صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش پایانی
  4. »(9) حکایت شبلی با ابلیس در عرفات

(9) حکایت شبلی با ابلیس در عرفات

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مگر شبلی امام عالم‌افروز

گذر می‌کرد در عرفات یک روز

22

فتادش چشم بر ابلیس ناگاه

بدو گفتا که ای ملعونِ درگاه

33

چو نه اسلام داری ونه طاعت

چرا گردی میان این جماعت‌؟

44

بگو چون شد ازین تاریک روزت‌؟

امیدی می‌بوَد از حق هنوزت؟

55

چو بشنید این سخن ابلیس پُر غم

زبان بگشاد و گفت ای شیخ عالم

66

چو حق را صدهزاران سال جاوید

پرستیدم میان خوف و امید

77

ملایک را به حضرت ره نمودم

بهر سرگشتهٔ او دَر گشودم

88

دلی پر داشتم از عزّت او

مُقِر بودم به وحدانّیت او

99

اگر بی علّتی با این همه کار

براند از درگه خویشم به‌یکبار

1010

که کس زَهره نداشت از خلق درگاه

که گوید: از چه رد کردیش ناگاه؟

1111

اگر بی علّتی بپذیردم باز

عجب نبوَد که نتوان داد آواز

1212

چو بی‌علّت شدستم راندهٔ او

شَوَم بی‌علتی هم خواندهٔ او

1313

چو در کار خدا چون و چرا نیست

امید از حق بریدن هم روا نیست

1414

چو قهرش حکم کرد و راندم آغاز

عجب نبوَد که لطفش خواندم باز

1515

نمی‌دانم نمی‌دانم الهی

تو دانی و تو دانی تا چه خواهی

1616

یکی را خوانده‌ای با صد نوازش

یکی را رانده‌ای با صد گدازش

1717

نه زین یک طاعتی نه زان گناهی

به سرّ تو کسی را نیست راهی

1818

به حقّ آنکه تو کس را نمانی

که آن ساعت که تو کس را نمانی

1919

ز جُرم و ناکسی من گذر کن

به فضلت در من ناکس نظر کن

2020

مکُش در پای پیل قهر زارم

که من خود طاقت موری ندارم

2121

مرا چون پهلوی یک مور نبوَد

به پیش پیل قهرت زور نبوَد

2222

من غم کُشته را دلشاد گردان

مکُش وین گردنم آزاد گردان

2323

اگر کردم بدی با خویش کردم

نه از فضل تو من بد بیش کردم

2424

اگر نیک و اگر بد کرده‌ام من

تو می‌دانی که با خود کرده‌ام من

2525

چو از نیک و بد ما بی‌نیازی

ز هر دو بگذری کارم بسازی

2626

اگرچه بستهٔ نیک و بدم لیک

نمی‌گویم ز نیک و بد بد و نیک

2727

چو بی علّت بسی دولت دهی تو

کنون هم نیز بی علت دهی تو

2828

چو بی علت عطا دادی وجودم

همی بی علتی کن غرق جودم

2929

چو نیست از رنجِ من آسایش تو

که علت نیست در بخشایش تو

3030

مَدَر از کردهٔ من پردهٔ من

خطی درکش به‌گِرد کردهٔ من

3131

نه آن کافر که او دیندار گردد

در اوّل روز مرد کار گردد؟

3232

ز چندین ساله کفرش از شهادت

دهد غُسل دلش عین سعادت

3333

خدایا گرچه در خون آمدم من

همان انگار که‌اکنون آمدم من

3434

چو آن کافر پشیمانیم انگار

همی چون نو مسلمانیم انگار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پیمبر گفت بس مفسد زنی بود

که در دین همچو گِل تر دامنی بود

عطار»الهی نامه»بخش پایانی»(8) حکایت آن زن در حضرت رسالت

اگلی نظم

چو در نزع اوفتاد آن پیر بسطام

بیاران گفت کای قوم نکوکام

عطار»الهی نامه»بخش پایانی»(10) حکایت بایزید و زنّار بستن او

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور