صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 9 - در معانی ما رَأَیْتُ شَیْئاً اِلّا رَأَیْتُ اللّهَ فیهِ فرماید

بخش 9 - در معانی ما رَأَیْتُ شَیْئاً اِلّا رَأَیْتُ اللّهَ فیهِ فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

خدا را یافتم در شرع بیخویش

نمود صورتم رفتست از پیش

2

خدا را یافتم در جان حقیقت

که بسپردم طریقت در شریعت

3

خدا را یافتم چون ره سپردم

ز نام وننگ خودبینی بمردم

4

خدا را یافتم در جوهر جان

حقیقت باز دیدم روی جانان

5

خدا را یافتم جمله خدا بود

چو بود حق ز بود من جدا بود

6

خدا را یافتم در لامکان باز

چو دیدم عین جان در کن فکان باز

7

خدا را یافتم در اصل موجود

نظر کردم حقیقت جمله او بود

8

خدا را یافتم بیعقل و بیخویش

حجاب پردهٔ دل رفته از پیش

9

خدا را یافتم کل از درون من

یکی دیدم درون را با برون من

10

خدا را یافتم در پرده راز

یکی دیدم از او انجام و آغاز

11

خدا را یافتم از مصطفی من

یکی دیدم همه عین صفا من

12

خدا را یافتم در عین تحقیق

مرا بُد در جهان این دید توفیق

13

خدا را یافتم در جمله اشیاء

ز بود خویش دیدم من هویدا

14

خدا را یافتم در عرش اعظم

نموده عکس او در جمله عالم

15

خدا را یافتم بالای کونین

درون را با برون عین زمانین

16

خدا را یافتم در عین کرسی

ایا بیدل تو زین بیدل چه پرسی

17

خدا را یافتم در لوح دل من

که او هم میدهد کل روح دل من

18

خدا را یافتم عین قلم را

که پیوسته وجودم در عدم را

19

خدا را یافتم کو جبرئیل است

ز عقل کل مرا اینجا دلیل است

20

خدا را یافتم در عین رزاق

که میکائیل بود اندر خودی طاق

21

خدا را یافتم در صور دم من

که اسرافیل و صور آید به دم من

22

خدا را یافتم در جان ستانی

ز عزرائیل چندین می چه دانی

23

خدا را یافتم در عین توحید

مدان زنهار این اسرار تقلید

24

خدا را یافتم در ذرّه ذرّه

چه بودستی تو اندر خویش غرّه

25

خدا را یافتم از دیدن ماه

که پنهان میشود پیدا بهر ماه

26

خدا را یافتم در کوکبان من

نموداری شده در آسمان من

27

خدا را یافتم در عین آتش

نمودت جان شده در عشق ذاتش

28

خدا را یافتم در مخزن یاد

جهان جان ودل زو گشت آباد

29

خدا را یافتم در ما روانست

که او هم قوّت روح وروانست

30

خدا را یافتم در خاک پیدا

ز ناگه لاتراب آمد هویدا

31

خدا را یافتم در بحر اعظم

نموده عکس او در جمله عالم

32

خدا را یافتم در دیدن جان

نمود این همه پیدا و پنهان

33

خدا را یافتم جمله هم اویست

زبانها جمله اندر گفتگویست

34

خدا را یافتم کل فاش او بود

تمامت نقش بُد نقاش او بود

35

خدا را یافتم دیدم حقیقت

برون رفتم من از عین طریقت

36

مگو ای جان رموز دیگر اینجا

چو خواهی گشت از این معنی تو شیدا

37

مگو ای جان بیان خود نگهدار

وگر نه زودت آویزند از دار

38

مگو ای جان و خود را بازگردان

که سرگردان شوی چون چرخ گردان

39

مگو ای جان حقیقت آشکاره

که ناگاهت کند حق پاره پاره

40

مگو ای جان بیان راز معنی

که اینجا کس نداند راز معنی

41

مگو ای جان دگر زین شیوه اسرار

اگر گوئی بگو این جمله با یار

42

مگو ای جان سخن بپذیر آخر

حذر میکن ز تیغ و تیر آخر

43

مگو ای جان دم دل سوی خود دار

زبان اندر دهان خود نگهدار

44

قدم بالا نهادستی تو از خویش

نمیبینی حجابی از پس و پیش

45

قدم بالا نهادستی و جانی

چنین دُرها تو بیخود میفشانی

46

قدم بالا نهادستی تو بی خود

که هستی مانده است نی نیک نی بد

47

قدم را در نهاد جان نهادی

دَرِ معنی به یک ره برگشادی

48

قدم از کار رفت و دیده شد کور

چرا دم میزنی مانند منصور

49

قدم از کار رفت اندر قدم ماند

وجود بیخودت اندر عدم ماند

50

قدم بیرون نهادستی ز کونین

یکی میبینی اینجا گه زمانین

51

قدم بیرون نهادی از مکان تو

یکی میبینی اینجا با زمان تو

52

قدم بیرون نهادی از شریعت

نماندی هیچ اجسام طبیعت

53

قدم بیرون نهادی تو ز منزل

برافتادت حجاب آب با گِل

54

قدم بیرون نهادی مردواری

عجب اندر معانی پایداری

55

قدم بیرون نهادی تا شدی لا

حقیقت جان و عقلت ماند شیدا

56

شدی بیرون و در یکّی تولائی

ز عین دیده دیدار خدائی

57

شدی بیرون دیدی اندرونت

یکی دریاست بیشک موج خونت

58

شدی بیرون و در تحقیق ماندی

از این دریای دل گوهر فشاندی

59

شدی بیرون و کلّی اندرونی

در این دم نی درون و نی برونی

60

شدی بیرون حقیقت راز جانی

چنین اسرار بیشک هم تو دانی

61

شدی بیرون و میگوئی تو با خود

که جز حق نیست نی نیکست و نی بد

62

شدی بیرون ببین خود رادگربار

چو رفتت جسم و جان و عین پندار

63

شدی بیرون وسرّ لامکانی

یقین میدان که تو عین العیانی

64

شدی بیرون و تقریرت بکارست

چو اشترنامه این سر بر قطارست

65

شدی بیرون و تغییرت بغایت

ندارد همچو بحر کل نهایت

66

یکی دیدی اگرچه در دوئی تو

همی گوئی که جمله هم توئی تو

67

از او گوی و از او بین و از او خوان

از او یاب و از او اسرار کل دان

68

چو او اینجا نمودت جمله اسرار

همو باشد ترا دیدار انوار

69

ترا بنمود بیخود در خودی روی

از او هم در حقیقت دید او جوی

70

ترا بنمود اکنون باز جا آی

نمود جزو و کل در دیده بنمای

71

ترا بنمود دیدار و تو اوئی

چرا بیخود چنین در گفتگوئی

72

چرا بیخود شدی با خود زمان آی

زمانی در نمودار مکان آی

73

چرا بیخود شدی در پردهٔ راز

که بیخود می نه بینی هیچ تو باز

74

چرا بیخود شدی عقلت کجا شد

چو عشق آمدیقین عقلت فنا شد

75

چرا بیخود شدی عقلت طلب کن

دمی با خویش آهنگ ادب کن

76

چو مردان یاد کن با جان خود رو

ز حق گفتی دگر از حق تو بشنو

77

چو عشق او ترا بربود از جان

شدی در عین دیدن جمله جانان

78

چو عشق آمد خرد یکباره بگریخت

طناب چار طبعت عشق بگسیخت

79

چو عشق آمد نمود جسم برخاست

ز بود تو عیان اسم برخاست

80

چو عشق آمد فناشد عقل درخویش

ز دیدجان نه پس ماند و نه در پیش

81

چو عشق آمد عیانت شد پدیدار

بچشم تو نه درماند ونه دیوار

82

چو عشق آمد ز صورت دور گشتی

یقین اللّه را در نور گشتی

83

چو عشق آمد بدیدی جمله سرباز

کنون وقت آمدست و جمله سرباز

84

چو عشق آمد عیان کن آنچه باشد

که جز دیدار چیزی مینباشد

85

چو عشق آمد نمود حق بیان کن

ز شوقش خویشتن راداستان کن

86

چو عشق آمد وجودت پاک بگرفت

صفات آمد تمامت خاک بگرفت

87

چو عشق آمد حجاب از پیش برخاست

ترا این راز معنی کل بیاراست

88

چو عشق آمد کنون از جان چه گویم

چو پیدا شد کنون پنهان چه گویم

89

چو عشق آمد خرد را میل درکش

بداغ عشق خود رانیل در کش

90

چو عشق آمد نهد بر جان و دل داغ

ز داغ عشق باشد عقل را زاغ

91

بداغ عشق بس دل مبتلا گشت

فتاده اندر این عین بلا گشت

92

بداغ عشق بس کس جان بدادند

همه در کُنجها پنهان فتادند

93

بداغ عشق جانها هست نالان

مگر مرهم نهد هم عشق بر جان

94

در آخر دردما درمان شود نیز

در آخر جان ما جانان شود نیز

95

ولی اینجا حقیقت گفتگویست

نمود عقل اندر جستجویست

96

نمودعقل غوغا کرد بسیار

ولی در عاقبت شدناپدیدار

97

نمودِ عقل بر تقدیر گفته‌ست

ولی در عشق دُرّ راز سفته‌ست

98

نمودِ عقل از آن گفته‌ست تقلید

که عشق از جان نمود این عین توحید

99

نمودعقل اینجا دید صورت

ولیکن عشق باشد بی کدورت

100

نمودعقل اینجابرفکند او

که نشنیده حقیقت هیچ پند او

101

نمودعقل تا کی باشد ای جان

که هم روزی شود در عشق پنهان

102

نمودعقل تا کی بازماند

که هم روزی نهان بی ساز ماند

103

نماند عقل روزی اندر اینجا

اگرچه کرده است در عشق غوغا

104

طلب کن عشق تا دلدار بینی

حقیقت هم تو روزی یار بینی

105

طلب کن عشق ای دل در نمودار

حجاب عقل را کن زود بردار

106

هر آن کو عشق باشد رهنمایش

رساند بیخودی اندر خدایش

107

هر آن کو عشق راهش کرد پیدا

شود در عاقبت مجنون و شیدا

108

هر آن کو عشق بنماید جمالش

بیفزاید ز دید جان کمالش

109

هر آن کو عشق اینجاگاه بشناخت

سر و جان در نمود عشق در باخت

110

هر آن کو عشق بشناسد زجان باز

شود در راه جانان نیز جانباز

111

هر آنکو عشق را در پرده بیند

حقیقت خویش را گم کرده بیند

112

اگر عشقت نماید روی ناگاه

ببینی در درون پرده اللّه

113

درون پردهٔ تو بازمانده

اگرچه در عیانی راز خوانده

114

ز عشق این جملگی شرح و بیانست

ولیکن عشق بی شرح ونشان است

115

ز عشق آمد نمود جان پدیدار

ثبوت خویش کرد این عین بازار

116

همه بازار عشق آمد سراسر

بجز عشق ای برادر هیچ منگر

117

بدست حکمت خود حق تعالی

نهاد از بهر هر چیزی کمالی

118

نبات و معدن وحیوان و افلاک

نمود آب ونار و باد با خاک

119

همه در عشق میگردند در حال

چه در روز و چه در ماه و چه در سال

120

همه در عشق حیرانند و مدهوش

همه در عشق میباشند خاموش

121

همه در عشق پیدا ونهانند

نمود این جهان و آن جهانند

122

همه در عشق مستند و نه هشیار

همه در نقطه اندر عین پرگار

123

همه در عشق اندر جستجویند

همه در عشق اندر گفتگویند

124

همه در عشق میگویند با خود

توئی دانای هر نیکی وهر بد

125

ز سرّ عشق کس واقف نبودست

که در دیدار کل واصل نبود است

126

ز سرّ عشق اگر گویم ترا باز

برافتد پرده از اسرار کل باز

127

ز سرّ عشق پرده باز کردم

کنون اندر عیان دوست فردم

128

چو از عشق است اشیا زنده جاوید

ز یک یک ذرّه میشو تا به خورشید

129

دو عالم غرق یک دریای نور است

ولیکن خلق عالم پر غرور است

130

دو عالم جمله در گفتار عشقند

همه در پردهٔ پندار عشقند

131

نشاید عشق را هر ناتوانی

بباید کاملی و راز دانی

132

تو پنداری که این عشق از گزافست

که برق او نهاده کوه قافست

133

همه عشقست و عشق آمد نهانی

نمود عشق باز آمد عیانی

134

ز عشق این جمله اشیا هست گردان

ز سر عشق جان بنموده جانان

135

ترا این عشق اینجاگه فزونست

چرا در چنبر گردون کنی دست

136

چو میدانی که چونست این بیانم

که این نکته من اندر عشق دانم

137

مرا عشقست اینجا محرم جان

مرا عشقست بیشک همدم جان

138

مرا عشقت جان در رخ نموده

ز جسمم زنگ آئینه زدوده

139

دو آئینه است عشق و دل مقابل

که هر دو روی در رویند از اول

140

دو آئینه است عشق و دل نمودار

نمود جان شده اینجا پدیدار

141

دو آئینه است عشق و دل نظر کن

سر موئی تو خود را زین خبر کن

142

دو آئینه است عشق و دل تو بنگر

که پیدا شد در او جانان سراسر

143

دو آئینه است عشق و دل ابا هم

که پیدایند و پنهان هر دو عالم

144

دو آئینه است عشق و دل الهی

در او بنموده خود را در کماهی

145

دو آئینه است میگویم ترا باز

دراو پیداست هم انجام و آغاز

146

دو آئینه است و بنگر اندر او زود

ببین زین آینه دیدار معبود

147

دو آئینه است هر دو در یکی بین

نمود هر دو در خود بیشکی بین

148

دو آئینه است پیدا و نهانند

دو جوهر در درون اینجا عیانند

149

دو آئینه است آن را بین تو اظهار

که جانانست اندر وی پدیدار

150

رخ جانان در این آئینه پیداست

نظر کن گر ترا دو چشم بیناست

151

رخ جانان در این آئینه بنگر

توداری آینه ای دوست درخور

152

رخ جانان نظر کن تا ببینی

در این آئینه گر صاحب یقینی

153

رخ جانان نظر کن در دل خود

چرا درماندهٔ در مشکل خود

154

چنین گفت آن بزرگ کار دیده

که بود او نیک و بد بسیار دیده

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تو قدر خود نمیدانی که عرشی

ز کرسی آمده در عین فرشی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 8 - در معنی من عرف نفسه فقد عرف ربه فرماید

اگلی نظم

که بسیاری طلب کردم نمودار

که باشد تا بدانم سرّ اسرار

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 10 - حکایت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور