صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 101 - در صفت وصل و دریافتن راز کل بهر نوع فرماید

بخش 101 - در صفت وصل و دریافتن راز کل بهر نوع فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

تو او باشی و او تو من چگویم

بجز درمان دردت می چه جویم

2

خوشا آن دم که پرده بفکند یار

ز پنهانی نماید عین دیدار

3

خوشا آن دم که جان و تن نماند

بجز حق هیچ ما و من نماند

4

خوشا آن دم که بینی روی جانان

تو باشی در یکی هم سوی جانان

5

خطاب آمد درآن دم خود بخود او

شده فارغ ز گفت و نیک و بد او

6

که بنده این زمان شاهی تو بنگر

نمودم در همه ماهی تو بنگر

7

بمن قائم شدی میباش قائم

که من هم با تو خواهم بود دائم

8

من از آنِ توام تو آنِ مائی

زهی عین خطاب رب خدائی

9

نداند نفس این سرّ پی ببردن

بجز حسرت در اینجاگاه خوردن

10

نداند این بیان جز حق شناسی

خطا داند بیانم ناسپاسی

11

بیانم از شریعت باز دان تو

هواللّه قُل و آنگه رازدان تو

12

یکی خواهی بُدن در آخر کار

بماند نقطه اندر عین پرگار

13

همه این راز میگویند و جویند

کسانی کاندر این دم راز جویند

14

هر آن کو پی برد در سرّ عطّار

ببیند همچو او اینجا رخ یار

15

زمانی گر نه صاحب درد باشد

زنی باشد نه مرد مرد باشد

16

بدرد این راز بتوانی تو دیدن

ز خود بگذشتن اینجاگه رسیدن

17

بدرد این شرح اینجا راست آید

درت اینجا بکلّی برگشاید

18

بدرد این یاب و سوی درد بشتاب

نمود دوست هم از دوست دریاب

19

بدرد این راست آید چند جوئی

بیفکن صورت و بنگر تو اوئی

20

بدرد این درد واکن هان و مِی نوش

ولی مانندهٔ منصور مخروش

21

بدرد این درد مردان را در آشام

غلط گفتم بر افکن ننگ با نام

22

که صاحب درد راز دوست دیدست

حقیقت مغز اندر پوست دیدست

23

ولیکن مغز کی چون پوست باشد

اگرچه پوست هم از دوست باشد

24

تو اینجا پوست بگذار و یقین پوست

که چون شد پوست محو اندر یقین اوست

25

تو مغزی و طلب کن مغز جانت

که ازجان بنگری راز نهانت

26

تو مغزی پوست همراه تو آمد

چو دامی بند این راه تو آمد

27

چرا در بند دام اینجا بماندی

دلِ سرگشتهٔ مانندهٔ گوی

28

سخن تا چند گوئی ای دل مست

کنون چون دیده با دیدار پیوست

29

رها کن ترک نام و ننگ برگوی

چرا سرگشتهٔ مانندهٔ گوی

30

رها کن نام و ننگ و زهد و طامات

دو روزی روی نِه سوی خرابات

31

خراباتی شو و منصور واری

اناالحق زن در این خمخانه باری

32

گرو کن طیلسان درکوی خمّار

زمانی سر نه اندر کوی خمّار

33

نظر کن اندر اینجا دُرد نوشان

که از دُردی شده مست و خموشان

34

از آن دُردی که مردان نوش کردند

ولی چون حلقهٔ درگوش کردند

35

از آن دُردی که بوئی یافت منصور

بگفتا کل منم نور علی نور

36

از آن دُردی در آشامید حق گفت

چو خود حق دیدهم حق بود حق گفت

37

از آن دُردی که قوت عاشقانست

بده ساقی که این شرح و بیانست

38

از آن دردی مرا ده زود یک جام

که بگذشتم هم از آغاز و انجام

39

مرا ده دردی زان خمّ وحدت

که تا بگذارم اینجا عین کثرت

40

مرا ده دردئی ز آن خم زمانی

مرا ازخویشتن کن گُم نشانی

41

مرا ده دردی و بستان و در جان

از این بیشم دگر جانا مرنجان

42

مرا جامی بده هان زود ساقی

زنام و ننگ برهان زود ساقی

43

مرا جامی بده تا جانفشانم

غباری بر سر میدان فشانم

44

چه جای دل که جان سیصد هزاران

بود جانم فدای رویت ای جان

45

چه باشد جان که در خورد تو باشد

بود درمان که در درد تو باشد

46

مرا دردیست جامی کن دوایش

ز جامی کن مرا مست لقایش

47

دوا کن دردم ای درمان جانها

که از دردست این شرح و بیانها

48

دوا کن دردمند خود دوا کن

بجامی حاجت جانم روا کن

49

دوا کن ای دوای دردمندان

مرا زین سجن غم آزاد گردان

50

دوا کن ای بتو روشن دل من

توئی اندر زمانه حاصل من

51

دوا کن ای تو بود اولیّنم

دوا کن بی نهان آخرینم

52

دوا کن دل که دل داغ تو دارد

بهر زه روزگاری میگذارد

53

دوا کن دل که دل محبوس ماندست

درش اینجایگه مدروس ماندست

54

دوا کن این دل بیچاره مانده

بسان ناکسی آواره مانده

55

دوا کن این دل مجروح افگار

که در دام غمت ماندست گرفتار

56

دوا کن این دل حیران شده مست

که تا یک دم وصال او را دهد دست

57

دوا کن این دل افتاده در دام

مگر بیند رخ خوبت سرانجام

58

دوا کن این دل آتش رسیده

که شد در آتش عشقت کفیده

59

دوا کن این دل از غم کبابم

تو دستم گیر کز سر رفت آبم

60

شفائی بخش اینجا عاشقانت

بکن پیدا بکل راز نهانت

61

چو دردم از تو و درمانم ازتست

چو جسمم از تو و هم جانم از تست

62

حقیقت جسم و جان هر دو تو داری

چه باشد گر سوی من رحمت آری

63

ندارم عقل و هوشم شد بیکبار

حجاب من منم از پیش بردار

64

چنان در قید صورت شد گرفتار

که اینجا باز ماند از دیدن یار

65

از آن دم میزنی بر جمله ذرّات

که دام داری عیان از نفخهٔ ذات

66

از آن دم میزنی ای راز دیده

که این دم زان دم کل باز دیده

67

دمی زن حق درون خود نظر کن

دگر ذرّات از این دمها خبر کن

68

خبر کن جملهٔ ذرّات از این دم

که میگوید بیانت حق دمادم

69

خبر کن جملهٔ ذرّات از این راز

که سوی آن دم اینجاگه شوند باز

70

خبر کن جملهٔ ذرات بس حق

اناالحق زن چوهستی نور مطلق

71

دم عطّار بیرون ازمکانست

حقیقت دید عین لامکانست

72

دم عطّار زد اینجا اناالحق

بگفت او در حقیقت راز مطلق

73

دم عطار بیشک دید دیدست

خدا دان تو که در گفت وشنیدست

74

دم عطّار زد اینجای سر باز

از آن شد آخر او هم جان و سرباز

75

دم عطّار منصورست بردار

اناالحق میزند بهر نمودار

76

بیک ره پرده از رو برگرفتست

از آن از دوست پاسخ در گرفتست

77

یقین دارد از آن او بی گمان شد

صور بگذاشت تا کل جان جان شد

78

همه معنی یکی گفت و یکی شد

حققت ذات معنی بیشکی شد

79

نداند مبتدی اسرار عطّار

مگر صاحبدلی هم صاحب اسرار

80

که بردارد گمان از پیش خود او

یکی بیند چه هم نیک و چه بد او

81

جمال یارش اینجا آشکاره

همه سوی جمال او نظاره

82

همه دیدار او دیدند یکسر

ولیکن عقل کی دارد میّسر

83

که جانانست جمله عشق داند

که این دُرهای پُر معنی فشاند

84

بیان من نه از عقلست اینجا

ز عشق آمد نه از عقلست اینجا

85

کسی کو عقل را بشناخت جانست

مر او را عشق کل عین العیانست

86

نگوید راز تقلیدی ابر گوی

که سرگردان شدست از گفت و ز گوی

87

حقیقت زو که ازتقلید گوید

سخن کی از عیان دید گوید

88

حقیقت زو که خود رادوست دارد

نه مغز است او که کلّی پوست دارد

89

حققت زو که جانان بیند اینجا

مر آن خورشید رخشان بیند اینجا

90

یکی بیند دوئی را محو کرده

بگوید او سخن از هفت پرده

91

یکی را در یکی گوید بیانش

نماید راز ذات جان جانش

92

چو اصل و فرع بیند در یکی گُم

شده او در یکی، یک در یکی گُم

93

بود واصل در اینجا بی طبیعت

یکی را دیده در عین شریعت

94

اگرچه آخر از اوّل خبردار

شود اینجایگه در دیدن یار

95

مر او را این بیان گردد میسّر

اگر آخر ببازد همچو من سر

96

فنا را در بقا بنموده باشد

گره ازکار خود بگشوده باشد

97

مشایخ جمله خود را دوست دارند

حقیقت مغز جان هم پوست دارند

98

همه دم میزنند از سرّ اسرار

شده چندی از آن حضرت خبردار

99

دم حق میزنند وحق پرستند

اگرچه در معانی نیست هستند

100

ولیکن فرق این بسیار باشد

که چون منصور دیگریار باشد

101

مشایخ گرچه اوّل بود بسیار

دلی چون بایزید آمد پدیدار

102

جنید و شبلی معروف آمد

ولی منصور از این معروف آمد

103

همه این دم زدند امّا نهانی

ولی منصور آمد در عیانی

104

همه این دم زدند این راز گفتند

درون خلوت ایشان راز گفتند

105

عوام النّاس چندی واصلانند

اگرچه صورت بیحاصلانند

106

همی گویند چندی آشکارا

ولیکن جز خموشی نیست ما را

107

چو از تقلید گویند این سخن باز

ولی کی باشد اینجا صاحب راز

108

که بیشک جسم و جان اینجا ببازند

در آن حضرت پس آنگه سرفرازند

109

در آن حضرت چه خاص است و چه مر عام

در آن قربت چه قهرست و چه انعام

110

ولکین این بیان مر صاحب راز

سزد اینجا که گوید نی جز آغاز

111

نمودی کان ز جمله خلق پنهانست

کسی شاید که گوید از دل و جانست

112

کسی شاید که این اسرار گوید

که او را دیده و دیدار گوید

113

از آن حضرت بود کلّی خبردار

نبیند هیچ غیری جز رخ یار

114

از آن حضرت کسی کو آگهی یافت

چو ذرّه سوی آن خورشید بشتافت

115

از آن حضرت کسی کو دید چون من

یکی شد در درون و در برون من

116

از آنی بی خبر ای دل ندانی

که در عین بقا اندر گمانی

117

از آنی بیخبر ای دل بمانده

که هستی دست از خود برفشانده

118

دمی خاموشی و دیگر سخن گوی

اگر تو بردهٔ اندر سخن گوی

119

دمی در عین دیدار خدائی

دمی از جسم و جان کلّی جدائی

120

همه با هم یکی دان همچو اوّل

که تا آخر نگردی تو معطّل

121

چو اصلت هست فرع تو هم اصلست

گذشته فرقت دیدار وصلست

122

گمان رفتست و کل عین الیقین است

ترا جانان نموده رخ چنین است

123

گمان رفتست و دیدارت نموده

ترا هر لحظه صد معنی فزوده

124

گمان رفتست و دیدارست اینجا

حقیقت جان تو یارست اینجا

125

گمان رفتست و گفتارت یقین شد

نمودت اوّلین و آخرین شد

126

گمان رفتست و دل بر جای هم نه

در این معنی ترا شادی و غم نه

127

گمان رفتست اکنون در یقین باش

چو منصور از اناالحق جمله این باش

128

چو منصور از اناالحق رازها گوی

یکی آواز در آوازها گوی

129

چو منصور از اناالحق گرد نقاش

بگو با جملهٔ ذرّاتها فاش

130

چو منصور از حقیقت گو اناالحق

بهر هستی بنه این راز مطلق

131

که بد عطّار بیشک راز اللّه

اناالحق زد ز سرّ قل هو اللّه

132

نبُد عطّار بیشک بود او حق

بدو برگفت اینجا راز مطلق

133

همه گفتار عطّارست بیچون

که میگوید اناالحق بیچه و چون

134

همه گفتار عطّارست از آن دید

از آن بگذاشت گفت و دید تقلید

135

گذشت او بیشک ازتقلید اینجا

چویار خویشتن را دید اینجا

136

چویار خویشتن اینجایگه یافت

میان عاشقان این پایگه یافت

137

چو یار خویشتن اینجا بدید او

ز دید خویش گشتش ناپدید او

138

چو یار خویشتن دید و فنا شد

چو اوّل زانکه اوّل در فنا شد

139

فنا شد اوّل و آخر فنایست

فنا نزدیک در عین بقایست

140

چو اوّل شد فنا از بود خود او

که دیدستش یقین معبود خود او

141

چو اوّل شد فنا در دید فطرت

از اینجاگه ورا بخشید قربت

142

چو اوّل شد فنا آخر بقا دید

عیان انبیاء و اولیا دید

143

چو اوّل شد فنای بود جمله

بود در آخر او معبود جمله

144

چو اوّل شد فنا و گفت او راز

چو او گر میتوانی خود برانداز

145

فنا عین بقای جاودانی است

فنا بنگر که آن راز نهانی است

146

همه اینجا فنا بُد اوّل کار

نمودار نمود و عین پرگار

147

پدیدار آمد و دیگر فنا شد

نمیگویم که از اوّل فنا شد

148

فنا لا دان و الّااللّه بنگر

دو عالم بود الّا اللّه بنگر

149

فنا دانم که الّا هست باقی

بخور جام فنا از دست ساقی

150

چو جانت هست شد از بود آن ذات

فنا گردان نمود جمله ذرات

151

اگر سوی یقین آری گمان تو

نیابی هرگز اینجا جان جان تو

152

یقین را سوی خود ده راه بنگر

برافکن پردهٔ آن ماه و بنگر

153

یقین بنمایدت دیدار جانان

بگوید با تو کل اسرار جانان

154

هر آن کو با یقین همراز باشد

دوعالم بر دلش در باز باشد

155

هر آن کو با یقین باشد زمانی

جمال یار خود بیند عیانی

156

یقین بشناس اگر تو راز بینی

که بیشک تو عیان کل بازبینی

157

حقیقت بودتست از بود اللّه

تو داری در عیانت قل هواللّه

158

تو داری رفعت لولاک اینجا

چرامانی بآب و خاک اینجا

159

بزن کوس معانی همچو عطّار

برافکن آب و خاک و باز بین نار

160

زهی عطّار کز بحر حقیقت

فشاندستی تو درهای شریعت

161

محمّد ﷺهست در جانت یداللّه

از آن پیدا بیانت قل هواللّه

162

ز دید حق بسی اسرار داری

هزاران نافهٔ تاتاری داری

163

پر از عطرست عالم ازدم تو

چو حق آمد حقیقت همدم تو

164

از این درها که هر دم برفشاندی

حقیقت بر سر رهبر فشاندی

165

تمامت سالکانت دوست دارند

تمامت واصلان ازجانت یارند

166

توئی واصل دهد این دور زمانه

زدی تیر مرادت بر نشانه

167

کمال معنی و بازوی تقوی

تو داری میزنی این تیر معنی

168

چنانی گرم رو اندر ره یار

که در ره میفشانی درّ اسرار

169

حقیقت وصل جانان یافتی باز

بسوی قرب او بشتافتی باز

170

چنان دید حقیقی روی بنمود

رخ دلدار از هر سوی بنمود

171

که شک بُد اوّل کارت یقین است

ترا چشم دل اینجا دوست بین است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دلا تا چند سر گردان شمعی

بمانده زار و سرگردان جمعی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 100 - در ترک پندار خود کردن و از صورت درگذشتن و معانی دریافتن فرماید

اگلی نظم

دلا چون دوست دیدی هم بر یار

بسوزان دلق با تسبیح و زنّار

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 102 - در ترک صفت صورت و یکتا بودن فرماید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور