عطار»منطقالطیر»بیان وادی عشق»بیان وادی عشقبیان وادی عشقشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی، آزادهآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںبعد ازین وادی عشق آید پدیدغرق آتش شد کسی کانجا رسید22نقل کریںکس درین وادی به جز آتش مبادوانک آتش نیست عیشش خوش مباد33نقل کریںعاشق آن باشد که چون آتش بودگرم رو سوزنده و سرکش بود44نقل کریںعاقبت اندیش نبود یک زماندر کشد خوش خوش بر آتش صد جهان55نقل کریںلحظهای نه کافری داند نه دینذرهای نه شک شناسد نه یقین66نقل کریںنیک و بد در راه او یکسان بودخود چو عشق آمد نه این نه آن بود77نقل کریںای مباحی این سخن آن تونیستمرتدی تو، این به دندان تو نیست88نقل کریںهرچ دارد، پاک دربازد به نقدوز وصال دوست مینازد به نقد99نقل کریںدیگران را وعدهٔ فردا بودلیک او را نقد هم اینجا بود1010نقل کریںتا نسوزد خویش را یک بارگیکی تواند رست از غم خوارگی1111نقل کریںتا بریشم در وجود خود نسوختدر مفرح کی تواند دل فروخت1212نقل کریںمیتپد پیوسته در سوز و گدازتا بجای خود رسد ناگاه باز1313نقل کریںماهی از دریا چو بر صحرا فتدمیتپد تا بوک در دریا فتد1414نقل کریںعشق اینجا آتشست و عقل دودعشق کامد در گریزد عقل زود1515نقل کریںعقل در سودای عشق استاد نیستعشق کار عقل مادر زاد نیست1616نقل کریںگر ز غیبت دیدهای بخشند راستاصل عشق اینجا ببینی کز کجاست1717نقل کریںهست یک یک برگ از هستی عشقسر ببر افکنده از مستی عشق1818نقل کریںگر ترا آن چشم غیبی باز شدبا تو ذرات جهان هم راز شد1919نقل کریںور به چشم عقل بگشایی نظرعشق را هرگز نبینی پا و سر2020نقل کریںمرد کارافتاده باید عشق رامردم آزاده باید عشق را2121نقل کریںتو نه کار افتادهای نه عاشقیمردهای تو، عشق را کی لایقی2222نقل کریںزنده دل باید درین ره صد هزارتا کند در هرنفس صد جان نثار◆اگلی / پچھلی نظماگلی نظمخواجهای از خان و مان آواره شدوز فقاعی کودکی بیچاره شدعطار»منطقالطیر»بیان وادی عشق»حکایت خواجهای که عاشق کودکی فقاع فروش شد◆آڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیآزادهآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
اگلی نظمخواجهای از خان و مان آواره شدوز فقاعی کودکی بیچاره شدعطار»منطقالطیر»بیان وادی عشق»حکایت خواجهای که عاشق کودکی فقاع فروش شد