صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 63 - در مناجات کردن شیطان با حق و یاری خواستن او در بیرون آوردن آدم (ع) از بهشت

بخش 63 - در مناجات کردن شیطان با حق و یاری خواستن او در بیرون آوردن آدم (ع) از بهشت

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین دیدم من اندر لوح اسرار

تو میدانی نمییارم بگفتار

22

که آدم گندمت اینجای خورد او

در این اسرار تو ماتم ببرد او

33

قضا پیوسته کن از پیش دانم

دمی دیگر ز جنّات مرانم

44

تو پیوستی نمود لعنت من

بکردستی بخود تو نخوت من

55

چنان دیدم که آدم را زبونست

که اسرار توام خود رهنمونست

66

مرنجانم در اینجا گه بزاری

که تاآدم خورد گندم بخواری

77

ورا اینجا زجنّاتت برون کن

دگر زهره ندارم تا که چون کن

88

مرا مقصود ز انعامت همین است

که میدانی مرا عین الیقین است

99

که آدم گندم اینجاگه خورد او

ز فعل زود من فرمان برد او

1010

همه اسرار در پیشم عیانست

که روی تو تماشاگاه جانست

1111

چنان ابلیس بد از شوق مهجور

ز عکس تست اشیا جمله پر نور

1212

خطابی آمدش آنگه بدو باز

پس آنگه مکر کرد ابلیس آغاز

1313

یقین دانست شد حاجت قبولش

ز عشق آمد عیان صاحب وصولش

1414

یقین دانست کاینجا کار افتاد

بشد نزدیک آدم زود چون باد

1515

سلامی کرد بر آدم نهانی

بگفت آدم تو نور جسم وجانی

1616

توئی اعیان و استاد ملایک

عیان کل توئی اینجا فذلک

1717

تو داری سلطنت امروز اینجا

توئی در جزو و کل فیروز اینجا

1818

تو داری نور اسرار الهی

نشسته این زمان بر تخت شاهی

1919

ترا دیدند اینجا کاردانی

ترا دادست اسرار نهانی

2020

نمود تست آدم جنّت و حور

ز عکس تست اشیا جمله پر نور

2121

همه از نور تست اینجا مزیّن

بتو شد آفرینش جمله روشن

2222

ملایک کردهاند اینجا سجودت

که پنهان نیست اینجا بود بودت

2323

توئی نوری که در ظلمت فتادی

ولی در عین این قربت فتادی

2424

ترا دادست حق توفیق اینجا

که هستی این زمان نور مصفّا

2525

حقیقت نور سرّ کردگاری

درون جزو و کل تو هوشیاری

2626

بهشت عدن داری جاو ماوا

توئی امروز اندر عشق یکتار

2727

ز نور عشق و سرّ لامکانی

درون جنّت و عین العیانی

2828

بتو پیدا شده سرّ خداوند

ابا معنی تو صورت گشته پابند

2929

مشو پابند چون جمله تو داری

که اعیان خدای کردگاری

3030

تو داری آدم اسرار دل و جان

حقیقت هم تو هستی جان و جانان

3131

نمیدانی که چون اینجا فتادی

که اندر صورت فانی نهادی

3232

چرا اینجا بماندستی ندانی

ز من دریاب گر تو کاردانی

3333

توئی حق مر ترا دانستهام کل

چرا افتادهٔ در عین این ذل

3434

بخور هر چیز کان داری تمنّا

که از بهر تو چون کردست پیدا

3535

همه لذّات بهر تست و جنّات

خوشی میدار خود در عین لذّات

3636

قضا را پیش آدم رسته شد آن

دمادم از نمود سرّ سُبحان

3737

بهر سوئی که آدم شد در آنجا

دمادم رسته میشد آن از آنجا

3838

بهرجائی که آدم ساخت مسکن

برستی در زمان فی الحال گلشن

3939

اشارت کرد شیطان گفت آن خور

که خوش چیزیست آن فرمان من بر

4040

در این جنّات به زین تو نبینی

بشیرینی از این لذّات بینی

4141

بخور این گندم آدم بر تو فرمان

دل خود را از این تو شادگردان

4242

بدو گفت آدم ای مرد سخنگوی

برو زینجا و کمتر زین سخن گوی

4343

خداگفته‌ست کین اینجا مخور تو

مرا از قول حق آری بدر تو

4444

نباشد شرط این خوردن در اینجا

که گردانی مرا در لحظه رسوا

4545

خدا گفته‌ست و جبریل امینم

ندارم چشم کین گندم ببینم

4646

نخواهم خوردن این را این زمان من

وگرنه اوفتم از غم چنان من

4747

ز حق من ناگهانی دور افتم

ز رنج و غم عجب مهجور افتم

4848

مگو هرگز دگر این سرّ به پیشم

که من با حق چنان در قول خویشم

4949

که گر جانم رود از تن در آن دم

نخواهد خوردن اینجا گندم آدم

5050

بدو ابلیس گفت آخر چه بودت

ز بهر چیست این گفت و شنیدت

5151

اگر خواهی همی حق تو بخور زین

تو داری رفعت آیینه میبین

5252

خدا با تست تو هم با خدائی

دوئی اینجا نگنجد در خدائی

5353

چرا ترسان و بیچاره بماندی

مگر از سرّ حق چیزی نخواندی

5454

تو هستی حکمت ونور نمودار

حجاب بیخودی از پیش بردار

5555

خدا ما را ز بهر این فرستاد

ز ذات پاکش او پیغامها داد

5656

که آدم گوی تا گندم خورد زود

که ما هستیم زو پیوسته خوشنود

5757

ز قول حق ترا این راز گفتم

هر آنچه او بگفتت باز گفتم

5858

نه من از خویش کردم اندر این دم

تو دانی این زمان میدان تو آدم

5959

اگر قول من آری مر تو بر جای

بسی شادی ببینی اندر اینجای

6060

خدا با من چنین گفته‌ست کین گوی

ابا آدم تو رازم اینچنین گوی

6161

که من آن دم ترا میآزمودم

وگرنه من غرض آنجا نبودم

6262

چه باشد گر خوری در حضرت من

که تو داری نمود قدرت من

6363

مرا مقصودم این بُد آدم اینجا

که فرمان بردی اندر حضرت ما

6464

نخوردی مدتی گندم بجنّت

ترا میدیدم اندر عین قربت

6565

درین قربت تو فرمانم ببردی

مر این گندم بقول ما نخوردی

6666

ولی این دم برو گندم همی خَور

چو فرمان میبری فرمان من بَرْ

6767

بفرمانم نخوردی هم بفرمان

بخور گندم اجازت دادمت هان

6868

ز قول حق ترا من گفتم اسرار

بگفت این و بشد او ناپدیدار

6969

عجائب ماند آدم گشت حیران

در این اسرار بود او راز پنهان

7070

که میداند که چرخ سالخورده

چه بنماید بزیر هفت پرده

7171

قضا بُد رفته آدم را در آن راز

که بتواند که گرداند قضا باز

7272

قلم چون سرنوشت اینجا که داند

بجز او کو نوشت او خود بخواند

7373

کسی بر سرّ حق واقف نگردد

کسی کوره نشد واصف نگردد

7474

نیاید راست این معنی بگفتن

ترا از گوش دل باید شنفتن

7575

هر آن کو حق شناسد این بداند

که اسرار من اینجا باز خواند

7676

نداند راز سرّ حق تعالی

که جمله مخفیست در سرّ الّا

7777

قضا او رانده بر فرق هر کس

در این اسرار اکنون تن زن و بس

7878

اگر دانای راز اوّلینی

مر این اسرار اینجا بازبینی

7979

اگر دانا و گرنادان فتادی

ز لا در لاآله اعیان فتادی

8080

کسی کو باز بیند راز اول

نمود آخرش اینجا مبدّل

8181

شود بر هر جهت بر شش جهاتش

ولی یکسان بود دید صفاتش

8282

بهر کسوت که گرداند ترا یار

نمود راز او را پای میدار

8383

اگر سنگت زند معشوقهٔ مست

به از کاری که با آن غیر پیوست

8484

بلای قرب جانان خوش بلائیست

که آن جز با نمود انبیا نیست

8585

بلای قرب جانان پای میدار

اگر خود مر ترا گرداندت خوار

8686

بلای قرب جانان جمله خواریست

به پیش عاشقان این پایداریست

8787

بلای قرب جانان هست محنت

ولی از بعد محنت هست دولت

8888

بلای قرب جانان یافت آدم

نه یک لحظه که او را بُد دمادم

8989

بلای قرب کش در پیش جانان

میان ناخوشی دل شادگردان

9090

بلای قرب را آدم کشیدست

که او آخر جمال دوست دیدست

9191

بلای قرب کش تا دوست یابی

چنان کآنجا کمال اوست یابی

9292

بلای قرب کش وندر بلا باش

بَرِ آن جان تو همچون انبیا باش

9393

بلای قرب کش مانند ایشان

چو خویشِ تست حق بگذر ز خویشان

9494

بلای قرب کش با حق شو انباز

ز نور عشق او میسوز و میساز

9595

بلای قرب کش تا جان سپاری

اگر مردان مرد و هوشیاری

9696

بلای قرب کش در باز جانت

که تا یابی لقای جاودانت

9797

بلای قرب کش مانند جانان

اگر خود لعنتت ازدست جانان

9898

بلای قرب کش در ناتوانی

که تا یابی لقای جاودانی

9999

بلای قرب کش در بود اللّه

که این باشد عیان مقصود اللّه

100100

بلای قرب کش تا راز بینی

هر آنچه کردهٔ گم باز بینی

101101

بلای قرب آدم دید بس لا

نمودش باشد اندر لاهویدا

102102

بلای قرب جانان نوح هم دید

که تا کشتی بگرد بحر گردید

103103

بلای قرب ابراهیم از آتش

بدید و خوش در او خفتید خوشخوش

104104

بلای قرب اسماعیل دیدست

که مراسحق با او سر بُریدست

105105

بلای قرب موسی یافت بر طور

که باشد ز انبیا او راز مستور

106106

بلای قرب هم دیدست یعقوب

که از پیش ویش گم گشت محبوب

107107

بلای قرب یوسف در بُن چاه

کشید افتاد او آنگاه در جاه

108108

بلای قرب ایّوب پیمبر

بسی دیدست سرد و گرم بر سر

109109

بلای قرب یونس یافت اینجا

ببطن ماهی اندر عین دریا

110110

بلای قرب هم اینجا زکریا

بدیدست ازنمود یار اینجا

111111

بلای قرب کردش پاره پاره

که با حکم ازل کس نیست چاره

112112

بلای قرب اینجا هم توبرخوان

ز دید دیو اینجا چون سلیمان

113113

بلای قرب پیغامبر کشیدست

که اسرار دو عالم او شنیدست

114114

بلای قرب او اینجا بسی دید

ز بوجهل لعین و زهر حسنی دید

115115

بلای قرب او دیده نبوّت

برون آورد مر جمله ز محنت

116116

بلا او دید و حلم یار دانست

بهر دو عالم او اسرار دانست

117117

حقیقت او بدانست جملهٔ راز

برش روشن شده انجام و آغاز

118118

بلا دید و لقای جاودانی

ز حق دریافت اینجا درمعانی

119119

بلا دید و سعادت یار او بود

گرچه جهل در انکار او بود

120120

بلا دید و سعادت بد مر او را

ز بهر اوست چندین گفتگو را

121121

لقا اودید کو خاتم عیان داشت

در اینجا او نمود جان جان داشت

122122

لقا او دید و ختم انبیا شد

بگفت اسرار و عین مرتضی شد

123123

محمّد(ص) با علی اسرار ذاتند

که اعیان گشته در نور صفاتند

124124

زهی راز خدا هر دو شمائید

شما بر هر دو عالم پیشوائید

125125

بلا دیدند ایشان از نمودار

که ایشان داشتند اسرار جبّار

126126

ز بهرتست دنیا گستریده

چوهر دو چشم عالم کس ندیده

127127

درون جان شما اندر برونید

که اینجا رهنما و رهنمونید

128128

شما در دید برتر از سمائید

که ما را هر دم اینجا پیشوائید

129129

درون دیدار جان و دل حقیقت

نمودستند جانان مر حقیقت

130130

حقیقت مرتضی سرّ خدا بود

محمد(ص) ازعیان سرّ بقا بود

131131

اگر ایشان نبودی رهبر ما

بخاصّه در جهان پیغمبر ما

132132

که من او را یقین بودم بتحقیق

از او من یافتم اسرار توفیق

133133

درون جان من گویاست اینجا

اگرچه عقل کل جویاست اینجا

134134

اگرچه عقل کل او بود رهبر

نمود عشق او دان راز اکبر

135135

یقین بشناس احمد رادل و جان

که جانانست اندر دید اعیان

136136

ز شیطان دور شو از قول اللّه

که بفریبد ترا اینجای ناگاه

137137

اگرچه رهزنست اینجای شیطان

چو یاد حق بود اینجا به نتوان

138138

که گِردِ تو بگردد گوشدار این

بجز دیدار حق چیزی بمگزین

139139

ز یاد دوست جانت تازه گردان

مگرد اینجایگه از دید مردان

140140

ز یاد دوست دائم در بقا باش

چو آیینه درون با صفا باش

141141

ز یاد دوست یک لحظه مشو دور

که باشی تو همیشه غرقهٔ نور

142142

ز یاد دوست جان و دل بر افشان

چنین کردند اینجا جمله مردان

143143

ز یاد دوست اوّل یار یابی

اگر بود خودت اینجا بیابی

144144

ز یاد دوست داری هر دو عالم

ز یاد دوست کن اینجا دمادم

145145

دمادم یاد او از یاد مگذار

درون را با برون آباد میدار

146146

بسی یادش کن و بگذار عالم

بشکر آنکه داری سرّ آدم

147147

بسی یادش کن اندر جان و در دل

که او بگشایدت مر راز مشکل

148148

بسی یادش کن و او بین حقیقت

منه پایت برون جان از شریعت

149149

حقیقت شرع اینجا پیشوایست

نمود انبیا و اولیایست

150150

حقیقت شرع بنماید ره راست

که دید حق در اینجاگاه یکتاست

151151

حققت شرع دیدار اله است

که راهش مر ترا آن نیکخواهست

152152

حقیقت شرع نیک از بد جدا کرد

نمود زشت منثور و هبا کرد

153153

ز شرعت روشنی جانا نماید

ترا دشوار یا آسان نماید

154154

ز شرعت واصلی پیدا شود زود

ببینی ناگهان دیدار معبود

155155

ز شرعت جان و دل گردد هواللّه

ببینی سرّ او اینجای ناگاه

156156

حقیقت نور قرآن نور شرعست

که در جان نور او را اصل و فرعست

157157

حقیقت نور قرآن در درونست

سوی حق اندر اینجا رهنمونست

158158

حقیقت نور قرآن جان جانانست

ولی از دیدهٔ اغیار پنهانست

159159

حقیقت نور قرآن گر بدانی

نمود سرّ قرآن گر بخوانی

160160

ترا اسرار کل گردد از آن فاش

عیان بینی میان جان تو نقاش

161161

چو نقاش ازل اینجا با تست

درون جان و دل یکتای باتست

162162

نمیبینی تو او را در شب و روز

از آن هستی تو دایم در تف و سوز

163163

نمیبینی تو او را چون کنم من

که شکها از دلت بیرون کنم من

164164

نمیبینی تو او را از حقایق

فروماندی تو در عین دقایق

165165

ندیدی یار پنهان گشته اینجا

از آنی دائما سرگشته اینجا

166166

ندیدی یار خود اندر دل و جان

ز پیدائی بماندستی تو پنهان

167167

ندیدی یار اگر او را بدانی

دل و جان جملگی بر وی فشانی

168168

ندیدی یار اندر عین دیده

که ماندستی تو در راز شنیده

169169

تو در تقلید اکنون باز ماندی

چو اندر آذری و آز ماندی

170170

تو از تقلید خیری مینیابی

چو جَدْیی در کُهستان میشتابی

171171

بسی گشتی ابر گِردِ کمر تو

که باز اینجا بری بوئی اگر تو

172172

بسی گشتی و مقصودی ندیدی

در این حسرت تو بهبودی ندیدی

173173

بسی گشتی ندیدی تو نمودی

زیان کردی ندیدی هیچ سودی

174174

بسی گشتی تو اندر گِردِ عالم

ندانستی یقین اسرار آدم

175175

بسی گشتی بگِردِ هر کسی تو

از این دریاندیدی جز خسی تو

176176

بسی گشتی تو تا جانان بیابی

نمود راز او پنهان بیابی

177177

بسی گشتی و دیدی سرّ این کار

نیامد ذرّهٔ کارت پدیدار

178178

بسی گشتی در اینجا از تک و تاز

که تا گم کرده را بینی دگر باز

179179

بسی گشتی و خوردی خون دل تو

بماندی عاقبت اینجا خجل تو

180180

بسی گشتی که تا یابی تو جوهر

نبودی اندر اینجا هیچ رهبر

181181

نبودت رهبر و حیران بماندی

نه راهست اینکه اندر چه بماندی

182182

نبودت رهبر اینجا جز محمّد(ص)

ندانستی تو مردیدار احمد(ص)

183183

که تا درجات او را تو بیابی

ز جان و دل تو نزد او شتابی

184184

بگوئی درد خود نزدیک اوفاش

ز بهر او تو اندر گفتگو باش

185185

بجز شرعش مدان راز حقیقت

حقیقت دان عیان را از شریعت

186186

اگر جانت شود رهبر همین است

که او در جان ترا عین الیقین است

187187

اگر جان رهبر آید اندر این راه

رساند ناگهانت در بر شاه

188188

اگر جان رهبر آید از دو عالم

حقیقت بگذری تا عین آدم

189189

اگر جان رهبر آید حق ببینی

در اینجا راز او مطلق ببینی

190190

اگر جان رهبر آید غم نماند

وجود عالمت این دم نماند

191191

اگر جان رهبر آید در نمودار

نماند نقطه و اسرار و پرگار

192192

اگر جان رهبر عطّار گردد

بگرد جمله چون پرگار گردد

193193

چه شور است ای فرید آخر نگوئی

که پیوسته چنین در گفتگوئی

194194

بگفتی قصّهٔ آدم تو اتمام

برافکندی بیک ره ننگ با نام

195195

بگوئی فرع و اندر فرع پیچی

حقیقت بی شریعت هیچ هیچی

196196

حقیقت با شریعت پایدارست

که اسرار شریعت پایدارست

197197

در اسرار شریعت جان ندادی

قدم زینجایگه بیرون نهادی

198198

حقیقت با شریعت هست محبوب

که شرع اندر حقیقت دار مطلوب

199199

حقیقت با شریعت هر دو گنجند

که مخفی اندر این دار سپنجند

200200

حقیقت با شریعت راز جانند

که پیدا در نهاد واصلانند

201201

حقیقت با شریعت جانفزایند

که ناگاهی یقین جانان نمایند

202202

حقیقت با شریعت پیشوادان

ز عین هر دو دیدار خدادان

203203

حقیقت با شریعت رخ نمودند

گره از کار عالم برگشودند

204204

حقیقت با شریعت نور ذاتند

که در جان و دل اعیان صفاتند

205205

حقیقت با شریعت نور حق دان

که ایشانند هر دو مرد و حق دان

206206

حقیقت با شریعت جوهر یار

نمود اندر تن عالم بیکبار

207207

حجاب واصلان عین کمالست

حجاب سالکان جمله وبالست

208208

حجاب جان همین صورت در اینجا

که چون پیدا نموده عین غوغا

209209

حجاب آدم از گندم بدان راز

که دورانداخت او را از عیان باز

210210

حجاب تست صورت را معانی

بقدر عقل تو راز نهانی

211211

همی گویم مگر بیدار گردی

ز مستی یک زمان هشیار گردی

212212

ترا چندین که گفتم بس نیامد

غم تو رفت و دل با من نیامد

213213

ترا چندین جواهرهای پرنور

که بنمودست بر مانند منصور

214214

دم منصور زن اندر حقیقت

جواهرها فشان اندر شریعت

215215

دم منصور زن درعین مستی

چرا چندین دراینجا بت پرستی

216216

دم منصور زن گر میتوانی

برافکن خویشتن تا وارهانی

217217

دم منصور زن اینجا میندیش

حجاب هست خود بردار از پیش

218218

دم منصور زن اندر لقا تو

بسوزان خویشتن اندر بقا تو

219219

دم منصور زن اندر نمودار

ز عشقت گرکند اینجای بردار

220220

دم منصور زن تو بی علایق

میندیش از همه دید خلایق

221221

اگر اینجایگه قربان کنندت

نمود جان یقین جانان کنندت

222222

اگر اینجا یکی غوغا کنی تو

نمود جسم را رسوا کنی تو

223223

بعزّت گوی راز دید جانان

مکن اسرار را اینجای پنهان

224224

بعزّت باش در هر دو جهان تو

چو مردان جان برافشان رایگان تو

225225

اگر اسرار کل داری تو بنمای

وگرنه پر مرو چندین بهر جای

226226

اگر داری حقیقت فاش گردان

برافکن نقش خود نقاش گردان

227227

اگر داری حقیقت همچو منصور

اناالحق زن عیان ازنفخهٔ صور

228228

اگر داری حقیقت راز گو فاش

میان جمله انسان نیکخو باش

229229

اگر داری حقیقت همچو عطّار

نمودش فاش گردان تو باسرار

230230

اگر داری حقیقت زن اناالحق

مترس و بازگو تو راز مطلق

231231

اگر داری حقیقت حق بگو تو

چو مر حق حاضرست خود حق مجو تو

232232

اگر داری حقیقت جانت در باز

مکن از جان حذر هم سر تو درباز

233233

سرت در باز تا شهباز بینی

همه گنجشک را شهباز بینی

234234

سرت در باز در بازار دینی

که دیدستی بسی بازار دینی

235235

سرت در باز و هم از جان میندیش

اناالحق گوی هم در خویش بیخویش

236236

سرت در باز و زین عالم برون شو

همه ذرّات اینجا رهنمون شو

237237

سرت در باز تا جانت شود یار

ولی اسرار کی گویم باغیار

238238

سرت در باز چون منصور حلّاج

بنه بر فرّ معنی زود تو تاج

239239

اگر چون او سرت بُرّی بتحقیق

بری اندر میانه گوی توفیق

240240

چرا بر جان همی لرزی چنین تو

از آن اینجا نهٔ مر پیش بین تو

241241

چرا بر جان همی لرزی تو چون بید

بخواهی یافت تو دیدار جاوید

242242

چرا برجان همی لرزی وخواری

نه بر مانند مردان پایداری

243243

حیات جاودان در کشتن آمد

شقی را زین میان برگشتن آمد

244244

حیات جاودان دیدست عطّار

سرخود را برید اینجایگه زار

245245

حیات جاودانش گشت روزی

چرا بر جان خود چنین بسوزی

246246

از آن ماندی تو بر مانند خفّاش

که نتوانی که بینی شمس را فاش

247247

حیات جاودانم مینمایند

دمادم از نمودم میربایند

248248

حیات جاودانم در نهادست

که معنی اندر اینجا داد دادست

249249

حیات جاودانم کل نمودست

گره از کار من باری گشودست

250250

حیات جاودانم در دل و جانست

دل و جان زنده از دیدار جانانست

251251

حیات جاودانم نور یارست

که جانم در عیان منصور یارست

252252

حیات جاودانم کل نمودند

همه در ذات از دیدم نمودند

253253

حیات جاودان را سرد گردان

که صورت را از این تو بیخبردان

254254

حیات جاودان دیدار یارست

در اینجا نور جانان آشکارست

255255

حیات جاودان در نور ذاتست

که دیدار خدا عین صفاتست

256256

اگر جان و تنت روشن شود زود

تنت جانست و جانت هست معبود

257257

بگفتم سرّ اسرارت همه فاش

ولی کوری تو بر مانند خفاش

258258

چو خفاشی بمانده چشم بسته

در این کاشانهٔ رنگین نشسته

259259

ز کوری ره نمیدانی تو در روز

کجاگردی تو ای بیچاره فیروز

260260

علاج کورکی اینجا شود راست

ز من بشنو که این معنی شود راست

261261

علاج کور مردن هست بتحقیق

که چون مرده شود در سرّ توفیق

262262

شود بینا در آن عالم بیکبار

مگر اینجابداند سرّ اسرار

263263

تو کوری صورت جانان ندیده

بزیر جاه دنیا پروریده

264264

تو کور صورتی و مبتلائی

فرومانده تو در عین بلائی

265265

تو کوری صورت چیزی ندیدی

چو کوران دائماً گفت و شنودی

266266

تو چون خفاش اگر خورشید انور

نبینی کی شوی بیچاره رهبر

267267

تو چون خفاش در تاریک جائی

ندیده اندر اینجا هیچ جائی

268268

شب تاریک چون خفاش پرّان

توئی اینجایگه در درد و درمان

269269

نمیدانم چه گوئی ماند مسکین

چگویم چون نئی اینجاتو حق بین

270270

نمیدانی تو و غافل بماندی

چنین در عشق کل بیدل بماندی

271271

نمیدانی در اینجا کز کجائی

فتاده اندر اینجا از چه جائی

272272

نمیدانی که اوّل چون بدی تو

در آخر چون بدانی چونشدی تو

273273

نمیدانی که چون یابی تو دلدار

گهی هشیار و گه در خواب و بیدار

274274

نمیدانی زنادانان راهی

که بیدل در نمود دید شاهی

275275

نمیدانی که چون بُد اوّلینت

کجا یابی در آخر آخرینت

276276

نمیدانی که می آخر چه بودت

ز بهر چیست این گفت و شنودت

277277

نمیدانی که چون حیوان حیران

بمانده اندر اینجائی تو نادان

278278

نمیدانی که جسمت از کجایست

نمود جانت اینجا از چه جایست

279279

نمیدانی که پیری پیشوایت

کنی تا او شود مر رهنمایت

280280

بدان غافل مباش و این تو دریاب

بسوی پیر خود آخر تو بشتاب

281281

چو پیرتست اینجا در درونت

همو باشدبکلّی رهنمونت

282282

چو پیر تست اینجا ره نموده

ترادر جان و دل آگه نموده

283283

چو پیر تست اندر عین دیدار

اگر او را شوی از جان خریدار

284284

ز پیرت راز کلّی برگشاید

در اینجا گه ویت جانان نماید

285285

ز پیرت واصلی باشد بعالم

وز این دم اوفتی در عین آدم

286286

ز پیرت راحت جان بازیابی

که خود گنجشک و او شهباز یابی

287287

ز پیرت در سلوک آخر بیفتد

که آه اینجا حقیقت بر سر افتد

288288

ز پیرت راز کل آید پدیدار

تو پیر خویشتن در عین جان دار

289289

ترا پیریست اندر جان نهانی

که اوگوید همه راز معانی

290290

ترا پیریست اندر آرزویت

گرفته هم درون و هم برونت

291291

ترا پیریست اینجاگاه حاصل

که او مر سالکان کردست واصل

292292

ترا پیریست رهبر حق نماهم

که دارند اندر اینجا در بقاهم

293293

ترا بنماید اینجاگاه آن پیر

کند در جانت اینجاگاه تدبیر

294294

ترا آن پیر کل واصل کند زود

همه مقصود جان حاصل کند زود

295295

ترا آن پیر کل با حق رساند

ولی چشمت عجب حیران بماند

296296

ترا آن پیر اینجا دستگیر است

که رویش بهتر از بدر منیر است

297297

ترا آن پیر گر بشتافتی باز

نماید او ترا انجام و آغاز

298298

ترا آن پیر کل همراه بودست

از اوّل مر ترا همراه بودست

299299

یکی پیریست یک بین در حقیقت

که بسپردست او راه شریعت

300300

یکی پیریست همچون ماه تابان

بمعنی خوشتر ازخورشید تابان

301301

یکی پیریست داد جمله داده

درونِ جان خود را برگشاده

302302

یکی پیریست دائم با صفا او

که با هرکس کند اینجا وفا او

303303

یکی پیریست حق را او بداند

از آن در عاقبت حیران بماند

304304

یکی پیریست در عین فنایست

ز دید دید حق اندر بقایست

305305

یکی پیریست جان درباخته او

کمال جان جان بشناخته او

306306

یکی پیریست در لا راه برده

بدست اوست اینجاهفت پرده

307307

یکی پیریست اندر راز اللّه

زند دم در عیان قل هواللّه

308308

یکی پیریست از وحدت زند دم

ندیده هیچ جز اللّه هر دم

309309

یکی پیریست از راز نمودار

که کرده فاش او این جمله اسرار

310310

یکی پیریست واصل از عیانی

اگر اینجا تو قدر او بدانی

311311

یکی پیریست جانان دیده اینجا

شده در ذات کل اینجای یکتا

312312

یکی پیریست نامش میندانم

وگردانم بر هر کس بخوانم

313313

یکی پیریست در ذات الهی

که او دریافت آیات الهی

314314

یکی پیریست ذات حق بدیده

بسی اسرار گفته هم شنیده

315315

یکی پیریست روحانی صفاتست

عیان مشتق شده از نور ذاتست

316316

یکی پیریست کز وحدت سرآید

کسی کو دید اندوهش سرآید

317317

یکی پیری است عالم زوست پر نور

میان واصلان این سرّ مشهور

318318

یکی پیریست اینجا لا ابر لا

زده دم تا بمانده جمله یکتا

319319

یقین میدان که پیر رهبر آمد

که از دیدار ربّ اکبر آمد

320320

یقین میدان که ره او بازیابی

وزو تو زینت و اعزاز یابی

321321

یقین دارو یقین این سرّ جمله

کند اینجایگه تدبیر جمله

322322

از او یابی تو اینجاگاه درمان

کند جان تو دراینجای جانان

323323

حقیقت اوست اینجا رهنمایت

نماید ناگهی دید خدایت

324324

حقیقت اوست دیدار خداوند

زبان اینجایگه ای دوست دربند

325325

حقیقت فاش نتوان گفت به زین

درون جان نظر کن زود خودبین

326326

حقیقت فاش کرد اندر نهادم

از آن کین پیر خود را داد دادم

327327

حقیقت فاش گشت و راز شد حق

رخم بنمود اینجا یار مطلق

328328

حقیقت فاش گشت و یار آمد

کنون بی زحمت اغیار آمد

329329

حقیقت فاش گشت و جان برون شد

دلم ذرّات کل را رهنمون شد

330330

حقیقت فاش گشت و جان عیان دید

رخ دلدار بی نام ونشان دید

331331

حقیقت فاش گشت و یار با ماست

نمود جزو و کل در خویش آراست

332332

عیان شد آنچه پنهان بود اینجا

بدیدم آنچه بد مقصود اینجا

333333

عیان شد یار اندر گفتگویم

ندانم تا دگر چیزی چگویم

334334

عیان شد یار و از دیده نهانست

اگرچه جمله هم کون و مکانست

335335

عیان شد یار و با ما آشنا شد

نمود جسم اندر جان فناشد

336336

عیان شد یار و کل برقع برانداخت

همه آفاق را غلغل درانداخت

337337

عیان شد یار و ناگه پرده برداشت

یکی بُدْ هر که او در خود نظر داشت

338338

عیان شد یار اینجاگه تمامی

نمیگنجد بر او نیکنامی

339339

عیان شد یار و اینجا واصلم کرد

میان جمله بیجان و دلم کرد

340340

عیان شد یار و دیدارش بدیدم

بآخر هم بکام دل رسیدم

341341

عیان شد یار اندر ذات ما را

بجان کردش بدل در ذات ما را

342342

عیان شد یار و بیجان گشت عطّار

حقیقت عین جانان گشت عطّار

343343

عیان شد یار و در دیدار جمله

همی گوید یقین اسرار جمله

344344

عیان شد یار و برگفت آشکارا

حقیقت فاش کرد اینجای ما را

345345

عیان شد یار و او را کس ندیدست

اگرچه در همه گفت و شنیدست

346346

عیان شد یاروکل عین لقایست

نمود ابتدا و انتهایست

347347

عیان شد یار و میگوید دمادم

میان جان و دل اسرار آدم

348348

عیان شد یار و عین راز برگفت

نبد کس خویشتن برگفت و بشنفت

349349

بخود گفت آنچه بُدْ اسرار پنهان

نمود خویشتن بنمود اعیان

350350

رموز عشق اینجا کس نداند

که یار اینجا بخود کلّی بخواند

351351

رموز عشق کس نگشاد جز حق

که او عشقست و معشوقست مطلق

352352

رموز عشق اگر اینجا بدانی

دل و جان بر رخ جانان فشانی

353353

رموز عشق احمد برگشاد است

که او سرّ حقیقت داد دادست

354354

رموز عشق بر وی منکشف شد

وجود او بحق کل متّصف شد

355355

رموز عشق در قرآن بیان کرد

وجود خویشتن کل جان جان کرد

356356

رموز عشق کل بگشاد از دید

که خود حق دید و خود را نیز حق دید

357357

رموز عشق اینجاگه بیابی

درون جان اگر پیشش شتابی

358358

رموز عشق او اینجا گشاید

همه راز نهانت رو نماید

359359

رموز عشق اینجاگه کند فاش

اگر مردی برو خاک درش باش

360360

رموز عشق میگوید ترا او

درون جان تست ای مرد نیکو

361361

رموز عشق ذرّاتِ دو عالم

طلبکارند اینجاگه دمادم

362362

رموز عشق میجویند ایشان

از آن پیدا شد اینجا راز پنهان

363363

که دید عشق احمد دید در خود

از آن اسرار کل میدید در خود

364364

ز عشق اینجاست چندین شور و افغان

نمییابد کسی اسرار پنهان

365365

ز عشق ار ذرّهٔ واقف شوی تو

ابر ذرّات کل واصف شوی تو

366366

ز عشق ار ذرّهٔ بوئی بری تو

در این میدان همی گوئی بری تو

367367

ز عشق ار ذرّهٔ پیدا نماید

نمود قطرهها دریا نماید

368368

ز عشق ار ذرّهٔ حاصل شود زود

حقیقت مرد را واصل شود زود

369369

ز عشق ار ذرّهٔ در جان درآید

ز هر قطره دو صد طوفان برآید

370370

ز عشق ار ذرّهٔ خواهی بده جان

که دریابی در اینجا جان جانان

371371

نهان شو عشق را دریاب در کل

که افکنداست مر ذرّات در ذلّ

372372

نهان شو عشق بین بیخویشتن شو

در اینجا گه برافکن جان و تن شو

373373

نهان شو عشق را اینجا عیان بین

تو عشق اینجا نمود جان جان بین

374374

نهان شو عشق میگوید نهان شو

بصورت این جهان و آن جهان شو

375375

نهان شو عشق میگوید ترا باز

حجاب جان توئی صورت برانداز

376376

نهان شو در نمود عشق اینجا

که تا بینی نمود عشق اینجا

377377

نهان شو عشق را معشوقه گردان

چنین کردند اینجا جمله مردان

378378

نهان شو تا عیان بینی تو دلدار

چرائی بیخود آخر هان تو دلدار

379379

نهان شو در بلائی دل میامیز

اگرمرد رهی با عشق مستیز

380380

نهان شو تا عیان اصل بینی

دمادم در نهادت وصل بینی

381381

نهان شو درنهان و بین تو پیدا

درون را با برون در شور و غوغا

382382

نهان شو همچو مردان جهان تو

ببر گوئی از اینجا رایگان تو

383383

نهان شو تا بمانی جاودانی

که چون گردی نهان کلی بدانی

384384

نهان شو اصل اینست ای برادر

نمود عشق واصل نیست بنگر

385385

نهان شو حق درون بین از نمودار

اگر باشی تو اندر عشق بیدار

386386

نهان شود تا تو جان با آشکاره

ببینی در زمان اینجا ستاره

387387

کنی او را درون جان نهانی

شوی واصل ز اسرار و معانی

388388

اگر از وصل او بوئی بری راه

تو باشی چون رسی با جملگی شاه

389389

اگر از وصل او خواهی نشانی

ز من بشنو در اینجاگه بیانی

390390

اگر از وصل او جان باختی تو

عیان او یقین بشناختی تو

391391

اگر از وصل او نابود گردی

درون جان و دل معبود گردی

392392

اگر از وصل او یابی دمی تو

نهی بر ریش جانت مرهمی تو

393393

اگر از وصل او آزاد گردی

در اینجا بی نشان چون بادگردی

394394

اگر از وصل او یابی تو اعزاز

حجاب جسم وجان یکره برانداز

395395

اگر از وصل او دیدی تو قربت

ترا تا جاودانی هست دولت

396396

ز وصلش عاشقان جانباز بودند

ازآن اینجای در اعزاز بودند

397397

ز وصلش عاشقان جان برفشاندند

نه بر مانند تو حیران بمانند

398398

ز وصلش آنکه اینجا جان بدادست

میان عاشقان او داد داد است

399399

ز وصلش جمله ذرّه درخروشند

در این دیگ فنا کلّی بجوشند

400400

ز وصلش جمله اشیا هست گردان

تو هم مانند ایشانی یقین دان

401401

ز وصلش جمله حیرانند و مدهوش

ز خود دربسته و با عقل خاموش

402402

ز وصلش بنگر ایشان را یقین تو

همه در تست گردان باز بین تو

403403

ز وصلش جملگی حیران و مستند

چو بود یار اندر نیست مستند

404404

ز وصلش آفتاب اینجاست گردان

بسر پیوسته اندر چرخ گردان

405405

ز وصلش ماه هر مه میگدازد

عیان خویش بود یار سازد

406406

ز وصلش آسمان جوهر فشان است

بسی ره کرد و هم رازی ندانست

407407

ز وصلش جملگی نابود گردند

در آن نابود کُل معبود گردند

408408

ز وصلش گرچه آدم یافت جنّت

اگرچه یافت آخر عین محنت

409409

ز وصلش جان چنین اسرارگوید

همه ازدیدن دلدار گوید

410410

ز وصلش گر عیان خواهی عیانست

درون جان بقای جاودانست

411411

بقای جاودان دیدار یار است

کسی کو واقف اسرار یار است

412412

بقای جاودان دانم معانی

که تو دیدم نشان بی نشانی

413413

بقای جاودان زو بازدیدم

که از یار است این گفت و شنیدم

414414

بقای جاودان دیدم رخ یار

رها کردم در اینجا پنج با چار

415415

بقای جاودان دریاب در خود

که فارغ دل شوی از نیک و ز بد

416416

بقای جاودان دیدم ز اعیان

شده در دید یار خویش پنهان

417417

بقای جاودان خواهی برون شو

ز خود آنگه درون وهم برون شو

418418

بقای جاودان گور است اینجا

نبیند خویش را جز عین یکتا

419419

بقای جاودان راکس نداند

که جان شکرانه بر جانان فشاند

420420

بقای جاودان معنیّ قرآنست

کزو مر جمله این اسرار پنهانست

421421

بقای جاودان عشقست فانی

شو ای بیچاره تا او را بدانی

422422

بقای جاودان سلطان عشقست

که این اسرارها برهان عشقست

423423

بقای جاودان از عشق یابی

بوقتی کین نمود تن بیابی

424424

بقای جاودان زو گشت حاصل

که جمله سالکان او کرد واصل

425425

جهان دیدی که جمله در فنایست

ولی درسر همه عین بقایست

426426

در آن سر جمله اندوه است و محنت

در آن سر جمله یابی عین قربت

427427

در این سر جمله در غوغا فتادند

برستند آنکه اندر لافتادند

428428

در آن سر هیچ شادی نیست تحقیق

در آن سر هست جمله عین توفیق

429429

در این سر انبیا دیدند بلایش

در آنجا یافتند بیشک لقایش

430430

در آن سر این همه اندوه ودردست

در آن سر جمله را یابی که فرداست

431431

در این سر ماتم است اینجا دمادم

در آن سر نیست چیزی جز که آدم

432432

از آن سری که آمد جمله پیدا

بدان سر بینی اینجابشنواز ما

433433

در این سر کن تو حاصل آن سری را

که گفته‌ست این بیان شیخ سری را

434434

در این سر گر بیابی سرّ آن سر

اگر مردی ز یک بینی بمگذر

435435

گر این سر آنسرست آنسر این سر

شوی واصل یکی بینی سراسر

436436

از آن سر رفته است اینجا که دیدی

از آن سر سرّ آن سر میندیدی

437437

از آن سر آمدند ذرّات اینجا

در اینجا گه شدند بیشک هویدا

438438

از آن سر آمدی پیدا شدی تو

از آن حیران دل و شیدا شدی تو

439439

از آن سر آمدی ای سر ندیده

چرائی اوّل و آخر ندیده

440440

از آن سر آمدی و فاش بودی

یقین دانم که بانقاش بودی

441441

از آن سر آمدی تا بودی عالم

شدی پیدا و هستی بود آدم

442442

از آن سر آمدی ای آدم جان

سفر کردی درون عالم جان

443443

از آن سر آمدی در عین اینخاک

ندیدی جوهر اعیان افلاک

444444

از آن سر آمدی بنگر که آنی

ولیکن چون کنم تا سر بدانی

445445

از آن سر آمدی ای خفته در خواب

زمانی کرد بیدار و تو دریاب

446446

از آن سر آمدی بیدار او شو

چرا مستی دمی هشیار او شو

447447

از آن سر آمدی در جنّت جان

ز پیدائی شدی در حق تو پنهان

448448

از آن سر آمدی فارغ بماندی

چو طفلی هان تو نابالغ بماندی

449449

از آن سر آمدی و باز ماندی

ز حرص وشهوت اندر آزماندی

450450

از آن سر آمدی در جستجوئی

بهرزه دائمادر گفت و گوئی

451451

از آن سر آمدی و جان جانت

در اینجاگاه هست اکنون عیانت

452452

از آن سر آمدی و چشم بگشای

همه ذرّات رادیدار بنمای

453453

از آن سر آمدی بگشای رُخسار

جمال خویش را گردان پدیدار

454454

جمال خویشتن بنمای اعیان

جمال از دوستان خویش پنهان

455455

مکن جانا که جمله عاشقانند

بلاکش بهر تو بی جسم و جانند

456456

مکن جانا چرا پنهان بماندی

بیک ره دست بر ما برفشاندی

457457

مکن جانا ترا این خو نباشد

به پیش عاشقان نیکو نباشد

458458

جمال تو وصال عاشقانست

لقای تو کمال جاودانست

459459

دل وجانی و جان از تو خبردار

تو هم از عاشقان خود خبردار

460460

خبر داری که در فریاد و سوزم

بپایان آمدم شب گشت روزم

461461

خبر داری که جانم هست حیران

ترا میجویم اندر دید مردان

462462

خبر داری که در اندوه و دردم

عیان بنمای تا من شاد گردم

463463

خبر داری که در کوی تو هستم

همیشه خسته دل سوی تو هستم

464464

خبر داری و میدانی تو حالم

نمودی ناگهی عین وصالم

465465

خبر داری که در وصلت چسانم

که هر شب آه بر گردون رسانم

466466

خبر داری که اندر درد هجران

چو شمعی ماندهام پیوسته سوزان

467467

خبر داری که چون خورشید فردم

گهی سرخی نموده گاه زردم

468468

خبر داری که چون ماهم گدازان

بر خورشید رویت ای دل و جان

469469

خبر داری کم از جنّت براندی

نپرسیدی که آخر چون بماندی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو شد شیطان سوی جنّت ابا مار

درون آن دهن او ماند بیمار

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 62 - رفتن ابلیس به تلبیس در بهشت در دهان مار از جهت مکر کردن با آدم علیه افضل الصّلوات و اکمل التحیات

اگلی نظم

بلای عشق قربت برکشیدم

که تادر عاقبت رویت بدیدم

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 64 - در بلای عشق کشیدن و لقای دوست دیدن فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور