صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش سیزدهم
  4. »(5) حکایت مرد حریص و ملک الموت

(5) حکایت مرد حریص و ملک الموت

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

حریصی در میان مست و هشیار

بسی جان کند و هم کوشید بسیار

22

بروز و شب زیادت بود کارش

که تا دینار شد سیصد هزارش

33

فزون از صد هزارش بود املاک

فزون از صد هزارش نقد در خاک

44

فزون از صد هزار دیگرش بود

که پیش مردمان کشورش بود

55

چو مال خویش از حد بیش می‌دید

سرای خویش و مال خویش می‌دید

66

بدل گفتا که بنشین و همه سال

بخور خوش تا ازان پس چون شود حال

77

چو شد این مال خرج خورد و پوشم

اگر باید دگر آنگه بکوشم

88

چو خوش بنشست تا زر می‌خورد خوش

بشادی نفس را می‌پرورد خوش

99

چو با خود کرد این اندیشه ناگاه

درآمد زود عزرائیل جان خواه

1010

چو عزرائیل را نزدیک دید او

جهان بر چشمِ خود تاریک دید او

1111

زبان بگشاد و زاری کرد آغاز

که عمری صرف کردم در تگ و تاز

1212

کنون بنشسته‌ام تا بهره گیرم

روا داری که من بی‌بهره میرم

1313

کجا می‌گشت عزرائیل ازو باز

همی جان برگرفتن کرد آغاز

1414

بزاری مرد گفتا گر چنانست

که ناچار این زمانت قصدِ جانست

1515

کنون دینار من سیصد هزارست

دهم یک صد هزارت گر بکارست

1616

سه روزم مهل ده بر من ببخشای

وزان پس پیش گیر آنچت بوَد رای

1717

کجا بشنید عزرائیل این راز

کشیدش عاقبت چون شمع در گاز

1818

دگر ره مرد گفتا دادم اقرار

ترا دو صد هزار از نقد دینار

1919

دو روزم مهل ده چون هست این سهل

نداد القصه عزرائیل هم مهل

2020

مگر می‌داد خود سیصد هزاری

که تا مهلش دهد یک روز باری

2121

بزاری گفت بسیارو شنید او

نبودش مهل و مقصودی ندید او

2222

بآخر گفت می‌خواهم امانی

که تا یک حرف بنویسم زمانی

2323

امانش داد چندانی که یک حرف

نوشت از خون چشم خود بشنگرف

2424

که هان ای خلقِ عمر و روزگاری

که می‌دادم بها سیصد هزاری

2525

که تا یک ساعتی دانم خریدن

نبودم هیچ مقصود از چخیدن

2626

چنین عمری شما گر می‌توانید

نکو دارید وقدر آن بدانید

2727

که گر از دست شد چون تیر از شست

نه بفروشند و نه هرگز دهد دست

2828

کسی کو در چنین عمری زیان کرد

بغفلت عمرِ شیرین را فشان کرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پیمبر در شب معراج ناگاه

یکی دریای اعظم دید در راه

عطار»الهی نامه»بخش سیزدهم»(4) حکایت پیمبر در شب معراج

اگلی نظم

حکیمی بود کامل مرزبان نام

که نوشروان بدو بودیش آرام

عطار»الهی نامه»بخش سیزدهم»(6) حکایت کشته شدن پسر مرزبان حکیم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور