صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 19 - هم در این معنی بنوع دیگر فرماید

بخش 19 - هم در این معنی بنوع دیگر فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چنان مستم کنون در روی ساقی

که درمستی نخواهم ماند باقی

22

چنان مستم که پای از سر ندانم

بجز ساقی در این رهبر ندانم

33

چنان مستم که ساقی پیش بینم

ولیکن دید ساقی خویش بینم

44

چنان مستم درینجان فنا من

که میبینم همه عین بقا من

55

ز مستی در همه کون و مکانم

اناالحق میزند عین العیانم

66

حقیقت شیخ ازین می باز خور تو

گذر کن بعد از این از ماه و خور تو

77

حقیقت شیخ ازین یک جرعه کن نوش

بجز او جملگی گردد فراموش

88

حقیقت شیخ از این جرعه خبردار

که در مستی به بینی روی دلدار

99

منم مست و شده ازدست اینجا

از آنم جام بشکسته است اینجا

1010

بده جامی دگر ساقی به از این

نه جای تلخ جای خوب و شیرین

1111

اگر من جام بشکستم تو جامی

دگر ده تا بیابم زود نامی

1212

اگر من جام بشکستم دراینجا

تو جامی ده در اینجا گه مصفا

1313

اگر من جام بشکستم حقیقت

درون جام دیدم دید دیدت

1414

درون جام میبینم ترا من

کشیدم از تو پر جور و جفا من

1515

درون جام میبینم رخ تو

همی بینم ز جام فرخ تو

1616

توی جانا اناالحق گوی ما را

که گردان کردهٔ چونگوی ما را

1717

توی جانا درون جان نهانی

اناالحق میزنی باقی تو دانی

1818

ز مستی شیخ ما را دار معذور

که طاقت طاق شد درجان منصور

1919

ز مستی شیخ هستی یافتستم

یقین جانان ز مستی یافتستم

2020

ز مستی شیخ من عین عیانم

از آن اندر نشان بینشانم

2121

زمستی در صفاتم بیشکی ذات

ز ذاتم مست کرده جمله ذرات

2222

همه ذرات من از مستی عشق

اناالحق میزنند از هستی عشق

2323

همه ذرات من از روی جانان

بماندستند مست روی جانان

2424

همه ذرات من اینجا عیانند

ازین مستی حقیقت جان جانند

2525

همه ذرات من درتست اعیان

نخواهد ماند یاد دوست پنهان

2626

از آن جرعه که ساقی داد بشکست

حقیقت نیست شد دیگر شده هست

2727

دمادم جام خواهم خورد اینجا

که ازمستی بمانده فرد اینجا

2828

دمادم جام خواهم من از این خورد

که خواهم بود دائم در جهان فرد

2929

دمادم جام خواهم خورد معنی

کزین جامم بکل دیدار مولا

3030

دمادم نوش خواهم کرد این جام

که میبینم در او آغاز و انجام

3131

نظرکن هان و جام آخر به بینم

که به آمد ز جام اولینم

3232

ز ساقی مر مرا جام است اینجا

ز ساقی مر مرا کامست در کام

3333

چو کام دل ز ساقی یافتستم

در اینجا خویش باقی یافتستم

3434

بخواهد خواند آخر تا ابد من

حقیقت فارغ از هر نیک و بد من

3535

نخواهم ماند اینجا گاه باقی

ولکین مینخواهد ریخت ساقی

3636

درین حیرت که منصور است سرمست

نگاهی میکند اندر سرمست

3737

بدست یار دست خویش بیند

حقیقت جام می در پیش بیند

3838

چنان درپاکی او مست آمد

که دست یارش اندر دست آمد

3939

چو من از روی جانان زار و مستم

بت خود در بر جانان شکستم

4040

بت من لاجرم بشکست و جان شد

حقیقت بت پرست اینجا عیان شد

4141

بت ما لاجرم بشکست دلدار

پس آنگه بت پرست آمد پدیدار

4242

چنان مستم که بت بشکسته بینم

حقیقت خویش را پیوسته بینم

4343

منم شیخا حقیقت بت شکسته

ز ننگ و نام دنیا باز رسته

4444

درین معنی منم هشیار معنی

قلندروار اندر دار دنیا

4545

قلندر در جهان منصور آمد

که از جان و جهان او دور آمد

4646

چو رخت افکندهام این لحظه بر در

از آنم در ره معنی قلندر

4747

قلندر وار اینجا پاکبازم

که در پاکی حقیقت پاکبازم

4848

میان پاکبازان در خرابات

گذشتم من ز تقلید خرافات

4949

میان پاکبازان رند و مستم

کزو گردم حقیقت هر چه هستم

5050

خرابات فنادان و درو رو

ز من این نکتههای بکر بشنو

5151

اگر خواهی شدن سوی خرابات

نمیگنجد در اینجا عین طامات

5252

اگر خواهی شدن جان بر کف دست

نهٔ دلدار چون گردی تو سرمست

5353

بجانی جرعهٔ اینجا به جز تو

اگر میشایدت کلی بخور تو

5454

بصد جان جرعهٔ اینجا فروشند

همه تقلید اینجا چون بپوشند

5555

در آن خمخانه کان منصور دیده است

که غمهاراسرار نور دیده است

5656

اگر راهت دهند آنجا حقیقت

نگنجد اندر آنجا گه طبیعت

5757

در آن خمخانه چون رفتی فنا شو

ز بود خویش آنگه آشنا شو

5858

چو ساقی اندر آن خمخانه بینی

تو عقل و دین و دل دیوانه بینی

5959

بجز از دست ساقی می مخور باز

که گرداند ترا ساقی سرافراز

6060

ز دست ساقی ار جامی بنوشی

زمانی تن زن آنجا درخموشی

6161

خموشی کن مرو بیرون ز خود تو

وگر نه میبریزی خون خود تو

6262

در آن خمخانه بنگر جمله عشاق

که ایشان گشته ازمستی می طاق

6363

در آن خمخانه بنگر سالکان را

فداکردی بکلی جسم و جان را

6464

در آن خمخانه بنگر واصل ای یار

یقین منصور آنجا واصل یار

6565

چو منصور است ساقی بسکه باشد

بجز او اندر اینجاگه چه باشد

6666

میی دارد در آن خمخانهٔ عشق

که بیشک آن خورد دیوانهٔ عشق

6767

میی دارد که گر خوردی نمیری

اگر تو خود گدا یا شاه و میری

6868

میی دارد که جان بخش حیاتست

در آن می بیشکی دیدار ذاتست

6969

میی کان هر که خورد از خود برون شد

اگر عاقل بود عین جنون شد

7070

میی کان هر که خورد از دید معنی

برون تا زد ز جان دردید معنی

7171

میی کان هر که خورد از عین دیدار

شود از هر دوعالم ناپدیدار

7272

میی کان هر که خورد از لاعیان شد

ولی در صورت اینجاگه عیان شد

7373

میی کان هر که خورد از گفت و گو رست

بماند تا ابد اینجایگه مست

7474

میی کان هر که خورد از خود فناشد

پس آنگه در فنا دید خدا شد

7575

میی کان هر که خورد اینجای الحق

زند مانند من هم او اناالحق

7676

حقیقت هر که را این آرزویست

درین معنی چه جای گفت و گویست

7777

در اینجا گفتگو گر میکنی باز

درون شو تا به بینی ای سرافراز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو ساقی ازل جامی مرا داد

درم از بود خود اینجام بگشاد

عطار»هیلاج نامه»بخش 18 - در بیخودی و مستی و کشف ذات فرماید

اگلی نظم

چنین میدان اگر صاحب یقینی

که خود اینجای روی خویش بینی

عطار»هیلاج نامه»بخش 20 - در سلوک و وصول فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور