صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش اول
  4. »(1) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود

(1) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

زنی بودست با حسن و جمالی

شب و روز از رخ و زلفش مثالی

2

خوشی و خوبی بسیار بودش

صلاح و زهد با آن یار بودش

3

بخوبی در همه عالم عَلَم بود

ملاحت داشت شیرینیش هم بود

4

بهر موئی که در زلف آن صنم داشت

خم از پنجه فزون و شست هم داشت

5

چو چشم و ابروی او صاد و نون بود

دلیلش نصِّ قاطع نِه کِه نون بود

6

چو بگشادی عقیق دُر فِشان را

به آب خضر کُشتی سرکشان را

7

صدف گوئی لب خندان او بود

که مرواریدش از دندان او بود

8

چو مروارید زیر لعل خندانش

گهر داری نمودی دُرّ دندانش

9

زنخدانش چو سیمین سیب بودی

ز سیبش قسم خلق آسیب بودی

10

فلک از نقش روی او چنان بود

که سرگردان چو عشاقش بجان بود

11

کسانی کز سخن دری فشاندند

بنام او را همی «مرحومه» خواندند

12

زنی بودی که دور چرخ گردان

شمردیش از شمار شیرمردان

13

مگر شوئی که آن زن داشت ناگاه

برای حج روانه گشت در راه

14

یکی کهتر برادر داشت آن مرد

ولیکن بود مردی ناجوانمرد

15

وصیت کرد از بهر عیالش

که تا تیمار می‌دارد بمالش

16

بحج شد عاقبت چون این سخن گفت

برادر آنچه فرمودش پذیرفت

17

برای حکم او بنهاد تن را

بسی تیمارداری کرد زن را

18

شبانروزی بکار او در استاد

بنوهر ساعتش چیزی فرستاد

19

نگاهی سوی آن زن کرد یک روز

بدید از پرده روی آن دلفروز

20

دلش از دست رفت و سرنگون شد

غلط کردم چه گویم من که چون شد

21

چنان در دام آن دلدار افتاد

که صد عمرش بیک دم کار افتاد

22

بسی با عقل خود زیر و زبر شد

ولی هر لحظه عشقش گرمتر شد

23

چو کار او ز زن می بر نیامد

دمی با خویشتن می بر نیامد

24

چوغالب گشت عشق و شد خرد زود

گشاده کرد با زن کار خود زود

25

بخود خواندش بزور و زر و زاری

برون راند آن زن از پیشش بخواری

26

بدو گفتا نداری ازخدا شرم

برادر را چنین می‌داری آزرم

27

ترا دین و دیانت داری اینست

برادر را امانت داری اینست

28

برو توبه گزین و با خدا گرد

وزین اندیشهٔ فاسد جدا گرد

29

بزن آن مرد گفت این نیست سودت

مرا خشنود باید کرد زودت

30

وگرنه، روی تابم از غم تو

ترا رسواکنم گیرم کم تو

31

هم اکنون در هلاک اندازمت من

بکاری سهمناک اندازمت من

32

زنش گفت از هلاکت نیست باکم

هلاک این جهان به زان هلاکم

33

مگر ترسید آن مرد بد افعال

که بر گوید برادر را زن آن حال

34

برفت آن شوم و دفع خویشتن را

بزر بگرفت حالی چارتن را

35

که تا دادند آن شومان گواهی

که کردست از زنا این زن تباهی

36

چو قاضی را قبول افتاد کارش

معیّن کرد حالی سنگسارش

37

ببردندش به صحرا بر سر راه

روان کردند سنگ از چارسوگاه

38

چو سنگ بی عدد بر زن روان شد

گمان افتادشان کز زن روان شد

39

برای عبرت خلق جهانش

رها کردند آنجا هم چنانش

40

زن بی چاره بر هامون بمانده

میان خاک غرق خون بمانده

41

چو شب بگذشت و روز افتاد آغاز

زن آمد وقت صبح اندک بخود باز

42

بزاری و نزاری ناله می‌کرد

ز نرگس ارغوان پر لاله می‌کرد

43

یک اعرابی بر اُشتر صبح گاهی

مگر آن روز می‌آمد ز راهی

44

شنود آن ناله و بی‌خویشتن شد

فرود آمد ز اُشتر سوی زن شد

45

بپرسیدش که ای زن کیستی تو

که همچون مردهٔ می‌زیستی تو

46

زنش گفتا که من بیمار و زارم

عرابی گفت من تیمار دارم

47

نشاندش بر شتر بردش بتعجیل

بسوی خانهٔ خود کرد تحویل

48

تعهد کرد بسیاری شب و روز

که تا با حال خود شد آن دلفروز

49

دگر ره دلبریش آغاز افتاد

ز سر در همدم و همراز افتاد

50

دگر ره تازه شد گلنار رویش

ز سر در حلقه زد زنار مویش

51

ز زیر سنگسار او آشکارا

چنان آمد که لعل از سنگ خارا

52

عرابی چون جمال او چنان دید

بخون خویش حکم او روان دید

53

ز عشق روی او بی‌خویشتن شد

ز دردش پیرهن بر تن کفن شد

54

بزن گفتا که شو جفت حلالم

که مُردم، زنده گردان از وصالم

55

زنش گفتا مرا چون شوی باشد

چگونه شوی دیگر روی باشد

56

چو از حد درگذشت آن مهربانی

بخود خواند آخر آن زن را نهانی

57

زنش گفت ای ز دین پیچیده سر تو

نمی‌ترسی ز خشم دادگر تو

58

مرا از بهر حق تیمار بردی

کنون فرمان دیو خوار بُردی

59

چو خیری کردهٔ بزیان میاور

خلل در کعبهٔ ایمان میاور

60

که چون این را اجابت می‌نکردم

بسی دیدم بلا و سنگ خوردم

61

کنون تو نیز می‌خوانی بدینم

نمی‌دانی که من چون پاک دینم

62

اگر پاره کنی صد باره شخصم

نیاید در تن پاکیزه نقصم

63

برو از بهر یک شهوة که رانی

مخر جان را عذاب جاودانی

64

ز صدق آن زن پاکیزه گوهر

گرفت آن مرد اعرابیش خواهر

65

پشیمان گشت ازان اندیشه کردن

که کار دیو بود آن پیشه کردن

66

غلامی داشت اعرابی سیاهی

درآمد آن سیه ناگه ز راهی

67

چو دید او روی زن دل را بدو داد

دل وجانش بسوخت و تن فرو داد

68

دلش را وصل آن زن آرزو خاست

ولیکن می‌نشد آن آرزو راست

69

بزن گفتا شبم من، تو چو ماهی

چرا با من بهم بودن نخواهی

70

زنش گفت این نگردد هرگزت راست

که از من خواجهٔ تو این بسی خواست

71

چو او وصلم نیافت آنگاه مِه روی

کجا یابی تو آخر ای سیه روی

72

غلامش گفت می‌گردانیم باز

ز من نرهی تو تا نرهانیم باز

73

وگر نه حیلتی سازم به مردی

که حالی زین وثاق آواره گردی

74

زنش گفت آنچه خواهی کن چه باکست

که نندیشم اگر قسمم هلاکست

75

غلام از وی بغایت خشمگین شد

ز مهر او چنان بوده چنین شد

76

شبی برخاست از کینی که اوداشت

زن خواجه یکی طفل نکو داشت

77

بکُشت آن طفل را در گاهواره

پس آنگه برد آن خونین کتاره

78

بزیر بالش آن زن نهان کرد

که یعنی خون زن نامهربان کرد

79

سحرگه مادر آن کُشتهٔ زار

ز بهر شیردادن گشت بیدار

80

بدید آن طفل را بُرّیده سر باز

برآورد از دل پر درد آواز

81

فغانی و خروشی در جهان بست

دو گیسو را بریده بر میان بست

82

طلب کردند تاخود آن که کردست

چنین بیچاره را بیجان که کردست

83

ز زیر بالش زن آشکاره

برون آمد یکی خونین کتاره

84

همه گفتند زن کردست این کار

بکُشت این نابکار او را چنین زار

85

غلام و مادر طفل آن جوان را

نه چندان زد که بتوان گفت آن را

86

عرابی آمد و گفت ای زن آخر

چه بد کردم بجای تو من آخر

87

که کشتی کودکی مانند ماهی

نترسیدی ز خون بی‌گناهی

88

زنش گفت این که در عالم نشان داد

خدایت ای برادر عقل ازان داد

89

که تا عقل و خرد را کار بندی

که تا از عقل یابی بهره‌مندی

90

ببین از چشم عقل ای پاک دامن

تو چندینی نکوئی کرده با من

91

گرفته خواهر از بهر خدایم

بسی انعامها کرده بجایم

92

مکافات تو این باشد بیندیش

ازین کُشتن چه گردد حرمتم بیش

93

عرابی چون خردمند جهان بود

بدان گفتار زن هم داستان بود

94

یقینش شد که آن زن بی گناهست

ولی آنجا مقامش نه ز راهست

95

بزن گفتا چو افتاد این چنین کار

ترا دیدن بدل کرهست ازین بار

96

زنم چون تهمت این بر تو افگند

ز تو یاد آیدش هر دم ز فرزند

97

بهر ساعت غم او تازه گردد

مصیبت نیز بی‌اندازه گردد

98

ترا بد گوید و نیکو ندارد

وگر من دارمت نیک او ندارد

99

ترا زینجا بباید رفت آزاد

نهان سیصد درم حالی بوی داد

100

که این را نفقه کن در راه برخویش

درم بستد زن و آورد ره پیش

101

چو لختی رفت آن غم دیده در راه

پدید آمد دهی از دور ناگاه

102

کنار راه داری دید بر پای

برو گرد آمده مردم زهر جای

103

جوانی را دلی پر خون جگرسوز

مگر بر دار می‌کردند آن روز

104

بپرسید آن زن از مردی که این کیست

مرا آگاه کن تا جُرم او چیست

105

بدو گفتند ده خاص امیریست

که در بیداد کردن بی نظیریست

106

درین ده عادت آنست ای ممیّز

که هر کو از خراجی گشت عاجز

107

کند بردارش این ظالم نگونسار

کنون خواهد کشیدش بر سر دار

108

زن او را گفت خود چندش خراجست

که این ساعت بدانش احتیاجست

109

بدو گفتند کین هر ساله پیداست

خراج او بود سیصد درم راست

110

بدل می‌گفت زن چون مهربانی

که او را باز خر اکنون بجانی

111

چو تو جستی بجان از سنگ وز دار

بجان از دار شو او را خریدار

112

بدیشان گفت اگر من بدهم این مال

فروشندش بمن، گفتند در حال

113

بایشان داد آن سیصد درم زود

که تا شد آن جوان فارغ ز غم زود

114

درم چون داد زن حالی روان شد

چو تیری از پی او آن جوان شد

115

چو روی زن بدید از دور، جانش

بلب آمد بگردون شد فغانش

116

سراسیمه شد و فریاد می‌کرد

که از دارم چرا آزاد می‌کرد

117

که گر جان دادمی بر دارناگاه

نبودی هرگزم چون عشق این ماه

118

بسی با زن بگفت و سود کی داشت

که زن آتش نبود آن دود کی داشت

119

بسی با زن برفت و کرد زاری

نیاوردش ازان جز شرمساری

120

زنش گفتا مراعات من اینست

من این کردم مکافات من اینست

121

جوان گفتش دلم بُردی و جانی

چگونه ازتو سر تابم زمانی

122

زنش گفتا گر از من سر نتابی

سر موئی ز وصل من نیابی

123

بسی رفتند و گفتند و شنیدند

که تا هر دو بدریائی رسیدند

124

بدان ساحل یکی کشتی گران بود

همه پُر رخت و پُر بازارگان بود

125

چون از زن آن جوان نومید درماند

یکی بازارگان را پیش خود خواند

126

که دارم یک کنیزک همچو ماهی

ندارد جز سرافرازی گناهی

127

ندیدم کس به نافرمانیِ او

مرا تا کی ز سرگردانی او

128

اگرچه نیست کس مثلش پدیدار

نیم خوی بدش را من خریدار

129

بسی کوشیده‌ام تا چند کوشم

کنونش گر تو خواهی می‌فروشم

130

بدان بازارگان این گفت زنهار

مرا از وی مشو هرگز خریدار

131

که شوهر دارم وآزادم آخر

رسید از دست او فریادم آخر

132

سخن بازارگان نشنید از وی

بدیناری صدش بخرید از وی

133

بصد سختیش در کشتی نشاندند

وزانجا در زمان کشتی براندند

134

خرنده چون بدید آن قدّ و دیدار

بزیر پرده از جان شد خریدار

135

دران دریا دلش در شور آمد

نهنگ شهوتش در زور آمد

136

بزن نزدیک شد آن زن بیفتاد

که فریادم رسید ای خلق فریاد

137

مسلمانید و من هستم مسلمان

بر ایمانید ومن هستم برایمان

138

من آزادم مرا شوهر بجایست

گواه صادقم این دم خدایست

139

شما را مادر و خواهر بود نیز

بزیر پرده در دختر بود نیز

140

کسی این بد گر اندیشد بر ایشان

شود حال شما بی‌شک پریشان

141

چو نپسندید ایشان را درین کار

مرا از چه پسندید این چنین بار

142

غریب و عورة و درویش و خوارم

ضعیف و عاجز و زار ونزارم

143

مرنجانید این جان سوز را بیش

که فردائیست مر امروز را پیش

144

چو بود آن زن نکوگوی و نکو دل

بسوخت آن اهل کشتی را بدو دل

145

بیکبار اهل کشتی یار گشتند

نگه دار زن غمخوار گشتند

146

ولی هر کس که روی او بدیدی

بصد دل عشق روی او خریدی

147

بآخر اهل آن کشتی بیکبار

شدند القصّه بر وی عاشق زار

148

بسی با یک دگر گفتند از وی

بسی آن عشق بنهفتند از وی

149

چو هر دل را بدو بود اشتیاقی

بیک ره جمله کردند اتّفاقی

150

که آن زن را فرو گیرند ناگاه

برآرند آرزوی خود باکراه

151

چو زن از حال آن شومان خبر یافت

همه دریا زخون دل جگر یافت

152

زبان بگشاد کای دانای اسرار

مرا از شرِّ این شومان نگه دار

153

ندارم از دو عالم جز تو کس را

ازین سَر ها بُرون بَر این هوس را

154

اگر روزی کنی مرگم توانی

که مردن به بود زین زندگانی

155

خلاصی ده مرا یا مرگ امروز

که من طاقت ندارم اندرین سوز

156

مرا تا چند گردانی بخون در

نخواهی یافت از من سرنگون تر

157

چو گفت این قصّه و بی خویشتن شد

ازان زن آب دریا موج زن شد

158

برآمد آتشی زان آب سوزان

که دریاگشت چون دوزخ فروزان

159

بیک دم اهل کشتی را بیکبار

بگردانید در آتش نگونسار

160

همه خاکستری گشتند در حال

ولیکن ماند باقی جمله را مال

161

یکی بادی درآمد از کرانه

به شهری کرد کشتی را روانه

162

زن آن خاکستر از کشتی بینداخت

چو مردان خویشتن را جامهٔ ساخت

163

که تا برهد ز دست عشق بازی

کند بر شکل مردان سرفرازی

164

بسی خلق آمدند از شهر در راه

غلامی را همی دیدند چون ماه

165

بتنهائی دران کشتی نشسته

جهانی مال با وی تنگ بسته

166

بپرسیدند ازان خورشید رخ حال

که تنها آمدی با این همه مال

167

بدیشان گفت تا شه نایدم پیش

نگویم با دگر کس قصّهٔ خویش

168

خبر دادند ازو شه را که امروز

غلامی در رسید الحق دلفروز

169

بتنهائی یکی کشتی پر از مال

بیاورده نمی‌گوید دگر حال

170

ترا می‌خواهد او تا حال گوید

حدیث کشتی و آن مال گوید

171

تعجّب کرد شاه و شد روانه

بیامد پیش آن ماه زمانه

172

تفحّص کرد حالش شاه هُشیار

چنین گفت او که ما بودیم بسیار

173

به کشتی در نشستیم و بسی راه

بپیمودیم دایم گاه و بیگاه

174

چو بیکاران آن کشتیم دیدند

بشهوة جمله مهر من گزیدند

175

ز حق درخواستم تا حق چنان کرد

که دفع شرِّ مُشتی بد گمان کرد

176

درآمد آتشی و جمله را سوخت

مرا برهاند و جانم را بر افروخت

177

ببین اینک یکی برجایگاهست

که مردم نیست انگشت سیاهست

178

مرا زین عبرتی آمد پدیدار

نیم من مال دنیا را خریدار

179

همه برگیر مال بی‌شمارست

ولی یک حاجتم از تو بکارست

180

که سازی بر لبِ این بَحرَم امروز

عبادت را یکی معبد دلفروز

181

بکوئی کز پلید و پاک دامن

نباشد هیچ کس را کار با من

182

که تا چون داد دست اینجا نشستم

شبانروزی خدا را می‌پرستم

183

شه و لشکر چو گفتارش شنیدند

کرامات و مقاماتش بدیدند

184

چنانش معتقد گشتند یکسر

که از حکمش نه پیچیدند یک سر

185

چنانش معبدی کردند بر پای

که گفتی خانهٔ کعبه‌ست بر جای

186

در آنجا رفت و شد مشغول طاعت

بسر می‌برد عمری در قناعت

187

چو در دام اجل افتاد آن شاه

وزیران و سپه را خواند آنگاه

188

بدیشان گفت آن آید صوابم

که چون من روی از دنیا بتابم

189

شما را این جوان زاهد آنگاه

بود بر جای من فرمان ده و شاه

190

که تا آسوده گردد زو رعیّت

بجای آرید ای قوم این وصیت

191

بگفت این و بر آمد جان پاکش

فرو برد این زمین در زیر خاکش

192

بیکبار آن وزیران جمع گشتند

رعایا و امیران جمع گشتند

193

بر آن زن شدند و راز گفتند

ز شاهش آن وصیت باز گفتند

194

بدو گفتند هر حکمی که خواهی

توانی چون تراست این پادشاهی

195

نکرد البتّه زن رغبت بدان کار

که زاهد کی تواند شد جهاندار

196

بدو گفتند ای عابد نشانه

جهانداری گزین چند از بهانه

197

بدیشان گفت زن چون نیست چاره

مرا باید زنی چون ماه پاره

198

یکی دختر بود جفت حلالم

که می‌آید ز تنهائی ملالم

199

بزرگانش چنین گفتند کای شاه

ز ما هر کس که خواهی دختری خواه

200

بدیشان گفت صد دختر فرستید

ولیکن جمله با مادر فرستید

201

که تامن نیز هر یک را ببینم

ز جمله آنک خواهم بر گزینم

202

بزرگانش بعشق دل همان روز

فرستادند صد دختر دلفروز

203

همه با مادر خود پیش رفتند

ز شرم خویش بس بی‌خویش رفتند

204

نمود آن زن بدیشان خویشتن را

که شاهی چون بود شایسته زن را

205

بگوئید این سخن با شوهران باز

رهانیدم ازین بار گران باز

206

زنان سرگشته عزم راه کردند

بزرگان را ازان آگاه کردند

207

که و مه هرکسی کان می‌شنودند

ز حال زن تعجب می‌نمودند

208

فرستادند پیش او زنی باز

که چون هستی ولیعهد سرافراز

209

کسی را بر سر ما شاه گردان

وگرنه پادشاهی کن چو مردان

210

کسی را برگزید از جمله مقبول

وزان پس شد بکار خویش مشغول

211

بدست خویش شاهی کرد بر پای

نجنبید از برای ملک از جای

212

تو باشی ای پسر از بهر نانی

کنی زیر و زبر حال جهانی

213

نجنبید از برای ملک یک زن

ز مردان این چنین بنمای یک تن

214

شنید آوازهٔ آن زن جهانی

که هست اندر فلان جائی فلانی

215

نظیرش مستجاب الدّعوه کس نیست

زنی کو را ز مردان هم نفس نیست

216

بسی مفلوج از انفاسش چنان شد

که با راه آمد و پایش روان شد

217

بسی شد در جهان آوازهٔ او

نمی‌دانست کس اندازهٔ او

218

چو از حج باز آمد شوی آن زن

ندید از هیچ سوئی روی آن زن

219

بیک ره کدخدائی دید ویران

برادر گشته نابینا و حیران

220

بر او نه دست می‌جُنبید نه پای

که مقعد گشته بود و مانده بر جای

221

شب و روزش غم آن زن گرفته

عذاب دوزخش دامن گرفته

222

گه از حق برادر جانش می‌سوخت

گهی از درد بی درمانش می‌سوخت

223

برادر حال زن پرسید ازو باز

سخن پیش برادر کرد آغاز

224

که کرد آن زن زنا با یک سپاهی

بدادند ای عجب قومی گواهی

225

چو بشنید این سخن زان قوم قاضی

بحکم سنگ سارش گشت راضی

226

بزاری سنگ سارش کرد آنگاه

تو باقی مان که او برخاست از راه

227

چو بشنید این سخن آن مرد مهجور

شد از مرگ و فسادش سخت رنجور

228

چو هم بگریست هم بر خویشتن زد

بکُنجی رفت و ماتم کرد و تن زد

229

برادر را چو می‌دید آنچنان زار

نکردش هیچ عضو الا زبان کار

230

بدو گفتا که ای بی دست و بی پای

شنیدم من که این ساعت فلان جای

231

زنی مشهور همچون آفتابست

که پیش حق دعایش مستجابست

232

بسی کور از دعایش دیده ور شد

بسی مفلوج عاجز ره سپر شد

233

اگر خواهی برم آنجایگاهت

مگر باز آورد آن زن براهت

234

دل آن مرد خوش شد گفت بشتاب

شدم از دست اگر خواهیم دریاب

235

مگر آن مرد نیک القصّه خر داشت

بران خر بست او را راه برداشت

236

رسیدند از قضا روزی دران راه

بر آن مرد اعرابی شبانگاه

237

چو بود آن مرد اعرابی جوان مرد

دران شب هر دو تن را میهمان کرد

238

درآمد مرد اعرابی بگفتن

کز اینجا تا کجا خواهید رفتن

239

بدو گفتا شنیدم ماجرائی

که می‌گوید زنی زاهد دعائی

240

که نابینا بسی و مبتلا هم

ازو به شد بتعویذ و دعا هم

241

مرا نیز این برادر گشت بیمار

به مفلوجی و کوری شد گرفتار

242

بر آن زن برم او را، مگر باز

رونده گردد و صاحب بصر باز

243

بدو گفت آنگه اعرابی که یک چند

زنی افتاد اینجا بس خردمند

244

غلام من برد او را بزوری

ازان شومی شد او مفلوج و کوری

245

کنون او را بیارم با شما نیز

مگر به گردد او هم زان دعا نیز

246

شدند آخر بسی منزل بریدند

دران ده سوی آن منزل رسیدند

247

که می‌کردند بر دار آن جوان را

وثاقی بود بگرفتند آن را

248

وثاقی لایق آن کاروان بود

که ملک آن جفاپیشه جوان بود

249

جوان بود ای عجب بر جای مانده

نه بینائی نه دست و پای مانده

250

بهم گفتند حال ما هم اینست

که ما را این متاعست و غم اینست

251

چو هم این نقد ما را حاصل آمد

سزد کین جای ما را منزل آمد

252

جوان را نیز مادر بود بر جای

چو دید القصّه دو بی‌دست و بی‌پای

253

ز رنج و مبتلائی‌شان خبر خواست

فرو گفتند حالی آن خبر راست

254

بسی بگریست آن مادر که من نیز

پسر دارم یکی چون این دو تن نیز

255

بیایم با شما، بر جَست او هم

پسر را بر ستوری بست محکم

256

بهم هر سه روان گشتند در راه

که تا رفتند پیش زن سَحَرگاه

257

سحرگاهی نفس زد صبح دولت

برون آمد زن زاهد ز خلوت

258

بدید از دور شوی خویشتن را

ز شادی سجده آمد کار زن را

259

بسی بگریست زن گفتا کنون من

ز خجلت چون توانم شد برون من

260

چه سازم یا چه گویم شوی خود را

که نتوانم نمودن روی خود را

261

چو از پس تر نگه کرد آن سه تن دید

سه خصم خون جان خویشتن دید

262

بدل گفت او که اینم بس که شوهر

گوا با خویش آوردست همبر

263

بدین هر سه که بس صاحب گناهند

دو دست و پای این هر سه گواهند

264

چو چشم هر سه می‌بینم چه خواهم

چه می‌گویم گواهم بس الهم

265

زن آمد بس نظر بر شوی انداخت

ولیکن برقعی بر روی انداخت

266

بشوهر گفت بر گو خود چه خواهی

جوابش داد آن مرد الهی

267

که اینجا آمدم بهر دعائی

که دارم کور چشمی مبتلائی

268

زنش گفتا که مردیست این گنه کار

اگر آرد گناه خود باقرار

269

خلاصی باشدش زین رنج ناساز

وگرنه کور ماند مبتلا باز

270

بپرسید از برادر مرد حاجی

که چون درمانده و پُر احتیاجی

271

گناه خود بگو تا رسته گردی

وگرنه جفت غم پیوسته گردی

272

برادر گفت درد و رنج صد سال

مرا بهتر ازین بر گفتن حال

273

بسی گفتند تا آخر به تشویر

ز سر تا پای کرد آن حال تقریر

274

منم زین جرم گفتا مانده برجای

کنون خواهی بکُش خواهی ببخشای

275

برادر چون براندیشید لختی

اگر چه آن برو افتاد سختی

276

بدل گفتا چو زن شد ناپدیدار

برادر را شَوَم باری خریدار

277

ببخشید آخرش تا زن دعا کرد

بیک ساعت ز صد رنجش رها کرد

278

رونده گشت و پس گیرنده شد باز

ز سر دو چشم او بیننده شد باز

279

پس آنگه از غلام آن خواجه درخواست

که برگوید گناه خویشتن راست

280

غلامش گفت اگر قتلم کنی ساز

نیارم گفت جرم خویشتن باز

281

پس اعرابی بدو گفتا بگو راست

که امروز از من این خوف تو برخاست

282

ترا من عفو کردم جاودانه

چه می‌ترسی چه می‌آری بهانه

283

بگفت القصّه آن راز آشکاره

که طفلت کُشتم اندر گاهواره

284

نبود آن زن دران کشتن گنه کار

ز فعل شوم خود گشتم گرفتار

285

چو صدقش دید زن حالی دعا کرد

همش بیننده هم حاجت روا کرد

286

پسر را پیش برد آن پیرزن نیز

بگفت آن مرد جُرم خویشتن نیز

287

بدو گفتا زنی شد چاره سازم

که ناگاهی خرید از دار بازم

288

خریده زن بجانم باز وانگاه

منش بفروختم شد قصّه کوتاه

289

دعا کرد آن زنش تا آن جوان نیز

بیک دم دیده ور گشت و روان نیز

290

ازان پس جمله را بیرون فرستاد

به شوهر گفت تا آنجا بایستاد

291

به پیش او نقاب از روی برداشت

بزد یک نعره شویش تا خبر داشت

292

برفت از خویش چون با خویش آمد

زن نیکو دلش در پیش آمد

293

بدو گفتا چه افتادت که ناگاه

شدی نعره زنان افتاده در راه

294

بدو گفتا یکی زن داشتم من

ترا این لحظه او پنداشتم من

295

ز تو تا او همه اعضا چنانست

که نتوان گفت موئی درمیانست

296

بعینه آن زنی گوئی بگفتار

بدیدار و به بالا و برفتار

297

اگر او نیستی ریزیده در خاک

زن خود خواندیت این مرد غمناک

298

زنش گفتا بشارت بادت ای مرد

که آن زن نه خطا و نه زنا کرد

299

منم آن زن که در دین ره سپردم

نگشتم کشته از سنگ و نه مُردم

300

خداوند از بسی رنجم رهانید

بفضل خود بدین گَنجم رسانید

301

کنون هر لحظه صد منّت خدا را

که این دیدار روزی کرد ما را

302

به سجده اوفتاد آن مرد در خاک

زبان بگشاد کای دارندهٔ پاک

303

چگونه شکر تو گوید زبانم

که نیست آن حد دل یا حد جانم

304

برفت و خواند همراهان خود را

بگفت آن قصه و آن نیک و بد را

305

علی الجمله خروشی و فغانی

برامد تا فلک از هر زبانی

306

غلام و آن برادر وان جوان نیز

خجل گشتند اما شادمان نیز

307

چو اوّل آن زن ایشان را خجل کرد

به آخر مال شان داد و بحل کرد

308

چو گردانید شوی خویش را شاه

به اعرابی وزارت داد آنگاه

309

چو بنهاد آن اساس بر سعادت

هم آنجا گشت مشغول عبادت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پدر گفتش زهی شهوت پرستی

که از شهوت پرستی مست مستی

عطار»الهی نامه»بخش اول»جواب پدر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور