صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 102 - در ترک صفت صورت و یکتا بودن فرماید

بخش 102 - در ترک صفت صورت و یکتا بودن فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

دلا چون دوست دیدی هم بر یار

بسوزان دلق با تسبیح و زنّار

22

بسوزان دلق چرخ لاجوردی

سزد کین هفت پرده در نوردی

33

حقیقت در نورد این هفت پرده

که این پرده ترا بُد گم بکرده

44

چو پیدا گشتی این دم در درونش

یکی دیدی درونش با برونش

55

وصال جاودان داری و پیداست

جمال یار بنگر از چپ و راست

66

یکی بین باش تا آخر ز اوّل

مشو بر هر صفت دیگر مبدّل

77

مکن خود را ز گفتار و ز صورت

میاور خویشتن را در کدورت

88

در این دیر فنا بیرون فتادی

گره از کار بیشک برگشادی

99

دمی اینجایگه بیشک ز دستی

کز آن دم اوّل و آخر بدستی

1010

از آن دم دانمت این کار روشن

تمامت بیشکی اسرار روشن

1111

دمی ز آن دم ترا اندر دمیدست

که پرده پیش چشمت ناپدیدست

1212

کنون پندار و هم دلدار باتست

حقیقت این همه اسرار با تست

1313

چگویم هرچه شد ظاهر تن و جان

شنفتم بازگفتستم تن و جان

1414

فناگردان تو خود گر راز دانی

که تا عین فنا را باز دانی

1515

فنا گردان نمود خویش اینجا

برافکن پردهٔ از خویش اینجا

1616

برافکن پرده تا دیدار یابی

در اینجا بیشکی جبّار یابی

1717

برافکن پردهای در خود بمانده

ز بیهوشی به نیک و بد بمانده

1818

برافکن پردهای بگذشته ازخویش

بجز یکی تو در دیدن میندیش

1919

برافکن پرده تا کی پرده بازی

بخود عاشق شدی در پرده بازی

2020

اگرچه پرده بازی پرده بر در

که تا راز اوفتد زین پرده بر در

2121

اگرچه پرده بازی پرده بگسِل

که تا گردی بدید یار واصل

2222

چو واصل گشتی و سالک نباشی

یقین در جمله جز مالک نباشی

2323

چو واصل گردی و اسرار دیده

شوی اینجا حقیقت سر بُریده

2424

اگر از پرده بیرون اوفتد راز

گذرکن همچو من از خویش درباز

2525

تو ترک خویش کن مقصود اینست

یکی بین باش کل مقصود اینست

2626

تو ترک خویش کن مقصود اینست

یکی بین باش کل معبود اینست

2727

تو ترک خویش گیر ار میتوانی

که تا یابی کمال جاودانی

2828

هر آن کو ترک خود کرد و فنا شد

حقیقت بیشکی دید خدا شد

2929

هر آنکو ترک کرد او صورت خویش

حجاب جسم و جان برداشت از پیش

3030

از اوّل ترک کرد او چشم پندار

ندید اینجایگه جز دیدن یار

3131

صدف بگرفت ناگه دردرونم

فرو بُرد او بگردابی درونم

3232

شدم دُرّی ز دریای حقیقی

چو کردم با صدف چندین رفیقی

3333

چو اینجا پرورش کردم باعزاز

فکندم خویشتن را در یقین باز

3434

از این معنی بصورت زد قدم او

گذر کرد از وجود آنگه عدم او

3535

سلوکی کرد بس در عین اشیا

ز پنهان شد دگر در سوی پیدا

3636

پس آنگه ذات را در خود عیان دید

عیان جسم و جان هر دو جهان دید

3737

همانجا و همین جا دید بیچون

معاینه خدا را بیچه و چون

3838

همین جا یافت اندر عین صورت

نشاید گفت این سرّ را ضرورت

3939

چو صورت هم حق آمد نیست باطل

ولکین از صور مقصود حاصل

4040

نمیگردد که جان بالای جسمست

که صورت اندر اینجا عین اسمست

4141

چو صورت ره نداند سوی اوّل

بماند جان در اینجا هم معطّل

4242

وگر صورت برد ره سوی آن راز

حجاب خود خودست و افکند باز

4343

چو صورت خویشتن کلّی کم آرد

مثال قطره سوی قلزم آرد

4444

شود قلزم چو قطره سوی اوشد

اگرچه اصل قطره هم از او بُد

4545

چو دریا قطره است و قطره دریا

چرا باهم نپیوندد در اینجا

4646

در اینجا هر که دریا باز بیند

ز حق چون قطرهٔ خود راز بیند

4747

چو قطره سوی دریا روی آرد

وز این ره خویش را زانسوی آرد

4848

یکی باشد اگر سر یافتی تو

چو من در بحر کل بشتافتی تو

4949

بدم قطره یکی اول پدیدار

شدم دریا بعون و حفظ جبّار

5050

چو اینجا پرورش کردم باعزاز

برون رفتم پس آنگه از صدف باز

5151

صدف بگذاشتم در بحر بیرون

شدم تا نام من شد دُرّ مکنون

5252

کنون در دست شاهم روشنائی

مرا چه غم چو در عین جدائی

5353

مرا دیدست خود را باز دیدم

که خود را در کف شهباز دیدم

5454

هر آنکو پروریدم نزد خود بُرد

بزرگی یافتم گرچه بُدم خُرد

5555

چو گشتم شاه خود را حلقه در گوش

بهم کرد آنگهی چون حلقه درگوش

5656

منم در گوش شه بس گوش کرده

زرازش خویش را بیهوش کرده

5757

منم اسرار جانان یافته باز

بر من روشنست انجام و آغاز

5858

کنون با شاه دارم آشنائی

کز اینسان یافتم من روشنائی

5959

مرا این روشنی ازروی یارست

چه غم دارم چو یارم در کنارست

6060

مرا از تاب روی عکس خورشید

فروزان کرد این ذرّات خورشید

6161

چنان مستغرقِ رازِ الستم

که اینجاگه صدف در هم شکستم

6262

صدف بشکستم و دُرّ معانی

در اینجا یافتم عین العیانی

6363

مرا این جوهر افتادست در دست

ز عشق جوهرم افتاده من مست

6464

صدف بشکستهام وز عکس جوهر

گرفتست آفرینش را سراسر

6565

سراسر آفرینش بر تو پرداخت

ز نقش جوهری خورشید بگداخت

6666

چنان شوری در این عالم فکندست

که شوری در دل آدم فکندست

6767

چو نور جوهرم بنمود دیدار

ز عکس بود من شد ناپدیدار

6868

کنونم من عیان او عیانست

که عکس این جهان و آن جهانست

6969

دو عالم از فروغ جوهر ما است

عجایب جوهری پنهان و پیداست

7070

عجایب جوهری پر با کمالست

زبانها در صفاتش گنگ و لالست

7171

عجایب جوهری من بی نهایت

که کس آن را نداند حدّ و غایت

7272

عجایب جوهری بس بیسر و پاست

کنون آن جوهر اندر روی دریاست

7373

فروغش در دو عالم اوفتادست

در آنجا پرتوی دردم فتادست

7474

ز اوّل پرتوی بودست عالم

پس آنگه جان و تن جان نیز آدم

7575

تو سرّ جان و تن جان کی بدانی

که آدم را صفت اینجا ندانی

7676

اگرچه عالمان پُر فصاحت

بسی گفتند شرح این بغایت

7777

چو جان از عکس رویش گشت پیدا

پس آنگه آدم از آن دم هویدا

7878

چه دانی جان و تن چون کرد خاموش

که گر برگویمت نی عقل و نی هوش

7979

بماند آنکه این راز نهانست

که یابی دیگرش شرح و بیانست

8080

بدانی این بیان سرّ حلّاج

نهی بر فرق ذرّات جهان تاج

8181

ز هیلاجت کنم اینجا خبردار

از این معنی روحانی خبردار

8282

کتابی دیگر است از آخر کار

که از ذات خدا داری نمودار

8383

مرا آن راز دیگر بازماندست

از آن جانم در اینجا باز ماندست

8484

ز بهر این ببازم جسم با جان

بگویم فاش اینجا راز پنهان

8585

بگویم فاش اینجا راز دلدار

نمایم با همه کس من رخ یار

8686

حجاب اینجا براندازم من از پیش

نهم مرهم بساکن بر دل ریش

8787

کسی کو ره برد در عین هیلاج

حقیقت او شود منصور حلّاج

8888

اناالحق آن زمان گوید عیان فاش

نماید هر کسی اینجای نقّاش

8989

اناالحق گوید از هیلاج اینجا

شود مر تیر عشق آماج اینجا

9090

نهد تاج اناالحق جوهر خود

اگرچه کس نبیند، همسر خود

9191

نهد تاج اناالحق بر سر خَود

کز او آفاق گردد کل مؤیّد

9292

صلای عشق بر کون و مکان زن

دم هیلاج تو شرح و بیان زن

9393

اگر اینجا بخوانی مر کتابم

منت بود و منت راز حجابم

9494

که میداند که عطّار گزیده

از او شد جمله اشیا آفریده

9595

خدا بد بود بود بود عطّار

ولی عطّار در وی ناپدیدار

9696

خدا بد در دل عطّار گویا

که هر دم بر صفاتی گشت پیدا

9797

برون تا مخزن اسرار کل دید

اگرچه خویشتن در رنج و ذل دید

9898

برون شد ازمکان عطّار در کون

برون آورد او معنی بهر لون

9999

یکی جوهر لباس او برآورد

نداند این سخن جز صاحب درد

100100

لباس از هر صفت گوهر یکی بود

بنزدیک محقق بیشکی بود

101101

محقق یافت اینجا سرّ عطّار

وگرنه کی بداند آنکه پندار

102102

ورا از راه افکنده چو شیطان

بلعنت کرده او را جان جانان

103103

سخن در شرح احمد گفت از حق

پس آنگاهی حقیقت شد محقق

104104

محقق آن بود در دار دنیا

که جز جانان نیابد تا بعقبی

105105

حقیقت هر دو عالم کردگارست

ترا با دنیی و عقبی چکاراست

106106

اگر دنیاست هم دیدار بیچونست

اگر عقبی است هم حق بیچه و چونست

107107

دوئی از راه افکند و بماندی

از آن حرفی از آن معنی نخواندی

108108

حکایت گرچه بسیارست و تمثیل

تفاوت میکند از پشه تا فیل

109109

دلم خون شد ز گفتار حکایت

ندیدم از حکایت جز نهایت

110110

بسی گفتی دلا با درد خویشت

نهی مرهم ولی بر جان ریشت

111111

بسی گفتی و آنجا میندیدی

از این میخانه جز جامی ندیدی

112112

از این میخانه خوردی جرعهٔ باز

بیکباره شدی بیخود زخود باز

113113

تو جامی خوردهٔ و مست مدهوش

شدی ای دل شده گویا و خاموش

114114

تو جامی خوردهٔ بیهوش ماندی

چو دیگی پر کف و پر جوش ماندی

115115

تو جامی خوردهٔ اندر خرابات

برافکندی تو نام و ننگ و طامات

116116

تو جامی خوردهٔ ای دل چنین مست

بیکباره شدی چون پیر خود مست

117117

چنان میخواستم ای دل که اینجام

بنوشی تا چه بینی در سرانجام

118118

سرانجام تو در کژ است مانده

حقیقت یار سوی خویش خوانده

119119

تو چون بد زهرهٔ خوردی شرابی

توئی که مانده در عین سرابی

120120

بسی خوردند از این جام سرانجام

گذشته همچو تو ازننگ وز نام

121121

ولی منصور اگرچه جام خورد است

میان عاشقان او نام برداست

122122

ولی منصور شد دلدار از این جام

جوی بُد نزد وی آغاز و انجام

123123

چوشد منصور در سوی خرابات

گذشت از زهد و تزویر مناجات

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

تو او باشی و او تو من چگویم

بجز درمان دردت می چه جویم

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 101 - در صفت وصل و دریافتن راز کل بهر نوع فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور