عطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»بیان وادی معرفتبیان وادی معرفتشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی و دیگرآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 11نقل کریںبعد از آن بنمایدت پیش نظرمعرفت را وادیی بی پا و سر2نقل کریںهیچ کس نبود که او این جایگاهمختلف گردد ز بسیاری راه3نقل کریںهیچ ره دروی نه هم آن دیگرستسالک تن، سالک جان، دیگرست4نقل کریںباز جان و تن ز نقصان و کمالهست دایم در ترقی و زوال5نقل کریںلاجرم بس ره که پیش آمد پدیدهر یکی بر حد خویش آمد پدید6نقل کریںکی تواند شد درین راه جلیلعنکبوت مبتلا همسیرِ پیل7نقل کریںسِیر هر کس تا کمال وی بودقرب هر کس حسب حال وی بود8نقل کریںگر بپرد پشه چندانی که هستکی کمال صرصرش آید بدست9نقل کریںلاجرم چون مختلف افتاد سیرهم روش هرگز نیفتد هیچ طیر10نقل کریںمعرفت زینجا تفاوت یافتستاین یکی محراب و آن بت یافتست11نقل کریںچون بتابد آفتاب معرفتاز سپهر این ره عالی صفت12نقل کریںهر یکی بینا شود بر قدر خویشبازیابد در حقیقت صدر خویش13نقل کریںسر ذراتش همه روشن شودگلخن دنیا برو گلشن شود14نقل کریںمغز بیند از درون نه پوست اوخود نبیند ذرهای جز دوست او15نقل کریںهرچ بیند روی او بیند مدامذره ذره کوی او بیند مدام16نقل کریںصد هزار اسرار از زیر نقابروز میبنمایدت چون آفتاب17نقل کریںصد هزاران مرد گم گردد مدامتا یکی اسراربین گردد تمام18نقل کریںکاملی باید درو جانی شگرفتا کند غواصی این بحر ژرف19نقل کریںگر ز اسرارت شود ذوقی پدیدهر زمانت نو شود شوقی پدید20نقل کریںتشنگیِ بر کمال اینجا بودصد هزاران خون حلال اینجا بود21نقل کریںگر بیازی دست تا عرش مجیددم مزن یک ساعت از هل من یزید22نقل کریںخویش را در بحر عرفان غرق کنورنه باری خاک ره بر فرق کن23نقل کریںگر نِهای ای خفته اهل تهنیتپس چرا خود را نداری تعزیت24نقل کریںگر نداری شادیی از وصل یارخیز باری ماتم هجران بدار25نقل کریںگر نمیبینی جمال یار، توخیز منشین، میطلب اسرار، تو26نقل کریںگر نمیدانی طلب کن شرم دارچون خری تا چند باشی بیفسار؟◆اگلی / پچھلی نظماگلی نظمبود مردی سنگ شد در کوه چیناشک میبارد ز چشمش بر زمینعطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»حکایت مردی که در کوه چین سنگ شدآڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیآزادهفاطمه امینآڈیو چلائیں0:000:00ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
اگلی نظمبود مردی سنگ شد در کوه چیناشک میبارد ز چشمش بر زمینعطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»حکایت مردی که در کوه چین سنگ شد