صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش چهاردهم
  4. »(1) سکندر و وفات او

(1) سکندر و وفات او

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

سکندر در کتابی دید یک روز

که هست آب حیات آبی دلفروز

22

کسی کز وی خورد خورشید گردد

بقای عمرِ او جاوید گردد

33

دگر طبلیست با او سرمه دانی

که هر دو هست با او خرده دانی

44

شنیدم من ز استاد مدرّس

که بود آن سرمه وان طبل آنِ هرمس

55

اگر قولنجِ کس سخت اوفتادی

بر آن طبل ار زدی دستی گشادی

66

کسی کز سرمه میلی درکشیدی

ز ماهی تا بساق عرش دیدی

77

سکندر را بغایت آرزو خاست

که او را گردد این سه آرزو راست

88

جهان می‌گشت با خیلی گروهی

که تا روزی رسید آخر بکوهی

99

نشانی داشت آنجا کوه بشکافت

پس از ده روز و ده شب خانهٔ یافت

1010

درش بگشاد و طاقی درمیان بود

در او آن طبل بود و سرمه دان بود

1111

کشید آن سرمه وچشمش چنان شد

که عرش و فرش در حالش عیان شد

1212

امیری بود پیشش ایستاده

مگر زد دست بر طبل نهاده

1313

رها شد زو مگر بادی بآواز

بدرّید آن ز خجلت از سر ناز

1414

سکندر گرچه خامُش کرد اما

دریده گشت آن طبل معمّا

1515

شد القصّه برای آبِ حیوان

بهندستان و تاریکی چو کیوان

1616

چرا با تو کنم این قصّه تکرار

که این قصّه شنیدستی تو صد بار

1717

چو شد عاجز در آن تاریکی راه

بمانده هم سپه حیران و هم شاه

1818

پدید آمد قوی یکپاره یاقوت

که در وی خیره شد آن مردِ مبهوت

1919

هزاران مور را می‌دید هر سوی

که می‌رفتند هر یک از دگر سوی

2020

چنان پنداشت کان یاقوت پاره

برای عجز اوشد آشکاره

2121

خطاب آمد که این شمع فروزان

برای خیلِ مورانست سوزان

2222

که تا بر نورِ آن موران گمراه

شوند از جایگاه خویش آگاه

2323

مگر نومید گشت آنجا سکندر

که چون شد بهرِ موری سنگ گوهر

2424

ز تاریکی برون آمد جگر خون

دلش را هر نفس حالی دگرگون

2525

بجای منزلی دو منزل آمد

که تا آخر بخاک بابل آمد

2626

نوشته داشت اسکندر که آنگاه

که وقت مرگ برگیرندش از راه

2727

بود از جوشنش بالین نهاده

ز آهن بستری زیرش فتاده

2828

بود از زمردان دیوارِ خانه

ز زرّ سرخ آن را آسمانه

2929

ببابل آمدش قولنج پیدا

ز درد آن فرود آمد به صحرا

3030

نیامد صبرِ چندانی براهش

که کس بر پای کردی بارگاهش

3131

یکی زیبا زره زیرش گشادند

سرش ز اندوه بر زانو نهادند

3232

در استادند خلقی گردِ او در

سپر بستند بر هم جمله از زر

3333

سکندر خویشتن را چون چنان دید

در آن قولنج مرگ خود عیان دید

3434

بسی بگریست امّا سود کَی داشت

که مرگ بی محابا را ز پی داشت

3535

ز شاگردانِ افلاطون حکیمی

که ذوالقرنین را بودی ندیمی

3636

نشست و گفت مر شاه جهان را

که آن طبلی که هرمس ساخت آن را

3737

چو تو در دستِ نااهلان نهادی

بدست این چنین علّت فتادی

3838

اگر آن را بکس ننمودئی تو

بدین غم مبتلا کی بودئی تو

3939

بدان طالع که کرد آن طبل حاضر

کجا آن وقت گردد نیز ظاهر

4040

چو قدر آن قدر نشناختی تو

ز چشم خویش دور انداختی تو

4141

اگر آن همچو جان بودی عزیزت

رسیدی شربتی زان چشمه نیزت

4242

ولیکن غم مخور دو حرف بنیوش

که به از آبِ حیوان گر کنی نوش

4343

چنین ملکی و چندینی سیاست

همه موقوف بادیست از نجاست

4444

چنین ملکی که کردی تو درو زیست

ببین تا این زمان بنیاد بر چیست

4545

چنین ملکی چرا بنیاد باشد

که گر باشد وگرنه باد باشد

4646

مخور زین غم مرو از دست بیرون

که بادی میرود از پست بیرون

4747

در آن آبِ حیوان را که جُستی

اگرچه این زمان زو دست شُستی

4848

تفکّر کن مده خود را بسی پیچ

که آن علم رزینست و دگر هیچ

4949

اگر آن علم بنماید بصورت

بوَد آن آبِ حیوان بی کدورت

5050

ترا این علم حق دادست بسیار

چو دانستی بمیر آزاد و هشیار

5151

چو بشنید این سخن از اوستاد او

دلش خون شد بشادی جان بداد او

5252

مخور غم ای پسر تو نیز بسیار

که هست آن آب علم و کشفِ اسرار

5353

اگر بر جان تو تابنده گردد

دلت کَوَنین را بیننده گردد

5454

اگر تو راهِ علم و عین دانی

ترا آنست آب زندگانی

5555

اگر تو راه دان آن نباشی

در آن بینش به جز شیطان نباشی

5656

کرامات تو شیطانی نماید

همه نور تو ظلمانی نماید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پدر بگشاد راهش در هدایت

به پیش او فرو گفت این حکایت

عطار»الهی نامه»بخش چهاردهم»جواب پدر

اگلی نظم

یکی کَشتی شکست و هفتصد تن

درآب افتاد و باقی ماند یک زن

عطار»الهی نامه»بخش چهاردهم»(2) حکایت نمرود

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور