صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »منطق‌الطیر
  3. »در نعت رسول
  4. »در نعت رسول ص

در نعت رسول ص

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

خواجهٔ دنیا و دین گنج وفا

صدر و بدر هر دو عالم مصطفی

2

آفتاب شرع و دریای یقین

نور عالم رحمة للعالمین

3

جان پاکان خاک جان پاک او

جان رها کن آفرینش خاک او

4

خواجهٔ کونین و سلطان همه

آفتاب جان و ایمان همه

5

صاحب معراج و صدر کاینات

سایهٔ حق خواجهٔ خورشید ذات

6

هر دو عالم بستهٔ فتراک او

عرش و کرسی قبله کرده خاک او

7

پیشوای این جهان و آن جهان

مقتدای آشکارا و نهان

8

مهترین و بهترین انبیا

رهنمای اصفیا و اولیا

9

مهدی اسلام و هادی سبل

مفتی غیب و امام جز و کل

10

خواجه‌ای کز هرچه گویم بیش بود

در همه چیز از همه در پیش بود

11

خویشتن را خواجهٔ عرصات گفت

انما انا رحمة مهدات گفت

12

هر دو گیتی از وجودش نام یافت

عرش نیز از نام او آرام یافت

13

همچو شبنم آمدند از بحر جود

خلق عالم بر طفیلش در وجود

14

نور او مقصود مخلوقات بود

اصل معدومات و موجودات بود

15

حق چو دید آن نور مطلق در حضور

آفرید از نور او صد بحر نور

16

بهر خویش آن پاک جان را آفرید

بهر او خلقی جهان را آفرید

17

آفرینش را جزو مقصود نیست

پاک دامن‌تر ازو موجود نیست

18

آنچه اول شد پدید از غیب غیب

بود نور پاک او بی‌هیچ ریب

19

بعد از آن آن نور عالی‌زد علم

گشت عرش و کرسی و لوح و قلم

20

یک علم از نور پاکش عالمست

یک علم ذریتیست و آدمست

21

چون شد آن نور معظم آشکار

در سجود افتاد پیش کردگار

22

قرنها اندر سجود افتاده بود

عمرها اندر رکوع استاده بود

23

سالها بودند مشغول قیام

در تشهد بود هم عمری تمام

24

از نماز نور آن دریای راز

فرض شد بر جملهٔ امت نماز

25

حق بداشت آن نور را چون مهر و ماه

در برابر بی‌جهت تا دیرگاه

26

پس به دریای حقیقت ناگهی

برگشاد آن نور را ظاهر رهی

27

چون بدید آن نور روی بحر راز

جوش در وی اوفتاد از عزو ناز

28

در طلب بر خود بگشت او هفت بار

هفت پرگار فلک شد آشکار

29

هر نظر کز حق بسوی او رسید

کوکبی گشت و طلب آمد پدید

30

بعد از آن نور پاک آرام یافت

عرش عالی گشت و کرسی نام یافت

31

عرش و کرسی عکس ذاتش خاستند

بس ملایک از صفاتش خاستند

32

گشت از انفاسش انوار آشکار

وز دل پر فکرش اسرار آشکار

33

سر روح از عالم فکرست و بس

بس نفخت فیه من روحی نفس

34

چون شد آن انفاس و آن اسرار جمع

زین سبب ارواح شد بسیار جمع

35

چون طفیل نور او آمد امم

سوی کل مبعوث از آن شد لاجرم

36

گشت او مبعوث تا روز شمار

از برای کل خلق روزگار

37

چون به دعوت کرد شیطان را طلب

گشت شیطانش مسلمان زین سبب

38

کرد دعوت هم به اذن کردگار

جنیان را لیلة الجن آشکار

39

قدسیان را با رسل بنشاند نیز

جمله رایک شب به دعوت خواند نیز

40

دعوت حیوان چو کرد او آشکار

شاهدش بزغاله بود و سوسمار

41

داعی بتهای عالم بود هم

سرنگون گشتند پیشش لاجرم

42

داعی ذرات بود آن پاک ذات

در کفش تسبیح‌زان کردی حصات

43

ز انبیا این زینت وین عز که یافت

دعوت کل امم هرگز که یافت

44

نور او چون اصل موجودات بود

ذات او چون معطی هر ذات بود

45

واجب آمد دعوت هر دو جهانش

دعوت ذرات پیدا و نهانش

46

جزو و کل چون امت او آمدند

خوشه چین همت او آمدند

47

روزحشر از بهر مشتی بی عمل

امتی او گوید و بس زین قبل

48

حق برای جان آن شمع هدی

می‌فرستد امت او را فدی

49

در همه کاری چو او بود اوستاد

کار اوست آنرا که این کار اوفتاد

50

گرچ او هرگز به چیزی ننگریست

بهر هر چیزیش می‌باید گریست

51

در پناه اوست موجودی که هست

وز رضای اوست مقصودی که هست

52

پیرعالم اوست در هر رسته‌ای

هرچ ازو بگذشت خادم دسته‌ای

53

آنچ از خاصیت او بود و بس

آن کجا در خواب بیند هیچ کس

54

خویش را کل دید و کل را خویش دید

هم چنانک از پس بدید از پیش دید

55

ختم کرده حق نبوت را برو

معجز و خلق و فتوت را برو

56

دعوتش فرمود بهر خاص و عام

نعمت خود را برو کرده تمام

57

کافران را داده مهلت در عقاب

نا فرستاده به عهد او عذاب

58

کرده در شب سوی معراجش روان

سر کل با او نهاده در نهان

59

بوده از عز و شرف ذوالقلتین

ظل بی ظلی او در خافقین

60

هم ز حق بهتر کتابی یافته

هم کل کل بی حسابی یافته

61

امهات مؤمنین ازواج او

احترام مرسلین معراج او

62

انبیا پس رو بدند او پیشوا

عالمان امتش چون انبیا

63

حق تعالاش از کمال احترام

برده در توریت و در انجیل نام

64

سنگی از وی قدر و رفعت یافته

پس یمین الله خلعت یافته

65

قبله گشته خاک او از حرمتش

مسخ منسوخ آمده در امتش

66

بعثت او سرنگونی بتان

امت او بهترین امتان

67

کرده چاهی خشک را در خشک سال

قطرهٔ آب دهانش پر زلال

68

ماه از انگشت او بشکافته

مهر در فرمانش از پس تافته

69

بر میان دو کتف او خورشیدوار

داشته مهر نبوت آشکار

70

گشته در خیر البلاد او رهنمون

و هو خیرالخلق فی خیر القرون

71

کعبه زو تشریف بیت الله یافت

گشت ایمن هرکه در وی راه یافت

72

جبرئیل از دست او شد خرقه‌دار

در لباس دحیه زان گشت آشکار

73

خاک در عهدش قوی‌تر چیز یافت

مسجدی یافت و طهوری نیز یافت

74

سر یک یک ذره چون بودش عیان

امی آمد کو ز دفتر بر مخوان

75

چون زفان حق زفان اوست پس

بهترین عهدی زمان اوست پس

76

روز محشر محو گردد سر به سر

جز زفان او زفانهای دگر

77

تا دم آخر که بر می‌گشت حال

شوق کرد از حضرت عزت سؤال

78

چون دلش بی‌خود شدی در بحر راز

جوش او میلی برفتی در نماز

79

چون دل او بود دریای شگرف

جوش بسیاری زند دریای ژرف

80

در شدن گفته ارحنا یا بلال

تا برون آیم ازین ضیق خیال

81

باز در باز آمدن آشفته او

کلمینی یا حمیرا گفته او

82

زان شد آمد چون بیندیشد خرد

می‌ندانم تا برد یک جان ز صد

83

عقل را در خلوت او راه نیست

علم نیز از وقت او آگاه نیست

84

چون به خلوت جشن سازد با خلیل

گر بسوزد در نگنجد جبرئیل

85

چون شود سیمرغ جانش آشکار

موسی از دهشت شود موسیجه‌وار

86

رفت موسی بر بساط آن جناب

خلع نعلین آمدش از حق خطاب

87

چو به نزدیک او شد از نعلین دور

گشت در وادی المقدس غرق نور

88

باز در معراج شمع ذوالجلال

می‌شنود آواز نعلین بلال

89

موسی عمران اگر چه بود شاه

هم نبود آنجاش با نعلین راه

90

این عنایت بین که بهر جاه او

کرد حق با چاکر درگاه او

91

چاکرش را کرد مرد کوی خویش

داد با نعلین راهش سوی خویش

92

موسی عمران چو آن رتبت بدید

چاکر او را چنان قربت بدید

93

گفت یا رب ز امت او کن مرا

در طفیل همت او کن مرا

94

گرچه موسی خواست این حاجت مدام

لیک عیسی یافت این عالی مقام

95

لاجرم چون ترک آن خلوت کند

خلق را بر دین او دعوت کند

96

با زمین آید ز چارم آسمان

روی بر خاکش نهد جان بر میان

97

هندو او شد مسیح نامدار

زان مبشر نام کردش کردگار

98

گر کسی گوید کسی می‌بایدی

کو چو رفتی زان جهان باز آیدی

99

برگشادی مشکل ما یک به یک

تا نماندی در دل ما هیچ شک

100

باز نامد کس ز پیدا و نهان

در دو عالم جز محمد زان جهان

101

آنچ او آنجا ببینایی رسید

هر نبی آنجا به دانایی رسید

102

چون لعمرک تاج آمد بر سرش

کوه حالی چون کمر شد بر درش

103

اوست سلطان و طفیل او همه

اوست دایم شاه و خیل او همه

104

چون جهان از موی او پر مشک شد

بحر را زان تشنگی لب خشک شد

105

کیست کو نه تشنهٔ دیدار اوست

تا به چوب و سنگ غرق کار اوست

106

چون به منبر برشد آن دریای نور

نالهٔ حنانه می‌شد دور دور

107

آسمان بی‌ستون پر نور شد

و آن ستون از فرقتش رنجور شد

108

وصف او در گفت چون آید مرا

چون عرق از شرم خون آید مرا

109

او فصیح عالم و من لال او

کی توانم داد شرح حال او

110

وصف او کی لایق این ناکس است

واصف او خالق عالم بس است

111

ای جهان با رتبت خود خاک تو

صد جهان جان خاک جان پاک تو

112

انبیا در وصف تو حیران شده

سرشناسان نیز سرگردان شده

113

ای طفیل خندهٔ تو آفتاب

گریهٔ تو کار فرمای سحاب

114

هر دو گیتی گرد خاک پای تست

در گلیمی خفته‌ای، چه جای تست

115

سر برآور از گلیمت ای کریم

پس فرو کن پای بر قدر گلیم

116

محو شد شرع همه در شرع تو

اصل جمله کم ببود از فرع تو

117

تا ابد شرع تو و احکام تست

هم بر نام الهی نام تست

118

هرک بود از انبیا و از رسل

جمله با دین تو آیند از سبل

119

چون نیامد پیش، پیش از تو یکی

از پس تو باید آمد بی‌شکی

120

هم پس و هم پیش از عالم توی

سابق و آخر به یک جا هم توی

121

نه کسی در گرد تو هرگز رسد

نه کسی رانیز چندین عز رسد

122

خواجگی هر دو عالم تاابد

کرد وقف احمد مرسل احد

123

یا رسول الله بس درمانده‌ام

باد در کف ، خاک بر سر مانده‌ام

124

بی کسانرا کس تویی در هر نفس

من ندارم در دو عالم جز تو کس

125

یک نظر سوی من غم‌خواره کن

چارهٔ کار من بی‌چاره کن

126

گرچه ضایع کرده‌ام عمر از گناه

توبه کردم عذر من از حق بخواه

127

گر ز لاتَأمَن بود ترسی مرا

هست از لاتَيْأَسُوا درسی مرا

128

روز و شب بنشسته در صد ماتمم

تا شفاعت خواه باشی یک دمم

129

از درت گر یک شفاعت در رسد

معصیت را مهر طاعت در رسد

130

ای شفاعت خواه مشتی تیره روز

لطف کن شمع شفاعت برفروز

131

تا چو پروانه میان جمع تو

پرزنان آئیم پیش شمع تو

132

هرک شمع تو ببیند آشکار

جان به طبع دل دهد پروانه‌وار

133

دیدهٔ جان را لقای تو بس است

هر دو عالم را رضای تو بس است

134

داروی درد دل من مهرتست

نور جانم آفتاب چهرتست

135

بر درت جان بر میان دارم کمر

گوهر تیغ زفان من نگر

136

هر گهر کان از زفان افشانده‌ام

در رهت از قعر جان افشانده‌ام

137

زان شدم از بحر جان گوهرفشان

کز تو بحر جان من دارد نشان

138

تا نشانی یافت جان من ز تو

بی‌نشانی شد نشان من ز تو

139

حاجتم آنست ای عالی گهر

کز سر فضلی کنی در من نظر

140

زان نظر در بی‌نشانی داریم

بی‌نشانی جاودانی داریم

141

زین همه پندار و شرک و ترهات

پاک گردانی مرا ای پاک ذات

142

از گنه رویم نگردانی سیاه

حق هم نامی من داری نگاه

143

طفل راه تو منم غرقه شده

گرد من آب سیه حلقه شده

◆

اگلی / پچھلی نظم

اگلی نظم

مادری را طفل در آب اوفتاد

جان مادر در تب و تاب اوفتاد

عطار»منطق‌الطیر»در نعت رسول»حکایت مادری که فرزندش در آب افتاد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور