صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 49 - و ایضاً در اسرار شیطان فرماید

بخش 49 - و ایضاً در اسرار شیطان فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

منت حیران و لعنت باز مانده

نمود عشقت اینجا باز خوانده

22

چودیدم رویت اینجاگاه پنهان

مرا این لعنت تو بس بود آن

33

که در کوی تو باشم لعنتی من

کنم هر لحظهٔ بیحرمتی من

44

من از لعنت نترسم هم تو دانی

اگر خوانی و گر رانی تو دانی

55

از آن تکرار میآرم دمادم

که من سجده نکردم دید آدم

66

مرا چون سجدهٔ تو کرده باشم

چرا در عاقبت در پرده باشم

77

مرا چون پرده اینجا بر دریدی

که جز من هیچکس غمخور ندیدی

88

من اندر گوی تو حیران و مستم

اگرچه خویشتن کلّی شکستم

99

کسی کو مر ترا بگزیده باشد

در اوّل عزت تو دیده باشد

1010

به آخر چون کند خود را بخواری

کند در عشق لعنت پایداری

1111

چو من کردم سجود شیب و بالا

بسی رفعت مرا دادی تو در لا

1212

کسی کز تو چنین عزّت بدیداست

کنون در طوق لعنت ناپدیداست

1313

عیان کن اندر اینجا آن نمودار

حجاب لعنتم از پیش بردار

1414

من آدم را ندیدم جز که ذاتت

شده متصف ز اعیان صفاتت

1515

من آدم را ندیدم آن تو بودی

که در ذرّات در گفت و شنودی

1616

نمود روی آدم شد پدیدار

نمود جزو و کل شد جمله دیدار

1717

مرا این بُد که سّر تو بدیدم

نکردم سجده و لعنت گزیدم

1818

چودیدم من جمالت را نهانی

بدانستم که اسرار جهانی

1919

نبُد آدم تو بودی رخ نموده

گره از کار عالم برگشوده

2020

حجاب عزّتت بر رخ کشیده

عیان آدم از کل برکشیده

2121

نظر کردم در آن دم دیدم آدم

که پیدا شد نمود تو در آن دم

2222

چو آدم دیدم و دیدار تو بود

مرا عشق آمد و دیدار بنمود

2323

مرا مخفی نمودی همچو آدم

نظر کردم ترا دیدم دمادم

2424

اگر من گم شدم تو کم نباشی

نماند هیچ شیء جمله تو باشی

2525

اگرچه بار عشقت دیدم از جان

همی دان لعنتیم زارو حیران

2626

اگر لعنت بود آن از تو باشد

که رحمت عین احسان تو باشد

2727

زهی آنکس که اینجا حق بداند

بجز رحمت دگر لعنت نداند

2828

زهی شکر و سپاس و حق گذاران

چنین کردند اینجا دوستداران

2929

همان کو دوستداری دید دلدار

نگرداند رخ خود را به آزار

3030

به آزاری کجا برگردد از دوست

بر عارف چنین کردن نه نیکوست

3131

چو ابلیس ار تو مردی حق بشناس

ز لعنت در نمود عشق مهراس

3232

که آزاری رسد از یارت اینجا

درون را با برون گردان مصفّا

3333

به آزاری که از محبوب یابی

سزد ای جان اگر رخ برنتابی

3434

رخ عاشق همیشه زرد باشد

که از عشقش دلی پر درد باشد

3535

رخ عاشق توان دیدن اثرها

که او دارد ز دید جان خبرها

3636

چرا معشوقه را تو ترک گوئی

از آن سرگشته تو مانند گوئی

3737

رخ جانان بجانی سخت ارزانست

که آنجا گه جمال دوست اعیانست

3838

رخ جانانت اینجا آرزویست

چه جای مستیست و گفتگویست

3939

رخ جانان درون دیده پیداست

ولیکن عقل اندر عشق شیداست

4040

اگر مانند شیطان رهبری تو

قدم در کفر و لعنت بسپری تو

4141

کشی بار جفای عشق جانان

نمود درد خود آری بدرمان

4242

امیدی بند ای هالک نموده

عیان خویشتن سالک نموده

4343

تو چون سالک شدی در آخر کار

نمود لعنتت آید پدیدار

4444

در این ره هر زمان صد کفر و دینست

گهی عین گمان گاهی یقین است

4545

در اینجا هر زمان عین بلا راست

مثال شاهدان کربلا راست

4646

در این وادی دل و جان کن تو ایثار

که جانانت شود بیشک خریدار

4747

چرا از لعنت حق میگریزی

چرا توبا قضا اینجا ستیزی

4848

بکش بار فراق و وصل دریاب

رها کن فرع را و اصل دریاب

4949

که شیطان اصل خود در فرع دریافت

عیان لعنت اندر شرع دریافت

5050

تو بار عشق چون اینجا کشیدی

یقین میدان که کام دل رسیدی

5151

بکش مانند مردانش تو باری

که برخیزد ز ره باری غباری

5252

شود پیدا جمال بی نشانی

نماید بود کل در تو نهانی

5353

چو شیطانست بر امّید رحمت

میندیش اندر این راهش ز لعنت

5454

تو قول دوست فرمان بر تو اینجا

که بگشاید ترا او در در اینجا

5555

بفرمان باش و طاعت کن دمادم

که فرمودست سجده نزد آدم

5656

همه ذرّات پیشت در سجودند

طلبکار تو اینجا در وجودند

5757

همه ذرات درتو جمع گشته

بصر بگشادهاند و شمع گشته

5858

بتو حیران شده تو خود ندانی

چو ایشان درخودت حیران بمانی

5959

طلبکار تواند و در توهستند

ز جام عشق تو ذرّات مستند

6060

نه هشیارند و نی بیدار باشند

تمامت عین این انوار باشند

6161

همه پیدا شده در جوهر یار

از او خود کرده اینجاگه پدیدار

6262

بگرد کعبهٔ جان در طوافند

چو سیمرغان همه در کوه قافند

6363

چو برخی در وصال و در جلالند

همش برخی نهانی در وبالند

6464

جمال یار میجویند جمله

مر این اسرار میگویند جمله

6565

که بابا تو نه بی تو این چگونه است

که ما را اندر اینجا رهنمونست

6666

طلبکار آمدیم و دوست اینجا

درون کعبه روی او هویداست

6767

طلبکار آمدیم و دوست دیدیم

نمود خویشتن در پوست دیدیم

6868

طلبکار آمدیم از جوهر اصل

که اینجایست بیشک جوهر وصل

6969

همو ما را در اینجا رهنمون کرد

نمود عشق خود اینجا فزون کرد

7070

چوخود میخواست کاین جاگه نماید

نمود عشق بااللّه نماید

7171

نمود خودنمود جمله مائیم

که در نار و هوا هم خاک و مائیم

7272

همه درجوهریم و با نشانیم

که پیدا آمدیم و بی نشانیم

7373

ز عین بی نشانی هست گشتیم

ز جام عشق جانان مست گشتیم

7474

جمال یار در ما کل اثر کرد

نمود عقل در اینجا خبر کرد

7575

جمال خویش بر صحرا نهادست

نهانی راز را اینجا نهاد است

7676

جمال خویش زِ آدم کرد پیدا

مر او را آورید اینجا به صحرا

7777

جمال خویش در وی چون نهاد او

نمود آمد در اینجا داد داد او

7878

جمال آدم از جزو و کل آمد

اگرچه عین او اندر دل آمد

7979

جمال آدم از اعیان ذاتست

نمودش در فعال اندر صفاتست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جوابش داد کای پیر گزیده

چرا گوی سخنهای شنیده

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 48 - در جواب دادن ابلیس در اعیان فرماید

اگلی نظم

صفات و ذات با هم خلوتی ساخت

نمود آدم از خود کل بپرداخت

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 50 - در معنی ان اللّه خلق ادم فی صورت الرّحمان فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور