صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 12 - سبب نظم كتاب

بخش 12 - سبب نظم كتاب

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الا ای کارفرمای معانی

بگستر سایهٔ صاحب قرانی

22

چو داری عالم تحقیق در راه

ز عالم آفرین توفیق در خواه

33

چو تودر وقت خود همتا نداری

هنر داری چرا پیدا نیاری

44

چو در باب سخن صاحبقرانی

چرا ای خوش زبان خامش زبانی

55

چنان خوشگوی شو کز هر زبانی

برآید بانگ احسنت از جهانی

66

خموشی را بگویایی قضا کن

زبان بگشای و خاموشی رها کن

77

چنان نوع سخن را جلوه گر باش

که نطقت طوطیی خواند شکرپاش

88

چو دُرّ و گوهر منثور داری

چرا از سلک نظمش دور داری

99

همه آن خواهمت کاسرار گویی

نه کم گویی و نه بسیار گویی

1010

ز بحر قلزم پر دُرّ خاطر

بغواصی برون آری جواهر

1111

توان کردن بهر بیتی صنیعت

ولی از وی بگیرد هر طبیعت

1212

صنیعت را برای خویشتن گوی

حکایت را برای انجمن گوی

1313

سخن قوت دل هر خرده دانست

ولی صنعت سخن را جان جانست

1414

کنون هم جان جان هم قوت دل به

حکایت با صنیعت معتدل به

1515

کراماندست نسّاخ جهان را

که بنویسد بزر این داستان را

1616

بزرگانی که بر گردون رسیدند

بزر بر لوح گردون مینویسند

1717

بعهد من اگر نوگر کهن هست

سخن دزدان این شیرین سخن هست

1818

ندارد کس سخن هرگز درین دست

بحق حق که بنگر تا چنین هست

1919

فرو دیدن باسرار کهن من

کشیدم روغن از مغز سخن من

2020

کتاب افسانه گفتن را چه خوانی

چنان خوان کانچه میخوانی بدانی

2121

چو این سحر حلالست ای یگانه

حرامت باد اگر خوانی فسانه

2222

هر آن عاشق که پر عشقست جانش

بود معشوق نغز این داستانش

2323

هر آن شاعر که بی بهر اوفتادست

چو این برخواند او را اوستادست

2424

هران عارف که دارد همدمی دور

برون گیرد از اینجا عالمی نور

2525

پس از من دوستان را بوستانست

که الحق داستانی دلستانست

2626

بنام خسرو روی زمین را

نهادم نام خسرونامه این را

2727

خداوندا زهر در دُرّ بسیار

بسی سُفتم نگهدارش ز اغیار

2828

بدُرج دل رسان دُرّ شب افروز

بچشم عقل روشن دار چون روز

2929

ز چشم کور چشمان دور دارش

بچشم اهل بینش نور دارش

3030

چنان این حرفها را دار همپشت

که کس ننهد برین یک حرف انگشت

3131

نهفته دارش از مشتی فسونگر

درون هردلش از بد برون بر

3232

شبی خوشتر زنوروز بهاری

خوشی میتافت مهتابی بزاری

3333

دران شب مشتری از قوس میتافت

جهان از نور چون فردوس میتافت

3434

بدست زهره جام می سراسر

ستاده مشتری را در برابر

3535

کواکب را نظرهای دلفروز

خواطر را بحکمت مشکل آموز

3636

نشسته بودم و شمعی نهاده

جماعت سوی من سمعی گشاده

3737

دماغم مغز پالودن گرفته

خیال عشق پیمودن گرفته

3838

زهر نوعی سخن گفتیم بسیار

زهر علمی بسی راندیم اسرار

3939

بآخر چون باشعار اوفتادیم

ز کار رفته در کار اوفتادیم

4040

رفیقی داشتم عالی ستاره

دلی چون آفتاب وشعر باره

4141

ز شعر من چو بیتی گوش کردی

ز مهرم خویش را بیهوش کردی

4242

چو کردی بار دیگر آن تفکّر

چو صوفی رقص کردی از تحیر

4343

ز شعرم یادداشت از طبع داعی

همه مختار نامه از رباعی

4444

ز گفت من که طبع آب زرداشت

فزون از صد قصیده هم ز برداشت

4545

غزل قرب هزارو قطعه هم نیز

ز هر نوعی مفصّل بیش و کم نیز

4646

جواهرنامهٔ من بر زبان داشت

ز شرح القلب من جان بر میان داشت

4747

چو ازدیوان من بیتی بخواندی

چگویم من که چون واله بماندی

4848

بمن گفتی که ای هر نکته جانی

نداری هیچ تحسین را زیانی

4949

بدان دریا که دُرّش جان پاکست

اگر تحسین رود ورنی چه باکست

5050

چنین دریا ز دُر پیوسته پُرباد

نثار هر دُری صد دانه دُر باد

5151

درین شب این رفیقم بود در بر

چو شمع از آتش دل دود بر سر

5252

بمن گفت ای بمعنی عالم افروز

چنین مشغول طب گشتی شب و روز

5353

طب از بهر تن هر ناتوانست

ولیکن شعر وحکمت قوت جانست

5454

سه سالست این زمان تالب ببستی

بزهد خشک در کنجی نشستی

5555

اگرچه طب بقانونست امّا

اشاراتست در شعر و معمّا

5656

چو پر کردی ز هر چیزی جهان را

هم امشب ابتدا کن داستان را

5757

که من از بدر اهوازی هم امروز

بدست آوردهام نثری دلفروز

5858

بغایت داستانی دلپسندست

ز هر نوعی سخنهای بلندست

5959

چو بیشک بی نظیری در سخن تو

سخن گویی خویش اظهار کن تو

6060

ببین خورشید را در چار پرده

فروغ خویشتن اظهار کرده

6161

کسی را چون بود خطّی روانه

روانه به که باشد جاودانه

6262

چو صاحب سرّی این اسرار را باش

مگردان ناامیدم کار را باش

6363

بسی پیشینیان افسانه گفتند

چو تو گفتند نه حقّا نگفتند

6464

که از گفتن صفای سینه باشد

چو دقیانوسی و دیرینه باشد

6565

هران شعری که عمر نوح دارد

چو عیسی کی همه تن روح دارد

6666

خوشی در سلک کش دُر سخن را

بمعنی نو کن این جان کهن را

6767

چه گر از قصّه گفتن عار داری

ولیکن عالمی اسرار داری

6868

تو منگر قصّه، اسرار سخن بین

سخن گفتارو گفتار سخن بین

6969

بغایت حق تعالی خوب گوید

حدیث یوسف و یعقوب گوید

7070

که مخلوقی ز مخلوقی چنین شد

یکی عاشق ز معشوقی چنین شد

7171

حدیث هر دو تن گر بیش خوانی

ازان حق گفت تا برخویش خوانی

7272

تو نیز این را فسون ساز و بهانه

توان دانست افسون از فسانه

7373

سخن گفتن چو بر جایی توان گفت

بلاشک بایدت این داستان گفت

7474

جهانی راز داری در میان آر

همه در لفظ کوش و در بیان آر

7575

که گر یک بیت بنشیند بجایی

همه کارت براید از دعایی

7676

چو من زان دوست پاسخ این شنیدم

شدم شوریده چون شیرین شنیدم

7777

چو بر من الحق او حق داشت بسیار

پذیرفتم سخن زان مرد هشیار

7878

قلم را سر برون دادم ز پنجه

بماندم همچو کاغذ در شکنجه

7979

چه میگویم که هر بیتی که گفتم

چو گل از شادی او برشکفتم

8080

نهادم سر بکاغذ بر شب و روز

قلم راندم بدرُهای شب افروز

8181

حکایت گفتم و دوشیزه گفتم

معانی گفتم و پاکیزه گفتم

8282

قرین نور پاک آن پاک رایی

که این گوینده راگوید دعایی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خدا را آنکه محبوب و حبیبست

ابوالفضل زمان ابن الربیبست

عطار»خسرونامه»بخش 11 - در مدح خواجه سعدالدّین ابوالفضل

اگلی نظم

الا ای جوهر قدسی کجایی

نه در عرش و نه در کرسی کجایی

عطار»خسرونامه»بخش 13 - در پرداختن این داستان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور