عطار»منطقالطیر»بیان وادی عشق»حکایت مفلسی که عاشق ایاز شد و گفتگوی او با محمودحکایت مفلسی که عاشق ایاز شد و گفتگوی او با محمودشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی، آزادهآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںگشت عاشق بر ایاز آن مفلسیاین سخن شد فاش در هر مجلسی22نقل کریںچون سواره گشتی اندر ره ایاسمیدویدی آن گدای حق شناس33نقل کریںچون به میدان آمدی آن مشک مویرند هرگز ننگرستی جز بگوی44نقل کریںآن سخن گفتند با محمود بازکان گدایی گشت عاشق بر ایاز55نقل کریںروزدیگر چون به میدان شد غلاممیدوید آن رند در عشقی تمام66نقل کریںچشم درگوی ایاز آورده بودگوییی چون گوی چوگان خورده بود77نقل کریںکرد پنهان سوی او سلطان نگاهدید جانش چون جو و رویش چو کاه88نقل کریںپشت چون چوگان و سرگردان چو گویمیدوید از هر سوی میدان چو گوی99نقل کریںخواندش محمود و گفتش ای گداخواستی هم کاسگی پادشاه1010نقل کریںرند گفتش گر گدا میگوییمعشق بازی را ز تو کمتر نیم1111نقل کریںعشق و افلاس است در همسایگیهست این سر، مایهٔ سرمایگی1212نقل کریںعشق از افلاس میگیرد نمکعشق مفلس را سزد بیهیچ شک1313نقل کریںتو جهان داری دلی افروختهعشق را باید چو من دل سوخته1414نقل کریںساز وصل است اینچ تو داری و بسصبر کن در درد هجران یک نفس1515نقل کریںوصل را چندین چه سازی کار و بارهجر را گر مرد عشقی پای دار1616نقل کریںشاه گفتش ای ز هستی بیخبرجمله چون برگوی میداری نظر1717نقل کریںگفت زیرا گو چو من سرگشته استمن چو او و او چو من آغشته است1818نقل کریںقدر من او داند و من آن اوهر دو یک گوییم در چوگان او1919نقل کریںهر دو در سرگشتگی افتادهایمبی سرو بی تن به جان استادهایم2020نقل کریںاو خبر دارد ز من، من هم ازوباز میگوییم مشتی غم ازو2121نقل کریںدولتیتر آمد از من گوی راهکاسب او را نعل بوسد گاه گاه2222نقل کریںگرچه همچون گوی بی پا و سرملیک من از گوی محنت کش ترم2323نقل کریںگوی برتن زخم از چوگان خوردوین گدای دلشده بر جان خورد2424نقل کریںگوی گرچه زخم دارد بیقیاساز پی او میدود آخر ایاس2525نقل کریںمن اگر چه زخم دارم بیش ازودرپیم بی او و من در پیش ازو2626نقل کریںگوی گه گه در حضور افتاده استوین گدا پیوسته دور افتاده است2727نقل کریںآخر او را چون حضوری میرسداز پی وصلش سروری میرسد2828نقل کریںمن نمییارم ز وصلش بوی بردگوی وصلی یافت و از من گوی برد2929نقل کریںشهریارش گفت ای درویش مندعوی افلاس کردی پیش من3030نقل کریںگر نمیگویی دروغ ای بینوامفلسی خویش را داری گوا3131نقل کریںگفت تا جان من بود مفلس نیممدعیام، اهل این مجلس نیم3232نقل کریںلیک اگر در عشق گردم جان فشانجان فشاندن هست مفلس را نشان3333نقل کریںدر تو ای محمود کو معنی عشقجان فشان، ورنه مکن دعوی عشق3434نقل کریںاین بگفت و بود جانیش از جهانداد جان بر روی جانان ناگهان3535نقل کریںچون بداد آن رند جان بر خاک راهشد جهان محمود را زان غم سیاه3636نقل کریںگر به نزدیک تو جان بازیست خردتو درآ تا خود ببینی دست برد3737نقل کریںگر ترا گویند یک ساعت درآیتا تو زین ره بشنوی بانگ درای3838نقل کریںچون چنان بی پا و سرگردی مدامکانچ داری جمله در بازی تمام3939نقل کریںچون درافتی، تا خبر باشد تراعقل و جان زیر و زبر باشد ترا◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظماهل لیلی نیز مجنون را دمیدر قبیله ره ندادندی همیعطار»منطقالطیر»بیان وادی عشق»حکایت مجنون که پوست پوشید و با گوسفندان به کوی لیلی رفتاگلی نظمدر عجم افتاد خلقی از عربماند از رسم عجم او در عجبعطار»منطقالطیر»بیان وادی عشق»حکایت عربی که در عجم افتاد و سر گذشت او با قلندران◆آڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیآزادهآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظماهل لیلی نیز مجنون را دمیدر قبیله ره ندادندی همیعطار»منطقالطیر»بیان وادی عشق»حکایت مجنون که پوست پوشید و با گوسفندان به کوی لیلی رفت
اگلی نظمدر عجم افتاد خلقی از عربماند از رسم عجم او در عجبعطار»منطقالطیر»بیان وادی عشق»حکایت عربی که در عجم افتاد و سر گذشت او با قلندران