عطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت حلاج که در دم مرگ روی خود را به خون خود سرخ کردحکایت حلاج که در دم مرگ روی خود را به خون خود سرخ کردشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکار: فاطمه زندیآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںچون شد آن حلاج بر دار آن زمانجز انا الحق مینرفتش بر زبان22نقل کریںچون زبان او همینشناختندچار دست و پای او انداختند33نقل کریںزرد شد خون بریخت از وی بسیسرخ کی ماند درین حالت کسی44نقل کریںزود درمالید آن خورشید و ماهدست بریده به روی هم چو ماه55نقل کریںگفت چون گلگونهٔ مردست خونروی خود گلگونه بر کردم کنون66نقل کریںتا نباشم زرد در چشم کسیسرخ رویی باشدم اینجا بسی77نقل کریںهرکه را من زرد آیم در نظرظن برد کاینجا بترسیدم مگر88نقل کریںچون مرا از ترس یک سر موی نیستجز چنین گلگونه اینجا روی نیست99نقل کریںمرد خونی چون نهد سر سوی دارشیرمردیش آن زمان آید به کار1010نقل کریںچون جهانم حلقهٔ میمی بودکی چنین جایی مرا بیمی بود1111نقل کریںهر که را با اژدهای هفت سردر تموز افتاده دایم خورد و خور1212نقل کریںزین چنین بازیش بسیار اوفتدکمترین چیزیش سر دار اوفتد◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمخسروی میرفت در دشت شکارگفت ای سگبان سگ تازی بیارعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت خسروی که سگ تازی خود را رها کرداگلی نظممقتدای دین، جنید، آن بحر ژرفیک شبی میگفت در بغداد حرفعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت جنید که سر پسرش را بریدند◆آڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمخسروی میرفت در دشت شکارگفت ای سگبان سگ تازی بیارعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت خسروی که سگ تازی خود را رها کرد
اگلی نظممقتدای دین، جنید، آن بحر ژرفیک شبی میگفت در بغداد حرفعطار»منطقالطیر»عذر آوردن مرغان»حکایت جنید که سر پسرش را بریدند