عطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»حکایت پاسبانی عاشق که هیچ نمیخفتحکایت پاسبانی عاشق که هیچ نمیخفتشاعر: عطاروزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)صنف: مثنویصداکاران: فاطمه زندی، آزادهآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںپاسبانی بود عاشق گشت زارروز و شب بیخواب بود و بیقرار22نقل کریںهم دمی با عاشق بیخواب گفتکاخر ای بیخواب یک دم شب بخفت33نقل کریںگفت شد با پاسبانی عشق یارخواب کی آید کسی را زین دو کار44نقل کریںپاسبان را خواب کی لایق بودخاصه مرد پاسبان عاشق بود55نقل کریںچون چنین سربازیی در سر ببستبود آن این یک بر آن دیگر ببست66نقل کریںمن چگونه خواب یابم اندکیوام نتوان کردن این خواب از یکی77نقل کریںهر شبم عشق امتحانی میکندپاسبان را پاسبانی میکند88نقل کریںگاه میرفتی و چوبک میزدیگه ز غم بر روی و تارک میزدی99نقل کریںگر بخفتی یک دم آن بیخواب و خورعشق دیدیش آن زمان خوابی دگر1010نقل کریںجملهٔ شب خلق را نگذاشتیتا بخفتندی فغان برداشتی1111نقل کریںدوستی گفتش کهای در تب و تابجملهٔ شب نیستت یک لحظه خواب1212نقل کریںگفت مرد پاسبان را خواب نیستروی عاشق را به جز اشک آب نیست1313نقل کریںپاسبان را کار بیخوابی بودعاشقان را روی بیآبی بود1414نقل کریںچون ز جای خواب آب آید برونکی بود ممکن که خواب آید برون1515نقل کریںعاشقی و پاسبانی یارشدخواب ز چشمش به دریا بار شد1616نقل کریںپاسبان را عاشقی نغز اوفتادکار بیخوابیش در مغز اوفتاد1717نقل کریںمیمخسب ای مرد اگر جویندهایخواب خوش بادت اگر گویندهای1818نقل کریںپاسبانی کن بسی در کوی دلزانک دزدانند در پهلوی دل1919نقل کریںهست از دزدان دل بگرفته راهجوهر دل دار از دزدان نگاه2020نقل کریںچون ترا این پاسبانی شد صفتعشق زود آید پدید و معرفت2121نقل کریںمرد را بیشک درین دریای خونمعرفت باید ز بیخوابی برون2222نقل کریںهرک او بیخوابی بسیار بردچون به حضرت شد دل بیداربرد2323نقل کریںچون ز بیخوابیست بیداری دلخواب کم کن در وفاداری دل2424نقل کریںچند گویم، چون وجودت غرقه ماندغرقه را فریاد نتواند رهاند2525نقل کریںعاشقان رفتند تا پیشان همهدر محبت مست خفتند آن همه2626نقل کریںتو همی زن سر که آن مردان مردنوش کردند آنچ میبایست کرد2727نقل کریںهر که را شد ذوق عشق او پدیدزود باید هر دو عالم را کلید2828نقل کریںگر زنی باشد شود مردی شگرفور بود مردی شود دریای ژرف◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمعاشقی از فرط عشق آشفته بودبر سر خاکی بزاری خفته بودعطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»حکایت عاشقی که خفته بود و معشوق بر او عیب گرفتاگلی نظمبا کسی عباسه گفت ای مرد عشقذرهای بر هرک تابد درد عشقعطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»گفتار عباسه دربارهٔ عشق و معرفت◆آڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیآزادهآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمعاشقی از فرط عشق آشفته بودبر سر خاکی بزاری خفته بودعطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»حکایت عاشقی که خفته بود و معشوق بر او عیب گرفت
اگلی نظمبا کسی عباسه گفت ای مرد عشقذرهای بر هرک تابد درد عشقعطار»منطقالطیر»بیان وادی معرفت»گفتار عباسه دربارهٔ عشق و معرفت