صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش ششم
  4. »(1) حکایت عزرائیل و سلیمان علیهما السلام و آن مرد

(1) حکایت عزرائیل و سلیمان علیهما السلام و آن مرد

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شنیدم من که عزرائیل جانسوز

در ایوان سلیمان رفت یک روز

22

جوانی دید پیش او نشسته

نظر بگشاد بر رویش فرشته

33

چو او را دید از پیشش بدر شد

جوان از بیمِ او زیر و زبر شد

44

سلیمان را چنین گفت آن جوان زود

که فرمان ده که تا میغ این زمان زود

55

مرا زین جایگه جائی برد دور

که گشتم از نهیب مرگ رنجور

66

سلیمان گفت تا میغ آن زمانش

ببرد از پارس تا هندوستانش

77

چو یک روزی به سر آمد ازین راز

به پیش تخت عزرائیل شد باز

88

سلیمان گفتش ای بی تیغ خون ریز

چرا کردی نظر سوی جوان تیز

99

جوابش داد عزرائیل آنگاه

که فرمانم چنین آمد ز درگاه

1010

که او را تا سه روز از راه برگیر

به هندستانش جان ناگاه برگیر

1111

چو اینجا دیدمش ماندم در این سوز

کز اینجا چون رود آنجا به سه روز

1212

چو میغ آورد تا هندوستانش

شدم آنجا و کردم قبض جانش

1313

مدامت این حکایت حسب حال است

که از حکم ازل گشتن محال است

1414

چه برخیزد ز تدبیری که کردند

که ناکام است تقدیری که کردند

1515

تو اندر نقطهٔ تقدیر اول

نگه می‌کن مشو در کار احول

1616

چو کار او نه چون کار تو آید

گلی گر بشکفد خار تو آید

1717

چو مشکر بود هر کو در دوئی بود

بلای من منی بود و توئی بود

1818

چو برخیزد دو بودن ازمیان راست

یکی گردد بهم این خواست و آن خواست

1919

ز هر مژه اگر صد خون گشائی

فرو بستند چشمت، چون گشائی؟

2020

چو دستت بسته‌اند ای خسته آخر

چه بگشاید ز دست بسته آخر؟

2121

گرفته درد دین اهل خرد را

میان جادوی خواهی تو خود را

2222

همه اجزای عالم اهل دردند

سر افشانان میدان نبردند

2323

تو یک دم درد دین داری؟ نداری

بجز سودای بیکاری نداری

2424

اگر یک ذره درد دین بدانی

بمیری ز آرزوی زندگانی

2525

ولیکن بر جگر ناخورده تیغی

نه هرگز درد دانی نه دریغی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پدر گفتش که ای مغرور مانده

ز اسرا رحقیقت دور مانده

عطار»الهی نامه»بخش ششم»جواب پدر

اگلی نظم

جوانی داشت دیرینه رفیقی

رسیدش زخم سنگ منجنیقی

عطار»الهی نامه»بخش ششم»(2) حکایت آن جوان که از زخم سنگ منجیق بیفتاد

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور