صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش اول
  4. »(1) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود

(1) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

زنی بودست با حسن و جمالی

شب و روز از رخ و زلفش مثالی

22

خوشی و خوبی بسیار بودش

صلاح و زهد با آن یار بودش

33

بخوبی در همه عالم عَلَم بود

ملاحت داشت شیرینیش هم بود

44

بهر موئی که در زلف آن صنم داشت

خم از پنجه فزون و شست هم داشت

55

چو چشم و ابروی او صاد و نون بود

دلیلش نصِّ قاطع نِه کِه نون بود

66

چو بگشادی عقیق دُر فِشان را

به آب خضر کُشتی سرکشان را

77

صدف گوئی لب خندان او بود

که مرواریدش از دندان او بود

88

چو مروارید زیر لعل خندانش

گهر داری نمودی دُرّ دندانش

99

زنخدانش چو سیمین سیب بودی

ز سیبش قسم خلق آسیب بودی

1010

فلک از نقش روی او چنان بود

که سرگردان چو عشاقش بجان بود

1111

کسانی کز سخن دری فشاندند

بنام او را همی «مرحومه» خواندند

1212

زنی بودی که دور چرخ گردان

شمردیش از شمار شیرمردان

1313

مگر شوئی که آن زن داشت ناگاه

برای حج روانه گشت در راه

1414

یکی کهتر برادر داشت آن مرد

ولیکن بود مردی ناجوانمرد

1515

وصیت کرد از بهر عیالش

که تا تیمار می‌دارد بمالش

1616

بحج شد عاقبت چون این سخن گفت

برادر آنچه فرمودش پذیرفت

1717

برای حکم او بنهاد تن را

بسی تیمارداری کرد زن را

1818

شبانروزی بکار او در استاد

بنوهر ساعتش چیزی فرستاد

1919

نگاهی سوی آن زن کرد یک روز

بدید از پرده روی آن دلفروز

2020

دلش از دست رفت و سرنگون شد

غلط کردم چه گویم من که چون شد

2121

چنان در دام آن دلدار افتاد

که صد عمرش بیک دم کار افتاد

2222

بسی با عقل خود زیر و زبر شد

ولی هر لحظه عشقش گرمتر شد

2323

چو کار او ز زن می بر نیامد

دمی با خویشتن می بر نیامد

2424

چوغالب گشت عشق و شد خرد زود

گشاده کرد با زن کار خود زود

2525

بخود خواندش بزور و زر و زاری

برون راند آن زن از پیشش بخواری

2626

بدو گفتا نداری ازخدا شرم

برادر را چنین می‌داری آزرم

2727

ترا دین و دیانت داری اینست

برادر را امانت داری اینست

2828

برو توبه گزین و با خدا گرد

وزین اندیشهٔ فاسد جدا گرد

2929

بزن آن مرد گفت این نیست سودت

مرا خشنود باید کرد زودت

3030

وگرنه، روی تابم از غم تو

ترا رسواکنم گیرم کم تو

3131

هم اکنون در هلاک اندازمت من

بکاری سهمناک اندازمت من

3232

زنش گفت از هلاکت نیست باکم

هلاک این جهان به زان هلاکم

3333

مگر ترسید آن مرد بد افعال

که بر گوید برادر را زن آن حال

3434

برفت آن شوم و دفع خویشتن را

بزر بگرفت حالی چارتن را

3535

که تا دادند آن شومان گواهی

که کردست از زنا این زن تباهی

3636

چو قاضی را قبول افتاد کارش

معیّن کرد حالی سنگسارش

3737

ببردندش به صحرا بر سر راه

روان کردند سنگ از چارسوگاه

3838

چو سنگ بی عدد بر زن روان شد

گمان افتادشان کز زن روان شد

3939

برای عبرت خلق جهانش

رها کردند آنجا هم چنانش

4040

زن بی چاره بر هامون بمانده

میان خاک غرق خون بمانده

4141

چو شب بگذشت و روز افتاد آغاز

زن آمد وقت صبح اندک بخود باز

4242

بزاری و نزاری ناله می‌کرد

ز نرگس ارغوان پر لاله می‌کرد

4343

یک اعرابی بر اُشتر صبح گاهی

مگر آن روز می‌آمد ز راهی

4444

شنود آن ناله و بی‌خویشتن شد

فرود آمد ز اُشتر سوی زن شد

4545

بپرسیدش که ای زن کیستی تو

که همچون مردهٔ می‌زیستی تو

4646

زنش گفتا که من بیمار و زارم

عرابی گفت من تیمار دارم

4747

نشاندش بر شتر بردش بتعجیل

بسوی خانهٔ خود کرد تحویل

4848

تعهد کرد بسیاری شب و روز

که تا با حال خود شد آن دلفروز

4949

دگر ره دلبریش آغاز افتاد

ز سر در همدم و همراز افتاد

5050

دگر ره تازه شد گلنار رویش

ز سر در حلقه زد زنار مویش

5151

ز زیر سنگسار او آشکارا

چنان آمد که لعل از سنگ خارا

5252

عرابی چون جمال او چنان دید

بخون خویش حکم او روان دید

5353

ز عشق روی او بی‌خویشتن شد

ز دردش پیرهن بر تن کفن شد

5454

بزن گفتا که شو جفت حلالم

که مُردم، زنده گردان از وصالم

5555

زنش گفتا مرا چون شوی باشد

چگونه شوی دیگر روی باشد

5656

چو از حد درگذشت آن مهربانی

بخود خواند آخر آن زن را نهانی

5757

زنش گفت ای ز دین پیچیده سر تو

نمی‌ترسی ز خشم دادگر تو

5858

مرا از بهر حق تیمار بردی

کنون فرمان دیو خوار بُردی

5959

چو خیری کردهٔ بزیان میاور

خلل در کعبهٔ ایمان میاور

6060

که چون این را اجابت می‌نکردم

بسی دیدم بلا و سنگ خوردم

6161

کنون تو نیز می‌خوانی بدینم

نمی‌دانی که من چون پاک دینم

6262

اگر پاره کنی صد باره شخصم

نیاید در تن پاکیزه نقصم

6363

برو از بهر یک شهوة که رانی

مخر جان را عذاب جاودانی

6464

ز صدق آن زن پاکیزه گوهر

گرفت آن مرد اعرابیش خواهر

6565

پشیمان گشت ازان اندیشه کردن

که کار دیو بود آن پیشه کردن

6666

غلامی داشت اعرابی سیاهی

درآمد آن سیه ناگه ز راهی

6767

چو دید او روی زن دل را بدو داد

دل وجانش بسوخت و تن فرو داد

6868

دلش را وصل آن زن آرزو خاست

ولیکن می‌نشد آن آرزو راست

6969

بزن گفتا شبم من، تو چو ماهی

چرا با من بهم بودن نخواهی

7070

زنش گفت این نگردد هرگزت راست

که از من خواجهٔ تو این بسی خواست

7171

چو او وصلم نیافت آنگاه مِه روی

کجا یابی تو آخر ای سیه روی

7272

غلامش گفت می‌گردانیم باز

ز من نرهی تو تا نرهانیم باز

7373

وگر نه حیلتی سازم به مردی

که حالی زین وثاق آواره گردی

7474

زنش گفت آنچه خواهی کن چه باکست

که نندیشم اگر قسمم هلاکست

7575

غلام از وی بغایت خشمگین شد

ز مهر او چنان بوده چنین شد

7676

شبی برخاست از کینی که اوداشت

زن خواجه یکی طفل نکو داشت

7777

بکُشت آن طفل را در گاهواره

پس آنگه برد آن خونین کتاره

7878

بزیر بالش آن زن نهان کرد

که یعنی خون زن نامهربان کرد

7979

سحرگه مادر آن کُشتهٔ زار

ز بهر شیردادن گشت بیدار

8080

بدید آن طفل را بُرّیده سر باز

برآورد از دل پر درد آواز

8181

فغانی و خروشی در جهان بست

دو گیسو را بریده بر میان بست

8282

طلب کردند تاخود آن که کردست

چنین بیچاره را بیجان که کردست

8383

ز زیر بالش زن آشکاره

برون آمد یکی خونین کتاره

8484

همه گفتند زن کردست این کار

بکُشت این نابکار او را چنین زار

8585

غلام و مادر طفل آن جوان را

نه چندان زد که بتوان گفت آن را

8686

عرابی آمد و گفت ای زن آخر

چه بد کردم بجای تو من آخر

8787

که کشتی کودکی مانند ماهی

نترسیدی ز خون بی‌گناهی

8888

زنش گفت این که در عالم نشان داد

خدایت ای برادر عقل ازان داد

8989

که تا عقل و خرد را کار بندی

که تا از عقل یابی بهره‌مندی

9090

ببین از چشم عقل ای پاک دامن

تو چندینی نکوئی کرده با من

9191

گرفته خواهر از بهر خدایم

بسی انعامها کرده بجایم

9292

مکافات تو این باشد بیندیش

ازین کُشتن چه گردد حرمتم بیش

9393

عرابی چون خردمند جهان بود

بدان گفتار زن هم داستان بود

9494

یقینش شد که آن زن بی گناهست

ولی آنجا مقامش نه ز راهست

9595

بزن گفتا چو افتاد این چنین کار

ترا دیدن بدل کرهست ازین بار

9696

زنم چون تهمت این بر تو افگند

ز تو یاد آیدش هر دم ز فرزند

9797

بهر ساعت غم او تازه گردد

مصیبت نیز بی‌اندازه گردد

9898

ترا بد گوید و نیکو ندارد

وگر من دارمت نیک او ندارد

9999

ترا زینجا بباید رفت آزاد

نهان سیصد درم حالی بوی داد

100100

که این را نفقه کن در راه برخویش

درم بستد زن و آورد ره پیش

101101

چو لختی رفت آن غم دیده در راه

پدید آمد دهی از دور ناگاه

102102

کنار راه داری دید بر پای

برو گرد آمده مردم زهر جای

103103

جوانی را دلی پر خون جگرسوز

مگر بر دار می‌کردند آن روز

104104

بپرسید آن زن از مردی که این کیست

مرا آگاه کن تا جُرم او چیست

105105

بدو گفتند ده خاص امیریست

که در بیداد کردن بی نظیریست

106106

درین ده عادت آنست ای ممیّز

که هر کو از خراجی گشت عاجز

107107

کند بردارش این ظالم نگونسار

کنون خواهد کشیدش بر سر دار

108108

زن او را گفت خود چندش خراجست

که این ساعت بدانش احتیاجست

109109

بدو گفتند کین هر ساله پیداست

خراج او بود سیصد درم راست

110110

بدل می‌گفت زن چون مهربانی

که او را باز خر اکنون بجانی

111111

چو تو جستی بجان از سنگ وز دار

بجان از دار شو او را خریدار

112112

بدیشان گفت اگر من بدهم این مال

فروشندش بمن، گفتند در حال

113113

بایشان داد آن سیصد درم زود

که تا شد آن جوان فارغ ز غم زود

114114

درم چون داد زن حالی روان شد

چو تیری از پی او آن جوان شد

115115

چو روی زن بدید از دور، جانش

بلب آمد بگردون شد فغانش

116116

سراسیمه شد و فریاد می‌کرد

که از دارم چرا آزاد می‌کرد

117117

که گر جان دادمی بر دارناگاه

نبودی هرگزم چون عشق این ماه

118118

بسی با زن بگفت و سود کی داشت

که زن آتش نبود آن دود کی داشت

119119

بسی با زن برفت و کرد زاری

نیاوردش ازان جز شرمساری

120120

زنش گفتا مراعات من اینست

من این کردم مکافات من اینست

121121

جوان گفتش دلم بُردی و جانی

چگونه ازتو سر تابم زمانی

122122

زنش گفتا گر از من سر نتابی

سر موئی ز وصل من نیابی

123123

بسی رفتند و گفتند و شنیدند

که تا هر دو بدریائی رسیدند

124124

بدان ساحل یکی کشتی گران بود

همه پُر رخت و پُر بازارگان بود

125125

چون از زن آن جوان نومید درماند

یکی بازارگان را پیش خود خواند

126126

که دارم یک کنیزک همچو ماهی

ندارد جز سرافرازی گناهی

127127

ندیدم کس به نافرمانیِ او

مرا تا کی ز سرگردانی او

128128

اگرچه نیست کس مثلش پدیدار

نیم خوی بدش را من خریدار

129129

بسی کوشیده‌ام تا چند کوشم

کنونش گر تو خواهی می‌فروشم

130130

بدان بازارگان این گفت زنهار

مرا از وی مشو هرگز خریدار

131131

که شوهر دارم وآزادم آخر

رسید از دست او فریادم آخر

132132

سخن بازارگان نشنید از وی

بدیناری صدش بخرید از وی

133133

بصد سختیش در کشتی نشاندند

وزانجا در زمان کشتی براندند

134134

خرنده چون بدید آن قدّ و دیدار

بزیر پرده از جان شد خریدار

135135

دران دریا دلش در شور آمد

نهنگ شهوتش در زور آمد

136136

بزن نزدیک شد آن زن بیفتاد

که فریادم رسید ای خلق فریاد

137137

مسلمانید و من هستم مسلمان

بر ایمانید ومن هستم برایمان

138138

من آزادم مرا شوهر بجایست

گواه صادقم این دم خدایست

139139

شما را مادر و خواهر بود نیز

بزیر پرده در دختر بود نیز

140140

کسی این بد گر اندیشد بر ایشان

شود حال شما بی‌شک پریشان

141141

چو نپسندید ایشان را درین کار

مرا از چه پسندید این چنین بار

142142

غریب و عورة و درویش و خوارم

ضعیف و عاجز و زار ونزارم

143143

مرنجانید این جان سوز را بیش

که فردائیست مر امروز را پیش

144144

چو بود آن زن نکوگوی و نکو دل

بسوخت آن اهل کشتی را بدو دل

145145

بیکبار اهل کشتی یار گشتند

نگه دار زن غمخوار گشتند

146146

ولی هر کس که روی او بدیدی

بصد دل عشق روی او خریدی

147147

بآخر اهل آن کشتی بیکبار

شدند القصّه بر وی عاشق زار

148148

بسی با یک دگر گفتند از وی

بسی آن عشق بنهفتند از وی

149149

چو هر دل را بدو بود اشتیاقی

بیک ره جمله کردند اتّفاقی

150150

که آن زن را فرو گیرند ناگاه

برآرند آرزوی خود باکراه

151151

چو زن از حال آن شومان خبر یافت

همه دریا زخون دل جگر یافت

152152

زبان بگشاد کای دانای اسرار

مرا از شرِّ این شومان نگه دار

153153

ندارم از دو عالم جز تو کس را

ازین سَر ها بُرون بَر این هوس را

154154

اگر روزی کنی مرگم توانی

که مردن به بود زین زندگانی

155155

خلاصی ده مرا یا مرگ امروز

که من طاقت ندارم اندرین سوز

156156

مرا تا چند گردانی بخون در

نخواهی یافت از من سرنگون تر

157157

چو گفت این قصّه و بی خویشتن شد

ازان زن آب دریا موج زن شد

158158

برآمد آتشی زان آب سوزان

که دریاگشت چون دوزخ فروزان

159159

بیک دم اهل کشتی را بیکبار

بگردانید در آتش نگونسار

160160

همه خاکستری گشتند در حال

ولیکن ماند باقی جمله را مال

161161

یکی بادی درآمد از کرانه

به شهری کرد کشتی را روانه

162162

زن آن خاکستر از کشتی بینداخت

چو مردان خویشتن را جامهٔ ساخت

163163

که تا برهد ز دست عشق بازی

کند بر شکل مردان سرفرازی

164164

بسی خلق آمدند از شهر در راه

غلامی را همی دیدند چون ماه

165165

بتنهائی دران کشتی نشسته

جهانی مال با وی تنگ بسته

166166

بپرسیدند ازان خورشید رخ حال

که تنها آمدی با این همه مال

167167

بدیشان گفت تا شه نایدم پیش

نگویم با دگر کس قصّهٔ خویش

168168

خبر دادند ازو شه را که امروز

غلامی در رسید الحق دلفروز

169169

بتنهائی یکی کشتی پر از مال

بیاورده نمی‌گوید دگر حال

170170

ترا می‌خواهد او تا حال گوید

حدیث کشتی و آن مال گوید

171171

تعجّب کرد شاه و شد روانه

بیامد پیش آن ماه زمانه

172172

تفحّص کرد حالش شاه هُشیار

چنین گفت او که ما بودیم بسیار

173173

به کشتی در نشستیم و بسی راه

بپیمودیم دایم گاه و بیگاه

174174

چو بیکاران آن کشتیم دیدند

بشهوة جمله مهر من گزیدند

175175

ز حق درخواستم تا حق چنان کرد

که دفع شرِّ مُشتی بد گمان کرد

176176

درآمد آتشی و جمله را سوخت

مرا برهاند و جانم را بر افروخت

177177

ببین اینک یکی برجایگاهست

که مردم نیست انگشت سیاهست

178178

مرا زین عبرتی آمد پدیدار

نیم من مال دنیا را خریدار

179179

همه برگیر مال بی‌شمارست

ولی یک حاجتم از تو بکارست

180180

که سازی بر لبِ این بَحرَم امروز

عبادت را یکی معبد دلفروز

181181

بکوئی کز پلید و پاک دامن

نباشد هیچ کس را کار با من

182182

که تا چون داد دست اینجا نشستم

شبانروزی خدا را می‌پرستم

183183

شه و لشکر چو گفتارش شنیدند

کرامات و مقاماتش بدیدند

184184

چنانش معتقد گشتند یکسر

که از حکمش نه پیچیدند یک سر

185185

چنانش معبدی کردند بر پای

که گفتی خانهٔ کعبه‌ست بر جای

186186

در آنجا رفت و شد مشغول طاعت

بسر می‌برد عمری در قناعت

187187

چو در دام اجل افتاد آن شاه

وزیران و سپه را خواند آنگاه

188188

بدیشان گفت آن آید صوابم

که چون من روی از دنیا بتابم

189189

شما را این جوان زاهد آنگاه

بود بر جای من فرمان ده و شاه

190190

که تا آسوده گردد زو رعیّت

بجای آرید ای قوم این وصیت

191191

بگفت این و بر آمد جان پاکش

فرو برد این زمین در زیر خاکش

192192

بیکبار آن وزیران جمع گشتند

رعایا و امیران جمع گشتند

193193

بر آن زن شدند و راز گفتند

ز شاهش آن وصیت باز گفتند

194194

بدو گفتند هر حکمی که خواهی

توانی چون تراست این پادشاهی

195195

نکرد البتّه زن رغبت بدان کار

که زاهد کی تواند شد جهاندار

196196

بدو گفتند ای عابد نشانه

جهانداری گزین چند از بهانه

197197

بدیشان گفت زن چون نیست چاره

مرا باید زنی چون ماه پاره

198198

یکی دختر بود جفت حلالم

که می‌آید ز تنهائی ملالم

199199

بزرگانش چنین گفتند کای شاه

ز ما هر کس که خواهی دختری خواه

200200

بدیشان گفت صد دختر فرستید

ولیکن جمله با مادر فرستید

201201

که تامن نیز هر یک را ببینم

ز جمله آنک خواهم بر گزینم

202202

بزرگانش بعشق دل همان روز

فرستادند صد دختر دلفروز

203203

همه با مادر خود پیش رفتند

ز شرم خویش بس بی‌خویش رفتند

204204

نمود آن زن بدیشان خویشتن را

که شاهی چون بود شایسته زن را

205205

بگوئید این سخن با شوهران باز

رهانیدم ازین بار گران باز

206206

زنان سرگشته عزم راه کردند

بزرگان را ازان آگاه کردند

207207

که و مه هرکسی کان می‌شنودند

ز حال زن تعجب می‌نمودند

208208

فرستادند پیش او زنی باز

که چون هستی ولیعهد سرافراز

209209

کسی را بر سر ما شاه گردان

وگرنه پادشاهی کن چو مردان

210210

کسی را برگزید از جمله مقبول

وزان پس شد بکار خویش مشغول

211211

بدست خویش شاهی کرد بر پای

نجنبید از برای ملک از جای

212212

تو باشی ای پسر از بهر نانی

کنی زیر و زبر حال جهانی

213213

نجنبید از برای ملک یک زن

ز مردان این چنین بنمای یک تن

214214

شنید آوازهٔ آن زن جهانی

که هست اندر فلان جائی فلانی

215215

نظیرش مستجاب الدّعوه کس نیست

زنی کو را ز مردان هم نفس نیست

216216

بسی مفلوج از انفاسش چنان شد

که با راه آمد و پایش روان شد

217217

بسی شد در جهان آوازهٔ او

نمی‌دانست کس اندازهٔ او

218218

چو از حج باز آمد شوی آن زن

ندید از هیچ سوئی روی آن زن

219219

بیک ره کدخدائی دید ویران

برادر گشته نابینا و حیران

220220

بر او نه دست می‌جُنبید نه پای

که مقعد گشته بود و مانده بر جای

221221

شب و روزش غم آن زن گرفته

عذاب دوزخش دامن گرفته

222222

گه از حق برادر جانش می‌سوخت

گهی از درد بی درمانش می‌سوخت

223223

برادر حال زن پرسید ازو باز

سخن پیش برادر کرد آغاز

224224

که کرد آن زن زنا با یک سپاهی

بدادند ای عجب قومی گواهی

225225

چو بشنید این سخن زان قوم قاضی

بحکم سنگ سارش گشت راضی

226226

بزاری سنگ سارش کرد آنگاه

تو باقی مان که او برخاست از راه

227227

چو بشنید این سخن آن مرد مهجور

شد از مرگ و فسادش سخت رنجور

228228

چو هم بگریست هم بر خویشتن زد

بکُنجی رفت و ماتم کرد و تن زد

229229

برادر را چو می‌دید آنچنان زار

نکردش هیچ عضو الا زبان کار

230230

بدو گفتا که ای بی دست و بی پای

شنیدم من که این ساعت فلان جای

231231

زنی مشهور همچون آفتابست

که پیش حق دعایش مستجابست

232232

بسی کور از دعایش دیده ور شد

بسی مفلوج عاجز ره سپر شد

233233

اگر خواهی برم آنجایگاهت

مگر باز آورد آن زن براهت

234234

دل آن مرد خوش شد گفت بشتاب

شدم از دست اگر خواهیم دریاب

235235

مگر آن مرد نیک القصّه خر داشت

بران خر بست او را راه برداشت

236236

رسیدند از قضا روزی دران راه

بر آن مرد اعرابی شبانگاه

237237

چو بود آن مرد اعرابی جوان مرد

دران شب هر دو تن را میهمان کرد

238238

درآمد مرد اعرابی بگفتن

کز اینجا تا کجا خواهید رفتن

239239

بدو گفتا شنیدم ماجرائی

که می‌گوید زنی زاهد دعائی

240240

که نابینا بسی و مبتلا هم

ازو به شد بتعویذ و دعا هم

241241

مرا نیز این برادر گشت بیمار

به مفلوجی و کوری شد گرفتار

242242

بر آن زن برم او را، مگر باز

رونده گردد و صاحب بصر باز

243243

بدو گفت آنگه اعرابی که یک چند

زنی افتاد اینجا بس خردمند

244244

غلام من برد او را بزوری

ازان شومی شد او مفلوج و کوری

245245

کنون او را بیارم با شما نیز

مگر به گردد او هم زان دعا نیز

246246

شدند آخر بسی منزل بریدند

دران ده سوی آن منزل رسیدند

247247

که می‌کردند بر دار آن جوان را

وثاقی بود بگرفتند آن را

248248

وثاقی لایق آن کاروان بود

که ملک آن جفاپیشه جوان بود

249249

جوان بود ای عجب بر جای مانده

نه بینائی نه دست و پای مانده

250250

بهم گفتند حال ما هم اینست

که ما را این متاعست و غم اینست

251251

چو هم این نقد ما را حاصل آمد

سزد کین جای ما را منزل آمد

252252

جوان را نیز مادر بود بر جای

چو دید القصّه دو بی‌دست و بی‌پای

253253

ز رنج و مبتلائی‌شان خبر خواست

فرو گفتند حالی آن خبر راست

254254

بسی بگریست آن مادر که من نیز

پسر دارم یکی چون این دو تن نیز

255255

بیایم با شما، بر جَست او هم

پسر را بر ستوری بست محکم

256256

بهم هر سه روان گشتند در راه

که تا رفتند پیش زن سَحَرگاه

257257

سحرگاهی نفس زد صبح دولت

برون آمد زن زاهد ز خلوت

258258

بدید از دور شوی خویشتن را

ز شادی سجده آمد کار زن را

259259

بسی بگریست زن گفتا کنون من

ز خجلت چون توانم شد برون من

260260

چه سازم یا چه گویم شوی خود را

که نتوانم نمودن روی خود را

261261

چو از پس تر نگه کرد آن سه تن دید

سه خصم خون جان خویشتن دید

262262

بدل گفت او که اینم بس که شوهر

گوا با خویش آوردست همبر

263263

بدین هر سه که بس صاحب گناهند

دو دست و پای این هر سه گواهند

264264

چو چشم هر سه می‌بینم چه خواهم

چه می‌گویم گواهم بس الهم

265265

زن آمد بس نظر بر شوی انداخت

ولیکن برقعی بر روی انداخت

266266

بشوهر گفت بر گو خود چه خواهی

جوابش داد آن مرد الهی

267267

که اینجا آمدم بهر دعائی

که دارم کور چشمی مبتلائی

268268

زنش گفتا که مردیست این گنه کار

اگر آرد گناه خود باقرار

269269

خلاصی باشدش زین رنج ناساز

وگرنه کور ماند مبتلا باز

270270

بپرسید از برادر مرد حاجی

که چون درمانده و پُر احتیاجی

271271

گناه خود بگو تا رسته گردی

وگرنه جفت غم پیوسته گردی

272272

برادر گفت درد و رنج صد سال

مرا بهتر ازین بر گفتن حال

273273

بسی گفتند تا آخر به تشویر

ز سر تا پای کرد آن حال تقریر

274274

منم زین جرم گفتا مانده برجای

کنون خواهی بکُش خواهی ببخشای

275275

برادر چون براندیشید لختی

اگر چه آن برو افتاد سختی

276276

بدل گفتا چو زن شد ناپدیدار

برادر را شَوَم باری خریدار

277277

ببخشید آخرش تا زن دعا کرد

بیک ساعت ز صد رنجش رها کرد

278278

رونده گشت و پس گیرنده شد باز

ز سر دو چشم او بیننده شد باز

279279

پس آنگه از غلام آن خواجه درخواست

که برگوید گناه خویشتن راست

280280

غلامش گفت اگر قتلم کنی ساز

نیارم گفت جرم خویشتن باز

281281

پس اعرابی بدو گفتا بگو راست

که امروز از من این خوف تو برخاست

282282

ترا من عفو کردم جاودانه

چه می‌ترسی چه می‌آری بهانه

283283

بگفت القصّه آن راز آشکاره

که طفلت کُشتم اندر گاهواره

284284

نبود آن زن دران کشتن گنه کار

ز فعل شوم خود گشتم گرفتار

285285

چو صدقش دید زن حالی دعا کرد

همش بیننده هم حاجت روا کرد

286286

پسر را پیش برد آن پیرزن نیز

بگفت آن مرد جُرم خویشتن نیز

287287

بدو گفتا زنی شد چاره سازم

که ناگاهی خرید از دار بازم

288288

خریده زن بجانم باز وانگاه

منش بفروختم شد قصّه کوتاه

289289

دعا کرد آن زنش تا آن جوان نیز

بیک دم دیده ور گشت و روان نیز

290290

ازان پس جمله را بیرون فرستاد

به شوهر گفت تا آنجا بایستاد

291291

به پیش او نقاب از روی برداشت

بزد یک نعره شویش تا خبر داشت

292292

برفت از خویش چون با خویش آمد

زن نیکو دلش در پیش آمد

293293

بدو گفتا چه افتادت که ناگاه

شدی نعره زنان افتاده در راه

294294

بدو گفتا یکی زن داشتم من

ترا این لحظه او پنداشتم من

295295

ز تو تا او همه اعضا چنانست

که نتوان گفت موئی درمیانست

296296

بعینه آن زنی گوئی بگفتار

بدیدار و به بالا و برفتار

297297

اگر او نیستی ریزیده در خاک

زن خود خواندیت این مرد غمناک

298298

زنش گفتا بشارت بادت ای مرد

که آن زن نه خطا و نه زنا کرد

299299

منم آن زن که در دین ره سپردم

نگشتم کشته از سنگ و نه مُردم

300300

خداوند از بسی رنجم رهانید

بفضل خود بدین گَنجم رسانید

301301

کنون هر لحظه صد منّت خدا را

که این دیدار روزی کرد ما را

302302

به سجده اوفتاد آن مرد در خاک

زبان بگشاد کای دارندهٔ پاک

303303

چگونه شکر تو گوید زبانم

که نیست آن حد دل یا حد جانم

304304

برفت و خواند همراهان خود را

بگفت آن قصه و آن نیک و بد را

305305

علی الجمله خروشی و فغانی

برامد تا فلک از هر زبانی

306306

غلام و آن برادر وان جوان نیز

خجل گشتند اما شادمان نیز

307307

چو اوّل آن زن ایشان را خجل کرد

به آخر مال شان داد و بحل کرد

308308

چو گردانید شوی خویش را شاه

به اعرابی وزارت داد آنگاه

309309

چو بنهاد آن اساس بر سعادت

هم آنجا گشت مشغول عبادت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پدر گفتش زهی شهوت پرستی

که از شهوت پرستی مست مستی

عطار»الهی نامه»بخش اول»جواب پدر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور