صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 5 - در صفات پرده در افتادن فرماید

بخش 5 - در صفات پرده در افتادن فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

در آن ساعت که این پرده برافتد

ترا آن دم نظر بر جوهر افتد

22

در آن ساعت که این پرده نماند

ترا جوهر بنزد خویش خواند

33

در آن دم باز بینی یار خود گم

که بودی کرده در دیدار قلزم

44

حجاب آن دم که برگیرندت از پیش

بجز یکی مبین چه پس چه از پیش

55

حجاب آن دم که برگیرند پیدا

شود اندر یقین ذرّات شیدا

66

حجاب آن دم که برگیرد نظر کن

دلت از اوّل و آخر خبر کن

77

حجاب آن دم که برگیرد به بینی

یکی اندر یکی گر در یقینی

88

حجاب آن دم که برگیرد از آن ذات

یکی گردد در آنجا و یکی ذات

99

یکی بنگر دوئی بگذار ای جان

که جانانت نبود غیر جانان

1010

حجابی نیست مقصود من اینست

کسی داند که در عین الیقین است

1111

حجابی نیست کل دیدار یارست

عدد بنموده یکی بیشمارست

1212

حجابی نیست یکی بین زمانی

نخواهی یافت بهتر زین زمانی

1313

حجابی نیست در عین شریعت

که یکسانست آخر در حقیقت

1414

حجابی نیست امّا تو حجابی

که پیوسته تو درعین حسابی

1515

حجابی نیست جز برگفتن ای دوست

وگرنه بیشکی میدان که کل اوست

1616

حجابی نیست کاین سر بی حجابست

دل ذرّات با خود در حسابست

1717

حجابی نیست ای دل چند گوئی

یکی داری یکی پیوند جوئی

1818

چو پند تو با دیدار بایست

دل و جانت پر از اسرار بایست

1919

ترا این راز بنمودست سرباز

مگو بسیار هان برخیز و سرباز

2020

چووقت آمد که برداری حجابت

نماند هیچ اعداد و حسابت

2121

چووقت آمد حسابت رفت خواهد

حقیقت بود تن اینجا بکاهد

2222

چووقت آمد که با آن سر شوی باز

سزد کین سرّ ز جانان بشنوی باز

2323

دمادم اقتلونی یا ثقاتی

پس آنگه اِنَّ فی قتلی حیاتی

2424

حیات تست اندر کشتن تو

یقین تو بخون آغشتن تو

2525

بخواهد کشت جانانت در آخِر

که آن مخفی ببینی دوست ظاهر

2626

بخواهد کشت جانانت چنان زار

که آن دم باز بینی عین دیدار

2727

چه باشد جان چو جانان رخ نماید

خوش آن ساعت که او پاسخ نماید

2828

چه باشد تن ز بهر کشتن یار

هزاران جان چه باشد پیشش ایثار

2929

چه باشد آنقدر گویم چه باشد

که عاشق پیش اقدام تو باشد

3030

ترا چون من هزارانست اینجا

ز من سرگشته تو مجروح و شیدا

3131

بکش جانا و کلّی وارهانم

مرا چه غم توئی جان و جهانم

3232

بکُش جانا مرا تا چند سوزی

نماند مر مرا در بند سوزی

3333

بکش جانا مرا در قرب قربت

که دیدستم بسی اندوه و محنت

3434

بکش جانا مرا مراتا من نمانم

کتاب هجر بر تو چند خوانم

3535

بکش جانا مرا تا کل تو مانی

که سرگردانم از دست معانی

3636

مرا بی بود معنی کن که صورت

یقین دانم که خواهد شد ضرورت

3737

چنان از دست معنی ماندهام من

اگرچه جوهرش افشاندهام من

3838

چنان ازدست معنی من اسیرم

حقیقت زین اسیری دستگیرم

3939

چنان ازدست معنی پای بندم

که مانده ناامید و مستمندم

4040

چنان از دست معنی باز ماندم

که بی روی تو دل از راز ماندم

4141

چنانم کرد معنی واله و مست

که صورت با نمود دوست پیوست

4242

ولیکن عشق دید هرزه گویست

در این میدان بسرگردان چو گویست

4343

در این میدان معنی تاختم پر

فشاندستم در این میدان بسی دُر

4444

در این میدان ز دستم گوی وحدت

بهر معنی که بُد دلجوی حضرت

4545

حقیقت معنی اینجا ره ندارد

که عشقش جز دل آگه ندارد

4646

چو معنی نزد عشقش کاردان شد

ز پیدائی در او کلّی نهان شد

4747

ندارد راه معنی سوی دلدار

بگفت و گو شده در کوی دلدار

4848

حقیقت عشق و درد عشق دریاب

ز بود عشق خود یک دم خبر یاب

4949

حقیقت عشق دریاب از معانی

که بنماید نشان بی نشانی

5050

اگر عشقت نماید رخ در اینجا

دهد بیشک ترا پاسخ در اینجا

5151

اگر عشقت نماید دوست یابی

نمود او درون پوست یابی

5252

اگر عشق کند بیرنگ صورت

به بینی روی جانان در حضورت

5353

حضور عشق اگر آری پدیدار

شود اشیا بدستت ناپدیدار

5454

حضور عشق سالک را نداند

وگرداند بجای خود نماند

5555

حضور عشق واصل یافت اینجا

مراد خویش حاصل یافت اینجا

5656

حضور عشق آدم زاندم اوست

مسمّا کرد و گفت این دم دم اوست

5757

حضور عشق جنّات نعیمست

در اینجاگه چه جاس ترس و بیمَست

5858

حضور عشق اینجا رخ نمودست

که این دم در همه گفت و شنوداست

5959

حضور عشق بیشک عین نورست

کسی داند کز آن دم با حضور است

6060

حضور عشق بشناس ای دل ریش

بجز جانان تو منگر از پس و پیش

6161

بجز جانان مبین در عشقبازی

حرامست از چنین جز عشقبازی

6262

بجز جانان مبین در هیچ احوال

چو دیدی این زمان دیگر مزن قال

6363

بجز جانان مبین تا راز دانی

نمود عشقبازی باز دانی

6464

بجز جانان مبین وین پرده بردار

وگر یارت کند با پرده بردار

6565

بجز جانان مبین مانند مردان

که مرادن باز دیدند روی جانان

6666

بجز جانان مبین تو در نمودش

بکن چون جملهٔ مردان سجودش

6767

بجز جانان مبین ای کاردان تو

همه جانان نگر در دید جان تو

6868

بجز جانان مبین و در فنا باش

چو گشتی تو فنا در حق بقاباش

6969

بجز جانان مبین ای جمله بودت

که حق کلّی توکّل در سجودت

7070

ایا نادیده اینجا وصل جانان

بمانده در نمود خویش حیران

7171

تو گر اینجا بیابی اصل آن بود

تو باشی بیشکی دیدار معبود

7272

ایا نادیده وصل جان جانت

در این ظاهر گرفتار عیانت

7373

ابا تست آنچه گم کردی چه جوئی

چو گم چیزی نکردی می چه جوئی

7474

ابا تست آنچه جویانند جمله

ز آتش نیز گویانند جمله

7575

ابا تست و ندیدی ای دل ریش

جمالش تا حجب برداری از پیش

7676

ابا تست آنچه میجویند هر کس

ابا تست این بیان اوّلت بس

7777

ابا تست و تو با اوئی همیشه

چرا در جستن و جوئی همیشه

7878

ابا تست و ترا دیدار باشد

ترا او صاحب اسرار باشد

7979

ابا تست ای سلوکت وصل گشته

نشاط جزو و کل در تو نوشته

8080

چنان رخ را نمود است از نمودار

که در یکّی است کلّی لیس فی الدّار

8181

همه رخ را نمود و گشت دیگر

همه اینجا فکنده اندر آذر

8282

چو خود میگوید و خود روی بنمود

همو اینجاگره از کار بگشود

8383

درون جمله و بیرون گرفتست

حقیقت جمله گردون گرفتست

8484

فنا را در بقا پیوسته با خویش

همی بیخود دراو پیوسته با خویش

8585

که هر کو بود من اینجای بشناخت

ز بود من در اینجا سر برافراخت

8686

چو جز من نیست چیزی آشکاره

کنم اندر جمال خود نظاره

8787

نظاره خود بخود اینجا کنم من

نمود جمله اینجا بشکنم من

8888

حقیقت ذات بیچونی است اینجا

در اینجا بین که بیرون نیست اینجا

8989

چو ناپیدا شود این جسم تحقیق

یقین برخیزد اینجا اسم تحقیق

9090

چو جسم و اسم گردد ناپدیدار

حقیقت جان جان آید پدیدار

9191

جمالش آفتاب عالم افروز

بود کاینجا از او جانست پیروز

9292

جمالش آفتاب جان نموداست

که اندر جانها تابان نمود است

9393

جمالش هست خورشید منوّر

کز او روشن شده اینجا سراسر

9494

جمالش هست بر اشیا همه نور

از این خورشید ذرّاتند مشهور

9595

از این خورشید جانها شد دلم مست

که عکس او درون این دلم هست

9696

از این خورشید شهرآرای جانم

چنان روشن شدم کاندر فغانم

9797

اگرچه محو شد سایه ز خورشید

چنان کام محو بنموداست جاوید

9898

بشد سایه بیکبار از میانه

که خورشید است بیشک جاودانه

9999

بیکباره چو خورشید حقیقی

ابا او کرد مر سایه رفیقی

100100

حقیقت سایه در بود فنا شد

در آن خورشید کل عین بقا شد

101101

درآن خورشید شد دیدار خورشید

چنان کز دید شد در نور جاوید

102102

در آن خورشید دید او از سر ناز

اگر تو مرد رازی زود سرباز

103103

درآن خورشید هر کو در فنا شد

بگویم با تو کل بیشک خدا شد

104104

خدا شد هر که این اسراردریافت

بدان خورشید همچون ذرّه بشتافت

105105

خدا شد هر که این سر باز دید او

چو منصور از حقیقت راز دید او

106106

خدا شد هر که او دیدار دیدست

عجب گر بود اینجا او پدیدست

107107

خدا شد آنکه این سر پی برد او

بجز یکی حقیقت ننگرد او

108108

حقیقت جز خدا غیرست دریاب

همه ذرّات در سیرست دریاب

109109

حقیقت در بر این چار عنصر

همی گردند در این بحر پُر در

110110

ظهورش عنصر آمد در نمودار

دگر خواهد شدن کل لیس فی الدار

111111

ظهورش عنصرآمد راز دیده

که خود در عنصرست او بازدیده

112112

در این عنصر شده پیداست رویش

فتاده ذرّهها در گفتگویش

113113

در این عنصر شناسان گرد و بشناس

جمال دوست را بیرنج وسواس

114114

در این عنصر هر آنکو دید دلدار

بمانندت کسی از خواب بیدار

115115

شود ناگاه باشد خواب دیده

نمود خویش در غرقاب دیده

116116

دگر چون گشت بیدار او از آن خواب

رهائی یافت او از بحر و غرقاب

117117

مثالت همچو خوابی دان و بنگر

که هستی از وجود خویش بر در

118118

دگر ره بازگشته سوی صورت

خیال بود نزد تو نفورت

119119

دگر چون بازهوش آئی دگر تو

بیابی اندر اینجاگه خبر تو

120120

خبر یابی از آن بیهوشی خود

نمودی بینی ازمدهوشی خود

121121

خیالت این جهان و آن جهان بین

خیالی در خیالی در عیان بین

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بسوز ای دل اگر تو سوختستی

درونت آتشی افروختستی

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 4 - در صفت جان و دل دیدن محبوب گوید

اگلی نظم

در این عنصر عیانست و نظر کن

نظر بر شیب و دیگر بر زبر کن

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 6 - در صفات عناصر فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور