عطار»منطقالطیر»بیان وادی فقر»گفتار مردی صوفی با کسی که او را قفا زدگفتار مردی صوفی با کسی که او را قفا زدشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی، آزادهآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںصوفیی میرفت چون بیحاصلیزد قفای محکمش سنگین دلی2نقل کریںبا دلی پر خون سر از پس کرد اوگفت آنک از تو قفایی خورد او3نقل کریںقرب سی سالست تا او مرد و رفتعالم هستی به پایان برد و رفت4نقل کریںمرد گفتش ای همه دعوی نه کارمرده کی گوید سخن، شرمی بدار5نقل کریںتا که تو دم میزنی هم دم نهایتا که مویی ماندهٔ محرم نهای6نقل کریںگر بود مویی اضافت در میانهست صد عالم مسافت در میان7نقل کریںگر تو خواهی تا بدین منزل رسیتا که مویی ماندهٔ مشکل رسی8نقل کریںهرچ داری، آتشی را برفروزتا اَزارِ پای بر آتش بسوز9نقل کریںچون نماندت هیچ، مندیش از کفنبرهنه خود را به آتش در فکن10نقل کریںچون تو و رخت تو خاکستر شودذرهٔ پندار تو کمتر شود11نقل کریںور چو عیسی از تو یک سوزن بمانددر رهت میدان که صد ره زن بماند12نقل کریںگرچه عیسی رخت در کوی او فکندسوزنش هم بخیه بر روی او فکند13نقل کریںچون حجاب آید وجود این جایگاهراست ناید ملک و مال و آب و جاه14نقل کریںهرچ داری یک یک از خود بازکنپس به خود در خلوتی آغاز کن15نقل کریںچون درونت جمع شد در بیخودیتو برون آیی ز نیکی و بدی16نقل کریںچون نماندت نیک و بد، عاشق شویپس فنای عشق را لایق شوی◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمیک شبی پروانگان جمع آمدنددر مضیفی طالب شمع آمدندعطار»منطقالطیر»بیان وادی فقر»حکایت پروانگان که از مطلوب خود خبر میخواستنداگلی نظمپادشاهی ماه وش، خورشید فرداشت چون یوسف یکی زیبا پسرعطار»منطقالطیر»بیان وادی فقر»حکایت مفلسی که عاشق پسر پادشاه شد و بدین گناه او را محکوم به مرگ کردندآڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیآزادهآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمیک شبی پروانگان جمع آمدنددر مضیفی طالب شمع آمدندعطار»منطقالطیر»بیان وادی فقر»حکایت پروانگان که از مطلوب خود خبر میخواستند
اگلی نظمپادشاهی ماه وش، خورشید فرداشت چون یوسف یکی زیبا پسرعطار»منطقالطیر»بیان وادی فقر»حکایت مفلسی که عاشق پسر پادشاه شد و بدین گناه او را محکوم به مرگ کردند