صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر دوم
  4. »بخش 13 - در نشانی دادن جوهر حقیقت فرماید

بخش 13 - در نشانی دادن جوهر حقیقت فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

حقیقت جوهری اندر تو پیداست

کز او در جمله عشق و شور و غوغاست

2

حقیقت در تو و تو در حقیقت

فرومانده تو در عین طبیعت

3

حقیقت در تو و تو در گمانی

از آن یک رمز اینجاگه ندانی

4

حقیقت در تو بنمودست دیدار

اگر مردی یقین خود را پدید آر

5

حقیقت در تو است و تو در اوئی

ولیکن گر براندازی دوروئی

6

حقیقت را یقین یابی در اینجا

ابی صورت تو بشتابی در اینجا

7

حقیقت باز دان و راه بگذار

سوی مه بازگرد و جاه بگذار

8

حقیقت بازدان از پیر رهبر

درون تست پیر عشق رهبر

9

حقیقت باز دان ای کار دیده

ز پیر عشق او دان یار دیده

10

ز پیر عشق پرس احوال رازت

که بنماید حقیقت راز بازت

11

ز پیر عشق پرس و باز بنگر

از او دیدار سرّ کار بنگر

12

ز پیر عشق اگر آگاه گردی

بکلّی اندر اینجا شاه گردی

13

ز پیر عشق بستان جام اسرار

فروکش جام و آنگه رو سوی دار

14

ز پیر عشق بشنو آنچه گوید

که او درمان دردت را بجوید

15

ز پیر عشق بشنو راز و حق شو

از او بین و از او دان و بدر رو

16

تو پیری در درون داری حقیقت

ندیده پیر خود گوید شفیقت

17

ز پیر عشق بستان جام و کن نوش

چو احمد جامهٔ تحقیق در پوش

18

ز پیر ار جام بستانی دمادم

به یارت در رساند او به یک دم

19

ز پیرت نوش کن جام و بمخروش

وجود خود بکلّی کن فراموش

20

چو این جام از کف آن پیر خوردی

فروکش بعد از آن هر جمله دردی

21

در آن دردی و مستی گر زنی دم

برون باید شد از جنّت چو آدم

22

مرا این راز از آن شد آشکاره

که کل در پیر خود کردم نظاره

23

هر آنچه پیر گفت اینجا نوشتم

برون کرد آخر کار از بهشتم

24

چو آدم از بهشت خود برون کرد

سرشته خاک من در عین خون کرد

25

ترا اینجا اگر رازت بهشتست

بنزد عاشقان دانم که زشتست

26

چه باشد جنّت و رضوان و کوثر

حجابی دان بر عاشق سراسر

27

بر عاشق بهشت اینجا عذابست

اگرچه اندر او عین عتابست

28

بر عاشق به جز جانان نگنجد

که در تحقیق جسم و جان نگنجد

29

بر عاشق همه دیدار جانانست

بهشتش قطره‌ای از بحر پنهانست

30

بر عاشق به جز جانان مگو تو

بجز این درد او درمان مجو تو

31

کسانی کاندر این رازند مانده

از آن پیوسته زین بازند مانده

32

بهشت و حور و غلمان و در و دوست

حقیقت مغز، یارست و دگر پوست

33

چو آدم راز دید از وی برون شد

به آخر یار او را رهنمون شد

34

چنانت سرّ با آدم بگویم

در اینجا درد و درمانت بجویم

35

نه آدم را برون کردند کآدم

نمیگنجید آنجاگه در آن دم

36

مثال بوستانی بُد بهشتش

از آن مر آخر کار او بهشتش

37

ز بعد قربت آمد هجر آخر

رها کرد او بهشت از دید ظاهر

38

بر جانان بهشتش گشت زندان

تمامت کرد ترک او همچو رندان

39

منزّه شد چو ذات پاک بیچون

حقیقت عاشق آسا رفت بیرون

40

بهشتش عقل بود و عقل بگذاشت

نمود جبرئیل ونقل بگذاشت

41

چنان شد آدم از ظلمت سوی نور

که از جنّات و حوّا گشت او دور

42

چو پیر عشق او را روی بنمود

مر او را کل در توفیق بگشود

43

مرا او را گفت کای آدم نظر کن

نمود من ببین جانت خبر کن

44

اگر بیرون فتادستی ز جنّات

ترا آخر رسانم سوی کلّ ذات

45

منم با تو ترا بیرون فکنده

به شاهی میرسانم هان تو بنده

46

مرا بشناس و با من باش ساکن

که در آخر کنم بود تو ایمن

47

چو من دیدی منت بنمایم این راز

حجاب اندازم این دم آخرت باز

48

منم بیرون فکنده تا بدانی

تو ای آدم به راز کلّ نهانی

49

کنون جز من مدان در سینهٔ خویش

منم پیر تو ای دیرینهٔ خویش

50

از آنت کردم از جنات بیرون

که تا بنمایمت کل ذات بیچون

51

به غیر ما نظر اینجا مکن تو

ز من بشنو حقیقت این سخن تو

52

بهشت و حور و غلمان جمله دیدی

که یک نقش و سراسر پیچ دیدی

53

ندیدی هیچ آدم بازدان تو

ز من بشنو هم از من راز دان تو

54

همه مانند نقشی بود پیشت

اگرچه در برونت هست خویشت

55

همه اندر نمود آدم اینجا

منت کردم در اینجاگه مصفّا

56

به من پیدا شد و در من نهان شد

به من آدم در اینجاگه عیان شد

57

ترا آن رازها کاندر سر تخت

نمودم بازگفتم با تو بدبخت

58

ندیدستی ندیدی زان شدی دور

بخود گشتی در این جنات مغرور

59

نمودی من نمودم با تو آدم

بگفتم با تو من سرّ دمادم

60

فرستادم بتو جبریل و گفتم

دو گوشم راز ما اینجا شنفتم

61

چنان غافل شدست از عشق حوا

که یک دم می نیفتادی تو با ما

62

دمی با ما اگر چه راز گفتی

ز من با من حقیقت باز گفتی

63

منت حاضر بُدم در جان و در دل

منت مقصود کردم جمله حاصل

64

ولی در عاقبت آدم ندانی

که سرّ دوست رازست و نهانی

65

منت سرّ تو آدم راز گویم

ز تو در تو حقیقت راز جویم

66

ز بهر آن برون کردست از آنجا

که غیری را نبینی جز من اینجا

67

در این هجران وصال من تو دریاب

در این قربت جمال من تو دریاب

68

که هجران من و وصلست هردو

یکی آدم حقیقت چه من و تو

69

از آن وصل و از این هجران مرا بین

درون بنگر مرا عین لقا بین

70

منم بر تو ید قدرت نموده

در اینجاگه مه بدرت نموده

71

منت جنّت نمودم باز حوّا

منت کردم ز دید خویش پیدا

72

منم درآخر کارت فراقی

نمودم اندر اینجا اشتیاقی

73

حقیقت نوش با ما نیش باشد

ترا این راه ما در پیش باشد

74

رهی در پیش داری آدم پیر

بباید رفتن اکنون می چه تدبیر

75

ره ما راه تست و راه کن تو

مگو دیگر بگستاخی سخن تو

76

رهت در ما کن و رس بر در ما

که با تست این زمان مر رهبر ما

77

ره عشقم ره دور و درازست

در او گاهی نشیب و گه فرازست

78

بمن کن راه و منزل بین تو در من

بآخر آن بت صورت تو بشکن

79

بمن کن راه و منزل بین و خوش باش

حقیقت تن دَرِ دل بین و خوش باش

80

تو پنداری مگر کین عشقبازیست

بیانی دیگرست این سر نه بازیست

81

توئی آدم ز جنّت رفته بیرون

فتاده این زمان در سیر گردون

82

رهی دور و عجب در پیش داری

ابا خود پیر پیش اندیش داری

83

ترا خود میکند در خود خطابی

نداری زهره تاگوی جوابی

84

ندانی ره از آنی باز مانده

چو گنجشکی اسیر باز مانده

85

ترا بیرون فکند از عین جنّات

هزاران نکته میگوید ز آیات

86

تو چون در شکّی او را کی شناسی

چو طفل از عین وحشت میهراسی

87

ترا میگوید اینجا گه دمادم

در این دم چون توئی مر عین آدم

88

تو بیرونی از آن در ره فتادم

ز بالا در سوی این چه فتادم

89

خطابت میکند هر لحظه زینسان

تو هستی هر نفس در خود هراسان

90

نمیدانی جوابی دادن او را

که باشد در خور جانان نکو را

91

چو میترسی از آنی باز در راه

فتاده عاشق و بیچاره در چاه

92

رها کردی تو جنّت را بصد ناز

برون پس آمدی ای صاحب راز

93

کنون چون آمدی مانند آدم

خطاب خوف میآید دمادم

94

تو درخوف و بمانده در رجائی

فتاده اندر این دام بلائی

95

نمیدانی که راهت از کجایست

از آن جان تودرخوف و رجایست

96

رجا و خوف کی راهت نماید

که جز پیرت یقین راهت نماید

97

چو پیرت در ره افکندست در خود

از آنی میروی با او تو بیخود

98

دمی گوید که منزل اندر اینجاست

دمی گوید که مر منزل نه پیداست

99

دمی گوید منت بیرون فکندم

دمی گوید منت در خون فکندم

100

دمی گوید منت دیدار دارم

ابا تو اندر این سر کار دارم

101

دمی گوید مترس و خوش همی باش

گهی در آب و گه آتش همی باش

102

دمی بر کسوت آدم برآید

گهی حوّا ز آدم مینماید

103

دمی تاجت نهد بر سر ز شاهی

دمیت از مه در اندازد بماهی

104

دمی در خاکت اندازد بخواری

نباشد زهره تا سر را بخاری

105

دمی بر عرشت افرازد یقین سر

دمی از قربتت بر فرق افسر

106

دمی عزت دمی نخوت نماید

دمی بُعد و دمی قربت نماید

107

بجز آنکو در این ره درد یابد

چو مردان خویشتن او فرد یابد

108

غم جانان خورد در خون نشیند

بجز او در همه غیری نبیند

109

بلای قرب جانان همچو آدم

کشید اینجا ز عشق او دمادم

110

بلا بیند نیارد دم زدن او

گهی در گفت باشد گاه در گو

111

گهی چون آدم از جنّت شود دور

فتد چون سالکان اندر ره دور

112

گهی چون آتش اینجا خود بسوزد

گهی چون باد آتش بر فروزد

113

گهی در بار غم مانند منصور

بسوزد تاشود کلّی علی نور

114

گهی مانند او گوید اناالحق

در آخر منزلت اینست الحق

115

مثالی بود این سر تا بدانی

که راز دیگر است این از معانی

116

نمودی گفتم اینجا آشکاره

نمیدانی نمیبینی چه چاره

117

نمیدانی که یارت با تو چونست

گهی در راستی گه با سکونست

118

گهی بنمایدت دیدار بیچون

گهی بیرون کند از هفت گردون

119

گهی چون سالکانت در ره خویش

در اندازد بسوی درگه خویش

120

گهی چون پیر دین منصور حلّاج

ترا بر فرق معنی بر نهد تاج

121

گهی بنمایدت اسرار وانگه

گهی مانند او بر دار آنگه

122

کند بودت که تا رازش بگوئی

ندانم تا در این معنی چگوئی

123

نمییاری بترک جان خود کرد

که چون منصور گردی در همه فرد

124

نمییاری چو آدم در ره او

فتادت تا رهی بر درگه او

125

نمییاری دمی تا راز بینی

وصال شه در اینجا باز بینی

126

نمییاری وصال شاه دیدن

گذشتن از خود و در وی رسیدن

127

نمییاری گذشت از خود حقیقت

حقیقت دوست میداری طبیعت

128

طبیعت آنچنانت بند کردست

که جانت مانده در دیدار فردست

129

طبیعت دوستداری زو جدائی

از آن محروم از دید خدائی

130

طبیعت همچو شیطانست در تو

حقیقت عین رحمانست در تو

131

طبیعت کردت ازدلدار خود دور

از آنی مانده اندر خویش مغرور

132

طبیعت مر ترا در دوزخ انداخت

وجودت از تف این نار بگداخت

133

طبیعت بند بندت را فروبست

تو اندر گردن او کرده‌ای دست

134

چنانش دوست میداری که جانست

نمیدانی که خونت رایگانست

135

بخواهد کشتنت در عین این نار

تو همچون کافری دادست زنّار

136

حقیقت کافری زنّار داری

که از جان مر بُتِ خود دوست داری

137

تو چون بت میپرستی کافری تو

ز ناگاهی شوی از جان بری تو

138

بت نفس تو کافر مرد خواهد

شدن در آتش اینجاگه نکاهد

139

ندیده‌دین، و کافر مُرد خواهی

ندانم تا چه چیزی بُرد خواهی

140

شکست این و یقین را باز جو تو

ابا جانت در اینجا راز جو تو

141

در آن سر جز پشیمانی و حسرت

بمانی در تف نار ندامت

142

بصورت مبتلا تا چند باشی

در این عین بلا تا چند باشی

143

ترا چون نیست دردی کی شود دوست

ترا چون نیست مغزی باش در پوست

144

بصورت مبتلائی چون عزازیل

از آنی رخ سینه مانندهٔ فیل

145

دمادم مینماید راز، جانت

حقیقت میکند آگاه جانت

146

ترا هم این بباید سوخت بیشک

وگرنه نکته‌ای آموخت بیشک

147

از آنی مانده در زندان به ماتم

که خودبینی چو او بیشک دمادم

148

بود کز سرّ معنی بازیابی

رسی در منزل آنگه شاه یابی

149

بود کین شک شود عین الیقینی

ترا چون نیست اینجا پیش بینی

150

ترا چون نیست رهبر بر سر راه

بماندستی چو روبه در بُن چاه

151

تو رهبر را طلب کن در دلِ ریش

وز او بگشای کلّی مشکل خویش

152

تو رهبرداری اندر جان حقیقت

که او بیند یقین عین طبیعت

153

ولیکن چون تو بشناسی نمودش

که آخر باز دانی بود بودش

154

مر او را آدم اینجا رهنمون شد

که آدم زو یقین عین سکون شد

155

ره جمله نمود و خویش گم کرد

همه اندر دوئی افکند خود فرد

156

حجاب از پیش بردارد در آخر

شود مخفی و بود او بظاهر

157

ز عشق این سرّ تواند شد میسّر

ولیکن گرز آید عاقبت سر

158

ترا تا سَر بود این سرّ نبینی

نبینی تا تو این ظاهر نبینی

159

به ظاهر شرع بین و باطن آن یاب

بسوی عشق چون منصور بشتاب

160

حقیقت هر که دید او سرفشان شد

چو جان داد او حقیقت جان جان شد

161

ترا تا جان بود در قالب ای دوست

حقیقت مغز باشی لیک در پوست

162

دوئی چون از میان برخاست جان شد

حقیقت جان ابر جانان نهان شد

163

چو جان جانان شود جز حق نباشد

توئی باطل کز این جز حق نباشد

164

بجان جان توانی یافت خود را

که هر کس مینگردد کل اَحَد را

165

خدا بیند خدا صورت نداند

وگر داند در او حیران بماند

166

چون جان برخاست جانان رخ نماید

ترا هر لحظه صد پاسخ نماید

167

چو جان شد جسم آمد در سوی خاک

نهان گردید زیر چرخ افلاک

168

نهان گردد در آن خلوتگه یار

در اینجاگه شود او آگه یار

169

در اینجا آگهی صورت ندارد

در اینجا آگهی ار خویش دارد

170

حجابی نیست صورت اندر این خاک

که اینجا میشود هم محو در پاک

171

در اینجا عین خونست و پلیدی

در اینجاگه یقین بر چون رسیدی

172

در اینجا صورتت مانند خونست

ولی این قصّه با مُل رهنمونست

173

چو صورت محو گردد جان بزاید

بجز جان هیچ مر او را نشاید

174

چو جان گردد صور در عالمِ گِل

تنی باشد که گردد در مکان دل

175

ز بعد دل شود اینجایگه جان

پس آنگاهی شود دیدار جانان

176

اگرچه شرح بسیارست این را

ولیکن راز میجوید یقین را

177

یقین این است اندر آخر کار

که میگردد صور کل ناپدیدار

178

حقیقت همچو جان اینجا شود گم

مثال قطره در دریای قلزم

179

حقیقت قطره چون در بحر پیوست

یقین هم نیست گردد کاندر او هست

180

چو قطره عین دریا شد در اینجا

حقیقت بود یکتا شد در اینجا

181

چو جسمت محو شد کل بود گردد

بگویم عاقبت معبود گردد

182

وصال صورتست اندر دل خاک

در اینجاگه رسد در صانع پاک

183

در اینجا مخزن خود باز بیند

در اینجا او حقیقت راز بیند

184

در اینجا آتشت چون نار گردد

نمود خاک کلّی در نوردد

185

سوی معدن شود با مسکن خود

بیابد بار دیگر مأمن خود

186

دگر چون هم از اینجا او شود باز

بسوی باد یابد همچنین راز

187

دگر هم آب شد اینجا روانه

رسد در آب اینجا بی بهانه

188

یقین چون خاک باشد در سوی خاک

یکی باشد همه در عین کل پاک

189

پلیدی پاک گردد بد نماند

بجز عطّار این سِرّ کس نداند

190

که عطّار است اینجا راز دیده

ز خود مرده در اینجا باز دیده

191

بمرد از خویش اندر گور صورت

فتادت این همه دید ضرورت

192

چنان این سر در اینجا باز دیدست

که خود مُردست وین کل راز دیدست

193

چو مر این جسم و جانش اینچنین است

کسی کاین یافت اینجا راز بینست

194

بباید رفت زینجا آخر کار

بزیر خاک تاریکت بیکبار

195

حجاب اینجا برافتد تا بدانی

ز من دریاب این راز نهانی

196

هر آنکو مُرد آخر زنده گردد

چو خورشید از فلک تابنده گردد

197

در اینجا زندگانی مرگ باشد

ولی چون عاقبت کل ترک باشد

198

در آخر ترک خواهد بُد ز صورت

بباید شد از این معنی ضرورت

199

بباید شد از این دنیای غدّار

نباید بست دل در دهر خونخوار

200

در این دنیا که بر عین بلایست

دهان بگشاده همچون اژدهایست

201

دمادم میکشد هر کس سوی خویش

زند بر جان هر کس هر زمان نیش

202

در اینجائی فنا اندر بلائی

بآخر زهر کام اژدهائی

203

چو مردان از دم او کن کناره

مکن در سوی آن ملعون نظاره

204

ببین او را که کامی زشت دارد

ابا کسی هیچ اُنسی میندارد

205

ندارد هیچ اُنسی با کس این شوم

از این معنی شود جان تو معلوم

206

چو بوقلمونست دنیا تو نظر کن

دل خود را از این معنی خبر کن

207

برآرد رنگ بر مانندهٔ تو

نیوش این پند از دانندهٔ تو

208

چو شکلی ساخت این ملعون مکّار

چو نقش تو شود اینجا پدیدار

209

نماید خویشتن را با تو اینجا

که بفریبد ترا ای مرد دانا

210

تو پنداری که او را دوست گیری

نمیدانی که اندر پوست میری

211

چنانت درکشد چون اژدهائی

که دیگر مینیابد زورهائی

212

چنین است آخرت آنگه بدیدی

چرا در سوی دنیا آرمیدی

213

ترا دنیا خوش آمد ای برادر

چو ققنوس این زمان در سوی آذر

214

فتادستی و هم در وی بسوزی

هم ازخود آتشی در خود فروزی

215

بخواهی سوخت اندر آخر کار

بخواهی مرد اندر وی به پندار

216

تو تا کی ماندهٔ دنیا بمانی

ز سرّ آخرت رمزی ندانی

217

ز سرّ آخرت این سر شنفتی

نکردی گوش و اندر خواب خفتی

218

ترا دنیا چنان در قید کردست

که مرغ جانت اینجا صید کردست

219

چو صیّاد ازل مر مرغ جانت

گرفت و صید کرد آخر نهانت

220

نخواهد گشت اندر خاک ره خوار

تو خواهی ماند اندر عاقبت زار

221

نخواهی یافت آخر می رهائی

چرا بیچاره در قید و بلائی

222

ز جان مر جان خود بگذار دنیا

ره حق گیر و رسوائی مولی

223

ز دنیا هیچ ناید مر ترا سود

بجز آن کاندر این آتش شوی زود

224

جهان نزدیک حق قدری ندارد

هِلالست این مَهَت بدری ندارد

225

جهان و هرچه در روی جهان است

چو یک ذاتست چون یابد جهان است

226

جهان بگذار و بگذر زو یقین تو

چو مردان باش در خود پیش بین تو

227

جهان بگذار کین مردار هیچست

که چون نقش عجائب پیچ پیچست

228

جهان بگذار تا یابی رهائی

خدا بشناس وز وی کن خدائی

229

جهان بگذار چون مردان و دیندار

نمود خویش در عین الیقین دار

230

جهان بگذار و بگذر زو چو مردان

خود از بند بلا آزاد گردان

231

جهان بگذار چون آدم ز جنّت

در افکن خویشتن در سرّ قربت

232

جهان بگذار همچون او ره دوست

که تا آخر شوی مر آگه دوست

233

جهان بگذار و همچون او فنا شو

در آن دید جهان عین بقا شو

234

جهان بگذار تا یابی سرانجام

بنوشی از کف معشوق خود جام

235

جهان جاودان بنگر در اینجا

حقیقت جان جان بنگر در اینجا

236

چه دیدی آخر از دنیا چگوئی

که سرگردان در او مانند گوئی

237

چه دیدی آخر از دنیا به جز رنج

کشیدی رنج و نادیده رخ گنج

238

چه دیدی آخر از دنیا به جز غم

نمودت درد و غم اینجا دمادم

239

چه دیدی آخر از دنیای غدّار

بجز درد و بلا و عین آزار

240

ز دنیا هیچ دل شادان نباشد

که جان و دل بکلّی میخراشد

241

ز دنیا هیچ دل را نیست شادی

عجب در غرق این دریا فتادی

242

چو دریائیست دنیا موج پر خون

دمادم میزند بر هفت گردون

243

چو دریائیست دنیا پر نهنگست

درونش جای عیش و هوش و هنگست

244

در این دریا بسی کشتی نظر کن

دل خود را از این دریا خبر کن

245

که پر موجست از خون عزیزان

از او شو گر تو مردی هان گریزان

246

نهنگ جانستان اینجاست دائم

کز او هر لحظه صد غوغاست دائم

247

در این دریا هر آن کشتی که یابد

شتابان سوی آن کشتی شتابد

248

بیک دم در کشد کشتی بیکبار

شود در عین دریا ناپدیدار

249

ز دنیا بگذر ای سالک حقیقت

که کس جز جان نخواهد بُد رفیقت

250

ز دنیا بگذر ای دل یک زمان تو

مبند اینجای خود در جسم وجان تو

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

الا تا چند در منزل شتابی

تو اندر منزل و منزل نیابی!

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 12 - در آگاهی دادن دل در عین منزل و او از آن عاشق بودن فرماید

اگلی نظم

دلا چون آخر کارست در خاک

ترا جا و مقام از دید افلاک

عطار»جوهرالذات»دفتر دوم»بخش 14 - در صفت دنیا فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور