صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »مظهرالعجایب
  3. »بخش 78 - در شرح احوال خود و خواب دیدن حضرت مولی و شفا دادن او را فرماید

بخش 78 - در شرح احوال خود و خواب دیدن حضرت مولی و شفا دادن او را فرماید

شاعر: عطار

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بودم اندر تون بوقت کودکی

داده از کف رشتهٔ آسودگی

22

زار و بیمار و ضعیف و ناتوان

مانده از من یک رمق از نیم جان

33

هشت ماه متّصل بیمار و زار

بودم افتاده بکنجی سوگوار

44

همچونی بگداخته اعضای من

رفته بود از کار سر تا پای من

55

مادر از جانم طمع ببریده بود

در جنان حالم پدر هم دیده بود

66

جان خویشان جمله در درد و محن

ساختندی از برای من کفن

77

ناگهم ضعف غریبی در ربود

مادرم ز آن جامه پاره کرده بود

88

چون زخود رفتم بزاریدم بسی

دیدم آخر خوش به بالینم کسی

99

گفت ای کودک نترسی ز آنکه من

همچو جان باشم ترا اندر بدن

1010

میکنم درد ترا اینک دوا

تابگوئی در جهان اسرار ما

1111

من ترا حالی ببخشم از کرم

تا شوی در پیش دانا محترم

1212

درجهان گفت تو گردد همچو در

بحر و برگردد از آن دُر جمله پر

1313

بعد از آن مالید دست خود بمن

زآن یدالله خوانمش در انجمن

1414

اندر آن حالت مرا امید آن

تا کند آن شه بمن اسمش عیان

1515

گفت ای عطّار خواهی نام من

گویمت تاتو بنوشی جام من

1616

نام تو عطّار و نام من علی است

هرکه دارد حبّ من در جان ولی است

1717

هستم اندر قرب حقّ از واصلان

خود مرا میدان تو شاه مقبلان

1818

این بگفت و شد روان آن شاه زود

سوختم بر آتش شوقش چو عود

1919

شد عرق بر من روان چون آب جوی

گشت پیدادر تن من رنگ و بوی

2020

جمله گفتند این عرق از مرگ زاد

گفتم ای یاران شما باشید شاد

2121

خود مرا جانی ز جانان آمده

پیش من شاه سلیمان آمده

2222

من ز راه مرگ رخ برتافتم

از دم عیسی دمی جان یافتم

2323

خود مرا حق داد جان نو ز نور

من ندارم ذوق رضوان و قصور

2424

خود مرا شاه ولایت پیش خواند

از سگان آستان خویش خواند

2525

من غلامی از غلامان ویم

خاک راه دوستاران ویم

2626

من که عطّارم ز بحرش قطرهٔ

پیش خورشید ویم چون ذرّهٔ

2727

زین حکایت جان ایشان شاد شد

خانهٔ ایمانشان آباد شد

2828

جمله میراندند با هم این پیام

شد زیاده اعتقاد خاص و عام

2929

قرب صد سال است و کسری زین سخن

کو نشسته در میان جان من

3030

من ز لطف او بحق بینا شدم

من ز نطق او بحق گویا شدم

3131

من زخاک پای او برخاستم

ملک دنیا را بنطق آراستم

3232

چون مرا عطار خواند آن شاه جان

من شدم عطّار در ملک جهان

3333

خود پدر چون جدّ من عطّار بود

نسبتش از فرقهٔ انصار بود

3434

من شدم عطّار در ملک سخن

عالمی پر شد ز عطّار من

3535

من شدم غوّاص معنیّ کلام

ملک معنی ختم شد بر من تمام

3636

داد چون عطّار را نورو ضیا

شد معطّر عالم از عطر وفا

3737

دین و دنیایم ازو روشن شده

باغ جان و دل از او گلشن شده

3838

ای ترا عطّار جویا آمده

مهرت اندر وی هویدا آمده

3939

ای تو نور مظهر و اسرار غیب

سربرآورده تو پاکان را ز حبیب

4040

ای که عقل کلّ ز تو حیران شده

عشق در کوی تو سرگردان شده

4141

هرکه را لطف تو کرد از اهل دید

او جنید وقت گشت و بایزید

4242

درولایت انبیا را راهبر

درهدایت اولیا را تاج سر

4343

معنی تو همره هر کس که بود

او زمیدان گوی معنی را ربود

4444

ای که عقل کل ز تو حیران شده

عشق درکوی تو سرگردان شده

4545

صدهزاران همچو عطّار این زمان

گشته همچون پشّه پیشت بی‌زبان

4646

من چه گویم تا کنم اثبات تو

حقّ تواند گفت وصفت ذات تو

4747

حبّش ایمان شد بهر دل راه یافت

همچو خورشید است کو بر ماه تافت

4848

گر تو خواهی جان انور باشدت

سرّ نگه میدارتا سرّ باشدت

4949

اولیا با مهرش ایمان داشتند

لاجرم از خلق پنهان داشتند

5050

نور پاکش بر دل پاکان بتافت

زآن بحق دلهای پاکان راه یافت

5151

تافت نورش بر جنید و بایزید

ز آن سبب گشتند در عالم وحید

5252

هرکه او چون بوذر و قنبر بود

پاک طینت لاجرم سرور بود

5353

نور او چون بر دل بصری بتافت

چون کمیل او جانب حق راه یافت

5454

هرکه از مهرش مکرّم می‌شود

همچو ابراهیم ادهم می‌شود

5555

گاه ذوالنّون را شده یار و رفیق

گه شد همراه نورش با شقیق

5656

که حبیبی را نوازد از عجم

گاه طائی راکند او محترم

5757

گاه معروف و سرّی و گه جنید

گاه چون نورّی و شبلی کرده صید

5858

بوتراب و شیخ یحیی و معاذ

جمله را بوده است او میر و ملاذ

5959

شه شجاع و یوسف و ابن حسین

یافتند از نور مهرش زیب و زین

6060

احمد عاصم ابوسفیان ثور

زو همه گشتند مشهوران دور

6161

گاه چون عبدالله ابن جلا

داده سهل آئینهٔ دل را جلا

6262

احمد حوّاری و فضل و بشرهم

حافی و نامی شدند و محترم

6363

بوعلی دقّاق و بوالقاسم قشیر

همچو نصر آبادیش بوده نصیر

6464

همچو بویعقوب پیر نهر جور

داده با او خضر و دیده فیض و نور

6565

پیر حاجات از غلامان وی است

خواجه عبدالله هم زان وی است

6666

بوده بویعقوب و بوالفضل حسن

همچو عبدالله مبارک زو علن

6767

تافت نوری بر دل منصور ازو

عالمی شد زان نواپرنور ازو

6868

حفص حداد و دگر خیری بدور

کرده‌اند از مهر او میری بدور

6969

بوسعید بن ابوالخیر آن زمان

لاف مهرش زد بجنّت برد جان

7070

بو نجیب سهروردی و شهاب

خورده‌اند از جام مهر او شراب

7171

هرکه از مهرش بحق گویا شده

همچو نجم الدّین ما کبری شده

7272

بوده مجدالدّین و سعدالدّین مدام

چون علی لالابجان او را غلام

7373

سیف با خرزی دگر بابا کمال

یافتند از فیض جود او کمال

7474

هرکه مهرش داشت او خاموش بود

این سخن تا این زمان سرپوش بود

7575

این زمان کرد اوعیان اسرار را

تو بدین تهمت مکن عطار را

7676

هرکه راهی یافت اندر راه حق

شد ز نور مهر او آگاه حق

7777

جان ما از مهر او پر نور شد

خاک نیشابور از او پرنور شد

7878

هرکه دارد حبّ حیدر راه یافت

همچو خورشیدی که او بر ماه تافت

7979

هرکه دارد حبّ او ایمان برد

کی ازو ایمان و دین شیطان برد

8080

هرکه دارد حبّ او سلمان‌ماست

او چو شمعی در میان جان ماست

8181

هر که دارد حبّ او بوذر بود

همدم عمّار با قنبر بود

8282

هرکه دارد حبّ او عمّار شد

او براه خواجهٔ عطار شد

8383

هرکه دارد حبّ او دل زنده است

در میان واصلان فرخنده است

8484

هرکه دارد حبّ او آزاد شد

کفر و ظلم او همه بر باد شد

8585

هر که دارد حبّ او شاهی کند

حکم او از ماه تا ماهی کند

8686

رو منافق بد مگو درویش را

چون مسلمان می‌شماری خویش را

8787

چون تو امروزی نرفتی سوی او

چون توانی دید فردا روی او

8888

روز حشرت خود زبان الکن شود

خود دوعالم بر تو یک گلخن شود

8989

جامهٔ بغض و عداوت دوختی

تو زبغضش در جهنم سوختی

9090

هر که دارد حبّ او از اتقیاست

رافضی گوئی تو او راکی رواست

9191

بهر این گفتن تو ملعون رفتهٔ

از مسلمانی تو بیرون رفتهٔ

9292

هرکه مؤمن را بگوید رافضی

دان که او بی‌شبهه باشد ارفضی

9393

رفض برگشتن بود از راه حق

خود تو برگشتی ز راه شاه حق

9494

خارجی گشتی مسلمانی مجو

در دل خود نور ایمانی مجو

9595

خارجی را غیر دوزخ جای نیست

خارجی را سوی جنّت پای نیست

9696

خارجی رانده شده از پیش شاه

او شده در صورت و معنی تباه

9797

ای برادر تا شوی از اهل دید

تو گریزان شو از این قوم پلید

9898

خارجی و ناصبی خود مرده‌اند

بیشک ایشان را بدوزخ برده‌اند

9999

راه مردان گیر و مرد مرد شو

با محبّان باش و اهل درد شو

100100

ای برادر تا شوی تو مرد دین

ذرّهٔ پیدا کنی تودرد دین

101101

خوش درآ در راه مردان مردوار

تا کنم من بر تو معنیها نثار

102102

اول معنیم حبّ حیدر است

زانکه از وی نور معنی انور است

103103

معنی من حبّ شاه اولیاست

معنی من درّ دریای خداست

104104

معنی من نور غیبی یافته

معنی من زین و زیبی یافته

105105

اول معنیم نور انّماست

آخر معنیم تاج هل اتی است

106106

اول معنیم علمش آمده

آخر معنیم حلمش آمده

107107

اول معنیم اسرار الاه

آخر معنیم از ماهی بماه

108108

اول معنیم بر عالم زده

آخر معنیم بر آدم زده

109109

اول معنیم نامش در نظر

آخر معنیم مهرش راهبر

110110

اول معنیم آیات کلام

آخر معنیم می داده ز جام

111111

اول معنیم آمد حبّ شاه

آخر معنیم اسرار اله

112112

اول معنیم کوی او وطن

آخر معنی بهشت ذوالمنن

113113

اول معنیم گفتار رسول

آخر معنیم اولاد بتول

114114

اول معنیم پنهان آمده

آخر معنیم در جان آمده

115115

اول معنیم داده جان بتن

آخر معنیم او گفته سخن

116116

اول معنیم شاه لو کشف

آخر معنیم نور من عرف

117117

اول معنیم او رهبر شده

آخر معنیم او سرور شده

118118

اول معنیم او نطق زبانست

آخر معنیم او شرح و بیانست

119119

اول معنیم شرح جفر او

آخر معنیم نهجش گفت و گو

120120

اول معنیم با او شد وداد

آخر معنیم غیرش شد زیاد

121121

اول معنیم داده جام عشق

آخر معنیم بند و دام عشق

122122

اول معنیم علم آموخته

آخر معنیم ایمان سوخته

123123

اول این ایمان تقلیدی بسوز

تا کند ایمان تحقیقت بروز

124124

تو ازین تقلید بگذر همچو من

زانکه تقلیدت نیارد جان بتن

125125

چون نرفتی راه افتادی چو زن

ای مقلد راه مهر او مزن

126126

مهر او درهر دلی کآمد فرو

دان که چون خورشید میتابد ازو

127127

مهر او میدان که لاف و حرف نیست

بهر مهر او ترا چون ظرف نیست

128128

سینه را از قید آلایش بسوز

دیده را ازدیدن صورت بدوز

129129

بعد از آنی کار مردان پیشه کن

روز وشب در جستجو اندیشه کن

130130

چون شوی صافی تمام از بهر او

دل شود روشن ترا از مهر او

131131

تو مگو مقبول گشتم ای فضول

جهد کن تا او ترا سازد قبول

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای باحمد لحمک لحمی شده

ای باحمد دمک دمّی شده

عطار»مظهرالعجایب»بخش 77 - در مدح شاه اولیا سلطان اصفیا علی مرتضی علیه السلام میگوید

اگلی نظم

ای برادر از ریا پرهیز کن

خامه را بهر نوشتن تیز کن

عطار»مظهرالعجایب»بخش 79 - درضمانت بهشت مر کاتب کتاب را و اسرار او فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور