عطار»منطقالطیر»بیان وادی توحید»حکایت محمود و ایاز و حسن در روز عرض سپاهحکایت محمود و ایاز و حسن در روز عرض سپاهشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکار: آزادهآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوآزادهخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںگفت روزی فرخ و مسعود بودروز عرض لشگر محمود بود2نقل کریںشد به صحرا بیعدد پیل و سپاهبود بالایی، بر آنجا رفت شاه3نقل کریںشد بر او هم ایاز و هم حسنهر سه میکردند عرض انجمن4نقل کریںبود روی عالم از پیل و سپاههمچو از مور و ملخ بگرفته راه5نقل کریںچشم عالم آن چنان لشگر ندیدبیش از آن لشگر کسی دیگر ندید6نقل کریںپس زفان بگشاد شاه ناموربا ایاز خاص خود گفت، ای پسر7نقل کریںهست چندین پیل و لشگر آن منمن همه آن تو، تو سلطان من8نقل کریںگرچه گفت این لفظ شاه نامدارسخت فارغ بود ایاز و برقرار9نقل کریںشاه را خدمت نکرد این جایگاهخود نگفت او کین مرا گفتهست شاه10نقل کریںشد حسن آشفته وگفت ای غلاممیکند شاهیت چندین احترام11نقل کریںتو چنین استاده چون بی حرمتیپشت خم ندهی و نکنی خدمتی12نقل کریںتو چرا حرمت نمیداری نگاهحقشناسی نبود این در پیش شاه13نقل کریںچون ایاز القصه بشنود این خطابگفت هست این را موافق دو جواب14نقل کریںیک جواب آنست کین بیروی و راهگر کند خدمت به پیش پادشاه15نقل کریںیا به خاک افتد به خواری پیش اویا سخن گوید بزاری پیش او16نقل کریںبیشتر از شاه و کمتر آمدنجمله باشد در برابر آمدن17نقل کریںمن کیم تا سر بدین کار آورمدر میان خود را پدیدار آورم18نقل کریںبنده آن اوست و تشریف آن اوستمن کیم، فرمان همه فرمان اوست19نقل کریںآنچ هر روزی شه پیروز کردوین کرم کو با ایاز امروز کرد20نقل کریںگر دو عالم خطبهٔ ذاتش کنندمیندانم تا مکافاتش کنند21نقل کریںمن دریغ معرض کجا آیم پدیدمن که باشم، یا چرا آیم پدید22نقل کریںنی کنم خدمت نه در سر آیمشکیستم تا در برابر آیمش23نقل کریںچون حسن بشنود این قول از ایاسگفت احسنت ای ایاز حق شناس24نقل کریںخط بدادم من که در ایام شاهلایقی هر دم به صد انعام شاه25نقل کریںپس حسن دیگر بگفتش کو جوابگفت نیست آن پیش تو گفتن صواب26نقل کریںگر من و شه هر دو با هم بودمیاین سخن را سخت محرم بودمی27نقل کریںلیک تو چون محرم آن نیستیچون بگویم، چون تو سلطان نیستی28نقل کریںپس حسن را زود بفرستاد شاهشد حسن نیز از حساب آن سپاه29نقل کریںچون در آن خلوت نه ما بود و نه منگر حسن مویی شود نبود حسن30نقل کریںشاه گفتا خلوت آمد، راز گویآن جواب خاص با من باز گوی31نقل کریںگفت هر گه از کمال لطف شاهمیکند سوی من مسکین نگاه32نقل کریںدر فروغ پرتو آن یک نظرمحو میگردد وجودم سر به سر33نقل کریںاز حیای آفتاب فر شاهپاک برمی خیزم آن ساعت ز راه34نقل کریںچون نمیماند ز من نام وجودچون به خدمت پیشت افتم در سجود35نقل کریںگر تو میبینی کسی را آن زمانمن نیم آن هست هم شاه جهان36نقل کریںگر تو یک لطف و اگر صد میکنیاز خداوندی تو با خود میکنی37نقل کریںسایهای کو گم شود در آفتابزو کی آید خدمتی در هیچ باب38نقل کریںهست ایازت سایهای در کوی توگم شده در آفتاب روی تو39نقل کریںچون شد از خود بنده فانی او نماندهرچ خواهی کن تو دانی او نماند◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظماز قضا افتاد معشوقی در آبعاشقش خود را درافکند از شتابعطار»منطقالطیر»بیان وادی توحید»حکایت عاشقی که در پی معشوق خود را در آب افکندآڈیوصداکار منتخب کریںآزادهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظماز قضا افتاد معشوقی در آبعاشقش خود را درافکند از شتابعطار»منطقالطیر»بیان وادی توحید»حکایت عاشقی که در پی معشوق خود را در آب افکند