صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 17 - در ذات و صفات و عین الیقین فرماید

بخش 17 - در ذات و صفات و عین الیقین فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

کجائی تو که دربود و جودی

تمامت را در اینجا بود بودی

22

حقیقت من رآنی گفتهٔ تو

مرا این جوهر کل سفتهٔ تو

33

تو جانی از همه اینجا مبرا

حقیقت درنهان و جمله پیدا

44

خدائی در حقیقت تا بدانند

همه اهل شریعت تا بدانند

55

تو درجان من اینجا کدخدائی

حقیقت مر خدائی مینمائی

66

توی اینجا اناالحق گوی جانا

نمودستی بمن راز نهان را

77

توی الله لیکن کس نداند

بجز منصور اینجا کس نداند

88

توی الله در دیدار منصور

که اورا کردهٔ درخویش مشهور

99

توی الله ای ذات همه تو

حقیقت عین ذرات همه تو

1010

نخواهم گفت بیش از این چگویم

توی با من کنون دیگر چه جویم

1111

حقیقت شیخ احمد مینگر نور

کنون اندر درون جان منصور

1212

حقیقت مدح گو تا زنده گردی

چو خورشید یقین تابنده گردی

1313

چنینش مدح گو تا ره بری تو

که در دیدار کل پیغمبری تو

1414

چنانش مدح کردی در دو عالم

که تا بنمایمت دیدار مردم

1515

چنینش مدح گو تا رخ نماید

ترامانند من پاسخ نماید

1616

چنینش مدح گو تا شاه عشاق

ترا اینجا کند دلخواه عشاق

1717

چنینش مدح گو گر سالکی تو

که بنماید ترا صدهالکی تو

1818

چنینش مدح گو چون من درین دار

که گرداند ترا از خود خبردار

1919

چنینش مدح گو تا با او اینجا

ترا در جان درینجا گاه پیدا

2020

اباتست این زمان ای شیخ احمد

ترا بنمود منصور و مؤید

2121

اباتست این زمان در کوی عالم

رسانیده ترا در سوی عالم

2222

اباتست این زمان گر تو به بینی

ورا مانند من صاحب یقینی

2323

اباتست این زمان گر یار خواهی

نظر کن رویش ار دلدار خواهی

2424

بجز رویش مبین در عالم خاک

که تا باشی تو در هر دو جهان پاک

2525

بجز رویش مبین اینجا تو در تن

که گرداند ترا چون ماه روشن

2626

بجز رویش مبین اینجا تو درجان

که دیدارت کند اینجای اعیان

2727

بجز رویش مبین اینجای در دید

که بنماید عیانت سرّ توحید

2828

بجز رویش مبین اینجا ز ذرات

که گرداند ترا در جملگی ذات

2929

بجز رویش مبین تا در عیانت

نماید بیشکی جان و جهانت

3030

بجز رویش مبین گر کاردانی

تو میباید که او را یار دانی

3131

تو او را بازدان چون یار کل اوست

حقیقت در همه دیدار کل اوست

3232

تو او را باز بین اینجا حقیقت

مرو بیرون تو از سرّ شریعت

3333

ترا یکسان کند در وصل اینجا

نماید دید خود در اصل اینجا

3434

ز دیدش برخور اینجا همچو مردان

رخ از آثار شرع او مگردان

3535

ز دیدش هر که در اینجا یقین شد

چو منصور اندر اینجا پیش بین شد

3636

از آن من پیش بین واصلانم

که جز او در اناالحق میندانم

3737

از آن من در یقین دیدار دارم

که چون او مونس و غمخوار دارم

3838

مرا با شرع او اینجاست اسرار

ز شرع او مرا کردست بردار

3939

مرا با شرع او جان در میانست

ابا دیدش چه جای دید جانست

4040

مرا با شرع او بسیار راز است

که شرع او مرا کل کارساز است

4141

حقیقت شیخ من بسیار گفتم

تو یاری من همه با یار گفتم

4242

حقیقت چون تو یاری پس چه جویم

تو درجان منی پس باز گویم

4343

یقین بشناس احمد در شریعت

که آخر بازدانی از حقیقت

4444

یقین بشناس احمد را ز تقوی

که احمد آمده دیدار مولا

4545

بجز او نیست اینجا تا بدانی

ورا میزیبد این صاحبقرانی

4646

بجز او نیست اندر هر دو عالم

که دمدم میدمد از جان ودل من

4747

وصال او خدا میدان تو ای شیخ

که جز حق نیست اندر جسم و جان شیخ

4848

ز هر سری که میگوئی ازو گوی

درون جزء و کل دیدار او جوی

4949

هر آن سالک که اینجا او عیان دید

ازو دید ار ذات جان جان دید

5050

هر آن سالک که خاک درگهش شد

به آخر ار نمودی آگهش شد

5151

هر آن سالک که بیند جمله احمد

شود در عشق منصور و مؤید

5252

در او زن اگر مرد رهی تو

اگر از دیدش اینجا آگهی تو

5353

محمد حق شناس ای سالک اینجا

که تا بینی مر او را هالک اینجا

5454

چو منصور است دیدار محمد

ز عشقش رفته بردار محمد

5555

تو گر شیخا دم بسیار گوئی

در این منزل تو دید یارجوئی

5656

بجز احمد در کس را مزن باز

ز احمد گرد اینجاگه سرافراز

5757

سرافرازت کند گر در ره او

چو من باشی حقیقت آگه او

5858

ازو آگاه شو گر یار خواهی

ورا میبین اگر دیدار خواهی

5959

همه دیدار پاک مصطفایست

از آن عالم پر از نور و ضیایست

6060

دو عالم پر ز نور اوست امروز

مرا در جان و دل او هست امروز

6161

درون دل چو خورشید منیر است

مرا در پایداری دستگیر است

6262

درون دل نموده عین دیدار

مرا آورده اینجاگه بگفتار

6363

ویم گفتار در عین زبانست

ویم اسرار در شرح و بیانست

6464

زنم بیخود درینجاگه اناالحق

ازو گفتم بر تو سر مطلق

6565

حقیقت مصطفی دانم خدا را

درون خویش بیچون و چرا را

6666

دلم در واصلی بهره ازو یافت

ز دیدش هرچه دیداینجا نکو یافت

6767

دلم در واصلی او نهان شد

در او گم گشت و آنجاجان جان شد

6868

دلم در واصلی یکتای اویست

از آن در جزء و کلی جای اویست

6969

همه جائیست اینجا حاضر ماه

ز سرّ جملگی او هست آگاه

7070

درون جمله اشیا نگر تو

حقیقت نور او بین سر بسر تو

7171

سراسر نور اودارد جهان بین

درون جان و دل بگشا جهان بین

7272

بچشم دل ببین نی چشم صورت

که نور اوست جان اندر حضورت

7373

بچشم دل ببین دیدارش اینجا

حقیقت جملگی اسرارش اینجا

7474

بچشم دل نظر کن ذات پاکش

عیان گشته در این اسرار خاکش

7575

بچشم دل ببین و کن نظر باز

که بنموده ترا انجام و آغاز

7676

خبر کردت ندانستی تو او را

از آن افتادهٔ در گفت و گو را

7777

تمامت واصلان در وصل اینجا

محمد یافتندش اصل اینجا

7878

وصال مصطفی اینجا بدیدند

از آن پنهانیش پیدا بدیدند

7979

وصال احمد ایشان را خبر کرد

شدند اندر ره شرعش همه فرد

8080

اگر مرد رهی با درد اوباش

در اینجا از دل و جان مرد اوباش

8181

اگر با درد او آئی دوائی

در آنجا دم زنی اندر خدایی

8282

ترا تا درد او نبود حقیقت

نه بسیاری درو راه شریعت

8383

کجا این سر میسر گردد ای یار

کاناالحق گوی از عین الیقین یار

8484

ترا آن لحظه آن آید میسر

که آیی از نمود خویش بر در

8585

فنائی در بقائی باز بینی

یقین انجام با آغاز بینی

8686

از اول پاکی راهست تقوی

ز بعد دید تقوی عین مولا

8787

درین ره پاکبازان پاکبازند

برو جان را درین ره پاک بازند

8888

درین ره پاکبازان گوی بردند

که از بود وجود خود بمردند

8989

درین ره پاکبازان راه دیدند

حقیقت خویشتن بردار دیدند

9090

درین ره پاکبازان محرمانند

که جز جانان ز عالم میندانند

9191

درین ره پاکبازان ذات گشتند

بری از جمله ذرات گشتند

9292

درین ره پاکبازان دید دیدند

که در پاکی سوی منزل رسیدند

9393

درین ره پاکبازی کرد منصور

چنین کاری نه بازی کرد منصور

9494

درین ره پاکبازی کرد و جانداد

ز جانان داد تا درد ار جان داد

9595

درین ره پاکبازی زاد راهست

پس آنگه در میان دیدار شاهست

9696

درین ره پاکبازی کن که رستی

درون پردهٔ جانان نشستی

9797

درین ره پاکبازی کن که ذاتی

گمان کم کن که در عین حیاتی

9898

چو کردی پاکبازی در بر شاه

کند ز اسرار کل آن جات آگاه

9999

براه پاکبازان زن قدم تو

که ناگه خود به بینی درحرم تو

100100

براه پاکبازارن رو که توفیق

ترا باشد وز آن بینی تو توفیق

101101

اگر تو پاکباز آئی درین راه

چو ما بیشک رسی نزدیک آن شاه

102102

اگر در پاکبازی سر ببازی

مثال انبیا سر برفرازی

103103

از آن در پاکبازی سرفرازم

که از کون و مکان من بینیازم

104104

دم پاکان زدم در آشنائی

در اینجا یافتم دید خدائی

105105

دم پاکان زدم تا کل شدم من

حقیقت در حقیقت کل بدم من

106106

از آنم کل که اندر پاکبازی

برفتم بر سر عشق مجازی

107107

مرا در عشق کل شرح و بیانست

به هر لحظه هزاران داستان است

108108

مرا در عشقبازی پاکبازیست

از آن ذاتم حقیقت بینیازیست

109109

چو ساقی ازل با ماست امروز

درین جام دلم پیداست امروز

110110

چو ساقی ازل دادست این جام

ازین مستی همی بینم سرانجام

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بجز هو نیست چیزی در حقیقت

که هو آمد یقین ذات شریعت

عطار»هیلاج نامه»بخش 16 - در حقایق و توحید کل فرماید

اگلی نظم

چو ساقی ازل جامی مرا داد

درم از بود خود اینجام بگشاد

عطار»هیلاج نامه»بخش 18 - در بیخودی و مستی و کشف ذات فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور