صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 16 - در حقایق و توحید کل فرماید

بخش 16 - در حقایق و توحید کل فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بجز هو نیست چیزی در حقیقت

که هو آمد یقین ذات شریعت

22

همه جان در نمود ذات آمد

عیان جمله در ذرات آمد

33

اگر قرآن نبودی رهبر اینجا

که بگشادی مرا بیشک در اینجا

44

اگر قرآن نبودی جان نبودی

حقیقت بیشکی دو جهان نبودی

55

منور شد جهان جان ز قرآن

معاینه نگر جانان ز قرآن

66

منور شد دل از زنگ طبیعت

چو قرآن یافت دیدار شریعت

77

ز قرآن هرچه گوئی ذات آنست

که در قرآن یقین عین عیانست

88

عیان خواهی ز قرآن یاب اینجا

ز قرآن یاب فتح الباب اینجا

99

عیان جوئی ز قرآن جوی آخر

که اسرارت کند اینجای ظاهر

1010

دلی گر بود قرآن باخبر نیست

مر او را راه از این منزل بدر نیست

1111

دوای درد عشاقست قرآن

چو ذات کل یقین طاق است قرآن

1212

حقیقت شیخ گنج ذات اینست

که قرآن بیشکی عین الیقین است

1313

اگر از وصل من خواهی دراینجا

که قرآن کرد جان را واصل اینجا

1414

ز قرآن با خبر شو ای دل ریش

بجز قرآن دگر چیزی نیندیش

1515

ز قرآن باخبر شو ای دل اینجا

که قرآن کرد جان را واصل اینجا

1616

ز قرآن باخبر شو تا بیابی

که وصل خویشتن یکتا بیابی

1717

اگر در وصل قرآن بوی بردی

چو منصور از حقیقت گوی بردی

1818

اگر از وصل قرآنی خبردار

حقیقت خیربین بگذر ز اشرار

1919

چو نیک و بد همه زین شه پدید است

از آن منصور در وی ره بدید است

2020

همه سری که در عین کتاب است

از آن منصور در وی بیحجابست

2121

دل پاکیزه باید کین بخواند

حقیقت سر جانان باز داند

2222

دل پر گوهر معنی است ما را

ز قرآن دیدن مولی است ما را

2323

حقیقت شیخ با قرآن مرا راز

بود زانم در این عالم سرافراز

2424

مرا وصلست در قرآن پدیدار

ز قرآنم شده جانان پدیدار

2525

مرا وصلست از قرآن حقیقت

دم از قرآن زدم اندر شریعت

2626

ز اول تا به آخر راز جانان

حقیقت راز تو گفتم ز قرآن

2727

دمی از سرّ قرآن گرد آگاه

حقیقت قل هوالله است آن شاه

2828

محمد بیشکی قرآن در اینجا

نمود شرع کرد آن شاه دانا

2929

تو اسرار محمد شیخ دیدی

اگر او یافتی در کل رسیدی

3030

هزاران همچو منصور است بردار

بقول شرع این شاه جهاندار

3131

جهان جان ما نور حضور است

که احمد بیشکی ذاتست و نور است

3232

ره دعوت که کرد اینجا یقین او

ز قرآن کرد و آمد پیش بین او

3333

نگفت او سر خود با هیچکس باز

از آن آمد ازین اعیان سرافراز

3434

دگر چون او نیاید سوی دنیا

همه مقصود بد در کوی دنیا

3535

چو مقصود آفرینش مصطفایست

یقین منصور او را رهنمایست

3636

مرا مقصود اینجا بود احمد

ازو گشتیم منصور و مؤید

3737

حقیقت یا رسول الله بردار

ز اسرار توام اینجا خبردار

3838

خبرداری ز نور آفرینش

توئی در آفرینش نور بینش

3939

خبرداری ز درد دین حقیقت

که کردستیم بردار طریقت

4040

مرا بردار شرع تو یقین شد

دل وجانم ز ذاتم پیش بین شد

4141

مرا بردار شرع تست دیدار

بجان و دل شدم ذاتت خریدار

4242

در این بازار تو ای شاه عالم

دم تو میزنم ظاهر درین دم

4343

تو میدانی که به از دیگران من

یقین اسرار تست اینجای روشن

4444

مرا ای اول و آخر همه تو

حقیقت باطن و ظاهر همه تو

4545

توئی مقصود ما اینجا طفیل است

هزاران به ز من در کوی خیل است

4646

همه اینجاترا جویند وخواهند

کسانی کاندرین دار فنایند

4747

که ایشان برده ره در قربت تو

رسیده در نمود حضرت تو

4848

ترا زیبد که شاه جمله آئی

که هم ذاتی و دیدار خدائی

4949

ترا زیبد که اندر گوی عالم

زنی از من برانی در یقین دم

5050

ترا زیبد که جمله یار بینی

که اینجا دیده و دیدار بینی

5151

ترا زیبد که سرّ کل بدانی

تو خود بودی یقین خود را بدانی

5252

ترا زیبد که سرّ کل نمودی

در معنی بصورت برگشودی

5353

ترا زیبد که شاه انبیائی

حقیقت شاه بیچون و چرائی

5454

ترا زیبد که اندر دار منصور

نمائی جمله ذرات منصور

5555

ره دید او گردانیش واصل

کنی مقصود او در عشق حاصل

5656

چه گویم برتر از آنی که گویند

که در میدان تو مانند گویند

5757

درین میدان شرعت همچو گوئی

شدم گردان ز دستم هایهوئی

5858

درین میدان تو گردان شدستم

درین اسرار تو حیران شدستم

5959

چنان حیران حکم شرعم ای یار

که میبینم وجود خویش بردار

6060

مرا این پرده از رخ بازکردی

مرا اینجا تو صاحب راز کردی

6161

مرا کردی در اینجا صاحب راز

بتو مینازم اینجا ای سرافراز

6262

سرافرازی من از تست ای شاه

که از دید توام ای شاه آگاه

6363

چنان از تو شدم آگه بآخر

که میبینم ترا از جمله ظاهر

6464

چنان آگه شدم در آخر کار

که میبینم ترا من سرّ اسرار

6565

زهی بنموده رخ در لاوالا

ترا جان در حقیقت ذات یکتا

6666

چو میدانی چگویم شاه و سرور

همه ذرات و تو هستی یقین خور

6767

تو میدانی چه گویم از دل و جان

که هستم جان و دل خاک رهت هان

6868

که وصل تست در جانم هویدا

حقیقت در یکی زانم هویدا

6969

هویدا بود من بود تو آمد

زیان من همه سود توآمد

7070

زیان و سود چبود جان عشاق

فدای خاکپای تست ای طاق

7171

یگانه در جهان جز تو کسی نیست

جهان نزد تو جانان جز خسی نیست

7272

همه بهر تو پیدا کرد بیچون

در آن منزل سرای هفت گردون

7373

غلام و چاکر تست این یگانه

یقین خورشید از آن دارد زبانه

7474

مه از شرم رخت بگداخت اینجا

برتیرت سپرانداخت اینجا

7575

تو از نوری و ذاتی در حقیقت

سپهسالار دینی و شریعت

7676

همه اشیاء بتو گشته منور

چه تحت و فوق چه افلاک و اختر

7777

زمین با قدر تودر عین دیدار

حقیقت یافته درخویش اسرار

7878

فلک از نورتو روشن شد ای دوست

جهان تابنده گلشن شد ای دوست

7979

اگر تو پیشوائی برتمامت

تو خواهی بود هم شاه قیامت

8080

همه در سایهٔ تو در پناهست

که خواهی این گدایان را ز شاهست

8181

گدای خرمنت منصور آمد

از آن در حضرتت منصور آمد

8282

بجز تو کس نداند تا بمحشر

توئی در ذات آدم شاه و سرور

8383

ره ذرات من بنمای با خویش

حجاب جمله شان بردار از پیش

8484

چو ره دادند در عین وصالت

رسیده یافته عین کمالت

8585

مگردان دورشان ازخویش جانا

مکن محروم این درویش جانا

8686

تو دارم در دو عالم کس ندارم

بجز تو راه پیش و پس ندارم

8787

تو دارم زانکه بخشیدی لقایم

حقیقت درد را کردم دوایم

8888

تو دارم زانگه بیشک بحر رازی

از آن از هر دو عالم بینیازی

8989

ترا دارم که ذاتی در دل و جان

ترا میبینم ای دیدار خوبان

9090

سلامت میکنم اینجا سلامت

که ازتو یافتم عین وصالت

9191

سلامت میکنم ای برگزیده

که مثل تو دگر عالم ندیده

9292

سلامت میکنم ای ماه عشاق

که درجانی و جان از تست کل طاق

9393

سلامت میکنم زیرا که جانی

درون جان تو گفتی من رآنی

9494

سلامت میکنم زیرا که شاهی

توداری فرد دیدار الهی

9595

سلامت میکنم بخشایشی کن

مرا در جان ودل آرایشی کن

9696

سلامت میکنم اندر سردار

مرا اینجایگه ضایع بمگذار

9797

سلامت میکنم دستم بریده

ز سرّ تست اینجا آرمیده

9898

سلامت میکنم تا خود بسوزم

ز نورت شمع جانم برفروزم

9999

سلامت میکنم درجزو و در کل

نباشد حکم ما ای دوست هر ذل

100100

حقیقت بود منصور حقیقت

ز سر تا پای او نور حقیقت

101101

بتو زنده است جانش بر سردار

تو میگوئی درونش سرّ اسرار

102102

تو میگوئی هوالله در درونم

از آن عشاق اینجا رهنمونم

103103

ترا میبینم اینجا گاه الحق

که درجان میزنی جانا انالحق

104104

ترا میبینم اندر جسم و درجان

که میگوید اناالحق ذات اعیان

105105

تو ذاتی جملهٔعالم صفاتت

تمامت گم شده در نور ذاتت

106106

تو خورشیدی و عالم هست ذرات

همه فعلاندو تواندر صفت ذات

107107

چو خود منصور از تو راز دیده

ترا در دیده خود او باز دیده

108108

چگویم وصف تو توبیش از آنی

که خود نعت و ثنای خویش خوانی

109109

چگویم وصف تو ای سرور کل

که خود وصف خودی ای سرور کل

110110

همه هستی من از دیدن تست

دلم جز تو دو دست از دیگران شست

111111

توئی نزدیک تو کای راهدیده

ز خود گفته یقین از خود شنیده

112112

جهانت در تعجب ماند آخر

که بیچون آمدی در وی تو ظاهر

113113

زمین از عزت تو نور دارد

که از تو این ز جان دستور دارد

114114

ز نور شرع اندر کل آفاق

شدم ای جان و دل من در جهان طاق

115115

ره شرعت سپردستم به تحقیق

که تا آخر تو بخشیدیم توفیق

116116

ره شرع تو بسپردم در اینجا

مرا در شرع خود کردی تو یکتا

117117

ره شرع تو بسپردم یقین من

از آنم کردی اینجا پیش بین من

118118

ره شرع تو بسپردم در این راز

از آنم کردهٔ اینجا درم باز

119119

ره شرع تو هر کو کرد جان شد

چو جان درجملگی صورت عیان شد

120120

ره تو کردهام تا درگه تو

منم امروز جانا در ره تو

121121

تو معشوقی واکنون من چه جویم

توی محبوب رازت با که گویم

122122

تو معشوقی و من مسکینم ای دوست

از آن دارم چنین تمکینم ای دوست

123123

حبیب خالق بیچون توئی شاه

که ازحال منی اینجای آگاه

124124

چو تو اینجایگه کل حاضری باز

حقیقت درد ودیده ناظری باز

125125

طفیل تست جسم و جان منصور

توی پیدائی و پنهان منصور

126126

طفیل تست این دنیا سراسر

قیامت با یک انگشتت برابر

127127

ز قرآنت چنانم من خبردار

که میگویم هوالله سرّ اسرار

128128

مرا تا جان بود جان میفشانم

ز پیدائیت جان زان میفشانم

129129

تو ای دلدار و در دل راز گوئی

تو ای نطقم که هر دم بازگوئی

130130

حدیث عشق تو اندر سر دار

ابا شیخ کبیرت صاحب اسرار

131131

جنیدت چاکر و شبلی غلامند

حقیقت در ره تو ناتمامند

132132

توقع یا رسول الله دارم

که ایشانند اینجا گاه یارم

133133

نظر درحال ایشان کن بتحقیق

مرایشان را درآنجا بخش توفیق

134134

حقیت از تو اینجا هر چه هستند

ز شوق نام تو امروز مستند

135135

هر آنکو کرد ما را اینچنین خوار

مر او را بخش اینجاگه خبردار

136136

مر او را از بقا بخشی کمالش

نمود خویش بنمائی زوالش

137137

توی فی الجمله ناظر باکه گویم

بجز وصل تو اینجاگه چه جویم

138138

زمین و آسمان اینجا طفیل است

ملک با آدمی درجنب خیل است

139139

نیارم مدح تو اینجایگه گفت

که مدح تو حقیقت پادشه گفت

140140

وصالم بخش چون من بر سردار

حقیقت هستم ازوصلت خبردار

141141

وصالم بخش چون اندر نمودت

فنا خواهم شد اندر بود بودت

142142

وصالم بخش با اندر وصالت

نباشم هیچ جز اندر خیالت

143143

جمالت گرچه ظاهر می نهبینم

ولیکن کل نما عین الیقینم

144144

فنا خواهم شدن اندر ره تو

یقین از جانم اینجا آگه تو

145145

حقیقت بهترین و مهترینی

حقیقت رحمة للعالمینی

146146

توئی جان و همه همچون طلسم است

به هر کسوت نموده عین اسم است

147147

حقیقت در یقین دانم خدایت

که میبینم به هر چیزی لقایت

148148

لقایت در همه ظاهر نموده است

مرا دیدار تو آخر نموده است

149149

بشرعت مدح گفتم در حقائق

اگرچه مینیاید اینت لایق

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هر آن نقشی که بنموده است جانان

یقین میدان که آن بوده است جانان

عطار»هیلاج نامه»بخش 15 - در کشف اسرار حق عزو جل

اگلی نظم

کجائی تو که دربود و جودی

تمامت را در اینجا بود بودی

عطار»هیلاج نامه»بخش 17 - در ذات و صفات و عین الیقین فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور