صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 96 - در خطاب هاتف غیب پاکباز را و درد او را استماله کردن و دلخوشی فرماید

بخش 96 - در خطاب هاتف غیب پاکباز را و درد او را استماله کردن و دلخوشی فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

خطاب آمد که بخشیدم دلت را

گشایم من بیک ره مشکلت را

22

فراقت با وصال اینجا کنم من

ز تاریکی کنم راز تو روشن

33

مترس اکنون چو عجز آوردی اینجا

که به از عجز نبود هیچ ما را

44

چو عجز آوردی اینجا ره سپردی

حقیقت گوی این معنی تو بردی

55

چو عجز آوردی اینک در نهادت

گره بیشک ز کار اکنون گشادت

66

چو عجز آوردی اکنون باز دیدی

نمود ما همه اعزاز دیدی

77

چو عجز آوردی اکنون باش فارغ

شدی اندر جهان عشق بالغ

88

مکن بار دگر گستاخی ای پیر

نمود عشق باش و عین تدبیر

99

برون از عقل خود اینجا منه پای

مر و زینجای اکنون جای بر جای

1010

قراری گیر و کم کن بیقراری

نمیباید که اکنون پایداری

1111

چو موری این زمان آشانه جوئی

سخن در خورد آب و دانه گوئی

1212

چنین دان ای دل اینجا گفتگویش

بگو آخر که چند از گفتگویش

1313

نمودار تو اینجا خاک کویست

چه جای تندیست وگفتگویست

1414

مکن گستاخی اندر حضرت شاه

کز این سر نیستی بیچاره آگاه

1515

یقین در دیده بینی روی جانان

حقیقت سیرمیزن کوی جانان

1616

ترا چون نیست این مقصود حاصل

نگشتستی در این درگاه واصل

1717

چراگستاخی اینجا مینمائی

حقیقت میکنی از وی جدائی

1818

چرا و چون مگوی و باش خواموش

حقیقت بنده باش و حلقه در گوش

1919

چراو چون بگو با این چکارت

که بیشک خشم گیرد یار غارت

2020

نهان اسرار میگوئی ابا راز

حقیقت باش چون مردان جانباز

2121

نهان اسرار باید گفت با دوست

عیانت این بیان کردن نه نیکوست

2222

وصال آنگه شود بیشک میسّر

که چون وجهی نماید خیر یا شر

2323

یکی بینی و خاموشی گزینی

در آن دم بیشکی صاحب یقینی

2424

مگو کین چه چرا آن این چنین است

که این بیشک عیان عین الیقین است

2525

چو تودر علّت و چون و چرائی

نمود خویشتن با او نمائی

2626

تو میگوئی چرا این و چرا آن

از این دوری گزیدت جان جانان

2727

مگو بار دگر این راز اینجا

که خود را مینیابی باز اینجا

2828

مگو بار دگر زین شیوه اسرار

دلت میکن حقیقت عین انوار

2929

مگو بار دگر این سرّ بر او

حقیقت عجز آور در بر او

3030

مراو را بنده باش و کن تو شاهی

مکن گستاخی گر تو مرد راهی

3131

سخن درحضرت بیچون آن شاه

دل و جان داری ای مسکین تو آگاه

3232

تو آگه باش تا شاه جهانت

کند اینجا بیک لیلی بیانت

3333

تو مجنونی و لیلی میندانی

وگر دانی در آن حیران بمانی

3434

مشو مجنون و لیلی راز دریاب

یقین آهسته باش و زود مشتاب

3535

ترا لیلی است اینجا رخ نموده

گره از کاربسته برگشوده

3636

بجز لیلی مدان این باب ازمن

که گفتم اوّلت اینجای روشن

3737

شب تاریک تو باشد یقین روز

که تاگردی تو اندر عشق پیروز

3838

شب تاریک جانان میتوان یافت

نمود عشقش آسان میتوان یافت

3939

شب تاریک اینجاخلوتی ساز

چو شمعی خوش بسوز و جمله بگداز

4040

شب تاریک ره بسپر که مردان

شب تاریک سرّ دیدند پنهان

4141

شب تاریک در اینجا تو ره کن

در این درگاه عزم بارگه کن

4242

شب تاریک اینجا جو تو رازش

چو یابی راز اینجا جوی بازش

4343

هر آن رازی که داری گوی او را

که هستی بیشکی چون گوی او را

4444

عجب درماندهٔ چون حلقه بر در

دری زن عاشقانه هان و مگذر

4545

دری زن عاشقانه چند پرسی

که تا رازت ز جانان بازپرسی

4646

دری زن عاشقان اینجا یقین بین

نمود جان جان اینجا یقین بین

4747

نشسته بردری مانند سرهنگ

ز نزهت نیست اینجا هوش با هنگ

4848

نشسته بردری زهره نداری

دریغا زین بیان بهره نداری

4949

نه کارتست رفتن نزد جانان

ترا خود این دلیری نیست آسان

5050

نه کار تست چونکه نیستت بر

از آن بنشستهٔ بیچاره بر در

5151

از آن بنشستهٔ مسکین وحیران

که رفتن نزد شاهد زود نتوان

5252

شدی این مانده ترسان در بریار

چنین بر در نماندستی گرفتار

5353

ز دریا چند پرسی راز اینجا

جوابت هست زینسان باز اینجا

5454

بآسانی توانی یافت دیدار

اگر گردی ز دید خویش بیزار

5555

بآسانی مر این سر میتوان یافت

اگر اینجا نباشی هان تو بی یافت

5656

ز جان و سرحقیقت بگذرد او

رود در بارگاه و بگذرد او

5757

شه کون و مکان در حجرهٔ دل

نموده روی و کرده مشکلت حل

5858

بگویم چون تو این روزی ندیدی

چو مردان باش پیروزی ندیدی

5959

توانی کرد تا این راز بینی

حقیقت روی شه تو بازبینی

6060

دلت برگیر از جان و فنا شو

پس آنگه بیخودت سوی بقا شو

6161

دلت برگیر از جان و شو آزاد

بر شاه این زمان تو دادهٔ داد

6262

دلت برگیر از جان تا توانی

که بینی روی او از ناگهانی

6363

دلت برگیر از جان ز آنکه جانان

نماید رویت اندر پرده اعیان

6464

درون دل شو و مشکل کنش حل

که آن سر جمله پنهانست در دل

6565

درون دل شوو اسرار بنگر

حقیقت تو نمود یار بنگر

6666

درون دل شو و او را ببین باز

حجاب اینجایگه کلّی برانداز

6767

مترس از سرّ گر این سرّ فاش بینی

حقیقت بیشکی نقاش بینی

6868

مترس از سرّ که سرّ پیداست اینجا

حقیقت جان جان یکتاست اینجا

6969

مترس از سر که بیشک اصل یابی

چو مردان اندر اینجا وصل یابی

7070

وصال یار بی سر میتوان دید

کسی باید که او این سرّ توان دید

7171

وصال یار اگر این سان دهد دست

یقین میدان که وصل آسان دهد دست

7272

وصال یارت از این میتوان یافت

ترا این سر چنین آسان توان یافت

7373

حجاب جسم و جان بردار از سر

در این معنی بیک بینی تو رهبر

7474

که کار تو ز یک بینی تمامست

ولیکن دان دلت با ننگ ونامست

7575

به ننگ و نام ناید این بیان راست

ترا باید ز سر اینجای برخواست

7676

ز سر گر بگذری این سرّ تو یابی

نیابی سَر اگر می سِر بیابی

7777

چو برخی انبیا سرّها بریدند

جمال یار اینجاگه بدیدند

7878

جمال یار بی سرّ میتوان یافت

ابی سر بیشکی این سرّ توان یافت

7979

اگر بی سرّ شوی سر باز یابی

بر شه عزّت و اعزاز یابی

8080

سر بی تن اناالحق زد بظاهر

که او را بد حقیقت در یقین سر

8181

سر بی تن کجا یابد اناالحق

زد الّا هم اناالحق زد یقین حق

8282

یقین حق بود در منصور اعیان

که میزد او اناالحق راز پنهان

8383

یقین حق بود و کرد این آشکاره

ولی منصور از آن شد پاره پاره

8484

که جسمش بود واصل اندر این راه

فنایش بود حاصل اندر این راه

8585

فنایش گشته بود اینجا بتحقیق

ببردش ازمیان او گوی توفیق

8686

مر آن توفیق کو را بود اینجا

که پنهانی اناالحق گفت اینجا

8787

یقین حق داند اینجا بود تو حق

اناالحق گفت هم در خویش مطلق

8888

اناالحق گفت و گوید صاحب راز

حقیقت دیدهاند انجام و آغاز

8989

اناالحق گفت و گوید صاحب درد

یقین اینجایگه کل بود او فرد

9090

اناالحق گفت و سرّ دوست بشناخت

وجود بود خود یکباره درباخت

9191

اناالحق گفت و سر ببرید بردار

ز بهر این مر او را شد خریدار

9292

اناالحق حق همیگفت و نبُد او

یقین میدان که جز حق مینبُد او

9393

یین حق بود کین گفت از نهانی

نشان خود ز عین بی نشانی

9494

در اینجا داد جمله سالکانش

که تا یابند کل شرح و بیانش

9595

توانی یافت تا این ناتوانی

تو این معنی حقیقت کی توانی

9696

چو یکباره نمودت دوست باشد

نه رنگ ونقش دید پوست باشد

9797

یکی باشد نهادت در بر جان

حقیقت جان شود در دوست پنهان

9898

چو جانت بی یقین جانان شود کل

ز دید خویشتن پنهان شود کل

9999

ز دید احولی یک بین شود او

حقیقت در عیان حق بین شود او

100100

ازل را با ابد یکی نماید

نمود جملگی اینجا رباید

101101

ازل را با ابد پیوند سازد

بجز جانان همه در دوست بازد

102102

فنا گردد ز دید دوست اینجا

حجابش دور گردد پوست اینجا

103103

حجابش چون بر افتد در یکی او

جدا بیند حقیقت بیشکی او

104104

حجابش چون بر افتاد یار بیند

یقین بی زحمت اغیار بیند

105105

حجابش چون بر افتد حق شود او

حقیقت بیشکی مطلق شود او

106106

حجابت دور کن تا نور گردی

حقیقت در عیان منصور گردی

107107

حجابت دور کن وسواس بگذار

حقیقت بر خور از دیدار دلدار

108108

ندانی این چنین درمانده در خود

که یکسان بینی اینجا نیک با بد

109109

ندانی این چنین جز از دلِ راست

ببین تا خود که هر کس نقش آراست

110110

تو این بشناس گر این سر بدانی

اگر بینی تو مر حیران بمانی

111111

یقینت واصلی بینم در اینجا

ترا دانم حقیقت لا والّا

112112

یقینت واصلی دانم چو منصور

حقیقت کل توئی نور علی نور

113113

نمود واصلی اینجا تو باشی

حقیقت درجهان یکتا تو باشی

114114

گهی کین دید کرد این جام او نوش

مر او خود کرد اینجاگه فراموش

115115

ز سر بگذشت و جان اینجا بر انداخت

وصال یار هم در یار بشناخت

116116

وصال یار هم از خود توان دید

یکی شو در نمود سرّ توحید

117117

یکی بین و ز یک بین جمله پیدا

حقیقت از یکی بین شور و غوغا

118118

یکی بین تا دوئی ناید پدیدار

یکی بیشک بود اینجا رخ یار

119119

یکی بین تا شوی کلّی یقین تو

در اینجا گردی اینجا پیش بین تو

120120

یکی بُد از یکی پیداست این دید

کمال جاودان یابی ز توحید

121121

ز توحیدت شود این سرّ پدیدار

نمیگنجد حقیقت این بگفتار

122122

ولی گفتار بهر سالکانست

نمود ذات عین واصلانست

123123

یقین هم باطن اینجا باز دیدند

که ایشان بیشکی این راز دیدند

124124

حقیقت واصلی نبود ببازی

نیابی تو عیان تا سر نبازی

125125

اگر اینجا توئی اسرار دیده

چو مردان گرد اینجا سر بریده

126126

سر خود را بباز و آشنا شو

چو حق در جملهٔ اشیا فنا شو

127127

فنا شو ز آنکه حق عین فنایست

فنا بیشک مرا عین بقایست

128128

فنا شو اندر این ره همچو مردان

نمود خویشتن آزاد گردان

129129

اگر خواهی که گردی زود آزاد

نمود خویشتن را ده تو بر باد

130130

نمود خویشتن بر باد ده تو

چو مردان اندر این سر داد ده تو

131131

بده داد شریعت اندر این راه

که گردی از حقیقت زود آگاه

132132

بده داد شریعت از معانی

چرا درمانده زار و ناتوانی

133133

بده داد شریعت ای دل مست

کنون چون یار در دید تو پیوست

134134

بده داد شریعت تا شوی دوست

یقین میبین که جمله از نهان اوست

135135

بده داد شریعت اندر اینجا

که تا گردی بیکباره مصفّا

136136

بده داد شریعت همچو مردان

که در شرعت نماید روی جانان

137137

بده داد شریعت تو بیکبار

که بنماید رخت در عین جان یار

138138

شریعت هر که دادش داد حق شد

که عین شرع بیشک دید حق شد

139139

شریعت دید یار است ار بدانی

چرا امروز سست و ناتوانی

140140

اگرچه دید دنیا رهگذار است

شریعت اندر او دیدار یارست

141141

شریعت هر که بشناسد تمامی

برد از دار دنیا نیکنامی

142142

برد با خود یقین در سوی عقبی

که بنیادی ندارد دید دنیا

143143

که داند آنچه فرض شرع اتمام

بود اینجا مگر صاحب سرانجام

144144

که او را عاقبت خیریست پیوست

خوشا آنکس که او با شرع پیوست

145145

بنور شرع ره کن در سوی دوست

که تا بیرون نظر داری که کل اوست

146146

به نور شرع ره کن در همه شیء

مرو زنهار اندر عین لاشی

147147

به نور شرع یابی تو صفاتش

رسی یکبارگی در عین ذاتش

148148

ز لاشیء هر که میگوید رموز او

نه عاقل باشد اندر شی هنوز او

149149

رموز این نیاید در سخن راست

ز من بشنو حقیقت این سخن راست

150150

مر این معنی نشاید دید اینجا

نشاید دید در توحید اینجا

151151

بوقتی کز نهاد آئی تو بیرون

برت یک ارزن ارزد هفت گردون

152152

نگنجد هیچ چیز از آفرینش

نماند عقل و عشق و کفر و دینش

153153

نماند هیچ اشیا در ظهورت

یکی بنماید اینجا جمله نورت

154154

نماند هیچ اینجا هرچه بینی

گمان بر بی گمان گر بر یقینی

155155

که لاشی چیست ای شیء آمده تو

دگر اینجایگه لاشی شده تو

156156

ز لاشی دم مزن خاموش شو هان

چو اینجا می نداری نّص و برهان

157157

ز لیس مثلهٔ گر راندهٔ تو

رموزی اندر اینجا خواندهٔ تو

158158

بگو با من تو مر معنی این باز

که کل این است اگر یابی یقین باز

159159

ز لیلی مثله من دیدم دیدم

یقین در شی همه توحید دیدم

160160

ندارد مثل و مانندی در اینجا

حقیقت خویش و پیوندی در اینجا

161161

نه کس زو زاد و نی او زاد از کس

همه او بود از اوّل او ترا بس

162162

همه از دید خود او کرد پیدا

حقیقت او شناسم جمله اشیا

163163

همه او بود اوّل لاحقیقت

ز دید خویش ناپیدا حقیقت

164164

چنان بد ذات چیزی مینبُد آن

در این معنی اگر مردی برافشان

165165

دل و جان تادر اینجا ره بری تو

نمود اوّلین رابنگری تو

166166

در این سر راهبر گرمرد رازی

هزاران جان چه باشد گر ببازی

167167

چه باشد جان در اینجا هیچ موئی

گرفته در عیانی های و هوئی

168168

چه باشد دل در اینجا ارزنی دان

فتاده زیر پا او در بیابان

169169

دل و جان چیست نزد ذات اینجا

حقیقت در صفت ذرّات اینجا

170170

دل و جان چیست تا این باز داند

که خود در خود حقیقت بازداند

171171

خودی خود یقین هم خویش بشناخت

حجاب آن بود پیش خود برانداخت

172172

بیان دیگر است و گفته آید

دُرِ این راز کلّی سُفته آید

173173

بیان دیگر است ار دم زنم من

دو عالم بیشکی بر هم زنم من

174174

بوقتی پرده بردازم ز اسرار

که واصل آرمت آنگه رخ یار

175175

یقین بنمایم اینجا تا بدانی

که بیشک هم نشان هم بی نشانی

176176

خودی خود شناس اوّل حقیقت

یقینت بازدان هان بی طبیعت

177177

طبیعت زان نمود آمد پدیدار

حقیقت هم در اینجا ناپدیدار

178178

مصفّا میتوان این راز دیدن

نهانی این توانی باز دیدن

179179

مصفّا شو ز نور شرع اوّل

که تا اینجا نمانی خوار و احول

180180

همه خلق جهان اوّل صفاتند

از آن غافل ز نور قدس ذاتند

181181

از آن اوّل بماندست اندر اینجا

که خود را بیند اندر عین سودا

182182

چو خود بینند بیشک احولانند

حقیقت این معانی میندانند

183183

بخود بینی نیابند این نمودار

کسی تا کل نگردد ناپدیدار

184184

بخود بینی نبینی ذات بیچون

نگنجد اندر این سر خود چه و چون

185185

چه و چون اندر این معنی نباید

حقیقت واصل پاکیزه باید

186186

که از تن دل بود دل جان حقیقت

یقین جانش عیانی بی طبیعت

187187

فنا گردیده باشد از تمامت

گرفته باشد از کل استقامت

188188

بآسایش قراری بی تن و جان

بود تا او بیابد جان جانان

189189

چنان واصل بود اینجا یقین او

که باشد بیشکی مر جمله بین او

190190

یقین اینجا توانی یافت ای دوست

چو بیرون آئی اینجاگاه از پوست

191191

تراتا پوست باشد مغز جانت

کجا بینی یقین راز نهانت

192192

کسی کین دید بیشک بی خود آمد

حقیقت فارغ ازنیک و بد آمد

193193

کسی کین دید صور صور جان دید

چنین معنی درون خود نهان دید

194194

کسی کین دید بگذشت ازخودی کل

بدید و فارغ آمد از همه ذل

195195

در این معنی که من گفتم ترا باز

بدان اینجا حجاب جان برانداز

196196

سلوکت کرد باید در صفا تو

بنور شرع دید مصطفی تو

197197

توانی یافت این معنی یقین تو

حقیقت را تو او بین راز بین تو

198198

گذر کن اوّل ازبود وجودت

که تا یابی عیانی بود بودت

199199

گذر کن در یکی اشیاتمامی

که تا میپخته گردی تو ز خامی

200200

تو با وی راست دان و کژ مبازان

که میجویند اینجا شاهبازان

201201

نظاره اندر این نقدند مانده

حذر کن تا نباشی هان تو رانده

202202

حقیقت قلب راکن نقد اینجا

درون کوره بر تا آن مصفّا

203203

کنی و آوری آنگاه بیرون

حقیقت نقد باشد بی چه و چون

204204

زر قلبت بنقد اینجا نگنجد

ترازودار غش اینجا نسنجد

205205

از آنی قلب مانده بر غش اینجا

که ماندستی تو در پنج و شش اینجا

206206

بکن نقدی تو اینجاگاه حاصل

مباش از شرع اینجاگاه غافل

207207

بنور شرع قلب از غش تو بشناس

میاور در زمان درخویش وسواس

208208

اگرچه خانه دیوارست صورت

ندارد راه بیدل در ضرورت

209209

ترا باید که می صورت نبینی

در اینجا گر بکل صاحب یقینی

210210

ز صورت جمله وسواس است بیشک

نمیگنجد یقین وسواس در یک

211211

طبیعت دادت اینجا رنج وسواس

گذر کن از طبیعت حق تو بشناس

212212

چو حق داری طبیعت هیچ دانش

همه وسواسها اینجا برانش

213213

ز پیشت ای خدابین دور گردان

حقیقت خویشتن را نور گردان

214214

بجز حق نیست آخر در شریعت

طریقت دیگر است اندر حقیقت

215215

سه چیز است آنکه با هم آشنایند

حقیقت هر سه دیدار خدایند

216216

ولی واصل در این هر سه یکی او

بداند جمله یکی بیشکی او

217217

شریعت آن احمد و آن حیدر

طریقت راهرو بشناس و بنگر

218218

گشادست و حقیقت جمله او دان

ز باطل این بیانم را تو حق دان

219219

بیانم ازخدا این کلّیت خویش

که من چیزی نمیبینم جز او بیش

220220

چو او در من نیابد جز خیالم

خیالم اوست در عین وصالم

221221

خیال او بخون دیگر خیال است

خیال دیگران رنج و وبالست

222222

خیال دوست وصل است ار بدانی

فنا کلّی ز اصل است ار بدانی

223223

خیال اندر فنا ناید بدیدار

شود اینجا تمامت ناپدیدار

224224

خیال جمله خلق اینجا خیالست

مراینصورت ترا اینجا وبال است

225225

خوشا آن کو خیال دوست دارد

یقین مغز است نی او پوست دارد

226226

خیال جان جان ما را دمادم

نماید رازها بیشک در این دم

227227

وصالش خواستم تادر نمودار

عیان بخشیدم اینجا بیشکی یار

228228

وصالش چون طلب کردیم بیچون

نمود اینجای ما را بیچه و چون

229229

وصالش در یکی آمد میسّر

نهادم جان و آنگه بر سرش سر

230230

نهادستم حقیقت در بر دوست

یقین دانستهٔ بیشک که کل اوست

231231

من و او در نمیگنجد مرا کس

یقین دانم که کلّی او مرا بس

232232

رموزی دان در اینمعنی و رهبر

نمود جان جان اینجا تو بنگر

233233

تن او گر یکی کردست اینجا

دل وجان گوی او بر دست اینجا

234234

تو ای جان عین جانانی ز پنهان

یقین جانانی اما اسم شده جان

235235

توئی کاندر صور دیدار داری

بماندستی و تن درکار داری

236236

چگویم تا بدانی ای بمانده

بخود حیران و یک حرفی نخوانده

237237

دلت گر زین همه حرفی شنودی

بچندینی سخن حاجت نبودی

238238

همه برناخنی بتوان نوشتن

ولی آسان بر آن نتوان گذشتن

239239

از آن کردم یقین این بیت تکرار

که تا دریابی اینجا سرّ اسرار

240240

چو قطره سوی بحر لامکانی

چکد یابد وصال جاودانی

241241

ندانی قطره و دریا ز هم باز

اگر هستی در اینجا صاحب راز

242242

شو و این نکته دریاب از حقیقت

طریقت کن دمادم در شریعت

243243

دگر در سرّ این جان ده یقین بین

نمود اوّلین و آخرین بین

244244

دمادم در صور این راز داری

هوا را باید ار می باز داری

245245

نگر تادر خدا گامی زنی تو

وگرنه کمتر ازحیض زنی تو

246246

چو درآز طبیعت شاد باشی

ز دید خود بحق آزاد باشی

247247

دو روزی لذّت دنیا سر آید

ز ناگه جانت از قالب برآید

248248

نه کامی دیده باشی از رخ یار

نه اینجا گوش کرده پاسخ یار

249249

بمانی تاابد بیشک بمانده

درون نفس دوزخ ای نخوانده

250250

لفی سجین از آن در ویل مانی

چرا بیچاره و خواروندانی

251251

سرانجامت عجب در زیر این خاک

حقیقت این بدان هان از دل پاک

252252

تو پیش از مرگ روی یار دریاب

نمود ذات او یکبار دریاب

253253

در ایندنیا به بین او رادرستی

از این معنی چرا فارغ نشستی

254254

هر آن کو رویش اینجا باز بیند

حقیقت جاودانی ناز بیند

255255

بکن نازی چو خواهی رفت درگل

بکن مشکل در این معنی ما حلّ

256256

دمادم دیدهٔ دیدار اینجاست

حقیقت دان که دید یار اینجاست

257257

از آن اینجا نمیبینند جمله

که اندر عشق بی دینند جمله

258258

بدین عشق اگر گردی مسلمان

نماید رویت اینجاگاه جانان

259259

بدین عشق اگر آئی یقین است

حقیقت دان که راه راست اینست

260260

ولیکن میندارم زهره اینجا

که برگویم بیان بهره اینجا

261261

در آخر این بیان گویم بتحقیق

کسی کو را بود از عشق توفیق

262262

چنان باید که او را از الف او

بخواند تا عیان لام الف او

263263

بداند تا به ابجد راز بیند

نمودار الف را باز بیند

264264

الف ره جوی تا ابجد نظر کرد

یقین اندر هجا کلّی گذر کرد

265265

پس آنگه تا بابجد او بخواند

چنین تا آخر قرآن بخواند

266266

الف لامیم چون دانست تحقیق

بداند سرّ قرآن یافت توفیق

267267

که چون صورت همه معنی بداند

حقیقت دنیا و عقبی بداند

268268

تمامت سرّ بیچون در الف دان

تمامی عشق را در لام الف دان

269269

ز لا دریاب الّا اللّه اینجا

که تا کردی بکل آگاه اینجا

270270

ز من تا جان جان یابی از این باز

حجاب حرفها اینجا برانداز

271271

ز لا دم زن تو چون منصور حق شو

نود عشق جانان ها تو بشنو

272272

الف بشناس چون او راست میباش

که بشناسی حقیقت دید نقاش

273273

الف بشناس آن گاهی یقین یاب

حقیقت مغز را از پوست دریاب

274274

الف بشناس و بر راهم الف دان

چرا هستی در این معنی تو نادان

275275

الف بی شد دگر تی و دگر ئی

دگر جیم این چنین میدان ز معنی

276276

تمامت حرف را شد از الف باز

بیابی ذات بیچون را یقین باز

277277

الف شو همچو اوّل بی سر و پیچ

که میدارد الف اینجایگه هیچ

278278

منزّه دان الف از جملهٔ حرف

اگر در گنجدت این سرّ در این ظرف

279279

ببردی گوی و دانستی یقین تو

الف را از میان کلّی گزین تو

280280

الف لا شد در اینجا بیشکی تو

الف با لام بنگر در یکی تو

281281

الف با لام چون پیوسته آمد

حقیقت راز جان سر بسته آمد

282282

الف با لام ذات پاک دیدم

نمود سرّ این در خاک دیدم

283283

ز خاکت این گل آمد چون نمودار

حقیقت خاک را دان صاحب اسرار

284284

یقین چون صاحب سرّ خاک افتاد

نمودش جمله ذات پاک افتاد

285285

ز خاک این سر طلب کن آخر ای دل

که اندر خاک یابی راز مشکل

286286

ز خاک این سر طلب کن آخر ای جان

که اندر خاک یابی راز پنهان

287287

ز خاک اینجا طلب اسرار جمله

که حق در کار دارد کار جمله

288288

ز خاک اینجا طلب مر جوهر دوست

که خاکت مغز بنمودست با پوست

289289

ز خاک اینجا طلب دیدار بیچون

که بینی دیدنی چون بیچه و چون

290290

حقیقت خاک کل دیدست جانان

ولی جمله در او گشتند حیران

291291

حقیقت خاک دیدارست اینجا

که گرداند همه صورت مصّفا

292292

حقیقت خاک چون پاکت کند باز

بیابی ذات بیچون را یقین باز

293293

حقیقت خاک در ذاتست موصوف

کسی کین سرّ کند اینجای مکشوف

294294

ز خاکت بازدان اینجا حقیقت

که خواهی کردن اندر وی طریقت

295295

نظر در خاک کن تا راز بینی

تمامت انبیا را باز بینی

296296

همه در خاک پنهانند جمله

حقیقت سرّ جانانند جمله

297297

نظر درخاک کن ای دل یقین تو

حقیقت راز رادر خاک بین تو

298298

چو پنهان گردی اینجا در دل خاک

فراموشت شود جز صانع پاک

299299

تمامت هرچه دیدستی در اینجا

تو مر چیزی ندیدستی در اینجا

300300

بجز در خاک جایت کاخر آنجاست

حقیقت عین مأوایت در اینجاست

301301

نمود خاک بُد راز شریعت

که بیرون آورد کل از طبیعت

302302

تمامت پاک گرداند ز خود باز

نماید آنگهی در خویشتن باز

303303

وصال عاشقان درخاک باشد

حقیقت زهر را تریاک باشد

304304

که اوّل تلخ آید هست شیرین

در آخر گر توئی اینجا تو حق بین

305305

یکی بینی حقیقت در دل خاک

نمود جمله اندر صانع پاک

306306

یکی بینی در آن دم با خبر تو

کنون دریاب گرداری خبر تو

307307

یکی بینی در آن دم کل تمامت

حقیقت اوست تا صبح قیامت

308308

نمود خاک سرّ جمله مردانست

دل عاقل از این اندیشه بریانست

309309

ولی بیشک حساب اینجاست جمله

که هر چیزی در او پیداست جمله

310310

نهان پیدا کند اندر دل خاک

حقیقت هر کسی را صانع پاک

311311

نهان پیدا کند بیشک خداوند

کند ظالم در آنجاگاه در بند

312312

ستاند داد مظلومان در آنجا

نهانشان کل کند در خاک پیدا

313313

اگر بد کرده باشد باز یابد

جزای آن و آنگه راز یابد

314314

چو نیکی کرده باشد او عوض باز

بیابد بیشکی دیدار هر راز

315315

در آخر چون نمودارست تحقیق

بدی و نیک هم برگوی توفیق

316316

ببر این گوی توفیق ازمیان تو

طلب کن اندر اینجا جان جان تو

317317

در اینجاگاه او را جوی و بنگر

از این در یک زمان ای دوست مگذر

318318

در توفیق زن آنگه سعادت

بیاب از یار درعین هدایت

319319

از این در برگشاید راز جمله

کز این سر فاش شد این راز جمله

320320

دَرِ دل زن تو چون مردان خوش باش

که هم در میزنند اینجای اوباش

321321

نماید رخ هر آن کو خویش خواهد

نمود خویش را آنکس نماید

322322

نماید او هر آن کو خواست اینجا

نمیآید از آنت راست اینجا

323323

حقیقت این مراد اینجا حقیقت

که ماندستی تو در آز و طبیعت

324324

خراباتی که او حق میشناسد

حقیقت راز مطلق میشناسد

325325

از آن دان کرد گم خود کرد اینجا

درون از درد کرد اینجا مصفّا

326326

فنا شد ازنمود خود بیکبار

حجاب اینجا بیک ره پرده بردار

327327

نمیگنجد یقین اندر دماغش

برد از جملهٔ عالم فراغش

328328

چو گردد او فنا از خمر اینجا

حقیقت باز بیند امر اینجا

329329

در آخر چون شود هشیار تحقیق

ز مسکینی بیابد راز توفیق

330330

خراباتی که دُرد آشام باشد

به از زاهد که کَالْاَنْعام باشد

331331

کجا تو دیدهٔ سرّ خرابات

که ماندستی چنین در عین طامات

332332

ز سالوسی و رزق اینجا که داری

خبر از عاشقان اینجا نداری

333333

اگر دردی در آشامی بیک ره

شوی از سرّ من اینجا تو آگه

334334

بیک ره صاف کردی همچو خورشید

بمانی مست و حیران تا بجاوید

335335

خراباتی شوی منصور آنجای

ابی آب بدِ انگور اینجای

336336

خرابات فنا اینجا ندیدی

در اینجا آخر ای دل می چه دیدی

337337

خرابات فنا داری درون رو

حقیقت بانگ سبحانی تو بشنو

338338

همه مردان در اینجاگاه مستند

حقیقت مست گشته جمله مستند

339339

همه مردان در اینجاگه مقیمند

شده مست از مِیِ بی ترس و بیمند

340340

هزاران جان در اینجا همچو مویند

هزاران سَر در اینجا همچو گویند

341341

در اینجا جام در کش آخر ای دل

که بگشاید ترا این رازِ مشکل

342342

در اینجا جام درکش از کف یار

حجاب جسم و جان اینجا بیکبار

343343

برافکن مست شو از دیدن دوست

بیک ره مغز شو بگذار این پوست

344344

دم حق زن چو حق بینی ز مستی

چرا آخر تو این بُت میپرستی

345345

بت اینجا بشکن ازمستی جانان

که کل گردی تو از هستی جانان

346346

اناالحق آن زمان زن در خرابات

رها کن زهد و تزویر مناجات

347347

اناالحق آن زمان زن همچو مستان

قدح جز از کف ساقی تو مستان

348348

ز ساقی می ستان و مست او شو

حقیقت نیست گرد و هست او شو

349349

ز ساقی می ستان و راز او بین

حقیقت خویشتن آغاز او بین

350350

همه در کش که جز او مینباشد

دوئی منگر جز اوئی مینباشد

351351

همه در کش که منصور او کشید است

در آن مستی جمال یار دید است

352352

می عشق هر که اینجا کرد او نوش

نمود جزو و کل کرد او فراموش

353353

چو کردی نوش آن می از کف یار

همه دلدار بینی نیست اغیار

354354

همه یار است ای بیکار مانده

تو سرگردان این پرگار مانده

355355

همه یار است و تو درگفت و گوئی

در این میدان شده گردان چو گوئی

356356

خراباتی شو و در کش می عشق

فنا شو در نمود لاشی عشق

357357

خراباتی شو و مستانه درکش

شراب شوق پی چار و سه و شش

358358

خراباتی شو اندر عین این راز

نمود پردهٔ صورت برانداز

359359

بیک ره درد درد عشق خور تو

چو هستی ذرّه اندر سوی خور تو

360360

قدم نه تا شوی دیدار خورشید

فنا شو تا بقا یابی تو جاوید

361361

اگر خورشید گردی یار یابی

تو بر ذرّات چون خورشید تابی

362362

اگر خورشید گردی در تمامت

از آن پس این معانی شد تمامت

363363

اگر خورشید گردی راز بینی

عیان اوّل خود باز بینی

364364

اگر خورشید گردی در سوی ذات

تو تابی بیشکی در جمله ذرّات

365365

اگر خورشید گردی لاجرم تو

یکی یابی وجودت با عدم تو

366366

تو خورشیدی و آگاهی نداری

گدائی لیک جز شاهی نداری

367367

تو خورشیدی و در عین کمالی

فتاده این زمان سوی وبالی

368368

تو خورشیدی و عین آفرینش

بتو روشن شده این نور بینش

369369

تو خورشیدی و نور تست جمله

تو ذوقی و حضورتست جمله

370370

تو خورشیدی و نور کائناتی

چو نیکو باز بینی نور ذاتی

371371

تو خورشیدی همه ذرّات زنده

بتوست و تو چنین افتاده بنده

372372

همه ذرّات از نور تو دارند

بتو مر خویشتن مشهور دارند

373373

تو فیض نور اینجاگه فشاندی

ز دانائی بنادانی بماندی

374374

همه ازتو شده پیدا در اینجا

همه از تو شده شیدا در اینجا

375375

طلبکار تواند اینجای ذرّات

درون جملهٔ تو عین آن ذات

376376

بتو پیدا شده ذرّات عالم

حقیقت فیض میباری دمادم

377377

چنین حیران و سرگردان چرائی

که خود هستی و بیچون و چرائی

378378

همه سالک ترا تو در سلوکی

حقیقت بیشکی شمس الدّلوکی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

در آن دم گفت تو جان جهانی

بکن با من که بیشک میتوانی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 95 - پاسخ دادن پاکباز هاتف غیب را و عجز آوردن او از خودی خود

اگلی نظم

تو داری نور یار از عین توفیق

توئی اعیان ذات و هست توفیق

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 97 - در اثبات ذات کل در خلاصۀ آدمیان فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور