صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 67 - شیخ فریدالدین عطار قدس سره درنموداری خود و اسرار منصور فرماید

بخش 67 - شیخ فریدالدین عطار قدس سره درنموداری خود و اسرار منصور فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

حقیقت رنج دل دیده است عطار

پس آنگه جان ودل دیده است عطار

22

نه عطار است جانانست بنگر

که اندر نص و برهانست بنگر

33

که داند سرّ تو جز واصل راه

که او باشد حقیقت دید الله

44

که داند سرّ تو جز مرد واصل

که اورا کل عیان باشد بحاصل

55

از آن کاسرار گفتی جان نماندست

یقین جز دیدن جانان نماندست

66

که میداند چه میگوئی در اینجا

که افکندستی اینجا شور وغوغا

77

سخن اصل است صاحب وصل باید

که اوداند که اینجا کیست شاید

88

درین حضرت یقین داری چو عطار

از آن پیوسته درکاری چو عطار

99

کسی این شیوه معنی گفته اینجا

مر این جوهر یقینی سفته اینجا

1010

تو سفتی جوهر بود حقیقت

تو دیدی روی معبود حقیقت

1111

تمامت درگمان تو در یقینی

از آن معبود در عین الیقینی

1212

ترا زیبد که منصوری درین دار

ز بهر سالکان ای پیر هشیار

1313

دل تو گنج راز کبریایست

حقیقت جان تو کلی خدایست

1414

بکلی حق شدی اندر زمانه

ترا پیدا وصال جاودانه

1515

بجز منصور کاینجا گفته این راز

دگر اینجا تو گفتستی همان باز

1616

همان منصور اینجا گاه باتست

چه غم داری کنون چون شاه با تست

1717

چو منصور است با تو گفت با گوی

که بردستی حقیقت اندرو گوی

1818

بکام تست میان حقیقت

بزن گوئی ز چوگان حقیقت

1919

یقین رو باش در کل بیگمانی

همی باران تو دُرهای معانی

2020

درون بحر کل غواص گشتی

میان عام خاص الخاص گشتی

2121

درین بحر معانی جوهر راز

تو آوردی برون این دُر را باز

2222

چو جوهر آوریدستی تو بیرون

مقابل کردهٔ با درّ مکنون

2323

چو جان در تست جانانست گوهر

از آن پیوسته تابانست جوهر

2424

چو مغز جوهر اندر مغز داری

از آنمعنی گهرها نغز داری

2525

کنون شوبرسر اسرار جان باز

بگو دیگر تو از عین عیان باز

2626

عیان بین باش نی جان ونه تن

که منصور است اسرار تو روشن

2727

عیان بین باش نه خود بین در این راه

که خودبین را یقین راند همی شاه

2828

تو حق در حق ببین اینجا حقیقت

که خواهد کرد محو اینجا طبیعت

2929

خدابین جملگی جانان شناسد

وی از خلق جهان کی میهراسد

3030

چو سالک وصل دید و در عیان شد

حقیقت جملهٔ خلق جهان شد

3131

یکی بینند هم از خویش اینجا

حجاب اینجایگه در پیش اینجا

3232

بکل بردار جانان میشود کل

کشد ما نقد مردان رنج با ذل

3333

ولیکن گنج او با رنج باشد

یقین درمان او با گنج باشد

3434

چو درمانست اینجا رنج مردان

بکش رنجی ز بهر گنج مردان

3535

برنج این سرتوانی کرد حاصل

چو درمان یافتی گشتی تو واصل

3636

وصال یار اندر بخت تحقیق

پس آنگه یافتند مر گنج توفیق

3737

ترا درداست از آن دریات پیداست

که جانم رفته و جانات پیداست

3838

اگر جانان نمیبینم دگر من

ازآنم صاحب درد و خبر من

3939

ز دردت از کجا اینجا زنم باز

از آنم در حقیقت صاحب راز

4040

ندارد درد من درمان دریغا

ندارد راه ما پایان دریغا

4141

چنین افتاد این سر عین صورت

بخواهد دید وصل اینجا ضرورت

4242

همه درد دلم صورت بداند

که جز صورت کسی دیگرنداند

4343

همه درد است در صورت حقیقت

که بیشک اوست کل عین طبیعت

4444

طبیعت بود اول آخر کار

حقیقت شد دلا اینجا پدیدار

4545

حقیقت مرد از خود بینشان شد

یقین اینجایگه دیدار جان شد

4646

چو جان شد جسم دم دم باز آمد

دگر در کبر و نقش کار آمد

4747

دمادم جان شود اینجا طبیعت

طلب کردست راهی در حقیقت

4848

ولیکن گرچه بردار حقیقت

در انجامم خبردار طبیعت

4949

خبر دارد که جانانست با او

ولی در پرده پنهانست با او

5050

دمادم عشقبازی میکند یار

ابا او تا شود از وی خبردار

5151

اگریک دم ابی دلدار باشد

کجا از ذات برخوردار باشد

5252

ورا دلدار میگوید دمادم

که باید شد ورا بیرون از این دم

5353

بخواهم کشتنت اینجا بزاری

ابا ما کن در اینجا پایداری

5454

بخواهم کشتنت مانند حلاج

نهم بر فرقت اینجا همچو او تاج

5555

بخواهم کشتنت اینجا حقیقت

که با ما گردی از عین طبیعت

5656

بخواهم کشتنت اینجا یقین دان

تو ما را ازنمودت پیش بین دان

5757

بخواهم کشتنت در خون و درخاک

کز آلایش کنم اینجا ترا پاک

5858

بخواهم کشتنت تا رازیابی

مرا ناگاه کلی بازیابی

5959

چو من برگفت جانان سر نهادم

ازآن اینجا در معنی گشادم

6060

منم امروز اندر دار معنی

خدا را یافته دردار دنیا

6161

نه بینم هیچ جز دیدار جانان

نگویم هیچ جز اسرار جانان

6262

بجز جانان ندیدم اندر اینجا

مرا بگشاده او کلی در اینجا

6363

همه جانان شدم چون او بدیدم

ازو میگویم و از وی شنیدم

6464

تو هم جانان منصوری درین راه

همی گویم که تا گردی تو آگاه

6565

خبرداری ولیکن می ندانی

که اندر بود خود جان جهانی

6666

تو جانانی ولیکن برسر دار

همی خواهم که تاگردی خبردار

6767

توجانانی که این توفیق یابی

که اینجا عالم تحقیق یابی

6868

ترا آنگه نماید روی جانان

که یکی بینی از هر روی جانان

6969

یکی بین باش و در یکی نظر کن

تو یک بینی وجودت را خبر کن

7070

یکی بین باش و زثانی برون شو

همه ذرات عالم رهنمون شو

7171

بجز یکی مبین در پرده اینجا

مشو آخر همی گم کرده اینجا

7272

رهت اینست وهر راه دگر نیست

دریغا کز نمود خود خبر نیست

7373

ترا ای جان من مانند عطار

که تا چیزی نه بینی جز رخ یار

7474

اگر واصل چو من گردی در اینجا

ترا اسرارگردد روشن اینجا

7575

اگرواصل شوی در جسم و جانت

یکی بینی تمامت جان جانت

7676

وصالت اندر اینجا رخ نماید

نه غیری را چنین پاسخ نماید

7777

همه باتست و تو اندر یکی هان

همه با تست اینجا نص وبرهان

7878

تو ای عطار اکنون چندگوئی

تو منصوری و دیگر می چه جوئی

7979

اگر با خود به بینی اوست یاخود

که میگوید ترا اسرار با خود

8080

مرو بیرون تو ازمنصور گو باز

که اوآمد ترا سررشتهٔ راز

8181

کنون از دید منصور است گفتار

که تادیگر چه گوید برسردار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بدو گفتا که ای شیخ جهان بین

نظر بگشای هان و جان جان بین

عطار»هیلاج نامه»بخش 66 - سخن گفتن شیخ کبیر با منصور از نموداری قصاص

اگلی نظم

ترا گفت آنگهی سلطان معنی

حقیقت نکته در برهان معنی

عطار»هیلاج نامه»بخش 68 - حکایت منصور و ختم کتاب

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور