صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 20 - در سلوک و وصول فرماید

بخش 20 - در سلوک و وصول فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنین میدان اگر صاحب یقینی

که خود اینجای روی خویش بینی

22

اگر داری سر آن کاندر اینجا

که بازی هم تن و هم جان در اینجا

33

قدم در نه اگر جان تو شادست

که بی ساقی در اینجا در گشاد است

44

چو رفتی خرقهٔ صورت گرو کن

یقین جان کهن اینجا گرو کن

55

گرو کن خرقه تا ساقی حقیقت

بگرداند ترا باقی حقیقت

66

گرو کن خرقه و تسبیح اینجا

که پیش آرد ترا جان مصفا

77

بیک جامت کند اینجایگه مست

مده زنهار اینجا گاه ازدست

88

بیک جامت کند از خویشتن دور

شود سر تا قدم نور علی نور

99

بیک جامت کند سرمست اسرار

برو آنگاه بیخود بر سر دار

1010

بیک جامت کند از خویشتن گم

تو باشی جوهری در عین قلزم

1111

بیک جامت کند اینجا یقین ذات

صفات خویش بینی عین ذرات

1212

بیک جامت کند عین خرابی

تو جانان بینی و خود را نیابی

1313

بیک جامت کند رسوا حقیقت

شوی از جان جان شیدا حقیقت

1414

بیک جام دگر خود را گرو کن

نگه کن جام آن سر بیسر و بن

1515

رخ معشوق در جانت عیان بین

نشان درجام و او را بی نشان بین

1616

رخ معشوقه اندر جام بنگر

از او آغاز تا انجام بنگر

1717

زمانی صبر کن در عین مستی

مکن زنهار یکدم خودپرستی

1818

زمانی صبر کن تا صاف گردی

نمود عین و نون و کاف گردی

1919

زمانی صبر کن تو پای میدار

که آن حضرت نماید عین دیدار

2020

زمانی صبر کن میگویمت من

که مر جام مئی بینی تو روشن

2121

چو روشن بینی آنجا گاه یک جام

ز شوق دوست آن را ریز در کام

2222

بناکامی بنوش و کام برگیر

بقدر ار میتوانی جام برگیر

2323

حقیقت هر کسی بر قدر خود باز

تواند دید اینجا گاه این راز

2424

چو خوردی از می آخر در آخر

جمال یار خود بینی بظاهر

2525

چو خوردی یار بینی در درونت

در آن مستی بود او رهنمونت

2626

چو خوردی یار بینی در تن و دل

از آنت او کند در جانت واصل

2727

چو خوردی از عیانش وصل بینی

تو خود را در تمامت وصل بینی

2828

چوخوردی یار گردی در همه ذات

یکی بینی عیانی جمله ذرات

2929

چو خوردی بازبینی خویشتن تو

ولیکن مینبینی جان و تن تو

3030

چو خوردی صبر کن اندر بریار

که تا یابی تو خود را در بر یار

3131

حقیقت بیخودی این سر نماید

ترا این سر کل ظاهر نماید

3232

حقیقت بیخودی تو حضور است

وگرنه درخودی عین نفور است

3333

حقیقت بیخودی دان سرّ اسرار

ورگرنه در خودی مانی گرفتار

3434

کمال بیخودی وصل است بنگر

مر این معنی ما اصل است بنگر

3535

کمال بیخودی اکسیر ذاتست

در این معنی چو سالک رانجاتست

3636

اگر بیخود شوی این سر بدانی

ز پنهانی خود ظاهر بمانی

3737

اگر بیخود شوی زینمی که گفتم

نمایم بیشکی راز نهفتم

3838

اگربیخود شوی با او بمانی

بجز او در همه عالم ندانی

3939

اگر بیخود شوی او خود بماند

بجز واصل در این معنی نداند

4040

که اندر بیخودی درمان عشق است

کسی داند که در فرمان عشق است

4141

چو در فرمان عشق آئی فنا گرد

ولی باید که باشی صاحب درد

4242

چو در فرمان عشق آیی بمعنی

تو باشی آنگهش دیدار مولی

4343

چو در فرمان عشق آئی به بین خود

بجز عین الیقین اندر یقین خود

4444

چو در فرمان عشق آئی برستی

همه معشوق خود بینی و رستی

4545

چو در فرمان عشق آیی حقیقت

شود باقی ترا عین طبیعت

4646

توی معشوق و عاشق در میانه

یکی باشند صورت در میانه

4747

یکی باشند هر سه اندر این راه

نباشد هیچ چیزی جز رخ شاه

4848

یکی باشید سه دیدار کرده

به بینی خویشتن بردار کرده

4949

چه دانی شیخ کاین معنی چگونه است

که ازعقل این معانی کل برونست

5050

نیارد عقل بردن ره در این سر

کجا این سرو را گردد بظاهر

5151

نیارد عقل پی بردن درین راز

وگرنه پرده کی آید دگر باز

5252

چو گردد محو عشق آید پدیدار

حقیقت عشق را گردد خریدار

5353

فنا باقیست گر تو راه بینی

فنا بنگر که بیشک راه بینی

5454

فنا باقیست مردان جمله دانند

که جز عین بقا آن را ندانند

5555

فنا باقیست گر گردی فنا تو

خدا گردی و گردی در بقا تو

5656

فنا باقیست کلی در بقایش

بقا بینند آنگه در بقایش

5757

در اینجا باش در عین فنایت

خدا را مینگر عین بقایت

5858

ز ناگه عین مستی شور آرد

ترا در عین مستی زور آرد

5959

در آن شور ار شوی بیدار باری

چنین بنگر حقیقت مردکاری

6060

در آن شور ار شوی آگاه معنی

تو باشی در حقیقت شاه معنی

6161

در آن شور ارشوی از خود برون تو

یکی بینی حقیقت کاف و نون تو

6262

در آن شور ار شوی آگاه در دین

یقین گردی تو اندر عین تحسین

6363

در آن شورت یکی آید پدیدار

خدایت بیشکی آید پدیدار

6464

در آن شورت در آن یکی نماید

ترا از بود خود اندر رباید

6565

همه مردان چو در اینجا رسیدند

بجز حق هیچ اندر خود ندیدند

6666

همه مردان در اینجا گه شده کل

فغان کردند از کل همچو بلبل

6767

همه مردان در اینجا دردم لا

حقیقت محو گشته بر دم لا

6868

حقیقت شیخ در این معنی عشق

یکی بوده است او را هستی عشق

6969

یقین خوانند آنرا سالکان ذات

که اعیانست اندر نور ذرات

7070

که بیند آنکه او باشد حقیقت

عیان هم ذات بشنو از شریعت

7171

اگر تو دم زنی اینجایگه تو

بریزد خون شهت اینجا گه تو

7272

در آن مستی حقیقت در نظر هست

کسی کو را ردر این معنی خبر هست

7373

از آن اولش لطفست آخر

دگر قهر است اگر بینی تو ظاهر

7474

ولیکن در شریعت این دو خوانند

ولیکن سالکان جز یک ندانند

7575

حقیقت لطف و قهرش در یکی دان

تو لطف و قهر ذاتش بیشکی دان

7676

چو لطف و قهر او یکسانست با هم

چرا باید ترا خوردن درین غم

7777

ز لطف و قهر جانان شاد میباش

چو منصور از جهان آزاد میباش

7878

ز لطف و قهر جانان در یکی شو

مکن سستی و آخر پیش بین شو

7979

شراب قهر خواهی خورد ناچار

چنین خواهد بدن در آخر کار

8080

سرانجام همه عالم چنین است

کسی داند که در عین الیقین است

8181

سرانجامت چنین خواهد بدن شیخ

در آخر کل یقین خواهد بدن شیخ

8282

چنین خواهد بدن در آخر کار

ولی در مرگ باشد عین دیدار

8383

کسانی کاندرین دار فنایند

بصورت نقش زهدی مینمایند

8484

از این معنی کجا آگاه گردند

ولیکن گرد دید شاه گردند

8585

بمیر از خویش تا باقی بمانی

نظر در منظر ساقی بمانی

8686

بمیر از خویش اگر تو مرد راهی

که اندر مرگ یابی هرچه خواهی

8787

بمیر از خویش تا یابی بقایت

که در مردن بیابی کل لقایت

8888

بمیر از خویش و نقش از عشق بردار

طمع ازدید نقش خویش بردار

8989

بمیر از خویش تا زنده بمانی

یقین یابی لقای جاودانی

9090

بمیر ای شیخ پیش از مردان خویش

حجاب صورتت بردار از پیش

9191

بمیر از خویش و بنگر جان جانت

که جان جان کند کلی عیانت

9292

بمیر از خویش شیخ وذات شو تو

عیان جمله ذرات شو تو

9393

بمیر از خویش شیخا حق ببین هان

حیات اینجاست در عین الیقین هان

9494

چو میخوردی بمیر از خویش اینجا

که بینی جملگی در خویش اینجا

9595

کسانی کین می دلدار خوردند

در آن مستی بر دلدار مردند

9696

کسی کین می خورد از خود بمیرد

حقیقت دان که هرگز مینمیرد

9797

بسی خوردند نیمی از کف دوست

برون رفتند کل از کسووت دوست

9898

بسی خوردند و حیرانند اینجا

بجز جانان نمیدانند اینجا

9999

بسی خوردند و در عین حیاتند

نیارم گفت اگر وی در مماتند

100100

بسی خوردند و رفتند از میانه

رسیده درحیات جاودانه

101101

بسی خوردند و آگاهند از شاه

حقیقت شاه میخواهند از شاه

102102

بسی خوردند و در عین وصالاند

ز زخم تیغ تیز اینجا ننالند

103103

بسی خوردند ازین می شیخ عالم

ولی چون من که زد اینجایگه دم

104104

بسی خوردند تا دیدند رویم

یقین امروز اندر گفت و گویم

105105

همه زین جام می با بهره هستند

کسانی مست و دیگر نیم مستند

106106

کسی باید که این می را بنوشد

که همچون من بجان و دل بکوشد

107107

یکی گردد در این بازار معنی

اناالحق گوید او بردار معنی

108108

یکی باید که چون من در میان او

دمد در عین مستی جان عیان او

109109

بصد جان من خریدم جان جانان

از آن دیدم حقیقت جام جانان

110110

بصد جان من خریدستم یکی جام

که تا جامم شکست اندر سرانجام

111111

ز جام آخرم کن مست ساقی

مرا داد و در آنم کرد باقی

112112

مرا جامی از آن خمخانه آورد

حقیقت نوش کردم از سر درد

113113

چو کردم نوش بیرون یافتم خود

شدم فارغ یقین از نیک و از بد

114114

چو کردم نوش جامی بود پرنوش

بجز ساقی جهان کردم فراموش

115115

چو کردم نوش آن جام همایون

حقیقت یافتم عالم دگرگون

116116

به آخر چون مکان کون گشتم

حقیقت صد هزاران لون گشتم

117117

نمود خویش دیدم جمله اشیا

حقیقت آمدم در جمله پیدا

118118

همه خود دیدم و ذات خداوند

مرا با ذات بود اینجای پیوند

119119

ابا دلدار آنجا راز گفتم

ز هر شرحی ابا او بازگفتم

120120

نیارم وصف کردن کین دراز است

که این معنی نه از عین مجاز است

121121

نیارم وصف کردن این بیکبار

ولیکن تو ز هر معنی خبردار

122122

دمادم سرّ معنی آشکار است

ز معنی راز پنهان آشکار است

123123

چو شیخ این جام عین وصل آمد

نمودم در یکی در اصل آمد

124124

نظر کردم بجانان بود جانم

تنم بد آشکارا و نهانم

125125

نظر کردیم جانان بود منصور

ولی پیدا و پنهان بود منصور

126126

ز پیدائی چنان یکتا نمودم

که چشم عقل و دل شیدا نمودم

127127

نبود و بود گشتم درمیان من

نظر کردم همه کون و مکان من

128128

یکی دیدم وجود خویشتن من

از آن کردم سجود خویشتن من

129129

از اوّل بود هستی آخر کار

اناالحق گفت جانانم بیکبار

130130

رخم بنمود تا شیدا بماندم

من اندر عقل ناپیدا بماندم

131131

نه عقلم بود اندر سرّ جانان

اناالحق گفت و بنمودم بدینسان

132132

بعقل این راز شیخا کس نیابد

مگر آنکو خود آید عشق یابد

133133

اگر نه از عشق بودی رهبر اینجا

کجا بگشود می من بی در اینجا

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنان مستم کنون در روی ساقی

که درمستی نخواهم ماند باقی

عطار»هیلاج نامه»بخش 19 - هم در این معنی بنوع دیگر فرماید

اگلی نظم

دو جوهر دان تو عقل وعشق در خود

ولیکن عقل بیند نیک یابد

عطار»هیلاج نامه»بخش 21 - در گوهر عقل و عشق گوید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور