صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش چهاردهم
  4. »(24) حکایت جوان نمک فروش که بر ایاز عاشق شد

(24) حکایت جوان نمک فروش که بر ایاز عاشق شد

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

جوانی بود سرگردان همیشه

نمک بفروختن بودیش پیشه

22

بگرد شهر می‌کردی تگ و تاز

بهر کوچه فرو می‌دادی آواز

33

ایاز دلستان را دید یک روز

بسوخت از پای تا فرقش در آن سوز

44

جهان در عشق وی بر وی سیه شد

ولیکن بود روشن کان ز مه شد

55

جهان از مه سیه چون گردد آخر

که تا دل زو بصد خون گردد آخر؟

66

شبانروزی دلی پر خون چو مستی

همه بر درگه سلطان نشستی

77

میان خاکِ راه افتاده بودی

نمک در پیشِ خود بنهاده بودی

88

نبودی بی نمک در عشقِ آن ماه

ازان افتاده شور افتاد در راه

99

گهی آواز دردادی بخواری

گهی کردی چو آتش بیقراری

1010

ایاز سیم بر چون بر گذشتی

ز اشکش آبِ او از سرگذشتی

1111

بیفتادی و عقل از وی برفتی

ز مدهوشیش جان از تن نهفتی

1212

ز سوز عشق آن مبهوت گمراه

مگر محمود را کردند آگاه

1313

زمانی سر به پیش افکند محمود

گهی نالید و گه می‌سوخت چون عود

1414

بدل با خویش گفت این حدِّ او نیست

که عشق و مال با شرکت نکو نیست

1515

بخواند القصّه او را پادشا زود

نمک بر سر درآمد آن گدا زود

1616

زبان بگشاد محمود و بدو گفت

که بپذیر ای گدا از من نکو گفت

1717

بترک عشقِ این بت روی من گوی

و یا نه ترکِ جان خویشتن گوی

1818

جوابش داد عاشق گفت ای شاه

تو بر تختی و من استاده بر راه

1919

ایازت را تو داری جاودانه

مرا زو نیست حاصل جز فسانه

2020

میان عزّ و ناز و پادشاهی

نشسته پیشِ تست آن را که خواهی

2121

چوآن بت را تو داری من چه جویم

چو او با تست من ترک که گویم

2222

مرا عشقست از وی جاودانه

که دایم می‌زند در جان زبانه

2323

دمی گر عشقِ او بیشم نگردد

بجز قربان شدن کیشم نگردد

2424

چو بکشد عشقِ او روزیم صد راه

نترسم هم اگر می‌بکشدم شاه

2525

که عاشق هیچ برجانی نلرزد

که در چشمش جوَی جانی نیرزد

2626

شهش گفت ای ز سر تا پا همه ننگ

تو با من کی توانی بود هم سنگ

2727

تو هرگز عشق نتوانی نکو باخت

بچه سرمایه خواهی عشقِ او باخت

2828

گدا گفتش که این سرمایه پیوست

ترا یک ذرّه نیست امّا مرا هست

2929

تو چون پر آلتی از نوعِ شاهی

ولیکن بی نمک چندان که خواهی

3030

چو من دارم نمک تا چند بازی

ز عشق بی نمک چندین چه نازی

3131

تو مال و ملک و زرّ و زور داری

نمک باید چو من گر شور داری

3232

شهش گفتا که حجّت گوی عاشق

ترا دیدم نهٔ در عشق لایق

3333

گدا گفتش اگر من حجّت آرم

وگر عاشق شوم باکی ندارم

3434

تو از ملکت همی بر سر نیائی

نپردازی بعشق از پادشائی

3535

من از عشق ایاز تو زمانی

نپردازم به سودای جهانی

3636

من از وی می‌نپردازم بدو کَون

تو با وی می‌نپردازی ز صد لون

3737

کنون تو عشقِ خویش و عشقِ من بین

تفاوت زین گدا و خویشتن بین

3838

شهش گفت ای گدای زینهاری

کدامین جای او را دوست داری

3939

چنین گفت او که من زهره ندارم

که عشق آن صنم در خاطر آرم

4040

ندارم جای آن هرگز چه سازم

که با یک جای آن بت عشق بازم

4141

که گر یک موی او بینم زمانی

شود هر موی من آتش فشانی

4242

ندارم طاقت یک جای او من

چه گردم گردِ سر تا پای او من

4343

شهش گفتا که از سر تا بپایش

چو عاشق نیستی بر هیچ جایش

4444

ز عشق او چرا پس بیقراری

بگو تا از کجاست این دوستداری

4545

چنین گفت او که جانم پر خروشش

تو می‌دانی که چیست از دُرِّ گوشش

4646

چو آمد حلقهٔ گوشش پدیدار

بجانم حلقهٔ گوشش خریدار

4747

هوای عشقِ آن بت را نَیَم کس

که عشق دُرِّ گوشِ او مرا بس

4848

شهش گفت آنکه زین گوهر نشان یافت

ز بحر جسم یا از بحرِ جان یافت؟

4949

گدا گفتش چنین دُرّ ای جهاندار

ز بحر عشق او آمد پدیدار

5050

چو بحر عشق را غوّاص گردی

بخلوت آن گهر را خاص گردی

5151

شهش گفتا درین بحر ای جوانمرد

چگونه عزم غوّاصی توان کرد

5252

گداگفتش که تو با پیل و لشکر

ز مشرق تا بمغرب ملک و کشور

5353

درین دریا ندانی بود غوّاص

که این را مفردی باید باخلاص

5454

دو عالم را برافکنده بیک بار

فرو رفته بدین دریا نگونسار

5555

نفس بگرفته دست از جان بشسته

گهر در قعرِ دریا باز جسته

5656

تو بگشاده همه عالم پر و بال

نیابی بوی آن دُر در همه حال

5757

شهش گفتا که سلطان هیچ نشتافت

چنین دُرّی که گفتی رایگان یافت

5858

ببین اینک که در گوش ایازست

که آن حلقه بگوش حق شناسست

5959

مرا بی آنکه باید شد نگونسار

چنین دُرّی بدست آمد بیکبار

6060

تو جان می‌کَن که این دُر خاصهٔ ماست

مرا دُرّ و ترا گردابِ دریاست

6161

گدا گفتش که بِه زین کن تفکّر

تو هرگز کی بدست آوردهٔ دُر

6262

که این دُر آنِ تو آنگاه بودی

که اندر گوشِ شاهنشاه بودی

6363

چو در گوش تو نبوَد ای سرافراز

ترا با دُر چه کار، این دَر مکن باز

6464

اگر شاه جهان بودی وفا کوش

شهستی نه غلامش حلقه در گوش

6565

خوش اندر رفته عاشق تا بعیّوق

فکنده حلقه اندر گوشِ معشوق

6666

اگر عاشق توئی چندین مزن جوش

تو می‌باید که باشی حلقه در گوش

6767

چو تو در گوش آن حلقه نداری

مزن از عشق دم گر هوشیاری

6868

ز خجلت شاه گوئی غرقِ خون شد

فرود آمد ز تخت و اندرون شد

6969

گدا را با نمک از پیش راندند

ندانم تا سخن بر خویش خواندند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی پرسید از مجنون که چونی

که بس بیچارهٔ و بس زبونی

عطار»الهی نامه»بخش چهاردهم»(23) حکایت مجنون

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور