صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش بیست و یکم
  4. »(1) حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او

(1) حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

امیری سخت عالی رای بودی

که در سر حدِّ بلخش جای بودی

2

بعدل و داد امیری پاک دین بود

که حد او فلک را در زمین بود

3

بمردی و بلشکر صعب بودی

بنام آن کعبهٔ دین کعب بودی

4

ز رایش فیض و فر شمس و قمر را

ز جودش نام و نان اهل هنر را

5

ز عدلش میش و گرگ اندر حوالی

بهم گرگ آشتی کردند حالی

6

ز سهمش آب دریاها پر از جوش

شدی چون آتش اندر سنگ خاموش

7

ز زحمت گر کهن بودی جهانی

ز خاطر محو کردی در زمانی

8

ز قهرش آتش ار افسرده بودی

چو انگشتی شدی اندر کبودی

9

ز جاه او بلندی مانده در چاه

چه می‌گویم جهت گم گشت ازان جاه

10

ز حلمش کوه بر جای ایستاده

زمین بر خاک روئی اوفتاده

11

ز خشمش رفته آتش با دلی تنگ

ولیکن چشم پر نم در دل سنگ

12

ز تابش برده خورشید فلک نور

جهان را روشنی بخشیده از دور

13

ز جودش بحر و کان تشویر خورده

گهر در صُلب بحر و کان فشرده

14

ز لطفش برگِ گل در یوزه کرده

ولیک از شرم او در زیر پرده

15

ز خُلقش مشک در دُنیی دمیده

ز دنیی نیز بر عُقبی رسیده

16

امیر نیک دل را یک پسر بود

که در خوبی بعالم در سَمَر بود

17

رخی چون آفتابی آن پسر داشت

که کمتر بنده پیش خود قمر داشت

18

نهاده نام حارث شاه او را

کمر بسته چو جوزا ماه او را

19

یکی دختر بپرده بود نیزش

که چون جان بود شیرین و عزیزش

20

بنام آن سیم بر زَین العرب بود

دل آشوبی و دلبندی عجب بود

21

جمالش مُلکِ خوبی در جهان داشت

بخوبی درجهان او بود کآن داشت

22

خرد در عشق او دیوانه بودی

بخوبی در جهان افسانه بودی

23

کسی کو نام او بُردی بجائی

شدی هر ذرّهٔ یوسف نمائی

24

مه نَو چون بدیدی ز آسمانش

زدی چون مَشک زانو هر زمانش

25

اگر پیشانیش رضوان بدیدی

بهشت عدن را بی‌شان بدیدی

26

سر زلفش چو در خاک اوفتادی

ازو پیچی در افلاک اوفتادی

27

دو نرگس داشت نرگس دان ز بادام

چو دو جادو دو زنگی بچّه در دام

28

دو زنگی بچّه هر یک با کمانی

بتیر انداختن هر جا که جانی

29

چو تیر غمزهٔ او زه بره کرد

دل عشّاق را آماج گه کرد

30

شکر از لعل او طعمی دگر داشت

که لعلش ز هر دارو در شکر داشت

31

دهانش درج مروارید تر بود

که هر یک گوهری تر زان دگر بود

32

چو سی دندان او مرجان نمودی

نثار او شدی هر جان که بودی

33

لب لعلش که جام گوهری بود

شرابش از زلال کوثری بود

34

فلک گر گوی سیمینش ندیدی

چو گوی بی سر و بُن کی دویدی

35

جمالش را صفت گفتن محالست

که از من آن صفت کردن خیالست

36

بلطف طبعِ او مردم نبودی

که هر چیزی که از مردم شنودی

37

همه در نظم آوردی بیک دم

بپیوستی چو مروارید در هم

38

چنان در شعر گفتن خوش زبان بود

که گوئی از لبش طعمی در آن بود

39

پدر پیوسته دل در کارِ اوداشت

بدلداری بسی تیمار اوداشت

40

چو وقت مرگ پیش آمد پدر را

به پیش خویش بنشاند آن پسر را

41

بدو بسپرد دختر را که زنهار

ز من بپذیرش و تیمار میدار

42

زهر وجهی که باید ساخت کارش

بساز و تازه گردان روزگارش

43

که از من خواستندش نام داران

بسی گردن کشان و شهریاران

44

ندادم من بکس گر تو توانی

که شایسته کسی یابی تو دانی

45

گواه این سخن کردم خدا را

پشولیده مگردان جان ما را

46

چو هر نوعی سخن پیش پسر گفت

پذیرفت آن پسر هرچش پدر گفت

47

بآخر جانی شیرین زو جدا شد

ندانم تا چرا آمد چرا شد

48

بسی زیر و زبر آمد چو افلاک

که تا پای و سرش افکند در خاک

49

کمان حق ببازوی بشر نیست

کزین آمد شدن کس را خبر نیست

50

که می‌داند که بودن تا بکی داشت

کسی کآمد چرا رفتن ز پَی داشت

51

پدر چون شد بایوان الهی

پسر بنشست در دیوان شاهی

52

بعدل وداد کردن در جهان تافت

جهان از وی دم نوشیروان یافت

53

رعیّت را و لشکر را دِرَم داد

بسی سالار را کوس و عَلَم داد

54

بسی سودا زهر مغزی برون کرد

بسی بیدادگر را سرنگون کرد

55

بخوبی و بناز و نیک نامی

چو جان می‌داشت خواهر را گرامی

56

کنون بشنو که این گردنده پرگار

ز بهر او چه بازی کرد برکار

57

غلامی بود حارث را یگانه

که او بودی نگهدار خزانه

58

بنام آن ماه وش بکتاش بودی

ندانم تا کسی همتاش بودی

59

بخوبی در جهان اعجوبهٔ بود

غم عشقش عجب منصوبهٔ بود

60

مَثَل بودی بزیبائی جمالش

همه عالم طلب گاروصالش

61

اگر عکس رخش گشتی پدیدار

بجنبش آمدی صورت ز دیوار

62

چو زلف هندوش در کین نشستی

چو جعد زنگیان در چین نشستی

63

چو زلفش سر کشان را بنده می‌داشت

چنان نقدی ز پس افکنده می‌داشت

64

چو دو ابروش پیوسته به آمد

کمانی بود کاوّل در زه آمد

65

غنیمی چرب چشم او ازان بود

که با بادام نقدش در میان بود

66

صف مژگانش صف کردی شکسته

بزخم تیرباران از دو رَسته

67

دهانی داشت همچون لعل سفته

درو سی دُرّ ناسفته نهفته

68

یکی گر سفته شد لعل دهانش

نبود آن جز بالماس زبانش

69

لبش خط داده عمر جاودان را

که آن لب بود آب خضر جان را

70

ز دندانش توان کردن روایت

که در یک میم دارد سی دو آیت

71

چو یوسف بود گوئی در نکوئی

خود ازگوی زنخدانش چه گوئی

72

ز گویش تا بکی بیهوش باشم

چو در گوی آمدم خاموش باشم

73

به پیش قصر باغی بود عالی

بهشتی نقد او را در حوالی

74

همه شب می‌نخفت از عشق بلبل

طریق خارکش می‌گفت با گل

75

گل از غنچه بصد غنج و بصد ناز

شکر خنده بسی می‌کرد آغاز

76

چنان آمد که طفلی مانده در خون

گل سرخ از قماط سبز بیرون

77

صبا همچون زلیخا در دویده

چو یوسف گل ازو دامن دریده

78

چو بادی خضر بر صحرا گذشته

خضر بگذشته صحرا سبز گشته

79

شهاب و برق را گشته سنان تیز

ز باران ابر کرده صد عنان ریز

80

کشیده دست بر هم سبزه‌زاران

ولی آن دست پر گوهر ز باران

81

بنفشه سر بخدمت پیش کرده

ولیکن پای بوس خویش کرده

82

بیک ره ارغوان آغشته در خون

بخون ریز آمده بر خویش بیرون

83

بدست آورده نرگس جامِ زر را

ز باران خورده شیر چون شکر را

84

سر لاله چو در پای اوفتاده

کلاهش با کمر جای اوفتاده

85

هزاران یوسف از گلشن رسیده

ز کنعان بوی پیراهن شنیده

86

همه مرغان درافکنده خروشی

ز جانان بی نوا نامانده گوشی

87

بوقت صبحگاهی باد مشکین

چو سوهان کرده روی آب پُرچین

88

مگر افراسیاب آب زره یافت

که آب از باد نوروزی زره یافت

89

ز هر سو کوثری دیگر روان بود

که آب خضر کمتر رشح آن بود

90

ز پیش باغ طاقی تا بکیوان

نهاده تخت حارث پیش ایوان

91

شه حارث چو خورشیدی خجسته

سلیمان وار در پیشان نشسته

92

چو جوزا در کمر دست غلامان

ببالا هر یکی سروی خرامان

93

ستاده صف زده ترکان سرکش

بخدمت کرده هر یک دست درکش

94

ندیمان سرافراز نکورای

بخدمت چشمها افکنده بر پای

95

شریفان همه عالم وضیعش

نظام عالم از رای رفیعش

96

ز بیداری بختش فتنه در خواب

ز بیم خشمش آتش چشم پر آب

97

زحل کین، مشتری وش، ماه طلعت

عطارد قدر و هم خورشید رفعت

98

مگر بر بام آمد دختر کعب

شکوه جشن در چشم آمدش صعب

99

چو لختی کرد هر سوئی نظاره

بدید آخر رخ آن ماه پاره

100

چو روی و عارض بکتاش را دید

چو سروی در قبا بالاش را دید

101

جهان حسن وقف چهرهٔ او

همه خوبی چو یوسف بهرهٔ او

102

بساقی پیش شاه استاده بر جای

سر زلفش دراز افتاده بر پای

103

ز مستی روی چون گلنار کرده

مژه در چشمِ عاشق خار کرده

104

شکر از چشمهٔ نوشین فشانده

عرق از ماه بر پروین فشانده

105

گهی سرمست می‌دادی شرابی

گهی بنواختی خوش خوش ربابی

106

گهی برداشتی چون بلبل آواز

گهی چون گل گرفتی شیوه و ناز

107

بدان خوبی چو دختر روی اودید

دل خود وقف یک یک موی اودید

108

درآمد آتشی از عشق زودش

بغارت برد کلّی هرچه بودش

109

چنان آن آتشش در جان اثر کرد

که آن آتش تنش را بیخبر کرد

110

دلش عاشق شد و جان متّهم گشت

ز سر تا پا وجود او عدم گشت

111

زدو نرگس چو ابری خون فشان کرد

بیک ساعت بسی طوفان روان کرد

112

چنان برکند عشق او ز بیخش

که کلّی کرد گوئی چار میخش

113

چنان از یک نظر در دام او شد

که شب خواب و بروز آرام او شد

114

چنان بیچاره شد از چاره ساز او

که می‌نشناخت سر از پای باز او

115

همه شب خون فشان و نوحه گر بود

چو شمعش هر نفس سوزی دگر بود

116

ز بس آتش که در جان وی افتاد

چو آتش شد ازان سر از پی افتاد

117

علی الجمله ز دست رنج و تیمار

چنان ماهی بسالی گشت بیمار

118

طبیب آورد حارث، سود کی داشت

که آن بت درد بی درمان ز پی داشت

119

چنان دردی کجا درمان پذیرد

که جان درمان هم از جانان پذیرد

120

درون پرده دختر دایهٔ داشت

که در حیلت گری سرمایهٔ داشت

121

بصد حیلت ازان مهروی درخواست

که ای دختر چه افتادت بگو راست

122

نمی‌آمد مقرّ البتّه آن ماه

بآخر هم زبان بگشاد ناگاه

123

که من بکتاش را دیدم فلان روز

بزلف و چهره جانسوز و دلفروز

124

چو سرمستی ربابی داشت در بر

من از وی چون ربابی دست بر سر

125

بزخم زخمه در راهی که او خواست

مخالف را بقولی کرد رگ راست

126

مُخالف راست گر نبوَد بعالم

در آن پرده بسازد زیر بامم

127

دل من چون مخالف شد چه سازم

نیامد راست این پرده نوازم

128

کنون سرگشتهٔ آفاق گشتم

که ز اهل پردهٔ عشاق گشتم

129

چو بشنودم ازان سرکش سرودی

ز چشمم ساختم بر پرده رودی

130

چنان عشقش مرا بی‌خویش آورد

که صد ساله غمم در پیش آورد

131

چنان زلفش پریشان کرد حالم

که آمد ملک جمعیت زوالم

132

چنانم حلقهٔ زلفش کمر بست

که دل خون گشت تا همچون جگر بست

133

چنین بیمار و سرگردان ازانم

که می‌دانم که قدرش می‌ندانم

134

بخوبی کس چو بکتاش آن ندارد

که کس زو خوبتر امکان ندارد

135

سخن چون می‌توان زان سرو بُن گفت

چرا باید ز دیگر کس سخن گفت

136

چو پیشانی او میدانِ سیمست

گر از زلفش کنم چوگان چه بیمست

137

درآن میدان بدان سرگشته چوگانش

بخواهم برد گوئی از زنخدانش

138

اگر از زلف چوگان می‌کند او

سرم چون گوی گردان می‌کند او

139

اگر رویش بتابد آشکاره

شود هر ذرّهٔ صد ماه پاره

140

هلال عارضش چون هاله انداخت

مه نو از غمش در ناله انداخت

141

چو زلفش دلربائی حلقه‌ور شد

بهر یک حلقه صد جان در کمر شد

142

سوادی یافت مردم نرگس او

ازان شد معتکلف در مجلس او

143

چو تیر غمزهٔ او کارگر شد

ز سهمش رمح و زو پین در کمر شد

144

خطی دارد بدان سی پاره دندان

بخون من لبش ز آنست خندان

145

صدف را دید آن دُرّ یتیمش

بدندان باز ماند از دُرج سیمش

146

دهانش پستهٔ تنگست خندان

که آن را کعبتین افتاد دندان

147

چو صبح ار خنده آرد در تباشیر

مزاج استخوان گیرد طباشیر

148

لبش را صد هزاران بنده بیشست

که او از آبِ حیوان زنده بیشست

149

خط سبزش محقّق اوفتادست

ز خطّ نسخ مطلق اوفتادست

150

جهان زیر نگین دارد لب او

فلک در زیر زین سی کوکب او

151

ز سیبش بر بِهی کردم روانه

ازین شکل صنوبر نار دانه

152

چو آزادیم ازان سرو سهی نیست

بهی شد رویم و روی بهی نیست

153

کنون ای دایه برخیز و روان شو

میان این دو دلبر در میان شو

154

برو این قصّه با او در میان نه

اساس عشق این دو مهربان نه

155

بگوی این رازش و گر خشم گیرد

بصد جانش دلم بر چشم گیرد

156

کنون بنشان بهم ما هر دو تن را

کزان نبوَد خبر یک مرد و زن را

157

بگفت این و یکی نامه اداکرد

بخون دل نکونامی رها کرد:

158

الا ای غائب حاضر کجائی

به پیش من نهٔ آخر کجائی

159

دو چشمم روشنائی از تو دارد

دلم نیز آشنائی از تو دارد

160

بیا و چشم و دل را میهمان کن

وگرنه تیغ گیر وقصد جان کن

161

بنقد از نعمت ملک جهانی

نمی‌بینم کنون جز نیم جانی

162

چرا این نیم جان در تو نبازم

که بی تو من ز صد جان بی نیازم

163

دلم بُردی وگر بودی هزارم

نبودی جز فشاندن بر تو کارم

164

ز تو یک لحظه دل زان برنگیرم

که من هرگز دل ازجان برنگیرم

165

غم عشق تو درجان می‌نهم من

سر از تو در بیابان می‌نهم من

166

چو بی رویت نه دل ماند و نه دینم

چرا سرگشته میداری چنینم

167

منم بی روی تو روئی چو دینار

ز عشق روی توروئی بدیوار

168

ترا دیدم که همتائی ندیدم

نظیرت سرو بالائی ندیدم

169

اگر آئی بدستم باز رستم

وگرنه می‌روم هر جا که هستم

170

بهر انگشت درگیرم چراغی

ترا می‌جویم از هر دشت و باغی

171

اگر پیشم چو شمع آئی پدیدار

وگرنه چون چراغم مرده انگار

172

نوشت این نامه و بنگاشت آنگاه

یکی صورت ز نقش خویش آن ماه

173

بدایه داد تا دایه روان شد

بر آن ماه روی مهربان شد

174

چو نقش او بدید و شعر بر خواند

ز لطف طبع و نقش او عجب ماند

175

بیک ساعت دل از دستش برون شد

چو عشق آمد دل او بحر خون شد

176

نهنگ عشق درحالش ز بون کرد

برای خود دلش دریای خون کرد

177

چنان بی روی او روی جهان دید

که گفتی نه زمین نه آسمان دید

178

چو گوئی بی سر و بی پای مضطر

کُله در پای کرد و کفش بر سر

179

بدایه گفت برخیز ای نکوگوی

بر آن بت رَو و از من بدو گوی:

180

ندارم دیدهٔ روی تودیدن

ندارم صبر بی تو آرمیدن

181

مرا اکنون چه باید کرد بی تو

که نتوان برد چندین درد بی تو

182

چو زلف تو دریده پرده‌ام من

که بر روی تو عشق آورده‌ام من

183

ازان زلف توام زیر و زبر کرد

که با زلف تو عمرم سر به سر کرد

184

ترا نادیده درجان چون نشستی

دلم برخاست تادر خون نشستی

185

چو تو درجان من پنهانی آخر

چرا تشنه بخون جانی آخر

186

چو صبحم دم مده ای ماه در میغ

مکش چون آفتاب از سرکشی تیغ

187

اگر روشن کنی چشمم بدیدار

بصد جانت توانم شد خریدار

188

نمیرم در غمت ای زندگانی

اگر دریابیم، باقی تو دانی

189

روان شد دایه تا نزدیک آن ماه

ز عشق آن غلامش کرد آگاه

190

که او از تو بسی عاشق تر افتاد

که ازگرمی او آتش در افتاد

191

اگر گردد دلت از عشقش آگاه

دلت زو درد عشق آموزد آنگاه

192

دل دختر بغایت شادمان شد

ز شادی اشک بر رویش روان شد

193

نمی‌دانست کاری آن دلفروز

بجز بیت وغزل گفتن شب و روز

194

روان می‌گفت شعر و می‌فرستاد

بخوانده بود آن گفتی بر استاد

195

غلام آنگه بهر شعری که خواندی

شدی عاشق تر و حیران بماندی

196

برین چون مدّتی بگذشت یک روز

بدهلیزی برون شد آن دلفروز

197

بدیدش ناگهی بکتاش و بشناخت

که عمری عشق با نقش رخش باخت

198

گرفتش دامن ودختر برآشفت

برافشاند آستین آنگه بدو گفت

199

که هان ای بی ادب این چه دلیریست

تو روباهی ترا چه جای شیریست

200

که باشی تو که گیری دامن من

که ترسد سایه از پیرامن من

201

غلامش گفت ای من خاک کویت

چو می‌داری ز من پوشیده رویت

202

چرا شعرم فرستادی شب و روز

دلم بردی بدان نقش دلفروز

203

چو در اول مرا دیوانه کردی

چرا درآخرم بیگانه کردی

204

جوابش داد آن سیمین بر آنگاه

که یک ذرّه نهٔ زین راز آگاه

205

مرا در سینه کاری اوفتادست

ولیکن بر تو آن کارم گشادست

206

چنین کاری چه جای صد غلامست

بتو دادم برون، اینت تمامست

207

ترا آن بس نباشد در زمانه

که تو این کار را باشی بهانه؟

208

اساسی کوژ بنهادی درین راز

بشهوة بازی افتادی ازین باز

209

بگفت این وز پیش او بدر شد

بصد دل آن غلامش فتنه تر شد

210

ز لفظ بوسعید مهنه دیدم

که او گفته‌ست: من آنجا رسیدم

211

بپرسیدم ز حال دختر کعب

که عارف گشته بود او عارفی صعب

212

چنین گفت او که معلومم چنان شد

که آن شعری که بر لفظش روان شد

213

زسوز عشق معشوق مجازی

بنگشاید چنان شعری ببازی

214

نداشت آن شعر با مخلوق کاری

که او را بود با حق روزگاری

215

کمالی بود در معنی تمامش

بهانه بود در راه آن غلامش

216

بآخر دختر عاشق در آن سوز

بزاری شعر می‌گفتی شب و روز

217

مگر میگشت روزی در چمنها

خوشی می‌خواند این اشعار تنها:

218

الا ای باد شبگیری گذر کن

ز من آن ترک یغما را خبر کن

219

بگو کز تشنگی خوابم ببردی

ببردی آبم و آبم ببردی

220

یکی سقّاش بودی سرخ روئی

که هر وقت آبش آوردی سبوئی

221

بجای ترک یغما خاصه چون ماه

نهاد آن سرخ سقّا را هم آنگاه

222

برادر را چنان در تهمت افکند

که بر خواهر نظر بی حرمت افکند

223

چو القصّه ازین بگذشت ماهی

درآمد حرب حارث را سپاهی

224

سپاهی و شمارش از عدد بیش

چو دَوران فلک از حصر و حد بیش

225

سپاهی موج زن از تیغ و جوشن

جهان از تیغ و جوشن گشته روشن

226

درآمد لشکری از کوه و شخ در

کهشد گاو زمین چون خر به یخ در

227

ز دیگر سوی حارث با سپاهی

ز دروازه برون آمد پگاهی

228

چو بخت او جوان یکسر سپاهش

چو رایش مرتفع چتر و کلاهش

229

ظفر می‌شد ز یک سو حلقه در گوش

ز یک سو فتح و نصرة دوش بر دوش

230

سپه القصّه افتادند در هم

بکُشتن دست بگشادند برهم

231

غباری از همه صحرا برآمد

فغان تا گنبد خضرا برآمد

232

خروش کوس گوش چرخ کر کرد

زمین چون آسمان زیر و زبر کرد

233

زمین از خون خصمان لاله زاری

هوا از تیرباران ژاله باری

234

جهان را پردهٔ برغاب جَسته

ز کُشته پیش برغی باز بسته

235

اجل چنگال بر جان تیز کرده

قضا پُر کینه دندان تیز کرده

236

هویدا از قیامت صد علامت

گرفته دیو قامت زان قیامت

237

درآمد پیش آن صف حارث آنگاه

جهانی پُر سپاه آورد در راه

238

سپه را چون بیکره جمله کرد او

درآمد همچو شیر و حمله کرد او

239

سپهر تند با چندین ستاره

شده از شاخ رمحش پاره پاره

240

چو تیغی بر سر آمد از کرامت

فرو شد فتنه را سر تا قیامت

241

چو تیغش خصم را چون گُل بخون شُست

گل نصرت ز تیغ او برون رُست

242

چو تیرش سوی چرخ نیلگون شد

ز چشم سوزن عیسی برون شد

243

وزان سوی دگر بکتاش مهروی

دودستی تیغ می‌زد از همه سوی

244

بآخر چشم زخمی کارگر گشت

سرش از زخم تیغی سخت درگشت

245

همی نزدیک شد کان خوب رفتار

بدست دشمنان گردد گرفتار

246

درآن صف بود دختر روی بسته

سلاحی داشت بر اسپی نشسته

247

به پیش صف درآمد همچو کوهی

وزو افتاد در هر دل شکوهی

248

نمی‌دانست کس کان سیمبر کیست

زبان بگشاد و گفت این کاهلی چیست

249

من آن شاهم که فرزینم سپهرست

پیاده در رکابم ماه و مهرست

250

اگر اسپ افکنم بر نطعِ گردان

دو رخ طرحش نهم چون شیر مردان

251

سری کو سرکشد از حکم این ذات

بپای پیلش اندازم بشهمات

252

اگر شمشیر بُرّان برکشم من

جگر از شیر غُرّان بر کشم من

253

چو تیغ آتش افشانم دهد تاب

ز بیمش زهرهٔ آتش شود آب

254

چومار رمح را در کف به پیچیم

نیاید هیچکس در صف بهیچم

255

اگر سندانم آید پیش نیزه

شود از زخمِ زخمم ریزه ریزه

256

ز زخم ار زور سندانی نماند

ز سندانی سپندانی نماند

257

چو مرغ تیر من از زه درآید

ز حلق مرغ گردون زه برآید

258

چو بگشایم کمند از روی فتراک

چو بادآرم عدو را روی ب رخاک

259

بتازم رخش و بگشایم در فصل

که من در رزم رُستَم، رستمم ز اصل

260

بگفت این و چو مردان بر نشست او

ازان مردان تنی را ده بخست او

261

بر بکتاش آمد تیغ در کف

وز آنجا برگرفتش برد با صف

262

نهادش پس نهان شد در میانه

کسش نشناخت از اهل زمانه

263

چو آن بت روی در کُنجی نهان شد

سپاه خصم چون دریا روان شد

264

همی نزدیک آمد تا بیکبار

نماند شهره اندر شهر دیّار

265

چو حارث را مدد گشت آشکارا

بسی خلق از بر شاه بخارا

266

هزیمت شد سپاه دشمن شاه

دگر کشته فتاده خوار در راه

267

چو شه با شهر آمد شاد و پیروز

طلب کرد آن سوار چست آن روز

268

نداد از وی نشانی هیچ مردم

همه گفتند شد همچون پری گُم

269

علی الجمله چو آمد زنگی شب

نهاده نصفئی از ماه بر لب

270

همه شب قرص مه چون قرص صابون

همی انداخت کفک از نور بیرون

271

بدان صابون بخون دیده تا روز

ز جان می‌شست دست آن عالم افروز

272

چو زاغ شب درآمد، زان دلارام

دل دختر چو مرغی بود در دام

273

دل از زخم غلامش آنچنان سوخت

که در یک چشم زخمش نیز جان سوخت

274

نبودش چشم زخمی خواب و آرام

که بر سر داشت زخمی آن دلارام

275

کجا می‌شد دل او آرمیده

یکی نامه نوشت از خون دیده

276

چنین آورد در نظم آن سمن بوی

که بشنو قصهٔ گنگی سخن گوی

277

سری کز سروری تاج کبارست

سر پیکان در آن سر در چه کارست

278

سر خصمت که بادا بی سر و کار

مباد از سر کشد جز بر سر دار

279

سری را کز وجودت سروری نیست

نگونساری آن سر سرسری نیست

280

سری کان سر نه خاک این دَرآید

بجان و سر که آن سر در سر آید

281

حَسود سرکشت گر سرنشین است

چو مارش سر بکَف کان سرچنین است

282

وگر سر درکشد خصم سبک سر

سرش بُر نه سرش درکش سبک تر

283

سری کان سر ندارد با تو سر راست

مبادش سر که رنج او ز سر خاست

284

چو سر بنهد عدو کز سردرآید

سر آن دارد او کز سر بر آید

285

اگر سر نفکند از سرسرت پیش

سر موئی ندارد سر سر خویش

286

سر سبزت که تاج از وی سری یافت

ز سر سبزیش هر سر سروری یافت

287

سپهر سرنگون زان شد سرافراز

که هر دم سر نهد پیشت ز سر باز

288

اگر درد سرم درد سرت داد

سر خصمان بریده بر درت باد

289

نهادم پیش آن سر بر زمین سر

فدای آن چنان سر صد چنین سر

290

کسی کز زخم خذلان کینه‌ور گشت

اگر برگشت از قهر تو درگشت

291

کسی کز شاخسار عیش برخورد

اگر می خورد بی یادت، جگر خورد

292

کسی کز جهل خود لاف خرد زد

اگر زر زد نه بر نام تو، بد زد

293

کسی کو سوی حج کردن هوا کرد

اگر حج کرد بی امرت خطا کرد

294

چه افتادت که افتادی بخون در

چو من زین غم نه بینی سرنگون تر

295

همه شب همچو شمعم سوز در بر

چو شب بگذشت مرگ روز بر سر

296

چو شمع از عشق هر دم باز خندم

به پیش چشم برقع باز بندم

297

چو شمع از عشق جانی زنده دارد

میان اشک و آتش خنده دارد

298

شبم را گر امید روز بودی

مرا بودی که کمتر سوز بودی

299

ازان آتش که بر جانم رسیدست

بسی پایان مجو کآنم رسیدست

300

ازان آتش که چندین تاب خیزد

عجب نبوَد که چندین آب خیزد

301

چه می‌خواهی ز من با این همه سوز

که نه شب بوده‌ام بی سوز نه روز

302

میان خاک در خونم مگردان

سراسیمه چو گردونم مگردان

303

چو سرگردانیم میدانی آخر

بخونم در چه می‌گردانی آخر

304

چو میدانی که سرمست توام من

ز پای افتاده از دست توام من

305

من خون خواره خونی چون نگردم

چرا جز در میان خون نگردم

306

چنان گشتم ز سودای تو بی‌خویش

که از پس می‌ندانم راه و از پیش

307

دلی دارم ز درد خویش خسته

به بیت الحزن در بر خویش بسته

308

بزای بند بندم چند سوزی

بر آتش چون سپندم چند سوزی

309

اگر اُمّید وصل تو نبودی

نه گَردی ماندی از من نه دودی

310

مرا تر دامنی آمد بجان زیست

که بر بوی وصال تو توان زیست

311

دل من داغ هجران بر نتابد

که دل خود وصل جانان برنتابد

312

ز درد خویشتن چون بیقراران

یکی با تو بگفتم از هزاران

313

دگر گویم اگر یابم رهی باز

وگرنه می‌کشم در جان من این راز

314

روان شد دایه و این نامه هم برد

بسر شد، راه بر سر چون قلم برد

315

سر بکتاش با چندان جراحت

ز سرّ نامه مرهم یافت و راحت

316

ز چشمش گشت سیل خون روانه

بسی پیغام دادش عاشقانه

317

که جانا تا کَیم تنها گذاری

سر بیمار پرسیدن نداری

318

چو داری خوی مردم چون لبیبان

دمی بنشین به بالین غریبان

319

اگر یک زخم دارم بر سر امروز

هزارم هست برجان ای دلفروز

320

ز شوقت پیرهن بر من کفن شد

بگفت این وز خود بی‌خویشتن شد

321

چو روزی چند را بکتاش دمساز

ز مجروحی بجای خویش شد باز

322

نشسته بود آن دختر دلفروز

براه و رودکی می‌رفت یک روز

323

اگر بیتی چو آب زر بگفتی

بسی دختر ازان بهتر بگفتی

324

بسی اشعار گفت آن روز اُستاد

که آن دختر مجاباتش فرستاد

325

ز لطف طبع آن دلداده دمساز

تعجب ماند آنجا رودکی باز

326

ز عشق آن سمنبر گشت آگاه

نهاد آنگاه از آنجا پای در راه

327

چو شد بر رودکی راز آشکارا

از آنجا رفت تا شهر بخارا

328

بخدمت شد روان تا پیش آن شاه

که حارث را مدد او کرد آنگاه

329

رسیده بود پیش شاه عالی

برای عذر حارث نیز حالی

330

مگر شاهانه جشنی بود آن روز

چه می‌گویم بهشتی بد دلفروز

331

مگر از رودکی شه شعر درخواست

زبان بگشاد آن اُستاد و برخاست

332

چو بودش یاد شعر دختر کعب

همه بر خواند و مجلس گرم شد صعب

333

شهش گفتا بگو تا این که گفته‌ست

که مروارید را ماند که سُفته‌ست

334

ز حارث رودکی آگاه کی بود

که او خود گرم شعر و مست می بود

335

ز سرمستی زبان بگشاد آنگاه

که شعر دختر کعبست ای شاه

336

بصد دل عاشقست او بر غلامی

در افتادست چون مرغی بدامی

337

زمانی خوردن و خفتن ندارد

بجز بیت و غزل گفتن ندارد

338

اگر صد شعر گوید پر معانی

بر او می‌فرستد در نهانی

339

اگر آن عشق چون آتش نبودی

ازو این شعر گفتن خوش نبودی

340

چو حارث این سخن بشنود بشکست

ولیکن ساخت خود را آن زمان مست

341

چو القصّه بشهر خویش شد باز

ز خواهر در نهان می‌داشت این راز

342

ولی پیوسته می‌جوشید جانش

نگه می‌داشت پنهان هر زمانش

343

که تا بر وَی فرو گیرد گناهی

بریزد خون او برجایگاهی

344

هر آن شعری که گفته بود آن ماه

فرستاده بر بکتاش آنگاه

345

نهاده بود در دُرجی باعزاز

سرش بسته که نتوان کرد سرباز

346

رفیقی داشت بکتاش سمن بر

چنان پنداشت کان دُرجیست گوهر

347

سرش بگشاد وآن خطها فرو خواند

به پیش حارث آورد و برو خواند

348

دل حارث پر آتش گشت ازان راز

هلاک خواهر خود کرد آغاز

349

در اوّل آن غلام خاص را شاه

به بند اندر فکند و کرد در چاه

350

در آخر گفت تا یک خانه حمّام

بتابند از پی آن سیم اندام

351

شه آنگه گفت تا از هر دو دستش

بزد فصّاد رگ اما نه بستش

352

در آن گرمابه کرد آنگاه شاهش

فرو بست از کچ و از سنگ راهش

353

بسی فریاد کرد آن سروِ آزاد

نبودش هیچ مقصودی ز فریاد

354

که داند تا که دل چون می‌شد ازوی

جهانی را جگر خون می‌شد از وی

355

چنین قصّه که دارد یاد هرگز

چنین کاری کرا افتاد هرگز

356

بدین زاری بدین درد و بدین سوز

که هرگز در جهان بودست یک روز!

357

بیا گر عاشقی تا درد بینی

طریق عاشقان مرد بینی

358

درآمد چند آتش گرد آن ماه

فرو شد زان همه آتش بیک راه

359

یکی آتش ازان حمّام ناخوش

دگر آتش ازان شعر چو آتش

360

یکی آتش ز آثار جوانی

دگر آتش ز چندین خون فشانی

361

یکی آتش ز سوز عشق و غیرت

دگر آتش ز رُسوائی و حسرت

362

یکی آتش ز بیماری و سستی

دگر آتش ز دل گرمی و مستی

363

که بنشاند چنین آتش بصد آب

کرا با این همه آتش بوَد تاب

364

سر انگشت در خون می‌زد آن ماه

بسی اشعار خود بنوشت آنگاه

365

ز خون خود همه دیوار بنوشت

بدرد دل بسی اشعار بنوشت

366

چو در گرمابه دیواری نماندش

ز خون هم نیز بسیاری نماندش

367

همه دیوار چون پر کرد ز اشعار

فرو افتاد چون یک پاره دیوار

368

میان خون وعشق و آتش و اشک

بر آمد جان شیرینش بصد رشک

369

چو بگشادند گرمابه دگر روز

چه گویم من که چون بود آن دلفروز

370

چو شاخی زعفران از پای تا فرق

ولی از پای تا فرقش بخون غرق

371

ببردند و بآبش پاک کردند

دلی پر خونش زیر خاک کردند

372

نگه کردند بر دیوار آن روز

نوشته بود این شعر جگر سوز:

373

نگارا بی تو چشمم چشمه سارست

همه رویم بخون دل نگارست

374

ز مژگانم به سیلابی سپردی

غلط کردم همه آبم ببُردی

375

ربودی جان و در وی خوش نشستی

غلط کردم که بر آتش نشستی

376

چو در دل آمدی بیرون نیائی

غلط کردم که تو در خون نیائی

377

چو از دو چشم من دو جوی دادی

بگرمابه مرا سرشوی دادی

378

منم چون ماهئی بر تابه آخر

نمی‌آئی بدین گرمابه آخر؟

379

نصیب عشق این آمد ز درگاه

که در دوزخ کنندش زنده آنگاه

380

که تا در دوزخ اسراری که دارد

میان سوز و آتش چون نگارد

381

تو کَی دانی که چون باید نوشتن

چنین قصّه بخون باید نوشتن

382

چو در دوزخ بعشقت روی دارم

بهشتی نقد از هر سوی دارم

383

چو دوزخ آمد از حق حصّهٔ من

بهشت عاشقان شد قصّهٔ من

384

سه ره دارد جهان عشق اکنون

یکی آتش یکی اشک و یکی خون

385

کنون من بر سر آتش ازانم

که گه خون ریزم و گه اشک رانم

386

بآتش خواستم جانم که سوزد

چو جای تست نتوانم که سوزد

387

باشکم پای جانان می‌بشویم

بخونم دست از جان می بشویم

388

بدین آتش که ازجان می‌فروزم

همه خامان عالم را بسوزم

389

ازین غم آنچه می‌آید برویم

همه ناشسته رویان را بشویم

390

ازین خون گر شود این راه بازم

همه عشاق را گلگونه سازم

391

ازین آتش که من دارم درین سوز

نمایم هفت دوزخ را که بین سوز

392

ازین اشکم که طوفانیست خونبار

دهم تعلیم باران را که چون بار

393

ازین خونم که دریائیست گوئی

درآموزم شفق را سرخ روئی

394

ازین آتش چنان کردم زمانه

که دوزخ خواست از من صد زبانه

395

ازین اشکم دو گیتی را تمامت

گِلی در آب کردم تا قیامت

396

ازین خون باز بستم راه گردون

که تا گشت آسیای چرخ بر خون

397

ازین گردی که بود آن نازنین را

ز اشکی آب بر بندم زمین را

398

بجز نقش خیال دلفروزم

بدین آتش همه نقشی بسوزم

399

بخوردی خون جان من تمامی

که نوشت باد ای یار گرامی

400

کنون در آتش و در اشک و در خون

برفتم زین جهان جیفه بیرون

401

مرا بی تو سرآمد زندگانی

منت رفتم تو جاویدان بمانی

402

چو بنوشت این بخون فرمان درآمد

که تا زان بی سر و بن جان برآمد

403

دریغا نه دریغی صد هزاران

ز مرگ زار آن تاج سواران

404

بآخر فرصتی می‌جست بکتاش

که بخت از زیر چاه آورد بالاش

405

نهان رفت و سر حارث شبانگاه

ببرید و روانه شد هم آنگاه

406

بخاک دختر آمد جامه بر زد

یکی دشنه گرفت و بر جگر زد

407

ازین دنیای فانی رخت برداشت

دل از زندان و بند سخت برداشت

408

نبودش صبر بی یار یگانه

بدو پیوست و کوته شد فسانه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پدر گفتش دماغت پُر غرورست

که این اندیشه از تحقیق دورست

عطار»الهی نامه»بخش بیست و یکم»جواب پدر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور