صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 13 - در نکوهش مفتی می‬فرماید

بخش 13 - در نکوهش مفتی می‬فرماید

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

من بگویم حالت قاضی تمام

زانکه رشوت گیرد او از خلق عام

22

او همی بیند که دارد نام وننگ

در شود در نار دوزخ بی‌درنگ

33

رشوت بسیار و زرهای یتیم

در نهانی گیرد او از روی بیم

44

پس یتیم بیکسی پیدا کند

مال او در دفتر خود جاکند

55

قاضیی را یک ملازم بود فرد

ضبط کردی مال ایتام از نبرد

66

کرد پیدا او یتیمی بی سخن

قاضیش گفتا که مالش ضبط کن

77

شش هزاری داشت نقره آن یتیم

گفت حق داده مرا خوان نعیم

88

پس گرفت آن زر بسوی خانه کرد

وز یتیم بی پدر بیگانه کرد

99

برگرفت او یک هزار از بهر خود

پنج دیگر را بقاضی کرد رد

1010

بی‌تکلّف بهر خود قاضی گرفت

وین حکایت را ز مردم می نهفت

1111

گفت قاضی تو چه کردی وجه را

گفت کردم خرج او بی ماجرا

1212

کرد قاضی یک هزاری قرض از او

گفت دیگر را نگه دار ای نکو

1313

چون برآمد چند روزی زین سخن

گفت با قاضی که با ما رحم کن

1414

وجه آن مسکین یتیم مستمند

برد دزد و اوفتادش در کمند

1515

جمله را دزدان بدزدیدند و رفت

جان از این آتش بوددر تاب و تفت

1616

گفت رو چون برتو این دعوی کنند

با تو این دعویّ بی‌معنی کنند

1717

گوی زر را دزد از من برده است

خاطر من زین سبب افسرده است

1818

من بحفظ آن بکردم جهد نیک

جمله را محکم نهادم زیر ریگ

1919

من زرت را چون امینی بوده‌ام

کی بدان من دست خود آلوده‌ام

2020

هیچ بر تو می‌نیاید مرد باش

وز غم واندوه عالم فرد باش

2121

چون یتیم آن زر طلب کرد از امین

پیش قاضی رفت نالان و غمین

2222

ماجری گفتند با قاضی بهم

کرد قاضی ناتوان را متّهم

2323

گفت قاضی با یتیم ای بوالعجیب

این چنین در شرع ما نبود غریب

2424

اویکی مرد امین عادل است

سالها در محکمه دارد نشست

2525

زو خیانت کی روا باشد روا

بر تو باشد زین حکایت حدّ روا

2626

دیگر آنکه هیچ می‌ناید بشرع

برامین تو برای اصل و فرع

2727

چون یتیم از قاضی اعظم شنید

این سخن را گفت از شرع این بعید

2828

کار قاضی این و کار مفتی آن

کار ملاّی مدرّس را بمان

2929

راه شرع اینست کایشان می‌روند

این همه دنبال شیطان می‌روند

3030

راه راه مصطفی و آل اوست

چون بدانستی برو کاین ره نکوست

3131

من بتو صد بار گفتم صد هزار

دست از دامان حیدر بر مدار

3232

راه حیدر رو که اندر راه او

نور حق بد از دل آگاه او

3333

راه راه اوست دیگر راه نیست

گر روی جای دگر جز چاه نیست

3434

خویش را مفکن تو اندر چاه تن

جهد کن تا تو برون آئی چو من

3535

این همه درها که این عطّار سفت

در درون گوش او کرّار گفت

3636

گفت بشنو گیر درگوش این همه

تا شود روشن شب تو زین همه

3737

ز آنکه شب تاریک و ظلمانی بود

در درونش آب حیوانی بود

3838

من بسی شبها بکنجی بوده‌ام

راه عرفان را بسی فرسوده‌ام

3939

گنج جانست و جواهر معرفت

من از اینها می‌کنم باتو صفت

4040

ای تو مغرور جهان و مال خود

رحم می‌ناید ترا بر حال خود

4141

گر هزاران سال تو زحمت بری

مال دنیا را همه جمع آوری

4242

عاقبت بگذاری و بیرون روی

خود یقین میدان که تو ملعون روی

4343

هست دنیا پر ز آتش بهر کس

اوفتاده اندرو چون خار و خس

4444

ای گرفتار عیال و زن شده

همچو حیوان در پی خوردن شده

4545

باتو کردم بارها این ماجرا

تا به کی تو پروری این نفس را

4646

رو تو از دنیای دون بگذر چو من

گر تو انسانی گذر زین انجمن

4747

ای تودر بازار دنیا بس خراب

می نداری هیچ در عقبی ثواب

4848

بهر یک نان بیسر و سامان شده

در میان مردمان حیران شده

4949

گر تو صد اشتر پر از دیبا کنی

وین جهان را جمله پرغوغا کنی

5050

سقف و ایوان سازی و سلطان شوی

تاجدار ملک هندستان شوی

5151

ور چو اسکندر شوی با تاج و تخت

یا فریدونی شوی با حظّ و بخت

5252

عاقبت راه فنا گیری به پیش

می عدم بینی همه اعضای خویش

5353

بعد از آن در خاک پنهانت کنند

پس عزیزان ختم قرآنت کنند

5454

این چنین ها بین و فکر خویش کن

زاد راهت مظهر درویش کن

5555

رو تو درویشی گزین و پاک باش

در میان عاشقان چالاک باش

5656

رو تو با حق باس و راز حق شنو

تا بیابی سرّ عرفان نو بنو

5757

تو نیابی بی ولی راه خدا

گر هزاران سال باشی رهنما

5858

بی دلیلی راه گم گردد ترا

خوش دلیلی هست شاه اولیا

5959

راه او راه محمّد دان و باش

راه احمد دان ره یزدان و باش

6060

همچو عطّار اندر این ره زن قدم

گر همی خواهی که یابی سرّ جم

6161

رو تو گردی باش اندر پای او

تادری یابی تو از دریای او

6262

گر بمعنیّم رسی انسان شوی

ورنه میرو تا که چون حیوان شوی

6363

من به صنعت سحر دارم در سخن

من هم از حق دارم این سرّکهن

6464

من ز دریاها جواهر آرمت

وندر او سرّها بظاهر آرمت

6565

اهل دل آگه شوند از رمز من

عارفان کردند فهم این سخن

6666

فهم من در جان عاشق نور شد

زین سخن دانای مامستور شد

6767

هر که او مستور شد در راه عشق

هست او از جان و دل آگاه عشق

6868

عشق سرگردان او در کلّ حال

حال او معشوق داند چون زلال

6969

هر که او همرنگ یار خویش بود

از جهان گوی معانی را ربود

7070

ای تو در راه خدا یکرنگ نه

وز درون و وز برون جز رنگ نه

7171

زنگ دل را برتراش و پاک شو

و آنگهی در راه حق چون خاک شو

7272

هر که چون دانه بیفتد سرکشد

خم معنی را به یک دم درکشد

7373

سرفرازی حقّ درویشان بود

آه و سوز و درد هم ز ایشان بود

7474

گر تو می‌خواهی که یابی دولتی

وارهی بی شبهه از هر ذلّتی

7575

رو طریق و راه درویشان بگیر

همچو ایشان باش و با ایشان بگیر

7676

هست شرع احمدی راه درست

هر که جز این راه رفت او رنج جست

7777

هر که در الطاف سرمد باشد او

پیرو شرع محمد باشد او

7878

گر تو یک دم همنشین جان شوی

همچو ناصر سرور ایمان شوی

7979

ناصر خسرو بحق چون راه یافت

همچو منصور او نظر در شاه یافت

8080

تو یقین میدان که شه بیراه نیست

گر روی راه دگر شه راه نیست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

حق تعالی گفت درخمّ غدیر

با رسول الله ز آیات منیر

عطار»مظهرالعجایب»بخش 12 - اشاره به حدیث غدیرخم

اگلی نظم

پیرمردی بود سالک همچو من

راه عرفان رفته در هر انجمن

عطار»مظهرالعجایب»بخش 14 - پرسیدن حضرت شیخ قده از پیر مرد سالکی که در عصر او بوده از اینکه در دنیا چه عجایب دیده‌‌ای و جواب دادن پیر ونقل شهادت درویشی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور