صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 62 - رفتن ابلیس به تلبیس در بهشت در دهان مار از جهت مکر کردن با آدم علیه افضل الصّلوات و اکمل التحیات

بخش 62 - رفتن ابلیس به تلبیس در بهشت در دهان مار از جهت مکر کردن با آدم علیه افضل الصّلوات و اکمل التحیات

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو شد شیطان سوی جنّت ابا مار

درون آن دهن او ماند بیمار

22

تفرّج کرد همچون اوّلین او

ز بهر جان آدم در کمین او

33

بُد از ملعونی و ناپاکی خویش

نظر انداخته اندر پس و پیش

44

چنان پیدا شده با عقل و با هوش

زبان دربسته و او گشته خاموش

55

ز خاموشی نظر میکرد آدم

دگر با خویش میآمد دمادم

66

چنان میخواست آن ملعون غدّار

که آدم را کند ز آنجاه آوار

77

بهر چاره که او هر ساعت آنجا

عجائب مهرههائی باخت آنجا

88

که تا فرصت بآدم او بیابد

پس آنگاهی سوی آدم شتابد

99

چنان گردان شده باوی عجب یار

که بُد ابلیس اندر رنج و تیمار

1010

بدش آدم چو شاهی خوش نشسته

نظر میکرد مر ابلیس خسته

1111

که آدم عزّ و قرب لامکان داشت

سراز رفعت باوج آسمان داشت

1212

ز رفعت نور محض و جان جان بود

که جنّات اندرو کلّی نهان بود

1313

بصورت بود آدم نور عالم

بدو ریزان شده فیض دمادم

1414

چنان از بود او جنّت پرانوار

بد اینجا از نمود فعل جبّار

1515

که حوران و قصوران نور او بود

تو گوئی سر بسر منشور او بود

1616

چو ابلیس آن همه رفعت عیان دید

ز خشم خویشتن آتش روان دید

1717

چنانش آتش از غیرت فنا کرد

که جانش گشت اینجاگاه پردرد

1818

زبان بگشاد آنجاگه بزاری

بگفت ابلیس اگر تو هوشیاری

1919

بخود چیزی تو نتوانی بکردن

بجز اندوه و رنج و غصّه خوردن

2020

نمودی هست اینجا دیدهٔ تو

که اندر عشق صاحب دیدهٔ تو

2121

بزاری پیش حق آنجا بزارید

بس آب حسرت ازدیده ببارید

2222

که یارب می تو دانی راز آدم

بدزدی آمدم اینجا در این دم

2323

که یارب می تو دانی راز جانم

بدزدی آمدم اینجا نهانم

2424

تو دانی و کسی اینجا نداند

که همچون تو نمود توبداند

2525

ز احوال منی آگاه یارب

که در اندوه و رنج و محنت و تب

2626

شب و روزم ز دردت دور مانده

میان لعنتم مهجور مانده

2727

تو راندی مر مرا اینجا که آورد

که من هستم ترا من صاحب درد

2828

ز درد من هم آگاهی نداری

چو دائم عزّت و شاهی نداری

2929

ز درد من تو داری آگهی بس

در این محنت مرا فریادی رس

3030

زمانی مر مرا مگذار اینجا

که آدم یافتم اینجای تنها

3131

بتو یک حاجتی دارم نهانی

که راز و حاجتم ای جان تو دانی

3232

مرا حاجت بدرگاهت چنانست

که در عالم نمود من عیانست

3333

مرا این حاجتست اینجا و بگذار

که تا آدم کنی زینجای آواز

3434

چو طوق تست اندر گردن من

نظر کن اندر این غم خوردن من

3535

مرا رسوا مکن چون بار دیگر

بعجز من تو ای ستاربنگر

3636

رها کن تا برم آدم من از راه

دراندازم ورا زین عزّت و جاه

3737

رها کن تا ز راهش افکنم من

نمود قول او را بشکنم من

3838

رها کن تا قضای تو ببیند

در این شادی بلای تو ببیند

3939

رها کن تا برون آرم ز جنّات

ببیند نیستی جمله ذرّات

4040

تو میدانی که من راز تو دانم

که اسرار تو و شان تو دانم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نمود حق نه چیزی هست بازی

تو این دم در تمامت سرفرازی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 61 - در نمودار سرّ اعیان کل فرماید

اگلی نظم

چنین دیدم من اندر لوح اسرار

تو میدانی نمییارم بگفتار

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 63 - در مناجات کردن شیطان با حق و یاری خواستن او در بیرون آوردن آدم (ع) از بهشت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور