صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 13 - در نشانی دادن جوهر حقیقت فرماید

بخش 13 - در نشانی دادن جوهر حقیقت فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

حقیقت جوهری اندر تو پیداست

کز او در جمله عشق و شور و غوغاست

22

حقیقت در تو و تو در حقیقت

فرومانده تو در عین طبیعت

33

حقیقت در تو و تو در گمانی

از آن یک رمز اینجاگه ندانی

44

حقیقت در تو بنمودست دیدار

اگر مردی یقین خود را پدید آر

55

حقیقت در تو است و تو در اوئی

ولیکن گر براندازی دوروئی

66

حقیقت را یقین یابی در اینجا

ابی صورت تو بشتابی در اینجا

77

حقیقت باز دان و راه بگذار

سوی مه بازگرد و جاه بگذار

88

حقیقت بازدان از پیر رهبر

درون تست پیر عشق رهبر

99

حقیقت باز دان ای کار دیده

ز پیر عشق او دان یار دیده

1010

ز پیر عشق پرس احوال رازت

که بنماید حقیقت راز بازت

1111

ز پیر عشق پرس و باز بنگر

از او دیدار سرّ کار بنگر

1212

ز پیر عشق اگر آگاه گردی

بکلّی اندر اینجا شاه گردی

1313

ز پیر عشق بستان جام اسرار

فروکش جام و آنگه رو سوی دار

1414

ز پیر عشق بشنو آنچه گوید

که او درمان دردت را بجوید

1515

ز پیر عشق بشنو راز و حق شو

از او بین و از او دان و بدر رو

1616

تو پیری در درون داری حقیقت

ندیده پیر خود گوید شفیقت

1717

ز پیر عشق بستان جام و کن نوش

چو احمد جامهٔ تحقیق در پوش

1818

ز پیر ار جام بستانی دمادم

به یارت در رساند او به یک دم

1919

ز پیرت نوش کن جام و بمخروش

وجود خود بکلّی کن فراموش

2020

چو این جام از کف آن پیر خوردی

فروکش بعد از آن هر جمله دردی

2121

در آن دردی و مستی گر زنی دم

برون باید شد از جنّت چو آدم

2222

مرا این راز از آن شد آشکاره

که کل در پیر خود کردم نظاره

2323

هر آنچه پیر گفت اینجا نوشتم

برون کرد آخر کار از بهشتم

2424

چو آدم از بهشت خود برون کرد

سرشته خاک من در عین خون کرد

2525

ترا اینجا اگر رازت بهشتست

بنزد عاشقان دانم که زشتست

2626

چه باشد جنّت و رضوان و کوثر

حجابی دان بر عاشق سراسر

2727

بر عاشق بهشت اینجا عذابست

اگرچه اندر او عین عتابست

2828

بر عاشق به جز جانان نگنجد

که در تحقیق جسم و جان نگنجد

2929

بر عاشق همه دیدار جانانست

بهشتش قطره‌ای از بحر پنهانست

3030

بر عاشق به جز جانان مگو تو

بجز این درد او درمان مجو تو

3131

کسانی کاندر این رازند مانده

از آن پیوسته زین بازند مانده

3232

بهشت و حور و غلمان و در و دوست

حقیقت مغز، یارست و دگر پوست

3333

چو آدم راز دید از وی برون شد

به آخر یار او را رهنمون شد

3434

چنانت سرّ با آدم بگویم

در اینجا درد و درمانت بجویم

3535

نه آدم را برون کردند کآدم

نمیگنجید آنجاگه در آن دم

3636

مثال بوستانی بُد بهشتش

از آن مر آخر کار او بهشتش

3737

ز بعد قربت آمد هجر آخر

رها کرد او بهشت از دید ظاهر

3838

بر جانان بهشتش گشت زندان

تمامت کرد ترک او همچو رندان

3939

منزّه شد چو ذات پاک بیچون

حقیقت عاشق آسا رفت بیرون

4040

بهشتش عقل بود و عقل بگذاشت

نمود جبرئیل ونقل بگذاشت

4141

چنان شد آدم از ظلمت سوی نور

که از جنّات و حوّا گشت او دور

4242

چو پیر عشق او را روی بنمود

مر او را کل در توفیق بگشود

4343

مرا او را گفت کای آدم نظر کن

نمود من ببین جانت خبر کن

4444

اگر بیرون فتادستی ز جنّات

ترا آخر رسانم سوی کلّ ذات

4545

منم با تو ترا بیرون فکنده

به شاهی میرسانم هان تو بنده

4646

مرا بشناس و با من باش ساکن

که در آخر کنم بود تو ایمن

4747

چو من دیدی منت بنمایم این راز

حجاب اندازم این دم آخرت باز

4848

منم بیرون فکنده تا بدانی

تو ای آدم به راز کلّ نهانی

4949

کنون جز من مدان در سینهٔ خویش

منم پیر تو ای دیرینهٔ خویش

5050

از آنت کردم از جنات بیرون

که تا بنمایمت کل ذات بیچون

5151

به غیر ما نظر اینجا مکن تو

ز من بشنو حقیقت این سخن تو

5252

بهشت و حور و غلمان جمله دیدی

که یک نقش و سراسر پیچ دیدی

5353

ندیدی هیچ آدم بازدان تو

ز من بشنو هم از من راز دان تو

5454

همه مانند نقشی بود پیشت

اگرچه در برونت هست خویشت

5555

همه اندر نمود آدم اینجا

منت کردم در اینجاگه مصفّا

5656

به من پیدا شد و در من نهان شد

به من آدم در اینجاگه عیان شد

5757

ترا آن رازها کاندر سر تخت

نمودم بازگفتم با تو بدبخت

5858

ندیدستی ندیدی زان شدی دور

بخود گشتی در این جنات مغرور

5959

نمودی من نمودم با تو آدم

بگفتم با تو من سرّ دمادم

6060

فرستادم بتو جبریل و گفتم

دو گوشم راز ما اینجا شنفتم

6161

چنان غافل شدست از عشق حوا

که یک دم می نیفتادی تو با ما

6262

دمی با ما اگر چه راز گفتی

ز من با من حقیقت باز گفتی

6363

منت حاضر بُدم در جان و در دل

منت مقصود کردم جمله حاصل

6464

ولی در عاقبت آدم ندانی

که سرّ دوست رازست و نهانی

6565

منت سرّ تو آدم راز گویم

ز تو در تو حقیقت راز جویم

6666

ز بهر آن برون کردست از آنجا

که غیری را نبینی جز من اینجا

6767

در این هجران وصال من تو دریاب

در این قربت جمال من تو دریاب

6868

که هجران من و وصلست هردو

یکی آدم حقیقت چه من و تو

6969

از آن وصل و از این هجران مرا بین

درون بنگر مرا عین لقا بین

7070

منم بر تو ید قدرت نموده

در اینجاگه مه بدرت نموده

7171

منت جنّت نمودم باز حوّا

منت کردم ز دید خویش پیدا

7272

منم درآخر کارت فراقی

نمودم اندر اینجا اشتیاقی

7373

حقیقت نوش با ما نیش باشد

ترا این راه ما در پیش باشد

7474

رهی در پیش داری آدم پیر

بباید رفتن اکنون می چه تدبیر

7575

ره ما راه تست و راه کن تو

مگو دیگر بگستاخی سخن تو

7676

رهت در ما کن و رس بر در ما

که با تست این زمان مر رهبر ما

7777

ره عشقم ره دور و درازست

در او گاهی نشیب و گه فرازست

7878

بمن کن راه و منزل بین تو در من

بآخر آن بت صورت تو بشکن

7979

بمن کن راه و منزل بین و خوش باش

حقیقت تن دَرِ دل بین و خوش باش

8080

تو پنداری مگر کین عشقبازیست

بیانی دیگرست این سر نه بازیست

8181

توئی آدم ز جنّت رفته بیرون

فتاده این زمان در سیر گردون

8282

رهی دور و عجب در پیش داری

ابا خود پیر پیش اندیش داری

8383

ترا خود میکند در خود خطابی

نداری زهره تاگوی جوابی

8484

ندانی ره از آنی باز مانده

چو گنجشکی اسیر باز مانده

8585

ترا بیرون فکند از عین جنّات

هزاران نکته میگوید ز آیات

8686

تو چون در شکّی او را کی شناسی

چو طفل از عین وحشت میهراسی

8787

ترا میگوید اینجا گه دمادم

در این دم چون توئی مر عین آدم

8888

تو بیرونی از آن در ره فتادم

ز بالا در سوی این چه فتادم

8989

خطابت میکند هر لحظه زینسان

تو هستی هر نفس در خود هراسان

9090

نمیدانی جوابی دادن او را

که باشد در خور جانان نکو را

9191

چو میترسی از آنی باز در راه

فتاده عاشق و بیچاره در چاه

9292

رها کردی تو جنّت را بصد ناز

برون پس آمدی ای صاحب راز

9393

کنون چون آمدی مانند آدم

خطاب خوف میآید دمادم

9494

تو درخوف و بمانده در رجائی

فتاده اندر این دام بلائی

9595

نمیدانی که راهت از کجایست

از آن جان تودرخوف و رجایست

9696

رجا و خوف کی راهت نماید

که جز پیرت یقین راهت نماید

9797

چو پیرت در ره افکندست در خود

از آنی میروی با او تو بیخود

9898

دمی گوید که منزل اندر اینجاست

دمی گوید که مر منزل نه پیداست

9999

دمی گوید منت بیرون فکندم

دمی گوید منت در خون فکندم

100100

دمی گوید منت دیدار دارم

ابا تو اندر این سر کار دارم

101101

دمی گوید مترس و خوش همی باش

گهی در آب و گه آتش همی باش

102102

دمی بر کسوت آدم برآید

گهی حوّا ز آدم مینماید

103103

دمی تاجت نهد بر سر ز شاهی

دمیت از مه در اندازد بماهی

104104

دمی در خاکت اندازد بخواری

نباشد زهره تا سر را بخاری

105105

دمی بر عرشت افرازد یقین سر

دمی از قربتت بر فرق افسر

106106

دمی عزت دمی نخوت نماید

دمی بُعد و دمی قربت نماید

107107

بجز آنکو در این ره درد یابد

چو مردان خویشتن او فرد یابد

108108

غم جانان خورد در خون نشیند

بجز او در همه غیری نبیند

109109

بلای قرب جانان همچو آدم

کشید اینجا ز عشق او دمادم

110110

بلا بیند نیارد دم زدن او

گهی در گفت باشد گاه در گو

111111

گهی چون آدم از جنّت شود دور

فتد چون سالکان اندر ره دور

112112

گهی چون آتش اینجا خود بسوزد

گهی چون باد آتش بر فروزد

113113

گهی در بار غم مانند منصور

بسوزد تاشود کلّی علی نور

114114

گهی مانند او گوید اناالحق

در آخر منزلت اینست الحق

115115

مثالی بود این سر تا بدانی

که راز دیگر است این از معانی

116116

نمودی گفتم اینجا آشکاره

نمیدانی نمیبینی چه چاره

117117

نمیدانی که یارت با تو چونست

گهی در راستی گه با سکونست

118118

گهی بنمایدت دیدار بیچون

گهی بیرون کند از هفت گردون

119119

گهی چون سالکانت در ره خویش

در اندازد بسوی درگه خویش

120120

گهی چون پیر دین منصور حلّاج

ترا بر فرق معنی بر نهد تاج

121121

گهی بنمایدت اسرار وانگه

گهی مانند او بر دار آنگه

122122

کند بودت که تا رازش بگوئی

ندانم تا در این معنی چگوئی

123123

نمییاری بترک جان خود کرد

که چون منصور گردی در همه فرد

124124

نمییاری چو آدم در ره او

فتادت تا رهی بر درگه او

125125

نمییاری دمی تا راز بینی

وصال شه در اینجا باز بینی

126126

نمییاری وصال شاه دیدن

گذشتن از خود و در وی رسیدن

127127

نمییاری گذشت از خود حقیقت

حقیقت دوست میداری طبیعت

128128

طبیعت آنچنانت بند کردست

که جانت مانده در دیدار فردست

129129

طبیعت دوستداری زو جدائی

از آن محروم از دید خدائی

130130

طبیعت همچو شیطانست در تو

حقیقت عین رحمانست در تو

131131

طبیعت کردت ازدلدار خود دور

از آنی مانده اندر خویش مغرور

132132

طبیعت مر ترا در دوزخ انداخت

وجودت از تف این نار بگداخت

133133

طبیعت بند بندت را فروبست

تو اندر گردن او کرده‌ای دست

134134

چنانش دوست میداری که جانست

نمیدانی که خونت رایگانست

135135

بخواهد کشتنت در عین این نار

تو همچون کافری دادست زنّار

136136

حقیقت کافری زنّار داری

که از جان مر بُتِ خود دوست داری

137137

تو چون بت میپرستی کافری تو

ز ناگاهی شوی از جان بری تو

138138

بت نفس تو کافر مرد خواهد

شدن در آتش اینجاگه نکاهد

139139

ندیده‌دین، و کافر مُرد خواهی

ندانم تا چه چیزی بُرد خواهی

140140

شکست این و یقین را باز جو تو

ابا جانت در اینجا راز جو تو

141141

در آن سر جز پشیمانی و حسرت

بمانی در تف نار ندامت

142142

بصورت مبتلا تا چند باشی

در این عین بلا تا چند باشی

143143

ترا چون نیست دردی کی شود دوست

ترا چون نیست مغزی باش در پوست

144144

بصورت مبتلائی چون عزازیل

از آنی رخ سینه مانندهٔ فیل

145145

دمادم مینماید راز، جانت

حقیقت میکند آگاه جانت

146146

ترا هم این بباید سوخت بیشک

وگرنه نکته‌ای آموخت بیشک

147147

از آنی مانده در زندان به ماتم

که خودبینی چو او بیشک دمادم

148148

بود کز سرّ معنی بازیابی

رسی در منزل آنگه شاه یابی

149149

بود کین شک شود عین الیقینی

ترا چون نیست اینجا پیش بینی

150150

ترا چون نیست رهبر بر سر راه

بماندستی چو روبه در بُن چاه

151151

تو رهبر را طلب کن در دلِ ریش

وز او بگشای کلّی مشکل خویش

152152

تو رهبرداری اندر جان حقیقت

که او بیند یقین عین طبیعت

153153

ولیکن چون تو بشناسی نمودش

که آخر باز دانی بود بودش

154154

مر او را آدم اینجا رهنمون شد

که آدم زو یقین عین سکون شد

155155

ره جمله نمود و خویش گم کرد

همه اندر دوئی افکند خود فرد

156156

حجاب از پیش بردارد در آخر

شود مخفی و بود او بظاهر

157157

ز عشق این سرّ تواند شد میسّر

ولیکن گرز آید عاقبت سر

158158

ترا تا سَر بود این سرّ نبینی

نبینی تا تو این ظاهر نبینی

159159

به ظاهر شرع بین و باطن آن یاب

بسوی عشق چون منصور بشتاب

160160

حقیقت هر که دید او سرفشان شد

چو جان داد او حقیقت جان جان شد

161161

ترا تا جان بود در قالب ای دوست

حقیقت مغز باشی لیک در پوست

162162

دوئی چون از میان برخاست جان شد

حقیقت جان ابر جانان نهان شد

163163

چو جان جانان شود جز حق نباشد

توئی باطل کز این جز حق نباشد

164164

بجان جان توانی یافت خود را

که هر کس مینگردد کل اَحَد را

165165

خدا بیند خدا صورت نداند

وگر داند در او حیران بماند

166166

چون جان برخاست جانان رخ نماید

ترا هر لحظه صد پاسخ نماید

167167

چو جان شد جسم آمد در سوی خاک

نهان گردید زیر چرخ افلاک

168168

نهان گردد در آن خلوتگه یار

در اینجاگه شود او آگه یار

169169

در اینجا آگهی صورت ندارد

در اینجا آگهی ار خویش دارد

170170

حجابی نیست صورت اندر این خاک

که اینجا میشود هم محو در پاک

171171

در اینجا عین خونست و پلیدی

در اینجاگه یقین بر چون رسیدی

172172

در اینجا صورتت مانند خونست

ولی این قصّه با مُل رهنمونست

173173

چو صورت محو گردد جان بزاید

بجز جان هیچ مر او را نشاید

174174

چو جان گردد صور در عالمِ گِل

تنی باشد که گردد در مکان دل

175175

ز بعد دل شود اینجایگه جان

پس آنگاهی شود دیدار جانان

176176

اگرچه شرح بسیارست این را

ولیکن راز میجوید یقین را

177177

یقین این است اندر آخر کار

که میگردد صور کل ناپدیدار

178178

حقیقت همچو جان اینجا شود گم

مثال قطره در دریای قلزم

179179

حقیقت قطره چون در بحر پیوست

یقین هم نیست گردد کاندر او هست

180180

چو قطره عین دریا شد در اینجا

حقیقت بود یکتا شد در اینجا

181181

چو جسمت محو شد کل بود گردد

بگویم عاقبت معبود گردد

182182

وصال صورتست اندر دل خاک

در اینجاگه رسد در صانع پاک

183183

در اینجا مخزن خود باز بیند

در اینجا او حقیقت راز بیند

184184

در اینجا آتشت چون نار گردد

نمود خاک کلّی در نوردد

185185

سوی معدن شود با مسکن خود

بیابد بار دیگر مأمن خود

186186

دگر چون هم از اینجا او شود باز

بسوی باد یابد همچنین راز

187187

دگر هم آب شد اینجا روانه

رسد در آب اینجا بی بهانه

188188

یقین چون خاک باشد در سوی خاک

یکی باشد همه در عین کل پاک

189189

پلیدی پاک گردد بد نماند

بجز عطّار این سِرّ کس نداند

190190

که عطّار است اینجا راز دیده

ز خود مرده در اینجا باز دیده

191191

بمرد از خویش اندر گور صورت

فتادت این همه دید ضرورت

192192

چنان این سر در اینجا باز دیدست

که خود مُردست وین کل راز دیدست

193193

چو مر این جسم و جانش اینچنین است

کسی کاین یافت اینجا راز بینست

194194

بباید رفت زینجا آخر کار

بزیر خاک تاریکت بیکبار

195195

حجاب اینجا برافتد تا بدانی

ز من دریاب این راز نهانی

196196

هر آنکو مُرد آخر زنده گردد

چو خورشید از فلک تابنده گردد

197197

در اینجا زندگانی مرگ باشد

ولی چون عاقبت کل ترک باشد

198198

در آخر ترک خواهد بُد ز صورت

بباید شد از این معنی ضرورت

199199

بباید شد از این دنیای غدّار

نباید بست دل در دهر خونخوار

200200

در این دنیا که بر عین بلایست

دهان بگشاده همچون اژدهایست

201201

دمادم میکشد هر کس سوی خویش

زند بر جان هر کس هر زمان نیش

202202

در اینجائی فنا اندر بلائی

بآخر زهر کام اژدهائی

203203

چو مردان از دم او کن کناره

مکن در سوی آن ملعون نظاره

204204

ببین او را که کامی زشت دارد

ابا کسی هیچ اُنسی میندارد

205205

ندارد هیچ اُنسی با کس این شوم

از این معنی شود جان تو معلوم

206206

چو بوقلمونست دنیا تو نظر کن

دل خود را از این معنی خبر کن

207207

برآرد رنگ بر مانندهٔ تو

نیوش این پند از دانندهٔ تو

208208

چو شکلی ساخت این ملعون مکّار

چو نقش تو شود اینجا پدیدار

209209

نماید خویشتن را با تو اینجا

که بفریبد ترا ای مرد دانا

210210

تو پنداری که او را دوست گیری

نمیدانی که اندر پوست میری

211211

چنانت درکشد چون اژدهائی

که دیگر مینیابد زورهائی

212212

چنین است آخرت آنگه بدیدی

چرا در سوی دنیا آرمیدی

213213

ترا دنیا خوش آمد ای برادر

چو ققنوس این زمان در سوی آذر

214214

فتادستی و هم در وی بسوزی

هم ازخود آتشی در خود فروزی

215215

بخواهی سوخت اندر آخر کار

بخواهی مرد اندر وی به پندار

216216

تو تا کی ماندهٔ دنیا بمانی

ز سرّ آخرت رمزی ندانی

217217

ز سرّ آخرت این سر شنفتی

نکردی گوش و اندر خواب خفتی

218218

ترا دنیا چنان در قید کردست

که مرغ جانت اینجا صید کردست

219219

چو صیّاد ازل مر مرغ جانت

گرفت و صید کرد آخر نهانت

220220

نخواهد گشت اندر خاک ره خوار

تو خواهی ماند اندر عاقبت زار

221221

نخواهی یافت آخر می رهائی

چرا بیچاره در قید و بلائی

222222

ز جان مر جان خود بگذار دنیا

ره حق گیر و رسوائی مولی

223223

ز دنیا هیچ ناید مر ترا سود

بجز آن کاندر این آتش شوی زود

224224

جهان نزدیک حق قدری ندارد

هِلالست این مَهَت بدری ندارد

225225

جهان و هرچه در روی جهان است

چو یک ذاتست چون یابد جهان است

226226

جهان بگذار و بگذر زو یقین تو

چو مردان باش در خود پیش بین تو

227227

جهان بگذار کین مردار هیچست

که چون نقش عجائب پیچ پیچست

228228

جهان بگذار تا یابی رهائی

خدا بشناس وز وی کن خدائی

229229

جهان بگذار چون مردان و دیندار

نمود خویش در عین الیقین دار

230230

جهان بگذار و بگذر زو چو مردان

خود از بند بلا آزاد گردان

231231

جهان بگذار چون آدم ز جنّت

در افکن خویشتن در سرّ قربت

232232

جهان بگذار همچون او ره دوست

که تا آخر شوی مر آگه دوست

233233

جهان بگذار و همچون او فنا شو

در آن دید جهان عین بقا شو

234234

جهان بگذار تا یابی سرانجام

بنوشی از کف معشوق خود جام

235235

جهان جاودان بنگر در اینجا

حقیقت جان جان بنگر در اینجا

236236

چه دیدی آخر از دنیا چگوئی

که سرگردان در او مانند گوئی

237237

چه دیدی آخر از دنیا به جز رنج

کشیدی رنج و نادیده رخ گنج

238238

چه دیدی آخر از دنیا به جز غم

نمودت درد و غم اینجا دمادم

239239

چه دیدی آخر از دنیای غدّار

بجز درد و بلا و عین آزار

240240

ز دنیا هیچ دل شادان نباشد

که جان و دل بکلّی میخراشد

241241

ز دنیا هیچ دل را نیست شادی

عجب در غرق این دریا فتادی

242242

چو دریائیست دنیا موج پر خون

دمادم میزند بر هفت گردون

243243

چو دریائیست دنیا پر نهنگست

درونش جای عیش و هوش و هنگست

244244

در این دریا بسی کشتی نظر کن

دل خود را از این دریا خبر کن

245245

که پر موجست از خون عزیزان

از او شو گر تو مردی هان گریزان

246246

نهنگ جانستان اینجاست دائم

کز او هر لحظه صد غوغاست دائم

247247

در این دریا هر آن کشتی که یابد

شتابان سوی آن کشتی شتابد

248248

بیک دم در کشد کشتی بیکبار

شود در عین دریا ناپدیدار

249249

ز دنیا بگذر ای سالک حقیقت

که کس جز جان نخواهد بُد رفیقت

250250

ز دنیا بگذر ای دل یک زمان تو

مبند اینجای خود در جسم وجان تو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا تا چند در منزل شتابی

تو اندر منزل و منزل نیابی!

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 12 - در آگاهی دادن دل در عین منزل و او از آن عاشق بودن فرماید

اگلی نظم

دلا چون آخر کارست در خاک

ترا جا و مقام از دید افلاک

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 14 - در صفت دنیا فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور