صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »هیلاج نامه
  3. »بخش 12 - در نموداری اعیان و خورشید جان فرماید

بخش 12 - در نموداری اعیان و خورشید جان فرماید

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

جنیدا آفتاب جان عیان بین

در آن خورشید کل عین عیان بین

22

عیان بین یار در جانت حقیقت

دگر بشناس او را در طریقت

33

اگر سیر طریقت کرد خواهی

دگر میل شریعت کرد خواهی

44

همه سیرت یکی ذات است بنگر

عیان در عین ذرات است بنگر

55

درین ره جمله از یکی است پیدا

ز یکی بنگر اینجا شور و غوغا

66

ز یکی بین همه نقش عجایب

نموده در بحار دل غرائب

77

ز یکی بین همه دیدار کرده

خود اندر جملگی دیدار کرده

88

یکی جام است در خورشید اینجا

چو بشناسی شوی جاوید اینجا

99

یکی خورشید و چندین طینت آن است

نظر می‌کن که اینجا در شبان است

1010

یکی شمع است و چندان نیک بنگر

درین آیینه مر آیینه بنگر

1111

هزاران نقش گوناگون برانگیخت

دگر از یکدگر پیوند بگسیخت

1212

ز هم بگسیخت چندین نقش موزون

دگر ز آن نقش عین آورد بیرون

1313

نمود قدرت خود می‌نماید

عیان قوت خود می‌فزاید

1414

ز حکمش یفعل الله است دیدی

دلت زین راز آگاه است دیدی

1515

اگر نقدی تو داری اندرین راه

مر آن نقدت بده در حضرت شاه

1616

اگر نقد تو اینجا قلب آید

عیان قوّت خود می‌فزاید

1717

اگر نقد تو اینجا قلب آید

جراحت‌ها ترا در قلب آید

1818

جنیدا نقد را از نسیه بشناس

بگو اسرار و از هر دیو مهراس

1919

چو نقدت حاصل است امروز اینجا

شدستی بی‌شکی پیروز اینجا

2020

نمود عشق داری در حقیقت

حقیقت داری از عین شریعت

2121

درون خویش نقد خود نظر کن

ازین نقدت وجود خود خبر کن

2222

چه دانی تا چه نقدی داری ای دوست

نگر تا ضایعش نگذاری ای دوست

2323

جمال جان جان در جان عیان است

ولی از چشم نامحرم نهان است

2424

جمال جان جان اینجاست بنگر

درون دل ببین پیداست بنگر

2525

جمال جان جان بسیار جویند

وی اندر جملگی با یار جویند

2626

درون جملگی گم گشته دلدار

به هر قطره چو قلزم گشته بیدار

2727

همه در بحر غرقاب‌ند بنگر

عجب از پای تا فرق‌ند یک‌سر

2828

همه جویای او در جمله پیکر

زبان جمله او را بین و بگذر

2929

ز دیدارش در این آینه بنگر

ز جودش تو از این آیینه برخور

3030

در این آیینه می‌بر‌خور در اینجا

که خور تابان شوی از خور در اینجا

3131

در این آیینه شیخا یار بینی

ولی درلیس فی الدیار بینی

3232

درین آیینه می‌بنگر فنایت

درین آئینه هم بنگر بقایت

3333

در این آیینه پیدا گشت جانان

حقیقت بی‌صفت خورشید تابان

3434

در آن آیینه این آیینه بنگر

درون دل ببین پیداست یک‌سر

3535

هر آیینه در این آیینه بار است

نمود صورت او صد‌هزار است

3636

ندارد مثل‌، همتایی مجویش

بجز توحید در اینجا مگویش

3737

ندارد مثل و مانندی ندارد

حقیقت یار و پیوندی ندارد

3838

ز خود بر خود شده عاشق در اینجا

گهی صادق گهی فاسق دراینجا

3939

ندارد مثل خود معبود ذات است

نموداری ز ذاتش در صفات است

4040

همه شرع است شیخ از دید توحید

نمی‌گنجد در این اسرار تقلید

4141

نه تقلید است این اعیان ذات است

صفات او فزون از هر صفات است

4242

بصورت لیک در معنی همه نور

دو اینجا یافت شیخ و گشت مشهور

4343

یکی ذات است در جمله نمودار

ولی منصور بین اندر سر دار

4444

همه مرد رهند و ره ندانند

ره خود را بسوی شه ندانند

4545

همه در غفلت‌ند و عین تقلید

دگر در وحشت‌ند و دید نادید

4646

دگر قومی که در توحید مانند

درین آیینه دید دید مانند

4747

درین اسرار بشتابند با ما

به هر نوعی که بشناسند ما را

4848

غم ما می‌خورند اینجا حقیقت

سپرده جملگی راه شریعت

4949

به امیدی که می‌دارند طاعت

بیا پیوسته از بهر سعادت

5050

کشیده هجر اندر عشق اینجا

فتاده در میان شور و غوغا

5151

بلاکش تا ز جانشان دوست داریم

در ایشان مغز جان در پوست داریم

5252

بلاکش قرب جانان می‌بیابد

مر آن خورشید رخشان می‌بیابد

5353

بلاکش قربت اسرار بیند

بلاکش دیدهٔ بیدار بیند

5454

بلابینان عشق اندر غم و درد

بمانده اندر اینجا روی‌ها زرد

5555

بلا و قرب با منصور دادند

در اسرار بر وی برگشادند

5656

اگر مرد رهی مگریز از دار

گرت خود می‌کشند اندر سردار

5757

به‌دست جان جان کشتن بسی به

حقیقت این ز دید ناکسی به

5858

که بشناسد جمال یار اینجا

روا دارد وبال یار اینجا

5959

مر اینها جمله نازاده درین راه

چو طفلانند نادان در بر شاه

6060

چه فرق از آدمی تا عین حیوان

کسی باید که خورده آب حیوان

6161

در این ظلمات، خضر رهروانم

بسوی آب حیوان راه دانم

6262

در این ظلمات خضرم راه برده

ره خود را بسوی شاه برده

6363

مرا چون آب حیوانست در جان

چه غم دارم درین زندان غولان

6464

چو دنیا سجن مؤمن گفت احمد

حقیقت هست منصور و مؤید

6565

از این زندان بیرون رفت خواهد

میان خاک در خون خفته خواهد

6666

درون خاک منزل‌گاه یار است

ز من بشنو که این سر درچه کار است

6767

درون خاک جان عاشقان است

در این جا‌گه لقای جاودان است

6868

درون خاک آمد جوهر یار

درون خاک شد هم ناپدیدار

6969

درون خاک جای انبیا‌یست

حقیقت هم مکان اولیا‌یست

7070

درون خاک بسیار است اسرار

که می‌داند به جز دانای دادار‌؟

7171

درون خاک در خود بنگر ای شیخ

ز دید دوست اینجا برخور ای شیخ

7272

ترا رجعت به آخر در سوی خاک

بود زین شیب تا نُه تشت افلاک

7373

درون خاک خلوت‌گاه عشق است

حقیقت مسکن و مأوای عشق است

7474

تو تا با او رسی بسیار راه است

ولیکن در درون دیدار شاه است

7575

تو تا با او رسی در محو فی الله

بباید کردنت در خود بسی راه

7676

تو این دم در دم نقاش بینی

در آنگاهی که کل اوباش بینی

7777

همه در سیر هستی بت‌پرست‌ند

حقیقت بت پرست و خود پرستند

7878

اگر مرد رهی ره کن درونت

که دل کرده در اینجا رهنمون‌ت

7979

ز دل پرس آنچه پرسی شیخ هشیار

که در دل حاضر است اینجای دلدار

8080

دمی بیدل مباش و دل همی بین

ز دل مقصود خود حاصل همی بین

8181

ز دل مقصود حاصل گردد اینجا

ز دل مر خویش واصل گردد اینجا

8282

به دل واصل شو و دیدار او بین

حقیقت جملگی اسرار او بین

8383

همه اسرارها در دل عیان‌ست

ولی از غافل و منکر نهان‌ست

8484

گهی اسرار دل بیند در آنجا

که جز از عشق نگزیند در اینجا

8585

بجز عشق اندر اینجا هیچ مگزین

ز سرّ عشق خود معشوق می‌بین

8686

ز سرّ عشق او دانای او شو

ز نور ذات او بینای او شو

8787

درت از عشق بگشاید حقیقت

نماید باز جان در دید دیدت

8888

ز عشق اینجا تو بر‌خور شیخ عالم

که عشق آمدت غمخور شیخ عالم

8989

تو می‌خور غم دمادم از وصالش

امیدی دار و مگریز از وبالش

9090

دمادم عاشقان را دل کند خون

دگرشان می‌نماید بی‌چه و چون

9191

همه با یار در اندوه و ماتم

دگر شادی رسیده گشته خرم

9292

همه با یار اینجا آشنایند

ولی مانند اسب بادپایند

9393

کسی را نیست زَهره اندرین سر

که یابد نیز بهره اندر این سر

9494

کسی را نیست تاب اصل اینجا

که بنمایدش ناگاه اصل اینجا

9595

کسی را نیست تاب هجر محنت

کز آن محنت بیابد عشق حرمت

9696

کسی را نیست تاب وصل بی‌شک

که تا یابد نمود خویش بی‌شک

9797

کسی را نیست تاب وصل دلدار

بماندستند دل‌مجروح و افگار

9898

حقیقت شیخ بازاری چنین است

تماشاگاه مرد راه بین است

9999

عجب شوری گرفته گرد عالم

نماید راز در شورم دمادم

100100

ز حیرت خون دل‌ها سوخت اینجا

که باید دیده‌ها بر دوخت اینجا

101101

دل عاشق در اینجا کرده بریان

نباشد هیچکس را زهرهٔ آن

102102

که تا آهی زند از درد دلدار

کسی باشد که باشد مرد دلدار

103103

اگر دردی ترا اینجاست بنگر

از آن درمان تو پیداست بنگر

104104

اگر داری تو درد دل در اینجا

به درمانی رسی ای واصل اینجا

105105

چو شیخ از عشق جانان شیخ کامل

شوی ناگاهی اندر درد واصل

106106

اگر می‌بگذری از عشق خامی

به نزدیک امینان پس تمامی

107107

اگر می‌بگذری از عشق اینجا

درون دل کجا بینی مصفا

108108

اگر می‌بگذری از عشق بی‌چون

تو مانی دایماً در خاک و در خون

109109

به بوی عشق دایم باش زنده

حقیقت باش هم سلطان و بنده

110110

بسی وصف است اندر عشق عشاق

کسی باید که باشد در جهان طاق

111111

رموز عشق از من باز داند

ز سر عشق آنگه راز داند

112112

رموز عشق اینجا نیست بازی

بسوزی اندرو گر شاهباز‌ی

113113

رموز عشق بشناس و یکی شو

حقیقت عین جان بی‌شکی شو

114114

رموز عشق اینجا دان و بشتاب

بسوی جزو و کل دلدار دریاب

115115

رموز عشق بشناس و یکی بین

درون خویش را تو پیش‌بین بین

116116

درون تست تیر و چرخ و انجم

حقیقت چرخ و انجم اندرو گم

117117

حقیقت قوّت روح و روان است

درون تست پیر رهروان است

118118

درون تست تیر چرخ دریاب

حقیقت اصل او در وصل دریاب

119119

ز پیر خویش شو ای پیر آگاه

که پیر تست بی‌شک صاحب راه

120120

اگر داری تو درد دل در اینجا

بیابی صاحب دردی در اینجا

121121

ز پیر خود حقیقت شرع بسپر

ز نور شرع در دنیا تو برخور

122122

ترا با پیرت اینجا آشنایی‌ست

که پیرت بی‌شکی عین خدایی‌ست

123123

به شرع است این بیان از دید منصور

که پیر عشق شد توحید منصور

124124

یقین منصور از پیر است بر دار

ز دید پیر خود اینجا خبردار

125125

چه بازی می‌کند این پیر عاشق

گهی فاسق گهی در کعبه صادق

126126

نداند سرّ پیر عشق جز من

ازو شد بر من این اسرار روشن

127127

ازو شد روشن اینجا جان منصور

یکی شد ظاهر و پنهان منصور

128128

همه پیر است اینجا پیر ما بین

دمادم شیخ این تدبیر ما بین

129129

که العبد یدبّر مرتضا گفت

درون مرتضی بی‌شک خدا گفت

130130

که العبد یدبّر نیست تدبیر

حقیقت مر خدا را هست تقدیر

131131

چگونه این نباشد آنچه خواهد

کند تقدیر و آن هرگز نشاید

132132

قلم راند و نوشت و می‌نماید

دمادم عشق اینجا می‌فزاید

133133

هر آن تقدیر کاو سازد بباشد

اگر خواهد کشد خواهد نوازد

134134

کسی را نیست زهره آنچه او کرد

که گوید چونکه او جمله نکو کرد

135135

نکو کرده نکو خواهد حقیقت

یقین ای شیخ دین بهر شریعت

136136

ز من بشنو که این شرع است بی‌چون

یکی باش و مشو اینجا دگرگون

137137

صفات خود منزه دار اینجا

که تا باشی تو برخوردار اینجا

138138

صفات خود ز آلایش بپرهیز

به نور عشق ذات خود برآمیز

139139

درونت با برون جز ذات منگر

خدا را بین و تو در ذات منگر

140140

درونت با برون منگر به جز دوست

یقین می‌دان که سر تا پای تو اوست

141141

درونت با برون دیدار ذات است

از آن مر نحن اقرب در صفات است

142142

ز نحن اقربت می‌گویم این سر‌ّ

که تا دیدار خود یابی به ظاهر

143143

ز نحن اقرب ار می‌گویم اسرار

ز نوعی دیگرت شیخا خبردار

144144

ز نحن اقرب اینجا می‌نگر شاه

اگر هستی ز سرّ عشق آگاه

145145

خدا با تست نزدیک ار بدانی

تو اویی او تو در اینجا نهانی

146146

خدا با تست نزدیک ار ببینی

تویی ای شیخ اگر صاحب یقینی

147147

خدا پیوسته با تست و تو با او

حقیقت اوست اندر گفت و در گو

148148

خدا با تست شیخ‌! آگاه می‌باش

چو من در جزو و کل تو شاه می‌باش

149149

سرا پایت همه اوست ار بدانی

که گفتارم چه توحید است و خوانی

150150

سرا پایت به جز او نیست اینجا

ابی شک ذات او یکی‌ست اینجا

151151

سرا پایت به جز جانان ندارد

دل و جان تو دیدن آن ندارد

152152

چرا کاینجا به صورت بازماندی

از آن از دید دیدش بازماندی

153153

اگر هستی چو من اینجا خبردار

حقیقت این بود اینجا خبردار

154154

ز سر تا پای تو چه مغز و چه پوست

یقین در عالم توحید کل اوست

155155

ز چشم دل یقین بنگر عیان او

حقیقت جملهٔ کون و مکان او

156156

ز چشم دل یقین بین ذات اینجا

جهان و جمله ذرات اینجا

157157

به چشم دل یقین بین آنچه پیدا‌ست

تو اویی و تو اندر شور و غوغا‌ست

158158

ز چشم دل نظر کن دید جانان

تو اویی این بود توحید جانان

159159

ز چشم دل بسی دیدند رویش

بمردند آنگهی در آرزویش

160160

ز چشم دل اگر سالک حقیقت

رباید گوی روحانی حقیقت

161161

شود کانجا جمال بی‌نشان است

از آن عاشق در اینجا مست آنست

162162

کمال سالک اینجا گاه اینست

که خود او بیند این عین‌الیقین است

163163

کمال سالک اینجا جان‌فشانی است

پس آنگه دیدن راز نهانی است

164164

نهان شو شیخ تا پیدا نمایی

دویی بگذار تا یکتا نمایی

165165

نهان شو شیخ پیدا گرد در دین

چو من در عشق رسوا گرد در دین

166166

نهان شو شیخ تا وصلت نماییم

من اندر لا همه وصلت نماییم

167167

نهان شو شیخ بیرون آی از دل

که تا جزء تو گردد در عیان کل

168168

نهان شو شیخ بیرون آی از تن

که تا گردد ترا توحید روشن

169169

نهان شو شیخ بیرون آی از جان

که وصل یار خود یابی تو اعیان

170170

نهان شو شیخ تا در بی‌نشانی

همه اسرار منصورت بدانی

171171

نهان شو شیخ تا گردی به کل ذات

حقیقت ذات گردد جمله ذرات

172172

نهان شو شیخ اندر جزو و کل تو

که تا آیی برون از عین دل تو

173173

نهان شو شیخ اندر اصل بنگر

تویی اصل حقیقت وصل بنگر

174174

نهان شو شیخ اندر عالم عشق

مزن دم هیچ شیخا همدم عشق

175175

دم عشق ازل زن همچو ما تو

حقیقت چون شوی از خود فنا تو

176176

دم عشق ازل زن همچو منصور

یکی بین و یکی دان شیخ مشهور

177177

دم از عشق ازل زن همچو مردان

ز دید خود گذر از دید جانان

178178

دم عشق ازل زن بر سر دار

اگر مرد رهی ای شیخ دین‌دار

179179

دمی در عشق آید آنست دیدار

تو آن دم شو به جان و دل خریدار

180180

دمی کز عشق آمد زندگانی‌ست

در آن دم جملگی راز نهانی‌ست

181181

دمی کز عشق آید در وجودت

از آن دم کن نظر دیدار بودت

182182

سخن کز عشق آید آن یقین است

که بی‌شک ذات رب العالمین است

183183

دمی کز عشق آمد هست آن ذات

کند مر محو اینجا جمله ذرات

184184

دمی کز عشق آمد مغز جان است

در آن دم جمله اسرار نهان است

185185

دم از این زن که منصور است این دم

در این دم زد در اینجا او دمادم

186186

چه به زین دم که سالک اندرین راه‌؟

شود دمدم ز بود خویش آگاه

187187

چه به زین دم که جانان بازیابی‌؟

از این دم این دم آنجا بازیابی

188188

چه به زین‌دم که اینجا در زنی باز‌؟

وز آن دم باز‌بین انجام و آغاز

189189

از این دم به چه باشد تا بیابی‌؟

که بود خویشتن یکتا بیابی

190190

ندیدم شیخ چیزی بهتر از عشق

نباشد هیچ چیزی برتر از عشق

191191

ندیدم به ز عشق اینجا حقیقت

که در عشق است پیدا دید دیدت

192192

ز عشق اینجا شناسا شو چو منصور

ز پنهانی تو پیدا شو چو منصور

193193

حقیقت شیخ واصل شو درین سر

که می‌گردانمت اسرار ظاهر

194194

ز نور عشق اینجا بود خودبین

درونت بنگر و معبود خود بین

195195

به نور عشق آنجا یاب جانان

درون خویش پنهان یاب جانان

196196

به نور عشق ظاهر هرچه بینی

همه او بین اگر صاحب یقینی

197197

به نور عشق اینجا آفرینش

همه گردان نگر در عین بینش

198198

به نور عشق در خود سیر کن باز

درون خود ببین ما را سرافراز

199199

همه در تو عیان و تو نبینی

تو از عالم جهان بنگر چه بینی‌؟

200200

تو معبودی به صورت آمدی پوست

حقیقت کن نظر در کسوت دوست

201201

به عشق‌، این راز اینجاگه کنی فاش

اگر یک ره بیابی دید نقاش

202202

به عشق این سر توانی یافت اینجا

وگرنه باش در نایافت اینجا

203203

به عشق اینجا نظر در خویشتن کن

یکی بین بود جانان بی سر و بن

204204

همه از عشق می‌گویند اینجا

همه در عشق می‌پویند اینجا

205205

به عشق خویش آوردت پدیدار

تو از اویی و او از تو پدیدار

206206

چه گویم سر عشق لایزالی

که در وصلی چو با او در وصالی

207207

چه گویم سر عشق اینجا ز تحقیق

مگر بنمایدت اینجا ز توفیق

208208

کمال عشق بی‌شک عشق داند

بجز منصور سرّ او نداند

209209

اگر از عشق بویی یافتی تو

درون جزو و کل بشتافتی تو

210210

اگر در عشق واصل گردی ای شیخ

همی اندر دو عالم فردی ای شیخ

211211

نداند سر عشق اینجای خودبین

کجا هرگز بداند مرد بدبین

212212

هر آن‌کاو شد ز سر عشق آگاه

نبیند هیچ اینجا جز رخ شاه

213213

اگر آگه شوی در عشق اینجا

بمانی تا ابد در جمله یکتا

214214

اگر آگه شوی از عشق‌، بی‌شک

نماید جزو و کل نزدیک تو یک

215215

اگر آگه شوی از دیدن شاه

تو باشی عشق و معشوق اندرین راه

216216

اگر آگه شوی از نور عشقش

زیان یابی در اینجا بود عشقش

217217

ز بود عشق اینجا بی‌نشانم

بجز دیدار عشق اینجا ندانم

218218

ز بود عشق اینجا باز بینم

جمال شاه یکتا باز بینم

219219

ز بود عشق واصل گشتم از یار

دگر از عشق او من گشته‌ام یار

220220

ز بود عشق اینجا ذات دیدم

عیان در جمله ذرات دیدم

221221

ز بود عشق اینجا دم ز دستم

چه‌سود اکنون که بیرون شد ز دستم

222222

سر رشتهٔ دمادم باز بینم

همی انجام و هم آغاز بینم

223223

بجز دیدار عشق اینجا چه چیز است‌؟

که بی‌شک عشق دیدار عزیز است

224224

حقیقت عشق اسرار است جانان

کسی کاو یافت دیدار است جانان

225225

دمی در عشق شو گر عاشقی تو

بجز جانان مبین گر صادقی تو

226226

دمی در عشق شو تا در فنایت

نماید در یکی عین بقایت

227227

دمی در عشق شو تا آنچه جویی

تو خود بینی که اندر گفت و گویی

228228

ز سر عشق واصل گرد در یار

که پیدا گرددت اسرار بسیار

229229

تو می‌بین او ولیکن خود مبین تو

اگر خواهی یقین عین‌الیقین تو

230230

ز عشق اینجا ببین عین‌الیقین است

حقیقت اولین و آخرین است

231231

همه عشق است و اندر تو نهان است

ز عشقت ظاهر صورت عیان است

232232

همه عشق است در صورت پدیدار

ولیکن عشق باشد ناپدیدار

233233

همه عشق است عشق اندر تمامت

کند هر لحظه صد شور و قیامت

234234

همه عشق است اگر دانی در اینجا

حقیقت سر ربانی در اینجا

235235

ز عشق آمد پدیدار آن‌کسی کاو

همه بیند ز ذات عشق نیکو

236236

خبر از عشق یاب و آشنا شو

به نور عشق گم گرد و خدا شو

237237

کسی کز سرّ عشق است آمده راه

همه شاهش همی‌بیند همه شاه

238238

همان بهتر که یابی بهره از عشق

که منصور است کلی زهره از عشق

239239

حقیقت تا دل و زَهره نباشد

ترا از عشق‌ِ کل بهره نباشد

240240

دلی پر زهره می‌باید در اینجا

که بگشاید مراورا در دراینجا

241241

شب و روزی در اینجاگاه جویان

به‌سر در راه عشق افتاده پویان

242242

شب و روزی عجب در ره فتاده

گهی در گور و گه در چه فتاده

243243

شب و روزی تو در این منزل برد

که تا یابد شعاعی جانت از درد

244244

کجا یابی دوا اینجا تو از یار

که بیهوده همی گویی تو بسیار

245245

کجا یابی دوای درد جانان

که در این ره نه‌یی تو مرد جانان

246246

کجا یابی دوا چون اندرین راه

نه‌یی از سرّ او مویی تو آگاه

247247

کجا یابی دوا ای غافل اینجا

که تا بی‌شک نگردی واصل اینجا

248248

اگر واصل شوی اینجا دوایت

نماید دوست اندر جان لقایت

249249

همه درد تو در اینجا ز قلب است

حقیقت آنکه‌ت اینجا نقد قلب است

250250

همه درد تو اینجا هست صورت

نمی‌بینی دمی اینجا ضرورت

251251

همه درد تو از جان است اینجا

وگرنه یار اعیان است اینجا

252252

عجایب مانده‌ای چون حلقه بر در

که بگشاید ترا این حلقهٔ در؟

253253

تو خود بگشای در اینجا در خویش

حقیقت پرده را بردار از پیش

254254

تو خود بگشای در‌، تا یار بینی

درون شو تا حقیقت یار بینی

255255

تو خود بگشای در تا اتصالت

شود پیدا و هم عین وصالت

256256

تو خود بگشای در گر کاردانی

که وصلت حاصل است اندر معانی

257257

تو خود بگشای در ای سالک راه

از آن پس تا نگردی هالک راه

258258

تو خود بگشای در این دم که هستی

چرا پیوسته اینجا گاه مستی

259259

تو خود بگشای در اینجا که در خود

درون شو تا ببینی رهبر خود

260260

تو خود بگشای در تا در عیانت

شود پیدا همه راز نهانت

261261

تو خود بگشا اگر چه در گشاده‌ست

که بی‌شک بستگی آخر گشاده‌ست

262262

چو بگشادی در خود در حقیقت

روی در اندرون دید دیدت

263263

چو بگشایی حقیقت بینی اینجا

نمود خویشتن در جمله پیدا

264264

درون جان جانت یار خود بین

حقیقت بی‌شکی دلدار خود بین

265265

ترا کی عاشقی خوانم درین راه

کزین معنی نگردی هیچ آگاه

266266

ترا کی عاشقی خوانم درین سر

که اینجا می‌نبینی یار ظاهر

267267

ترا کی عاشقی خوانند مردان

که اینجا گه نیابی ذات جانان

268268

ترا کی عاشقی خوانم ز دیدار

که از صورت نگردی ناپدیدار

269269

تویی اینجا حقیقت تا بدانی

همه اسرار و انوار معانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو یارم این پیامم دوش گفته‌ست

در اسرار با ما دوش سفته است

عطار»هیلاج نامه»بخش 11 - جواب منصور در خطاب حق سبحانه و تعالی

اگلی نظم

بتو پیداست جان ای غافل اینجا

گشاده او ترا از خود دل اینجا

عطار»هیلاج نامه»بخش 13 - در نموداری جان در اعیان فرماید

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور