صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »خسرونامه
  3. »بخش 52 - از سر گرفتن قصّه

بخش 52 - از سر گرفتن قصّه

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

الا ای مرغ پیش اندیش چالاک

ز دنیا چند خواهی برد خاشاک

2

غریبستان دنیا جای تو نیست

قبای خاک بر بالای تو نیست

3

چو در بستان گل بشکفته داری

چو در دریا دُر ناسفته داری

4

بسوی من ازان گل دستهیی آر

مرا زان درّ موزون رستهٔ آر

5

اگر از قعر بحری،‌ بی نشان شو

اگر توحید داری دُرفشان شو

6

که هر جانی که از توحید پُر شد

بدریا گر نگاهی کرد دُر شد

7

چو دُرداری زبان الماس گردان

فلک گو بر سرما آس گردان

8

چنین گفت آنکه گفتش معتبر بود

سخنگویی کز این حالش خبر بود

9

که خسرو چون بدریا عزم ره کرد

جهان افروز و خسرو بود و ده مرد

10

همی گشتند در کشتی روانه

چو تیری لیک پیدا نه نشانه

11

ندانستند یک تن کان چه رایست

کجا خواهند شد مقصد کجایست

12

جزان چیزی ندانستند هر کس

که میرفتند سوی مغرب و بس

13

ازان خسرو بمغرب داشت امید

که در مغرب شود پوشیده خورشید

14

ازان میشد بمغرب چون خرابی

که پنهان گشته میجست آفتابی

15

دو هفته بر سر دریا براندند

بآخر جمله در دریا بماندند

16

یکی باد مخالف شد پدیدار

که خلق امّید ببریدند یکبار

17

چنان آن باد کشتی را روان کرد

که طوف شرق با غرب جهان کرد

18

مگر در سیر همچون برق میشد

که در یک دم بغرب و شرق میشد

19

گه از بالای مه برتر گذشتی

گهی از زیر ماهی درگذشتی

20

هران گاهی که در گرداب بودی

بگردش شیوهٔ لبلاب بودی

21

ز آب چشم چون باران بیکبار

فرو شستند دست از جان بیکبار

22

سه شب در شور بود آن آب و سه روز

بچارم چون برامد گیتی افروز

23

برامد آتش از خورشید ناگاه

از آن آتش سیه شد گردهٔ ماه

24

چو یوسف رخ نمود از زیر خیمه

ترنج مه ز تیغش شد دو نیمه

25

بیارامید لختی آب دریا

ولیکن می نیامد راه پیدا

26

جهانی راه یکسو اوفتادند

سرکشتی سوی بیراهه دادند

27

یکی آب سیه در راه آمد

وزو دود کبود آنگاه آمد

28

جهان افروز و همراهان هرمز

از آن آب سیه گشتند عاجز

29

چنان از آب میزد بوی ناخوش

که قطران را کسی سوزد بر آتش

30

نمیدانست کشتیبان دران راه

که راه بحر در پیشست یا چاه

31

بآخر در میان راه تیره

پدید آمد یکی هامون جزیره

32

زمین او همه سنبل ستان بود

بگرد سنبل او زعفران بود

33

درخت جوز بویا سرکشیده

انار و سیب را در بر کشیده

34

جوانمردان چونارو سیب دیدند

بخوردند و بسی آسیب دیدند

35

همه در لرزه و در تب بماندند

در آن موضع دو روز و شب بماندند

36

پدید آمد یکی کوه سرافراز

که کردی تیغش از جوزا کمر باز

37

فرازش از اثیر اندر گذشته

سر تیغش ز تیر اندر گذشته

38

درختانی که بودی بر سر تیغ

ازو یک ماهه ره بودی فرو میغ

39

ز هر شاخش که بر تیغ اوفتادی

بماهی میوه بر میغ اوفتادی

40

همه حیران درافتادند ز اندوه

که تا رفتند بر بالای آن کوه

41

درختان بود سر در سر کشیده

بهم در رفته بر در بر تنیده

42

ز هر سو چشمهیی چون آب حیوان

بهشتی نقد در بگشاده رضوان

43

بنفشه رسته و سبزه دمیده

نسیم صبح جیب گل دریده

44

خروشان گشته گرد شاخساران

بصد آواز مرغان بهاران

45

بگرد کوه در درّاج و تیهو

گوزن و گورخر نخجیر و آهو

46

ندیده بود چشم شهریاری

از آن خوشتر بگیتی مرغزاری

47

شدند آن سروران دلشاد ازان کوه

دو اسبه در گریز افتاد اندوه

48

همه عزم کمان و تیر کردند

شکار آهو و نخجیر کردند

49

زمانی بود آتش در گرفتند

کباب صید را خوش درگرفتند

50

بسی خوردند و عزم خواب کردند

غم دل بر زمین سیماب کردند

51

چو پیدا خواست شد از چرخ چارم

درفش دهخدای هفت انجم

52

ره خورشید از بهر نظاره

گرفته بود از انبوه ستاره

53

برامد چاوش خورشید ناگاه

که تا خالی شد از نظّارگی ماه

54

چو شد دریای سیمین سر گشاده

برامد باززرّین پر گشاده

55

دران موضع بیاران گفت هرمز

که چندین صید نبود نیز هرگز

56

فراوان صید باید کرد ما را

که تا زادی بود در خورد ما را

57

چنان کردند یارانش همان گاه

دوان گشتند صید افگن دران راه

58

بصحرا چون فرو رفتند از کوه

دران صحرا درختان بود انبوه

59

پدید آمد ز هر سو مرغزاری

بزیر هر درختی چشمه ساری

60

ببرد از مرغ دل امّید پرواز

ز ذوق بانگ مرغان خوش آواز

61

زمین پوشید زیر سبزه زاران

فلک بگرفته برگ شاخساران

62

درون چشمههای همچو کوثر

هزاران ماهیان سیم پیکر

63

چنان آن چشمهٔ روشن نکو بود

که گفتی چشمهٔ خورشید او بود

64

بسی خورشید در ماهی توان دید

که در خورشید ماهی را روان دید؟

65

چو روزی چند آنجا در کشیدند

بپیش بیشه گاهی در رسیدند

66

همه بیشه پر از شیر شکاری

گرفته آهوان مرغزاری

67

چو چندان شیر میدیدند در حال

زدند از بیم آن در ریک دنبال

68

بیاران گفت شه کاین بود تقدیر

وزین ره بازگشتن نیست تدبیر

69

کسی را نیست با تقدیر آویز

ز حکم رفته نتوان کرد پرهیز

70

چو حکمی رفته شد تن در قضا ده

بهر حکمی که حق راند رضاده

71

کنون با شیر مردم کار داریم

که ره بر شیر مردمخوار داریم

72

بگفت این و یکی آتش برافروخت

درختی چند بر آتش فرو سوخت

73

درختان چون مشاعل در گرفتند

که میزد شعله آتش برگرفتند

74

بهم، هم پشت گشتند آن دلیران

فرو رفتند پیش روی شیران

75

چو چندانی درخت آتش فشان شد

تو گفتی دوزخ آن ساعت روان شد

76

ز بیم آتش آن شیران سرمست

خروشان راه میجستند در جست

77

بسی رفتند تا آن راه بگذشت

نیاسودند تا یک ماه بگذشت

78

پدید آمد بهشتی بر سر راه

درختان سر کشیده بر سر ماه

79

همه روی زمینش درّ و مرجان

صدف افگنده و ماهی بریان

80

ز بسّد گشته لالستان همه خاک

نهفته دُرّ و گوهر زیر خاشاک

81

ز سبزه گرد او مینا گرفته

پس و پیشش کف دریا گرفته

82

بدریا بود پیوسته بر او

بریده زان نمیشد گوهر او

83

خوش آمد سخت خسرو را جزیره

چنانک از خوشی او گشت خیره

84

بیاران گفت هرگز مرغزاری

چنین خرّم ندیدم در بهاری

85

ازین خوشتر ندیدم درجهان من

شگفتم همچو گل زین بوستان من

86

سخن میگفت شه تا روز مه روی

ز شعر تیرهٔ شب شد سیه روی

87

مگر گفتی دل فرعون بگریخت

ز رود نیل بر رنگ شب آمیخت

88

شبی زانگشت، روی او سیه تر

بران انگشت اختر همچو اخگر

89

از انشب چون بسر شد نیمهیی راست

ازان دریا خروش وناله برخاست

90

خروش و نالهیی در بیشه افتاد

دل خسرو دران اندیشه افتاد

91

زمانی بود گاوی همچو کوهی

ازان دریا برامد با گروهی

92

دُری زان هر یکی را در دهن بود

که روشن تر ز شمع انجمن بود

93

نهادند آن گهر همچون چراغی

که روزی شد، شبی چون پرّ زاغی

94

چرا کردند گاوان گرد آن نور

نمیگشتند از نزدیک آن دور

95

ز نور آن گهر شد چشم خیره

تو گویی آفتابست آن جزیره

96

بلی آن آفتاب از نور میتافت

که آن مرکز ازو تادور میتافت

97

چو شد روی هوا از صبح روشن

برامد روی دریا همچو جوشن

98

همه گاوان سوی دریا برفتند

گهر بردند و از صحرا برفتند

99

ازان گوهر دل آن قوم برخاست

که هر یک را هوای آن گهر خاست

100

چو خسرو دید یاران را گهر خواه

بفرمود او که گل کردند در راه

101

گِلی کردند در ره نیکبختان

زره بردند بر شاخ درختان

102

بیاسودند تا چون شب در آمد

ز عمر این جهان روزی سرآمد

103

نقاب عنبرین بر خاک بستند

جواهر نیز بر افلاک بستند

104

فتاده شب بصد گمراهی آن شب

بیارامیده مرغ و ماهی آن شب

105

عروسان سپهر بوالعجب باز

کشیده رویها در پردهٔ راز

106

چونیمی شد ز شب گاوان بیکبار

روان گشتند از دریا گهر دار

107

چو بنهادند آن لؤلؤی لالا

روان کردند یاران گِل ز بالا

108

چو شد چندان گهر در گل گرفتار

بترسیدند آن گاوان بیکبار

109

همه از روی آن تاریک صحرا

فرو رفتند سر گردان بدریا

110

جوانمردان گهر چون برگرفتند

وزانجا راه هامون درگرفتند

111

یکی هامون هویدا گشت در راه

درو خر پشتها مانند خرگاه

112

همه خر پشتها ریگ روان بود

برنگ آن ریگ همچون آسمان بود

113

فرو ماندند یاران جمله بر جای

که نتوانست کس برداشتن پای

114

برنگ خون ز زیر ریگساران

ز ماران گشت پیدا صد هزاران

115

همی پیچید هر یک چون کمندی

ولی کس را نکردندی گزندی

116

گهی گُم گشت زیر ریگساری

گهی بر دیگری پیچید ماری

117

ازان سختی فرو ماندند یکسر

بزای جمله گریان بر فلک سر

118

بصد محنت چو زانجا درگذشتند

بآب و مرغزاری برگذشتند

119

کشیده سر بسر در کوهسارش

رسیده تا بگردون شاخسارش

120

نیاسودند آن شب تا سحرگاه

چه آسایش، همه حیران و گمراه

121

چو مه شد سرنگون صبح پگه خیز

برین میدان میناکرد خونریز

122

هران گوهر که شب در موی خود بافت

ز تیر صبح همچون موی بشکافت

123

برآمد چتر زراز کوه کشمیر

فگنده در سر افلاک زنجیر

124

شدند آنگه روان یاران بیک راه

که تا رفتند چون ماران بیک راه

125

پدید آمد یکی کوه قوی سهم

کهبر تیغش بده منزل شدی وهم

126

کنار چرخ تیغش را میان بود

برفعت از کمر جوزانشان بود

127

چو در صحرانگه کردند ازان کوه

جهانی بود ز اشتر مور انبوه

128

ببالا هر یکی چون گوسفندی

کزیشان پیل را بودی گزندی

129

اگر آهو و گور و شیر بودی

اسیر زخم اشتر مور بودی

130

نبودی تیر و ناوک را چنان زور

که بودی در سر چنگ شتر مور

131

اگر یک دشت از اشتر شدی پر

از اشتر مور گشتی مور از اشتر

132

زمین را ریگ زرّساو بودی

زرشاخش زبان گاو بودی

133

نبود از راه روی بازگشتن

نه زانموران طریق بر گذشتن

134

شه خسرو بیاران گفت اکنون

سر کوهست کم گیرید هامون

135

بپهنا بازگردیم از سر کوه

که تا ببریده گردد چنبر کوه

136

چنان کردند وبر پهنای آن تیغ

روان گشتند همچون ماه در میغ

137

مگر آن کوه اختر را محک بود

که گفتی کوه کوهان فلک بود

138

چو تیغش بود هم پهلوی گردون

تو گفتی بود تیغی آسمان گون

139

از آن تیغی چو برگ گندنا بود

که سر سبزیش از چرخ دوتابود

140

نیام تیغ بود از چرخ دوّار

شده آن تیغ از انجم گهردار

141

چو هرمز تیغ برّان دید آن را

بپای خویشتن ببرید آن را

142

برید از پای خود آن تیغ هرمز

بپای خود که برّد تیغ هرگز

143

چنان کردند بر بالا گذاره

که بگرفتند بر گردون ستاره

144

گر آواز عجب برمی‌کشیدند

صدا از چرخ گردان می‌شنیدند

145

تو گفتی از زمین رفتند بیرون

که سنگ انداختند از برج گردون

146

چو کردندی جهانی صید هر روز

شدی بریان ز خورشید جهان سوز

147

نبود آرامشان چون تیر پرتاب

که میرفتند روز و شب چو مهتاب

148

شبی کافلاک بی مهتاب بودی

نبودی راه و وقت خواب بودی

149

دو مه خود را چو بر گردون فگندند

بآخر خویش را بیرون فگندند

150

بناگاه از بر آن کوه خارا

یکی بحر عجب شد آشکارا

151

همه عالم تو گفتی آب دارد

جهانی رعشهٔ سیماب دارد

152

بهر ساعت ز دریا موج میخاست

که میشد موج کژ با آسمان راست

153

چنان دریا ندیده بود هرمز

چنان دریا نبیند چشم هرگز

154

بفرمود او که کشتی ساز گردند

بسوی چوب و تخته باز گردند

155

چو اوّل بار کشتی برگشادند

همه در کار کشتی سر نهادند

156

پس آنگه زود کشتیبان شهزاد

بساخت آن کشتی و بر آب ره داد

157

فراوان صید در کشتی نهادند

طریق باد بر کشتی نهادند

158

روان کردند کشتی را چهل روز

بمانده شاه سرگردان و دلسوز

159

دلش در غم پریشانی فزوده

ز کار خود پشیمانی نموده

160

ز گمراهی خود حیران بمانده

میان بحر سرگردان بمانده

161

دلش را گل چنان در خون نهاده

که زین بحر بر گلگون نهاده

162

بسی شبرنگ چشمش خون نموده

همه دریا از آن گلگون نموده

163

دلش در آتش سوزان چنان بود

کزان، دریای آب آتش فشان بود

164

گهی از دیده خون دل فشاندی

گهی بر خون دل کشتی براندی

165

چو ابری میگریست و در عجب ماند

که در دریا، چو دریا خشک لب ماند

166

بدل میگفت کای دل کارت افتاد

فروده تن، چو تن دربارت افتاد

167

اگر دُر بایدت از خود برون شو

بغوّاصی درین دریای خون شو

168

دل اوّل شو برهنه پس نگونسار

چو غوّاصان، نفس آنگه نگهدار

169

چو اوّل این سه کارت کرده باشد

دو کار دیگرت در پرده باشد

170

اگر یابی گهر خورشید گردی

وگرنه غرقهٔ جاوید گردی

171

غم گل کان نه سردارد نه پایی

برون آرد سری آخر زجایی

172

چنانم آتشی در دل فتادست

که گر، دم میزنم چون تفّ و بادست

173

دل مسکین من مدهوش برخاست

ز سوز من ز دریا جوش برخاست

174

همه شب ناله و زاری همی کرد

جهان افروز دلداری همی کرد

175

زنی در عشق مردی مرد او بود

ز سر تا پای،‌غرق درد اوبود

176

قدم میزد ز مردان پیش در راه

ز خود میداد داد عشق دلخواه

177

چو روی خسروش پیش نظر بود

ز چندان راه وسختی بیخبر بود

178

کسی باور کند این حال روزی

که کاری افتدش با دلفروزی

179

جهان افروز را صد جان فدا باد

که داد عشق جانان نیک میداد

180

شه بیدل دران کشتی بمانده

چهل روزه چنین کشتی برانده

181

چه کردی گر نکردی آن سفر شاه

که بود آبشخور و روزیش در راه

182

علی الجمله ز دریا بامدادی

بروز چل یکم برخاست بادی

183

درامد گرد کشتی باد ناخوش

بگردانید کشتی را چو آتش

184

گهی مانند قارون زیر در رفت

گهی چون آتش نمرود بر رفت

185

سه روز و چار شب چون تیر پرتاب

نمیاستاد کشتی بر سر آب

186

بآخر با کنار افتاد کشتی

فلک با شاه گفت آزاد گشتی

187

چو قیصر زاد از دریا گذر کرد

بسی شکر و سپاس دادگر کرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شه القصه ز پیش او بدر شد

دلی پر غصّه نزدیک پدر شد

عطار»خسرونامه»بخش 51 - رفتن خسرو بدریا بطلب گل

اگلی نظم

چو بگذشتند ازان دریای خونخوار

یکی کوه بلند آمد پدیدار

عطار»خسرونامه»بخش 53 - رسیدن خسرو و جهان افروز و یاران بكوه رخام و دیدن پیر نصیحت گو

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور