صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش هشتم
  4. »(3) حکایت یوسف علیه السلام با ابن یامین

(3) حکایت یوسف علیه السلام با ابن یامین

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بزرگی گفت چون یوسف چنان خواست

که خود با ابن یامین دل کند راست

2

بدل با او یکی گردد باخلاص

بتنهائی کند هم خلوتش خاص

3

نهادش از پی آن صاع در بار

بدزدی کرد منسوبش زهی کار

4

چنین گفت آن بزرگ دین که مطلق

همین رفتست با ابلیس الحق

5

براندش از در واز بهر این راز

بلعنت کردش از آفاق ممتاز

6

ازان از قهر خویشش جامه پوشید

که در قهرش ز چشم عامه پوشید

7

بدین درگاه اِستادست پیوست

گرفته حربهٔ از قهر در دست

8

نخستین تا اعوذی زو نخواهی

قدم نتوان نهادن در الهی

9

بدین در روز و شب زانست پیوست

که تا تر دامنان را می‌زند دست

10

مِحّک نقد مردان در کف اوست

ز مشرق تا به مغرب در صف اوست

11

کسی کانجا برد نقدی نبهره

خورد در حال از ابلیس دهره

12

چنین گوید بصاحب نقد ابلیس

که ای از من ربوده گوی تلبیس

13

خداوندم هزاران ساله طاعت

برویم باز زد در نیم ساعت

14

تو زین یک ذره طاعت گشتهٔ گرم

بر حق می‌بری و نیستت شرم

15

اگر لعنت کنندم خلق عالم

نگردد عشق جانم ذرهٔکم

16

اگر خواند ترا یک تن بلعنت

بیک ساعت فرو ریزی ز محنت

17

از اوّل همچو مردان مرد ره شو

پس آنگه جان فشان در پیش شه شو

18

چرا در چشم تو خردست ابلیس

که ره زن شد بزرگان را بتلبیس

19

یقین میدان که میرانی که هستند

که صد تن را چو تو گردن شکستند

20

اگرچه بر سر تو پادشا اند

ولی در خیل سلطان یک گدا اند

21

گدای دیو چون شاه تو باشد

مسلمانی کجا راه تو باشد

22

دمی ابلیس خالی نیست زین سوز

ز ابلیس لعین مردی درآموز

23

چو در میدان مردی مرد آمد

همه چیزش ز حق در خورد آمد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

براه بادیه گفت آن یگانه

دو جوی آب سیه دیدم روانه

عطار»الهی نامه»بخش هشتم»(2) حکایت ابلیس و زاری کردن او

اگلی نظم

نشسته بود ایاز و شاه پیروز

ایازش پای می‌مالید تا روز

عطار»الهی نامه»بخش هشتم»(4) حکایت سلطان محمود با ایاز

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور