتی شهریار108نقل کریںدرمیان خاک وخاکستر شدیدرمصیبت هر زمان با سرشدی109نقل کریںچون برآمد چل شبان روزتمامهمچو مویی شد شه عالی مقام110نقل کریںدر فرو بست وبزیر دار اوگشت درتیمار او بیمار او111نقل کریںکس نداشت آن زهره درچل روزوشبتا گشاید درسخن با شاه لب112نقل کریںاز پس چل شب نه نان خورد و نه آبآن پسر را دید یک ساعت بخواب113نقل کریںروی همچون ماه اودراشک غرقازقدم در خون نشسته تا بفرق114نقل کریںشاه گفتش ای لطیف جان فزایازچه غرق خون شدی سرتابپای115نقل کریںگفت در خون ز آشنایی توموین چنین از بی وفایی توم116نقل کریںبازکردی پوست از من بی گناهاین وفاداری بود ای پادشاه117نقل کریںیار با یارخود آخر این کندکافرم گر هیچ کافر این کند118نقل کریںمن چه کردم تا تو بردارم کنیسربری وسرنگوسارم کنی119نقل کریںروی اکنون میبگردانم ز توتا قیامت داد بستانم ز تو120نقل کریںچون شود دیوان دادارآشکارداد من بستاند از تو کردگار121نقل کریںشاه چون بشنود از آن مه این جوابدرزمان درجست دل پر خون زخواب122نقل کریںشور غالب گشت برجان ودلشهرزمانی سختتر شدمشکلش123نقل کریںگشت بس دیوانه وازدست شدضعف درپیوست وغم پیوست شد124نقل کریںخانهٔ دیوانگی دربازکردنوحهٔ بس زار زار آغاز کرد125نقل کریںگفت ای جان ودلم، بی حاصلمچون شود از تشویر تو جان ودلم126نقل کریںای بسی سر گشتهٔ من آمدهپس بزاری کشتهٔ من آمده127نقل کریںهمچو من گوهر شکست خود که کرداینچ من کردم بدست خود که کرد128نقل کریںمیسزد گر من به خون آغشتهامتا چرا معشوق خود را کشتهام129نقل کریںدرنگر آخر کجایی ای پسرخط مکش در آشنایی ای پسر130نقل کریںتو مکن بد گرچه من بد کردهامزانک این بد جمله با خود کردهام131نقل کریںمن چنین حیران و غمناک از تومخاک بر سر بر سر خاک از توام132نقل کریںاز کجا جویم ترا ای جان منرحمتی کن بر دل حیران من133نقل کریںگر جفا دیدی تو از من بی وفاتو وفاداری، مکن با من جفا134نقل کریںاز تنت گر ریختم خون بیخبرخون جانم چند ریزی ای پسر135نقل کریںمست بودم کین خطا بر من برفتخود چه بود این کز قضا بر من برفت136نقل کریںگر تو پیش از من برفتی ناگهانبی تو من کی زنده مانم در جهان137نقل کریںبی تو چون یکدم سر خویشم نماندزندگانی یک دو دم بیشم نماند138نقل کریںجان به لب آورد بی تو شهریارتا کند در خون بهای تو نثار139نقل کریںمینترسم من ز مرگ خویشتنلیک ترسم از جفای خویش من140نقل کریںگر شود جاوید جانم عذر خواههم نیارد خواست عذر این گناه141نقل کریںکاشکی حلقم ببریدی به تیغوز دلم گم گشتی این درد و دریغ142نقل کریںخالقا جانم درین حیرت بسوختپای تا فرق من از حسرت بسوخت143نقل کریںمن ندارم طاقت و تاب فراقچند سوزد جان من در اشتیاق144نقل کریںجان من بستان به فضل ای دادگرزانک من طاقت نمیدارم دگر145نقل کریںهمچنین میگفت تا خاموش شددر میان خامشی بیهوش شد146نقل کریںعاقبت پیک عنایت در رسیدشکر ما بعد شکایت در رسید147نقل کریںچون ز حد بگذشت درد پادشاهبود پنهان آن وزیر آن جایگاه148نقل کریںشد بیاراست آن پسر را در نهانپس فرستادش بر شاه جهان149نقل کریںآمد از پرده برون چون مه ز میغپیش خسرو رفت با کرباس و تیغ150نقل کریںدر زمین افتاد پیش شهریارهمچو باران اشک میبارید زار151نقل کریںچون بدید آن ماه را شاه جهانمیندانم تا چه گویم این زمان152نقل کریںشاه در خاک و پسر در خون فتادکس چه داند کین عجایب چون فتاد153نقل کریںهرچ گویم بعد ازین ناگفتنیستدُر چو در قعرست هم ناسُفتنیست154نقل کریںشاه چون یافت از فراق او خلاصهر دو خوش رفتند در ایوان خاص155نقل کریںبعد ازین کس واقف اسرار نیستزانک اینجا موضع اغیار نیست156نقل کریںآنچ آن یک گفت آن دیگر شنودکور دید آن حال، گوش کر شنود157نقل کریںمن کیم آنرا که شرح آن دهمور دهم آن شرح خط برجان دهم158نقل کریںنارسیده چون دهم آن شرح منتن زنم چون ماندهام در طرح من159نقل کریںگر اجازت باشد از پیشان مرازود فرمایند شرح آن مرا160نقل کریںچون سر یک موی نیست این جایگاهجز خموشی روی نیست این جایگاه161نقل کریںنیست ممکن آنک یابد یک زمانجز خموشی گوهری تیغ زفان162نقل کریںگرچه سوسن ده زفان بیش آمدستعاشق خاموشی خویش آمدست163نقل کریںاین زمان باری سخن کردم تمامکار باید، چند گویم، والسلام◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمگفت چون در آتش افروختهگشت آن حلاج کلی سوختهعطار»منطقالطیر»سیمرغ در پیشگاه سیمرغ»سخن عاشقی که بر خاکستر حلاج نشستآڈیوصداکار منتخب کریںآزادهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمگفت چون در آتش افروختهگشت آن حلاج کلی سوختهعطار»منطقالطیر»سیمرغ در پیشگاه سیمرغ»سخن عاشقی که بر خاکستر حلاج نشست