صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش چهارم
  4. »(1) حکایت سرپاتک هندی

(1) حکایت سرپاتک هندی

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

به هندستان یکی را کودکی بود

که عقلش بیش و عمرش اندکی بود

22

ز هر علمی بسی تحصیل بودش

ازان بر هر کسی تفضیل بودش

33

اگرچه بود در هر علم سرکش

ز جمله علم تنجیم آمدش خوش

44

در آنجا وصف شاه چینیان بود

ز حسن دخترش آنجا نشان بود

55

به یک ره فتنهٔ آن دلستان شد

که آسان بر پری عاشق توان شد

66

حکیمی بود در شهری دگر دور

که در تنجیم و در طب بود مشهور

77

ندادی در سرا کس را رهی باز

نبودی هرگزش در خانه دمساز

88

ازان تنها نشستی تا دگر کس

نداند علم او‌، او داند و بس

99

پدر را گفت آن کودک که یک روز

مرا بر پیش آن پیر دلفروز

1010

که می‌گویند می‌آید بر او

شه پریان و آنگه دختر او

1111

دلم را آرزوی دیدن اوست

بود کانجا به بینم چهرهٔ دوست

1212

که تا گردم ز هر علمی خبردار

نمیرم همچو دنیادار مردار

1313

پدر گفت او نه زن دارد نه فرزند

بدو هستند خلق آرزومند

1414

که او ره باز می‌ندهد کسی را

چو تو بود آرزوی وی بسی را

1515

که می‌ترسد که گر یابد کسی راه

ز علم و حکمت وی گردد آگاه

1616

پسر گفتا که آنجا بر‌نهانم

که من خود حیلت این کار دانم

1717

پسر شد با پدر القصّه در راه

پسر کردش ز مکر خویش آگاه

1818

که پیش آن حکیم هندوان شَو

ز دل کینه برون کن مهربان شو

1919

بدو گو کودکی دارم کر و لال

ندارم نعمتی هستم مقل حال

2020

برای آخرت بپذیرش از من

چنین بار گران بر گیر از من

2121

که تا در خدمت تو روزگاری

کند چونانکه فرماییش کاری

2222

گهت آتش کند گه آورد آب

بیندازد به حرمت جامهٔ خواب

2323

اگر بیرون روی در بسته دارد

سر صد خدمتت پیوسته دارد

2424

به غایت زیرک‌ست اما کر و لال

مگردان ناامیدم از همه حال

2525

چنین کس گر کسی بُرهان نماید

وجودش با عدم یکسان نماید

2626

پدر پیش حکیم آمد بسی گفت

که تا آخر حکیمش در پذیرفت

2727

حکیمش امتحانی کرد در حال

که بشناسد که تا هست او کر و لال

2828

مگر داروی بیهوشی بدو داد

چو کودک خورد حالی تن فرو داد

2929

طبیبی را ز در بیرون شد اُستاد

بجست از جای آن کودک بایستاد

3030

بدانست او که هست آن امتحانش

که مست خواب خواهد کرد جانش

3131

به گرد خانه همچون باد می‌گشت

به کار خویشتن استاد می‌گشت

3232

ازان می‌گشت وزان بود آن شتابش

کزان دارو نگیرد بو که خوابش

3333

چو آمد اوستاد و کرد در باز

هم آنجا خواب کرد آن کودک آغاز

3434

میان خواب بانگ خفته می‌کرد

نه خود را مست و نه آشفته می‌کرد

3535

چو اُستاد آمد و بنشست بر جای

فرو بردش درفشی سخت در پای

3636

بجست از جای کودک پس بیفتاد

به زاری همچو گنگان کرد فریاد

3737

چو بیرون آمدی بانگ از دهانش

نشان دادی ز گنگی زبانش

3838

میان بانگ ازو پرسید اُستاد

که ای کودک نگویی تا چه افتاد

3939

نداد البتّه آن کودک جوابش

برفت از زیرکی کاری صوابش

4040

چو کرد آن امتحان اُستاد محتال

یقینش شد که هم کرّست و هم لال

4141

چه گویم روز و شب ده سال پیوست

دران خانه بدین تدبیر بنشست

4242

اگر بیرون شدی از خانه استاد

کتابش می‌گرفتی سر به‌سر یاد

4343

وگر استاد اندر خانه بودی

بسی گفتی ز هر علم او شنیدی

4444

گرفتی یاد کودک آن سخن‌ها

نوشتی چون شدی در خانه تنها

4545

به هر علمی چنان استاد شد او

که از استاد خود آزاد شد او

4646

یکی صندوق بودی قفل کرده

که استادش نهفتی زیر پرده

4747

نه مُهرش برگرفتی نه گشادی

نه چشم کس بر آنجا اوفتادی

4848

به دل می‌گفت آن کودک که پیداست

که آن چیزی که می‌جویم من آنجاست

4949

ولی زهره نبود آن در گشادن

که داد صبر می‌بایست دادن

5050

مگر شد شاهزاد شهر رنجور

کسی آمد بر استاد مشهور

5151

که چیزی در سر این شاهزاده‌ست

کزان شه‌زاده از پای اوفتاده‌ست

5252

چو حیوانی بجنبد گاه گاهی

به علم آن کسی را نیست راهی

5353

اگر دریابدش استاد پیروز

وگرنه زار خواهد مرد امروز

5454

ازان علت نبود آن کودک آگاه

چو استادش روانه گشت در راه

5555

روان شد کودک و چادر برافکند

که تا خود را بدان منظر درافکند

5656

چو رفت القصه پیش شاه استاد

به بالایی بلند آن کودک استاد

5757

دران پرده که شه بیرون سر داشت

ورم بود و درو یک جانور داشت

5858

همه مویش بچید و پرده بشکافت

چو خرچنگی درو جنبنده‌ای یافت

5959

فرو برده به‌دیگر پرده چنگال

یکی آلت حکیم آورد در حال

6060

که تا او را براندازد ز پرده

مگر گردد به آهن دور کرده

6161

چو آهن بیشتر بردی فرا پیش

فرو می‌برد او چنگل بسر بیش

6262

ز زخم چنگل او شاه زاده

فغان می‌کرد از درد چکاده

6363

ز بالا آن همه شاگرد می‌دید

به‌آخر صبر او زان کار برسید

6464

زبان بگشاد کای استاد عالم

به آهن می‌کنی این بند محکم

6565

ولیکن گر رسد بر پشت داغش

همه چنگل برآرد از دماغش

6666

چو آگه شد ز سرّ کار استاد

ز غصّه جان بدان عالم فرستاد

6767

چو مرد آن مرد کودک را بخواندند

به اعزازش بجای او نشاندند

6868

به داغ آن جانور را دور انداخت

ز اخلاطی که باید مرهمی ساخت

6969

چو بهتر گشت شاه از دردمندی

نهادش نام سر پاتک به‌هندی

7070

بسی زر دادش و خلعت فرستاد

بدو بخشید جای و رخت استاد

7171

بیامد کودک و بگشاد صندوق

در آنجا دید وصف روی معشوق

7272

کتابی کان بود در علم تنجیم

همه برخواند و شد استاد اقلیم

7373

به‌آخر ز آرزوی آن دل‌افروز

نبودش صبر یک ساعت شب و روز

7474

کشید آخر خطی و در میانش

نشست و شد ز هر سو خط روانش

7575

عزیمت خواند تا بعد از چهل روز

پدید آمد پری‌زاد دل‌افروز

7676

بتی کز وصف او گوینده لال‌ست

چه گویم زانکه وصف او محال‌ست

7777

چو سر پاتک ز سر تا پای او دید

درون سینهٔ خود جای او دید

7878

تعجب کرد ازان و گفت آنگاه

چگونه جا گرفتی جانم ای ماه

7979

جوابش داد آن ماه دل افروز

که با تو بوده‌ام من ز اولین روز

8080

منم نفس تو تو جوینده خود را

چرا بینا نگردانی خرد را

8181

اگر بینی همه عالم تو باشی

ز بیرون و درون همدم تو باشی

8282

حکیمش گفت هست از نفس معلوم

که مار‌ست و سگ‌ست و خوک آن شوم

8383

تو زیبای زمین و آسمانی

بدین خوبی به نفس کس نمانی

8484

پری گفتش اگر اماره باشم

بتر از خوک و سگ صد باره باشم

8585

ولی وقتی که گردم مطمئنه

مبادا هیچکس را این مظنّه

8686

ولی چون مطمئنه گشتم آنگاه

خطاب اِرجعِیم آید ز درگاه

8787

کنون نفس توام من ای یگانه

اگر گردم پی شیطان روانه

8888

مرا اماره خوانند اهل ایمان

مگر شیطان من گردد مسلمان

8989

اگر شیطان مسلمان گردد اینجا

همه کاری به سامان گردد اینجا

9090

چو چندان رنج برد آن مرد طالب

که تا شد جان او بر نفس غالب

9191

کسی کاو سرّ جان خواهد ز دلخواه

بسا رنجا که او بیند درین راه

9292

کنون تو ای پسر چیزی که جستی

همه در تست و تو در کار سستی

9393

اگر در کار حق مردانه باشی

تو باشی جمله و هم خانه باشی

9494

تویی بی‌خویشتن گم گشته ناگاه

که تو جویندهٔ خویشی درین راه

9595

تویی معشوق خود با خویشتن آی

مشو بیرون ز صحرا با وطن آی

9696

ازان حب الوطن ایمان پاک‌ست

که معشوق اندرون جان پاک‌ست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پسر گفتش دلم حیران بماندست

که بی شه زادهٔ پریان بماندست

عطار»الهی نامه»بخش چهارم»المقالة الرابعة

اگلی نظم

وزیری را یکی زیبا پسر بود

که ماه از مهر او زیر و زبر بود

عطار»الهی نامه»بخش چهارم»(2) حکایت وزیر که پسر صاحب جمال داشت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور