صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 19 - حدیث دیگر در آتش رفتن جناب ابوذر در حضور حضرت مولی الموالی علیه و آله السلام

بخش 19 - حدیث دیگر در آتش رفتن جناب ابوذر در حضور حضرت مولی الموالی علیه و آله السلام

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

راویم این نکته را از شیخ دین

آنکه او را بود خود علم الیقین

22

شیخ دین و پیشوای اهل دید

بایزید آن حکمت حق را کلید

33

گفت با من جعفر صادق امام

آنکه بد در علم دین حاذق تمام

44

گشت روزی دُرفشان آن مقتدا

گفت پیشم پیر بسطامی بیا

55

یک زمان از هر سخن خاموش کن

آنچه می‌گوید زبانم کوش کن

66

در مدینه باب من از بهر گشت

با گروهی از صحابه می‌گذشت

77

همرهش بودند آن شهزاده‌ها

آنکه ایشان را خدا گفته ثنا

88

و آنکسان کایشان بدندی بی‌نظیر

جمله بودند از محبّان امیر

99

چون نصیر و قنبر و سلمان ما

بوذر و عمّار یا سر ز آن ما

1010

مالک اشتر بایشان بود و بس

بود مختار مسیّب هم نفس

1111

پس محمّد ابن بوبکر و حبیب

سعد بین عبّاده و ابن حسیب

1212

عبد رحمن بن عدّاس از هرب

بود او از جمع یاران از عقب

1313

این جماعت هیفده تن بوده‌اند

در طریق شاه ره پیموده‌اند

1414

با محمّد کز حنف شد نام او

کز حنیفت بوده میدان مام او

1515

خود امیرمؤمنان سه چیز داشت

در زمین جان خود این تخم کاشت

1616

این مراتب را به جز حیدر که دید

گر نمیدانی بپرس از بایزید

1717

بایزید و من بعالم گفته‌ایم

وین در معنیّ حق را سفته‌ایم

1818

این سه چیز از حق باو وارد شده

این سه بر ارباب معنی جد شده

1919

این سه مظهر را ز شه دانیم ما

هم ز مظهر می برآمد این صدا

2020

این سه معنی را بگویم با تو من

چون تو هستی در معانی گام زن

2121

اولین آن ولایت دان بعلم

و آخرین آن سخاوت دان و حلم

2222

پس شجاعت کان بوددلخواه ما

در جهان ختم است او بر شاه ما

2323

هر یکی فرزند را داد او یکی

زنکه او بد والی حق بیشکی

2424

پس سخاوت گشت حق آن حسن

پس ولایت از حسین آمد علن

2525

خود شجاعت بر محمّد داده بود

ز آنکه اودرملک دین شهزاده بود

2626

چون بدانستی که اینها حق کیست

با تو گویم راز پنهانی که چیست

2727

گر تو چون ایشان معانی دان شوی

بر سریر ملک دین سلطان شوی

2828

یا تو همچون آن جماعت گوش باش

یا چو عطّار این زمان پر جوش باش

2929

تو کمر را همچو ایشان بند چست

دامن شه را بدستت گیر رست

3030

این جماعت پیرو شاهند همه

این جماعت رهرو راهند همه

3131

این جماعت جان فدای شه کنند

و آن جماعت خود ترا گمره کنند

3232

ترک ایشان گیر و ترک خویشتن

تا شوی در دنیی و عقبا چو من

3333

ترک دنیا گیر و بدعتهای بد

تا نیفتی در مذلّت تا ابد

3434

رو تکبّر را بمان درویش شو

وانگهی نزد امیر خویش شو

3535

تا تو را راهی نماید راست راست

ره رو این راه بیشک مصطفاست

3636

مصطفی در شرع تعلیمت کند

مرتضی در صدق تعظیمت کند

3737

مصطفی اندر جهان گلشن شده

مرتضی از دید حق روشن شده

3838

مرتضی روشن شده ازنور او

مظهر نور ولایت پور او

3939

این جماعت خود محبّان ویند

در حقیقت دوستداران ویند

4040

خود همی رفتند در کوی مغان

جای ترسایان بد آنجا بی گمان

4141

یک جماعت از بزرگان یهود

بر سر آتش نشسته همچودود

4242

داش گرمی بر سر آن کوی بود

چیده دودی آتش بسیار زود

4343

آتش بسیار در وی سوخته

بر مثال دوزخی افروخته

4444

آن جماعت جملگی جمع آمده

بهرخشت خویش چون شمع آمده

4545

ناگهی دیدند آنهاشاه را

پیش شه رفتند رفته راه را

4646

پیر ایشان گفت بازوج بتول

یک سخن گویم ز لطفت کن قبول

4747

بود عمری تاکه من می‌خواستم

پرسم این مطلب که می‌آراستم

4848

بر زبان نام تو عمری رانده‌ام

وصف تو اندر کتبها خوانده‌ام

4949

بود شیخ قوم حمران یهود

او بسی از علم حکمت خوانده بود

5050

گفت باشه من مسلمان می‌شوم

در میان این عزیزان می‌شوم

5151

یاامیر این جمله را احوال گو

تا بدانم حال ایشان را نکو

5252

من همی خواهم که چون ایشان شوم

در قدوم حضرتت انسان شوم

5353

گفت شاه اولیا بشنو ز من

جمله یک نورند اندر یک بدن

5454

این جماعت پی سوی حق برده‌اند

وز وجود خویش جمله مرده‌اند

5555

سر فدای راه حق ایشان کنند

مرهمی بر جان دل ریشان کنند

5656

آنچه حق گفته‌ست ایشان آن کنند

پنجه اندر پنجهٔ شیران کنند

5757

لیک در فرمان حق فرمان برند

زانجهت از این جهان ایمان برند

5858

هرچه از حق باشد آن گردن نهند

لیک مر بی راه را گردن زنند

5959

گشته اینها یک جهت در راه حق

جهد کن این دم تو برخوان این سبق

6060

هرچه گفته مصطفا من آن کنم

عالمی را زین خبر حیران کنم

6161

هرچه من خواهم همینها آن کنند

خانهٔ ظلم و حسد ویران کنند

6262

جملگی هستند خود بر راه راست

چون حسن کو بصری ومقبول ماست

6363

گفت پس حمران که یا خیرالاُمم

وارهان این دم مرا از بند غم

6464

یک محبّ را گوی تا فرمان برد

در میان داش خانه در شود

6565

چون رود او و نسوزد آن زمان

آورم من عرض کلمه بر زبان

6666

پس بشهر دین احمد در روم

بر تو و بر دوستانت بگروم

6767

من یقین دانم که دینت حق بود

دین احمد خود حق مطلق بود

6868

گفت پس رهبان بحضرت کی امیر

گر نمائی این کرامت از ضمیر

6969

یک هزار و یک صد و چهل کس یقین

بوده شاگردان من در علم دین

7070

ما و ایشان جمله در دینت رویم

جمله بر تعلیم و تلقینت رویم

7171

چون از او بشنید شه این مشکلات

گفت بینائی خداوندا بذات

7272

یا الهی کن دعایم مستجاب

در چنین امید بخشم فتح باب

7373

چون دعائی کرد شاه اولیا

در دعا آورد نام مصطفا

7474

با ابوذر شه اشارت کرد فاش

کاندرین آتش چو ابراهیم باش

7575

دان که ابراهیم باب من بده

و آنچنان آتش بر او گلشن شده

7676

چون شنید از شه اباذر این سخن

رفت سوی آنچنان داش کهن

7777

همچو پروانه بسوی نار رفت

بروی آن آتش همه گلزار رفت

7878

هر که از اخلاص برخوردار شد

بروی آتش سر بسر گلزار شد

7979

بود بوذر زرّ خالص لاجرم

پاک بیرون آمد و شد محترم

8080

زرّ خالص خود نسوزد در گداز

زانکه خالص بود آمد پاک باز

8181

خلق بی‌حد بود آنجا جمله جمع

تا که دریابند آنجا حال شمع

8282

چون ابوذر در میان داش رفت

سرّی از اسرار حیدر فاش رفت

8383

مردمان گفتند بوذر سوخته

جان ما را خود سراسر سوخته

8484

مصطفا را بد باو اسرارها

در بهشت او را بود گلزارها

8585

بود او پیر و ضعیف و ناتوان

لیک در باطن بمعنی بد جوان

8686

بوداو پیش پیمبر بس عزیز

بارها گفتی علی با او دو چیز

8787

که توئی دانا توئی بینا به راز

راز را محرم توئی ای دلنواز

8888

پس اشارت کرد با سلمان امیر

گفت این خرقه بیا از من بگیر

8989

پیش بوذر رو روان پوشان به وی

بعد از این این جام را نوشان به وی

9090

چون شنید از شاه سلمان آنچنان

شد بسوی داش خندان و دوان

9191

تا رود در داش سوزان همچو او

عالمی بینند آن سرّ مگو

9292

زانکه سلمان دیده بد سرها بسی

همچو او عارف نبوده هر کسی

9393

شه بسلمان گفت او در داش نیست

سرّ اسرار خدا خود فاش نیست

9494

درس داش است خود یک خانهٔ

بوذر آنجا هست با پیمانهٔ

9595

زود پوشان خرقه و زودش بیار

بهر او دارند یاران انتظار

9696

رفت سلمان و بدیدش همچو ماه

گفت هستی مظهر انوار شاه

9797

روی او بوسید و دستش نیز هم

گفت داری این زمان تو جام جم

9898

گفت این خلعت ز من بستان و پوش

جام حیدر باشد این بستان بنوش

9999

چونکه نام شه شنید او محو شد

رفت در سکر و دگر با صحو شد

100100

گفت با سلمان که از پیغام دوست

جان خود را می‌کنم انعام دوست

101101

غیر از اینم خود متاعی بیش نیست

وین جهان خود یک سماعی بیش نیست

102102

شربت خاص علی نوشید مرد

خرقه را پوشید و حق راسجده کرد

103103

گفت یا سلمان که شاه من کجاست

دانکه او آئینهٔ سرّ خداست

104104

تا ببینم روی او بی‌خویشتن

تا بیایم سوی او بی‌خویشتن

105105

گفت خلقی با امیر استاده‌اند

وز غمت بعضی بخاک افتاده‌اند

106106

چون ابوذر انتظار شه شنید

خویشتن را بیخود اندر ره کشید

107107

دست سلمان را گرفت و شد روان

تا که شد نزدیک شاه غیب دان

108108

پیش شه چون آمدند آن هر دو تن

نعره‌ای کردند هر سو مرد و زن

109109

هر یکی گفتا بشاه اولیا

ای شده بعد از محمّد پیشوا

110110

دست ما و دامن تو ای امام

ما بتو داریم ایمان والسّلام

111111

هر که از جان پیرو حیدر بود

از ملایک او یقین بهتر بود

112112

پس مسلمان گشت حمران یهود

متّفق گشتند با او هر که بود

113113

مختصر گفتم من این اسرار را

تا نگوئی رافضی عطّار را

114114

گر تو میدانی علی را رافضی

من نمی‌دانم ولی را رافضی

115115

من مقلّد نیستم در دین چو تو

دارم اسرار خدا از گفت او

116116

من نیم خارج چو تو ای ناصبی

من شدم بیزار هم از رافضی

117117

رو تو چون بوذر زغشها پاک شو

بعد از آن در نار خوش چالاک شو

118118

گرنه سوزی تو به آتش هر زمان

چون تراغش باشد اندر این جهان

119119

هستی خود را در آتش هر زمان

پیش صرّافان معنی کن بیان

120120

تا بگوید روح انسانی سخن

وین معانی را ببین و گوش کن

121121

وین معانی پیش درویشان بود

وین حقایق نزد دلریشان بود

122122

این سخن با شیخ و با مفتی مگو

زانکه زین معنی ندارد رنگ و بو

123123

بوی این معنی ز سیب مصطفاست

سرّ این معنی حقیقت مرتضی است

124124

همچو بوذر تو ز غیر حق گذر

تا نیفتی عاقبت اندر سقر

125125

رو تو چون منصور بردار فنا

تا ببینی نور حق را بی لقا

126126

رو تو چون بوذر ز جان بگذر همه

تا خلاصی یابی از آذر همه

127127

رو تو چون منصور و با حق رازگو

وانگهی با اهل وحدت بازگو

128128

رو تو چون بوذر شه خود را ببین

تا بتو بنماید او حق را یقین

129129

رو تو چون بوذر معانی را بدان

تا شود آسان بتو رفتار جان

130130

رو تو چون منصور عاشق گرد و مست

تا بتو روشن شود سرّ الست

131131

رو چو بوذر باش تسلسم امیر

چند گردی گرد هر میرو و زیر

132132

رو تو چون منصور در دریای محو

چند خوانی پیش مفتی صرف و نحو

133133

رو تو چون منصور و خود منصور شو

رو ز خود بگذر بمعنی نور شو

134134

رو تو چون بوذر بسلمان یار باش

تا شودبر تو معانی جمله فاش

135135

رو تو چون منصور معنی را شکاف

تا شوی در مظهرم معنی شکاف

136136

رو تو چون منصور و احمد شاه بین

تا شوی در شرع او خود راه بین

137137

رو چو بوذر بحر را غوّاص دار

درّ معنی راز بحر دین برآر

138138

رو تو چون منصور فرد فرد شو

همچو ماه آسمان شبگرد شو

139139

رو تو چون بوذر مبین اغیار را

تا بیابد روح تو ستّار را

140140

رو تو چون منصور با حق یار شو

تا بری از شبلی و کرخی گرو

141141

رو تو چون بوذر بنار معرفت

تاکنی جا در مقام مغفرت

142142

رو تو چون منصور بردار نعم

تا شوی تو جود مطلق در کرم

143143

رو تو چون منصور و حق را فاش گو

وآنگهی از سرّ معنیهاش گو

144144

رو تو چون منصور با حق راست شو

کج مباز و این سخن ازمن شنو

145145

رو تو چون بوذر بشب بیدار شو

وآنگهی با ذکر حق درکار شو

146146

رو تو چون منصور نور نور شو

یا چو موسی زمان بر طور شو

147147

رو چو منصور و صفا بین در صفا

تا رسی دروادی ربّ العلا

148148

رو چو بوذر پیشوا چون شاه گیر

تا شوی بر اهل معنی تو امیر

149149

رو چو منصور و ظهور او ببین

تا که روشن گرددت سرّ یقین

150150

رو چو بوذر سر بنه بر خطّ شاه

تا که روشن گرددت سرّ آله

151151

هر که راه حیدر و اولاد رفت

کفر و ظلم او همه بر باد رفت

152152

من بدنیا خود نخواهم مال و جاه

زانکه هستم من غنی از حبّ شاه

153153

رو تو ترک دنیی وعقبی بگو

مظهرم را بین و خود اسرار جو

154154

هرچه جوئی از ویت حاصل بود

زانکه عطّار اندر او واصل بود

155155

هر که واصل نیست او در پرده‌ایست

اندر این وادی چو ره گم کرده‌ایست

156156

هیچ میدانی که اینها بهر چیست

وین سخنهاو معانی بهر کیست

157157

هیچ میدانی که قرآن خوان که بود

همچو نوری در میان جان که بود

158158

هیچ میدانی که باب علم کیست

واندرین عالم بجود و حلم کیست

159159

هیچ میدانی که اسرار خدا

از که شد پیدا بکه آمدندا؟

160160

هیچ میدانی که طور و نور کیست

پرتو انوار حق بر طور چیست

161161

هیچ میدانی که منصور از که گفت

درّ اسرار الهی را که سفت

162162

هیچ میدانی که بوذر یار کیست

درجهان او واقف اسرار کیست

163163

هیچ میدانی که سلمان با که دید

نعرهٔ شیران در آن صحرا شنید

164164

هیچ میدانی که در معراج کیست

با محمّد همسر و هم تاج کیست

165165

هیچ میدانی که مرد و زنده شد

باعرابی و شتر در پرده شد

166166

گر همی معانی کلام

انّما وهل اتی بر خوان تمام

167167

هیچ میدانی سخاوت حقّ کیست

من بگویم لافتی إلّا علی است

168168

گر نمیدانی مقام اولیا

رو بخوان مظهر تو با صدق و صفا

169169

تا بیابی راه و هم ره دان شوی

بعد از آن در وادی ایمان شوی

170170

رو تو از پیوند دو نان دور شو

تا نباشی همچو ایشان در گرو

171171

رو تو با اهل خدا پیوند ساز

تا شود درهای جنّت بر تو باز

172172

خود نماز اهل دنیا پاک نیست

ز آنکه ایشان را ز لقمه باک نیست

173173

رو تو یک لقمه ز کشت خویش نوش

بعد از آن رو راز دان و ستر پوش

174174

زینهار از خود مترسان خلق را

پاره گردان از برت این دلق را

175175

چونکه هیچی خود گزینی تا بچند

با نجاست همنشینی تا بچند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون محمد این ندا از حق شنید

گفت هستی نور حق از عین دید

عطار»مظهرالعجایب»بخش 18 - سلام الله یا غالب یا علی بن ابیطالب

اگلی نظم

بوی سرگین در دماغت هست چست

محتسب گشتی که دینم شد درست

عطار»مظهرالعجایب»بخش 20 - در بیان حال و منع آنهائی که اهل شرند واز خود بیخبرند و دیگران را احتساب فرمایند

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور