صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 52 - از سر گرفتن قصّه

بخش 52 - از سر گرفتن قصّه

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

الا ای مرغ پیش اندیش چالاک

ز دنیا چند خواهی برد خاشاک

22

غریبستان دنیا جای تو نیست

قبای خاک بر بالای تو نیست

33

چو در بستان گل بشکفته داری

چو در دریا دُر ناسفته داری

44

بسوی من ازان گل دستهیی آر

مرا زان درّ موزون رستهٔ آر

55

اگر از قعر بحری،‌ بی نشان شو

اگر توحید داری دُرفشان شو

66

که هر جانی که از توحید پُر شد

بدریا گر نگاهی کرد دُر شد

77

چو دُرداری زبان الماس گردان

فلک گو بر سرما آس گردان

88

چنین گفت آنکه گفتش معتبر بود

سخنگویی کز این حالش خبر بود

99

که خسرو چون بدریا عزم ره کرد

جهان افروز و خسرو بود و ده مرد

1010

همی گشتند در کشتی روانه

چو تیری لیک پیدا نه نشانه

1111

ندانستند یک تن کان چه رایست

کجا خواهند شد مقصد کجایست

1212

جزان چیزی ندانستند هر کس

که میرفتند سوی مغرب و بس

1313

ازان خسرو بمغرب داشت امید

که در مغرب شود پوشیده خورشید

1414

ازان میشد بمغرب چون خرابی

که پنهان گشته میجست آفتابی

1515

دو هفته بر سر دریا براندند

بآخر جمله در دریا بماندند

1616

یکی باد مخالف شد پدیدار

که خلق امّید ببریدند یکبار

1717

چنان آن باد کشتی را روان کرد

که طوف شرق با غرب جهان کرد

1818

مگر در سیر همچون برق میشد

که در یک دم بغرب و شرق میشد

1919

گه از بالای مه برتر گذشتی

گهی از زیر ماهی درگذشتی

2020

هران گاهی که در گرداب بودی

بگردش شیوهٔ لبلاب بودی

2121

ز آب چشم چون باران بیکبار

فرو شستند دست از جان بیکبار

2222

سه شب در شور بود آن آب و سه روز

بچارم چون برامد گیتی افروز

2323

برامد آتش از خورشید ناگاه

از آن آتش سیه شد گردهٔ ماه

2424

چو یوسف رخ نمود از زیر خیمه

ترنج مه ز تیغش شد دو نیمه

2525

بیارامید لختی آب دریا

ولیکن می نیامد راه پیدا

2626

جهانی راه یکسو اوفتادند

سرکشتی سوی بیراهه دادند

2727

یکی آب سیه در راه آمد

وزو دود کبود آنگاه آمد

2828

جهان افروز و همراهان هرمز

از آن آب سیه گشتند عاجز

2929

چنان از آب میزد بوی ناخوش

که قطران را کسی سوزد بر آتش

3030

نمیدانست کشتیبان دران راه

که راه بحر در پیشست یا چاه

3131

بآخر در میان راه تیره

پدید آمد یکی هامون جزیره

3232

زمین او همه سنبل ستان بود

بگرد سنبل او زعفران بود

3333

درخت جوز بویا سرکشیده

انار و سیب را در بر کشیده

3434

جوانمردان چونارو سیب دیدند

بخوردند و بسی آسیب دیدند

3535

همه در لرزه و در تب بماندند

در آن موضع دو روز و شب بماندند

3636

پدید آمد یکی کوه سرافراز

که کردی تیغش از جوزا کمر باز

3737

فرازش از اثیر اندر گذشته

سر تیغش ز تیر اندر گذشته

3838

درختانی که بودی بر سر تیغ

ازو یک ماهه ره بودی فرو میغ

3939

ز هر شاخش که بر تیغ اوفتادی

بماهی میوه بر میغ اوفتادی

4040

همه حیران درافتادند ز اندوه

که تا رفتند بر بالای آن کوه

4141

درختان بود سر در سر کشیده

بهم در رفته بر در بر تنیده

4242

ز هر سو چشمهیی چون آب حیوان

بهشتی نقد در بگشاده رضوان

4343

بنفشه رسته و سبزه دمیده

نسیم صبح جیب گل دریده

4444

خروشان گشته گرد شاخساران

بصد آواز مرغان بهاران

4545

بگرد کوه در درّاج و تیهو

گوزن و گورخر نخجیر و آهو

4646

ندیده بود چشم شهریاری

از آن خوشتر بگیتی مرغزاری

4747

شدند آن سروران دلشاد ازان کوه

دو اسبه در گریز افتاد اندوه

4848

همه عزم کمان و تیر کردند

شکار آهو و نخجیر کردند

4949

زمانی بود آتش در گرفتند

کباب صید را خوش درگرفتند

5050

بسی خوردند و عزم خواب کردند

غم دل بر زمین سیماب کردند

5151

چو پیدا خواست شد از چرخ چارم

درفش دهخدای هفت انجم

5252

ره خورشید از بهر نظاره

گرفته بود از انبوه ستاره

5353

برامد چاوش خورشید ناگاه

که تا خالی شد از نظّارگی ماه

5454

چو شد دریای سیمین سر گشاده

برامد باززرّین پر گشاده

5555

دران موضع بیاران گفت هرمز

که چندین صید نبود نیز هرگز

5656

فراوان صید باید کرد ما را

که تا زادی بود در خورد ما را

5757

چنان کردند یارانش همان گاه

دوان گشتند صید افگن دران راه

5858

بصحرا چون فرو رفتند از کوه

دران صحرا درختان بود انبوه

5959

پدید آمد ز هر سو مرغزاری

بزیر هر درختی چشمه ساری

6060

ببرد از مرغ دل امّید پرواز

ز ذوق بانگ مرغان خوش آواز

6161

زمین پوشید زیر سبزه زاران

فلک بگرفته برگ شاخساران

6262

درون چشمههای همچو کوثر

هزاران ماهیان سیم پیکر

6363

چنان آن چشمهٔ روشن نکو بود

که گفتی چشمهٔ خورشید او بود

6464

بسی خورشید در ماهی توان دید

که در خورشید ماهی را روان دید؟

6565

چو روزی چند آنجا در کشیدند

بپیش بیشه گاهی در رسیدند

6666

همه بیشه پر از شیر شکاری

گرفته آهوان مرغزاری

6767

چو چندان شیر میدیدند در حال

زدند از بیم آن در ریک دنبال

6868

بیاران گفت شه کاین بود تقدیر

وزین ره بازگشتن نیست تدبیر

6969

کسی را نیست با تقدیر آویز

ز حکم رفته نتوان کرد پرهیز

7070

چو حکمی رفته شد تن در قضا ده

بهر حکمی که حق راند رضاده

7171

کنون با شیر مردم کار داریم

که ره بر شیر مردمخوار داریم

7272

بگفت این و یکی آتش برافروخت

درختی چند بر آتش فرو سوخت

7373

درختان چون مشاعل در گرفتند

که میزد شعله آتش برگرفتند

7474

بهم، هم پشت گشتند آن دلیران

فرو رفتند پیش روی شیران

7575

چو چندانی درخت آتش فشان شد

تو گفتی دوزخ آن ساعت روان شد

7676

ز بیم آتش آن شیران سرمست

خروشان راه میجستند در جست

7777

بسی رفتند تا آن راه بگذشت

نیاسودند تا یک ماه بگذشت

7878

پدید آمد بهشتی بر سر راه

درختان سر کشیده بر سر ماه

7979

همه روی زمینش درّ و مرجان

صدف افگنده و ماهی بریان

8080

ز بسّد گشته لالستان همه خاک

نهفته دُرّ و گوهر زیر خاشاک

8181

ز سبزه گرد او مینا گرفته

پس و پیشش کف دریا گرفته

8282

بدریا بود پیوسته بر او

بریده زان نمیشد گوهر او

8383

خوش آمد سخت خسرو را جزیره

چنانک از خوشی او گشت خیره

8484

بیاران گفت هرگز مرغزاری

چنین خرّم ندیدم در بهاری

8585

ازین خوشتر ندیدم درجهان من

شگفتم همچو گل زین بوستان من

8686

سخن میگفت شه تا روز مه روی

ز شعر تیرهٔ شب شد سیه روی

8787

مگر گفتی دل فرعون بگریخت

ز رود نیل بر رنگ شب آمیخت

8888

شبی زانگشت، روی او سیه تر

بران انگشت اختر همچو اخگر

8989

از انشب چون بسر شد نیمهیی راست

ازان دریا خروش وناله برخاست

9090

خروش و نالهیی در بیشه افتاد

دل خسرو دران اندیشه افتاد

9191

زمانی بود گاوی همچو کوهی

ازان دریا برامد با گروهی

9292

دُری زان هر یکی را در دهن بود

که روشن تر ز شمع انجمن بود

9393

نهادند آن گهر همچون چراغی

که روزی شد، شبی چون پرّ زاغی

9494

چرا کردند گاوان گرد آن نور

نمیگشتند از نزدیک آن دور

9595

ز نور آن گهر شد چشم خیره

تو گویی آفتابست آن جزیره

9696

بلی آن آفتاب از نور میتافت

که آن مرکز ازو تادور میتافت

9797

چو شد روی هوا از صبح روشن

برامد روی دریا همچو جوشن

9898

همه گاوان سوی دریا برفتند

گهر بردند و از صحرا برفتند

9999

ازان گوهر دل آن قوم برخاست

که هر یک را هوای آن گهر خاست

100100

چو خسرو دید یاران را گهر خواه

بفرمود او که گل کردند در راه

101101

گِلی کردند در ره نیکبختان

زره بردند بر شاخ درختان

102102

بیاسودند تا چون شب در آمد

ز عمر این جهان روزی سرآمد

103103

نقاب عنبرین بر خاک بستند

جواهر نیز بر افلاک بستند

104104

فتاده شب بصد گمراهی آن شب

بیارامیده مرغ و ماهی آن شب

105105

عروسان سپهر بوالعجب باز

کشیده رویها در پردهٔ راز

106106

چونیمی شد ز شب گاوان بیکبار

روان گشتند از دریا گهر دار

107107

چو بنهادند آن لؤلؤی لالا

روان کردند یاران گِل ز بالا

108108

چو شد چندان گهر در گل گرفتار

بترسیدند آن گاوان بیکبار

109109

همه از روی آن تاریک صحرا

فرو رفتند سر گردان بدریا

110110

جوانمردان گهر چون برگرفتند

وزانجا راه هامون درگرفتند

111111

یکی هامون هویدا گشت در راه

درو خر پشتها مانند خرگاه

112112

همه خر پشتها ریگ روان بود

برنگ آن ریگ همچون آسمان بود

113113

فرو ماندند یاران جمله بر جای

که نتوانست کس برداشتن پای

114114

برنگ خون ز زیر ریگساران

ز ماران گشت پیدا صد هزاران

115115

همی پیچید هر یک چون کمندی

ولی کس را نکردندی گزندی

116116

گهی گُم گشت زیر ریگساری

گهی بر دیگری پیچید ماری

117117

ازان سختی فرو ماندند یکسر

بزای جمله گریان بر فلک سر

118118

بصد محنت چو زانجا درگذشتند

بآب و مرغزاری برگذشتند

119119

کشیده سر بسر در کوهسارش

رسیده تا بگردون شاخسارش

120120

نیاسودند آن شب تا سحرگاه

چه آسایش، همه حیران و گمراه

121121

چو مه شد سرنگون صبح پگه خیز

برین میدان میناکرد خونریز

122122

هران گوهر که شب در موی خود بافت

ز تیر صبح همچون موی بشکافت

123123

برآمد چتر زراز کوه کشمیر

فگنده در سر افلاک زنجیر

124124

شدند آنگه روان یاران بیک راه

که تا رفتند چون ماران بیک راه

125125

پدید آمد یکی کوه قوی سهم

کهبر تیغش بده منزل شدی وهم

126126

کنار چرخ تیغش را میان بود

برفعت از کمر جوزانشان بود

127127

چو در صحرانگه کردند ازان کوه

جهانی بود ز اشتر مور انبوه

128128

ببالا هر یکی چون گوسفندی

کزیشان پیل را بودی گزندی

129129

اگر آهو و گور و شیر بودی

اسیر زخم اشتر مور بودی

130130

نبودی تیر و ناوک را چنان زور

که بودی در سر چنگ شتر مور

131131

اگر یک دشت از اشتر شدی پر

از اشتر مور گشتی مور از اشتر

132132

زمین را ریگ زرّساو بودی

زرشاخش زبان گاو بودی

133133

نبود از راه روی بازگشتن

نه زانموران طریق بر گذشتن

134134

شه خسرو بیاران گفت اکنون

سر کوهست کم گیرید هامون

135135

بپهنا بازگردیم از سر کوه

که تا ببریده گردد چنبر کوه

136136

چنان کردند وبر پهنای آن تیغ

روان گشتند همچون ماه در میغ

137137

مگر آن کوه اختر را محک بود

که گفتی کوه کوهان فلک بود

138138

چو تیغش بود هم پهلوی گردون

تو گفتی بود تیغی آسمان گون

139139

از آن تیغی چو برگ گندنا بود

که سر سبزیش از چرخ دوتابود

140140

نیام تیغ بود از چرخ دوّار

شده آن تیغ از انجم گهردار

141141

چو هرمز تیغ برّان دید آن را

بپای خویشتن ببرید آن را

142142

برید از پای خود آن تیغ هرمز

بپای خود که برّد تیغ هرگز

143143

چنان کردند بر بالا گذاره

که بگرفتند بر گردون ستاره

144144

گر آواز عجب برمی‌کشیدند

صدا از چرخ گردان می‌شنیدند

145145

تو گفتی از زمین رفتند بیرون

که سنگ انداختند از برج گردون

146146

چو کردندی جهانی صید هر روز

شدی بریان ز خورشید جهان سوز

147147

نبود آرامشان چون تیر پرتاب

که میرفتند روز و شب چو مهتاب

148148

شبی کافلاک بی مهتاب بودی

نبودی راه و وقت خواب بودی

149149

دو مه خود را چو بر گردون فگندند

بآخر خویش را بیرون فگندند

150150

بناگاه از بر آن کوه خارا

یکی بحر عجب شد آشکارا

151151

همه عالم تو گفتی آب دارد

جهانی رعشهٔ سیماب دارد

152152

بهر ساعت ز دریا موج میخاست

که میشد موج کژ با آسمان راست

153153

چنان دریا ندیده بود هرمز

چنان دریا نبیند چشم هرگز

154154

بفرمود او که کشتی ساز گردند

بسوی چوب و تخته باز گردند

155155

چو اوّل بار کشتی برگشادند

همه در کار کشتی سر نهادند

156156

پس آنگه زود کشتیبان شهزاد

بساخت آن کشتی و بر آب ره داد

157157

فراوان صید در کشتی نهادند

طریق باد بر کشتی نهادند

158158

روان کردند کشتی را چهل روز

بمانده شاه سرگردان و دلسوز

159159

دلش در غم پریشانی فزوده

ز کار خود پشیمانی نموده

160160

ز گمراهی خود حیران بمانده

میان بحر سرگردان بمانده

161161

دلش را گل چنان در خون نهاده

که زین بحر بر گلگون نهاده

162162

بسی شبرنگ چشمش خون نموده

همه دریا از آن گلگون نموده

163163

دلش در آتش سوزان چنان بود

کزان، دریای آب آتش فشان بود

164164

گهی از دیده خون دل فشاندی

گهی بر خون دل کشتی براندی

165165

چو ابری میگریست و در عجب ماند

که در دریا، چو دریا خشک لب ماند

166166

بدل میگفت کای دل کارت افتاد

فروده تن، چو تن دربارت افتاد

167167

اگر دُر بایدت از خود برون شو

بغوّاصی درین دریای خون شو

168168

دل اوّل شو برهنه پس نگونسار

چو غوّاصان، نفس آنگه نگهدار

169169

چو اوّل این سه کارت کرده باشد

دو کار دیگرت در پرده باشد

170170

اگر یابی گهر خورشید گردی

وگرنه غرقهٔ جاوید گردی

171171

غم گل کان نه سردارد نه پایی

برون آرد سری آخر زجایی

172172

چنانم آتشی در دل فتادست

که گر، دم میزنم چون تفّ و بادست

173173

دل مسکین من مدهوش برخاست

ز سوز من ز دریا جوش برخاست

174174

همه شب ناله و زاری همی کرد

جهان افروز دلداری همی کرد

175175

زنی در عشق مردی مرد او بود

ز سر تا پای،‌غرق درد اوبود

176176

قدم میزد ز مردان پیش در راه

ز خود میداد داد عشق دلخواه

177177

چو روی خسروش پیش نظر بود

ز چندان راه وسختی بیخبر بود

178178

کسی باور کند این حال روزی

که کاری افتدش با دلفروزی

179179

جهان افروز را صد جان فدا باد

که داد عشق جانان نیک میداد

180180

شه بیدل دران کشتی بمانده

چهل روزه چنین کشتی برانده

181181

چه کردی گر نکردی آن سفر شاه

که بود آبشخور و روزیش در راه

182182

علی الجمله ز دریا بامدادی

بروز چل یکم برخاست بادی

183183

درامد گرد کشتی باد ناخوش

بگردانید کشتی را چو آتش

184184

گهی مانند قارون زیر در رفت

گهی چون آتش نمرود بر رفت

185185

سه روز و چار شب چون تیر پرتاب

نمیاستاد کشتی بر سر آب

186186

بآخر با کنار افتاد کشتی

فلک با شاه گفت آزاد گشتی

187187

چو قیصر زاد از دریا گذر کرد

بسی شکر و سپاس دادگر کرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شه القصه ز پیش او بدر شد

دلی پر غصّه نزدیک پدر شد

عطار»خسرونامه»بخش 51 - رفتن خسرو بدریا بطلب گل

اگلی نظم

چو بگذشتند ازان دریای خونخوار

یکی کوه بلند آمد پدیدار

عطار»خسرونامه»بخش 53 - رسیدن خسرو و جهان افروز و یاران بكوه رخام و دیدن پیر نصیحت گو

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور