صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »جوهرالذات
  3. »دفتر اول
  4. »بخش 101 - در صفت وصل و دریافتن راز کل بهر نوع فرماید

بخش 101 - در صفت وصل و دریافتن راز کل بهر نوع فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

تو او باشی و او تو من چگویم

بجز درمان دردت می چه جویم

22

خوشا آن دم که پرده بفکند یار

ز پنهانی نماید عین دیدار

33

خوشا آن دم که جان و تن نماند

بجز حق هیچ ما و من نماند

44

خوشا آن دم که بینی روی جانان

تو باشی در یکی هم سوی جانان

55

خطاب آمد درآن دم خود بخود او

شده فارغ ز گفت و نیک و بد او

66

که بنده این زمان شاهی تو بنگر

نمودم در همه ماهی تو بنگر

77

بمن قائم شدی میباش قائم

که من هم با تو خواهم بود دائم

88

من از آنِ توام تو آنِ مائی

زهی عین خطاب رب خدائی

99

نداند نفس این سرّ پی ببردن

بجز حسرت در اینجاگاه خوردن

1010

نداند این بیان جز حق شناسی

خطا داند بیانم ناسپاسی

1111

بیانم از شریعت باز دان تو

هواللّه قُل و آنگه رازدان تو

1212

یکی خواهی بُدن در آخر کار

بماند نقطه اندر عین پرگار

1313

همه این راز میگویند و جویند

کسانی کاندر این دم راز جویند

1414

هر آن کو پی برد در سرّ عطّار

ببیند همچو او اینجا رخ یار

1515

زمانی گر نه صاحب درد باشد

زنی باشد نه مرد مرد باشد

1616

بدرد این راز بتوانی تو دیدن

ز خود بگذشتن اینجاگه رسیدن

1717

بدرد این شرح اینجا راست آید

درت اینجا بکلّی برگشاید

1818

بدرد این یاب و سوی درد بشتاب

نمود دوست هم از دوست دریاب

1919

بدرد این راست آید چند جوئی

بیفکن صورت و بنگر تو اوئی

2020

بدرد این درد واکن هان و مِی نوش

ولی مانندهٔ منصور مخروش

2121

بدرد این درد مردان را در آشام

غلط گفتم بر افکن ننگ با نام

2222

که صاحب درد راز دوست دیدست

حقیقت مغز اندر پوست دیدست

2323

ولیکن مغز کی چون پوست باشد

اگرچه پوست هم از دوست باشد

2424

تو اینجا پوست بگذار و یقین پوست

که چون شد پوست محو اندر یقین اوست

2525

تو مغزی و طلب کن مغز جانت

که ازجان بنگری راز نهانت

2626

تو مغزی پوست همراه تو آمد

چو دامی بند این راه تو آمد

2727

چرا در بند دام اینجا بماندی

دلِ سرگشتهٔ مانندهٔ گوی

2828

سخن تا چند گوئی ای دل مست

کنون چون دیده با دیدار پیوست

2929

رها کن ترک نام و ننگ برگوی

چرا سرگشتهٔ مانندهٔ گوی

3030

رها کن نام و ننگ و زهد و طامات

دو روزی روی نِه سوی خرابات

3131

خراباتی شو و منصور واری

اناالحق زن در این خمخانه باری

3232

گرو کن طیلسان درکوی خمّار

زمانی سر نه اندر کوی خمّار

3333

نظر کن اندر اینجا دُرد نوشان

که از دُردی شده مست و خموشان

3434

از آن دُردی که مردان نوش کردند

ولی چون حلقهٔ درگوش کردند

3535

از آن دُردی که بوئی یافت منصور

بگفتا کل منم نور علی نور

3636

از آن دُردی در آشامید حق گفت

چو خود حق دیدهم حق بود حق گفت

3737

از آن دُردی که قوت عاشقانست

بده ساقی که این شرح و بیانست

3838

از آن دردی مرا ده زود یک جام

که بگذشتم هم از آغاز و انجام

3939

مرا ده دردی زان خمّ وحدت

که تا بگذارم اینجا عین کثرت

4040

مرا ده دردئی ز آن خم زمانی

مرا ازخویشتن کن گُم نشانی

4141

مرا ده دردی و بستان و در جان

از این بیشم دگر جانا مرنجان

4242

مرا جامی بده هان زود ساقی

زنام و ننگ برهان زود ساقی

4343

مرا جامی بده تا جانفشانم

غباری بر سر میدان فشانم

4444

چه جای دل که جان سیصد هزاران

بود جانم فدای رویت ای جان

4545

چه باشد جان که در خورد تو باشد

بود درمان که در درد تو باشد

4646

مرا دردیست جامی کن دوایش

ز جامی کن مرا مست لقایش

4747

دوا کن دردم ای درمان جانها

که از دردست این شرح و بیانها

4848

دوا کن دردمند خود دوا کن

بجامی حاجت جانم روا کن

4949

دوا کن ای دوای دردمندان

مرا زین سجن غم آزاد گردان

5050

دوا کن ای بتو روشن دل من

توئی اندر زمانه حاصل من

5151

دوا کن ای تو بود اولیّنم

دوا کن بی نهان آخرینم

5252

دوا کن دل که دل داغ تو دارد

بهر زه روزگاری میگذارد

5353

دوا کن دل که دل محبوس ماندست

درش اینجایگه مدروس ماندست

5454

دوا کن این دل بیچاره مانده

بسان ناکسی آواره مانده

5555

دوا کن این دل مجروح افگار

که در دام غمت ماندست گرفتار

5656

دوا کن این دل حیران شده مست

که تا یک دم وصال او را دهد دست

5757

دوا کن این دل افتاده در دام

مگر بیند رخ خوبت سرانجام

5858

دوا کن این دل آتش رسیده

که شد در آتش عشقت کفیده

5959

دوا کن این دل از غم کبابم

تو دستم گیر کز سر رفت آبم

6060

شفائی بخش اینجا عاشقانت

بکن پیدا بکل راز نهانت

6161

چو دردم از تو و درمانم ازتست

چو جسمم از تو و هم جانم از تست

6262

حقیقت جسم و جان هر دو تو داری

چه باشد گر سوی من رحمت آری

6363

ندارم عقل و هوشم شد بیکبار

حجاب من منم از پیش بردار

6464

چنان در قید صورت شد گرفتار

که اینجا باز ماند از دیدن یار

6565

از آن دم میزنی بر جمله ذرّات

که دام داری عیان از نفخهٔ ذات

6666

از آن دم میزنی ای راز دیده

که این دم زان دم کل باز دیده

6767

دمی زن حق درون خود نظر کن

دگر ذرّات از این دمها خبر کن

6868

خبر کن جملهٔ ذرّات از این دم

که میگوید بیانت حق دمادم

6969

خبر کن جملهٔ ذرّات از این راز

که سوی آن دم اینجاگه شوند باز

7070

خبر کن جملهٔ ذرات بس حق

اناالحق زن چوهستی نور مطلق

7171

دم عطّار بیرون ازمکانست

حقیقت دید عین لامکانست

7272

دم عطّار زد اینجا اناالحق

بگفت او در حقیقت راز مطلق

7373

دم عطار بیشک دید دیدست

خدا دان تو که در گفت وشنیدست

7474

دم عطّار زد اینجای سر باز

از آن شد آخر او هم جان و سرباز

7575

دم عطّار منصورست بردار

اناالحق میزند بهر نمودار

7676

بیک ره پرده از رو برگرفتست

از آن از دوست پاسخ در گرفتست

7777

یقین دارد از آن او بی گمان شد

صور بگذاشت تا کل جان جان شد

7878

همه معنی یکی گفت و یکی شد

حققت ذات معنی بیشکی شد

7979

نداند مبتدی اسرار عطّار

مگر صاحبدلی هم صاحب اسرار

8080

که بردارد گمان از پیش خود او

یکی بیند چه هم نیک و چه بد او

8181

جمال یارش اینجا آشکاره

همه سوی جمال او نظاره

8282

همه دیدار او دیدند یکسر

ولیکن عقل کی دارد میّسر

8383

که جانانست جمله عشق داند

که این دُرهای پُر معنی فشاند

8484

بیان من نه از عقلست اینجا

ز عشق آمد نه از عقلست اینجا

8585

کسی کو عقل را بشناخت جانست

مر او را عشق کل عین العیانست

8686

نگوید راز تقلیدی ابر گوی

که سرگردان شدست از گفت و ز گوی

8787

حقیقت زو که ازتقلید گوید

سخن کی از عیان دید گوید

8888

حقیقت زو که خود رادوست دارد

نه مغز است او که کلّی پوست دارد

8989

حققت زو که جانان بیند اینجا

مر آن خورشید رخشان بیند اینجا

9090

یکی بیند دوئی را محو کرده

بگوید او سخن از هفت پرده

9191

یکی را در یکی گوید بیانش

نماید راز ذات جان جانش

9292

چو اصل و فرع بیند در یکی گُم

شده او در یکی، یک در یکی گُم

9393

بود واصل در اینجا بی طبیعت

یکی را دیده در عین شریعت

9494

اگرچه آخر از اوّل خبردار

شود اینجایگه در دیدن یار

9595

مر او را این بیان گردد میسّر

اگر آخر ببازد همچو من سر

9696

فنا را در بقا بنموده باشد

گره ازکار خود بگشوده باشد

9797

مشایخ جمله خود را دوست دارند

حقیقت مغز جان هم پوست دارند

9898

همه دم میزنند از سرّ اسرار

شده چندی از آن حضرت خبردار

9999

دم حق میزنند وحق پرستند

اگرچه در معانی نیست هستند

100100

ولیکن فرق این بسیار باشد

که چون منصور دیگریار باشد

101101

مشایخ گرچه اوّل بود بسیار

دلی چون بایزید آمد پدیدار

102102

جنید و شبلی معروف آمد

ولی منصور از این معروف آمد

103103

همه این دم زدند امّا نهانی

ولی منصور آمد در عیانی

104104

همه این دم زدند این راز گفتند

درون خلوت ایشان راز گفتند

105105

عوام النّاس چندی واصلانند

اگرچه صورت بیحاصلانند

106106

همی گویند چندی آشکارا

ولیکن جز خموشی نیست ما را

107107

چو از تقلید گویند این سخن باز

ولی کی باشد اینجا صاحب راز

108108

که بیشک جسم و جان اینجا ببازند

در آن حضرت پس آنگه سرفرازند

109109

در آن حضرت چه خاص است و چه مر عام

در آن قربت چه قهرست و چه انعام

110110

ولکین این بیان مر صاحب راز

سزد اینجا که گوید نی جز آغاز

111111

نمودی کان ز جمله خلق پنهانست

کسی شاید که گوید از دل و جانست

112112

کسی شاید که این اسرار گوید

که او را دیده و دیدار گوید

113113

از آن حضرت بود کلّی خبردار

نبیند هیچ غیری جز رخ یار

114114

از آن حضرت کسی کو آگهی یافت

چو ذرّه سوی آن خورشید بشتافت

115115

از آن حضرت کسی کو دید چون من

یکی شد در درون و در برون من

116116

از آنی بی خبر ای دل ندانی

که در عین بقا اندر گمانی

117117

از آنی بیخبر ای دل بمانده

که هستی دست از خود برفشانده

118118

دمی خاموشی و دیگر سخن گوی

اگر تو بردهٔ اندر سخن گوی

119119

دمی در عین دیدار خدائی

دمی از جسم و جان کلّی جدائی

120120

همه با هم یکی دان همچو اوّل

که تا آخر نگردی تو معطّل

121121

چو اصلت هست فرع تو هم اصلست

گذشته فرقت دیدار وصلست

122122

گمان رفتست و کل عین الیقین است

ترا جانان نموده رخ چنین است

123123

گمان رفتست و دیدارت نموده

ترا هر لحظه صد معنی فزوده

124124

گمان رفتست و دیدارست اینجا

حقیقت جان تو یارست اینجا

125125

گمان رفتست و گفتارت یقین شد

نمودت اوّلین و آخرین شد

126126

گمان رفتست و دل بر جای هم نه

در این معنی ترا شادی و غم نه

127127

گمان رفتست اکنون در یقین باش

چو منصور از اناالحق جمله این باش

128128

چو منصور از اناالحق رازها گوی

یکی آواز در آوازها گوی

129129

چو منصور از اناالحق گرد نقاش

بگو با جملهٔ ذرّاتها فاش

130130

چو منصور از حقیقت گو اناالحق

بهر هستی بنه این راز مطلق

131131

که بد عطّار بیشک راز اللّه

اناالحق زد ز سرّ قل هو اللّه

132132

نبُد عطّار بیشک بود او حق

بدو برگفت اینجا راز مطلق

133133

همه گفتار عطّارست بیچون

که میگوید اناالحق بیچه و چون

134134

همه گفتار عطّارست از آن دید

از آن بگذاشت گفت و دید تقلید

135135

گذشت او بیشک ازتقلید اینجا

چویار خویشتن را دید اینجا

136136

چویار خویشتن اینجایگه یافت

میان عاشقان این پایگه یافت

137137

چو یار خویشتن اینجا بدید او

ز دید خویش گشتش ناپدید او

138138

چو یار خویشتن دید و فنا شد

چو اوّل زانکه اوّل در فنا شد

139139

فنا شد اوّل و آخر فنایست

فنا نزدیک در عین بقایست

140140

چو اوّل شد فنا از بود خود او

که دیدستش یقین معبود خود او

141141

چو اوّل شد فنا در دید فطرت

از اینجاگه ورا بخشید قربت

142142

چو اوّل شد فنا آخر بقا دید

عیان انبیاء و اولیا دید

143143

چو اوّل شد فنای بود جمله

بود در آخر او معبود جمله

144144

چو اوّل شد فنا و گفت او راز

چو او گر میتوانی خود برانداز

145145

فنا عین بقای جاودانی است

فنا بنگر که آن راز نهانی است

146146

همه اینجا فنا بُد اوّل کار

نمودار نمود و عین پرگار

147147

پدیدار آمد و دیگر فنا شد

نمیگویم که از اوّل فنا شد

148148

فنا لا دان و الّااللّه بنگر

دو عالم بود الّا اللّه بنگر

149149

فنا دانم که الّا هست باقی

بخور جام فنا از دست ساقی

150150

چو جانت هست شد از بود آن ذات

فنا گردان نمود جمله ذرات

151151

اگر سوی یقین آری گمان تو

نیابی هرگز اینجا جان جان تو

152152

یقین را سوی خود ده راه بنگر

برافکن پردهٔ آن ماه و بنگر

153153

یقین بنمایدت دیدار جانان

بگوید با تو کل اسرار جانان

154154

هر آن کو با یقین همراز باشد

دوعالم بر دلش در باز باشد

155155

هر آن کو با یقین باشد زمانی

جمال یار خود بیند عیانی

156156

یقین بشناس اگر تو راز بینی

که بیشک تو عیان کل بازبینی

157157

حقیقت بودتست از بود اللّه

تو داری در عیانت قل هواللّه

158158

تو داری رفعت لولاک اینجا

چرامانی بآب و خاک اینجا

159159

بزن کوس معانی همچو عطّار

برافکن آب و خاک و باز بین نار

160160

زهی عطّار کز بحر حقیقت

فشاندستی تو درهای شریعت

161161

محمّد ﷺهست در جانت یداللّه

از آن پیدا بیانت قل هواللّه

162162

ز دید حق بسی اسرار داری

هزاران نافهٔ تاتاری داری

163163

پر از عطرست عالم ازدم تو

چو حق آمد حقیقت همدم تو

164164

از این درها که هر دم برفشاندی

حقیقت بر سر رهبر فشاندی

165165

تمامت سالکانت دوست دارند

تمامت واصلان ازجانت یارند

166166

توئی واصل دهد این دور زمانه

زدی تیر مرادت بر نشانه

167167

کمال معنی و بازوی تقوی

تو داری میزنی این تیر معنی

168168

چنانی گرم رو اندر ره یار

که در ره میفشانی درّ اسرار

169169

حقیقت وصل جانان یافتی باز

بسوی قرب او بشتافتی باز

170170

چنان دید حقیقی روی بنمود

رخ دلدار از هر سوی بنمود

171171

که شک بُد اوّل کارت یقین است

ترا چشم دل اینجا دوست بین است

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دلا تا چند سر گردان شمعی

بمانده زار و سرگردان جمعی

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 100 - در ترک پندار خود کردن و از صورت درگذشتن و معانی دریافتن فرماید

اگلی نظم

دلا چون دوست دیدی هم بر یار

بسوزان دلق با تسبیح و زنّار

عطار»جوهرالذات»دفتر اول»بخش 102 - در ترک صفت صورت و یکتا بودن فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور