صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش هفدهم
  4. »(11) حکایت مسلمان شدن یهودی وحال او

(11) حکایت مسلمان شدن یهودی وحال او

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

یکی پیر معمّر بود در شام

که چون تورات می‌خواندی بهنگام

22

چو پیش نام پیغامبر رسیدی

از آنجا محو کردی یا بُریدی

33

چو مصحف باز کردی روز دیگر

نوشته یافتی نام پیمبر

44

دگر ره محو نامش کردی آغاز

دگر روز آن نوشته یافتی باز

55

دلش بگرفت یک روز و بدل گفت

که نتوانم بگل خورشید بنهفت

66

مگر حقّست این رهبر که برخاست

بیامد تا مدینه یک ره راست

77

رسید آنجا بوقت گرمگاهی

نمی‌دانست خود را روی و راهی

88

چو پیش مسجد پیغمبر آمد

دلی بریان اَنَس را همبر آمد

99

اَنَس را گفت ای پاکیزه گوهر

دلالت کن مرا پیش پیمبر

1010

انس او را به مسجد برد گریان

بدید آن قوم را بنشسته حیران

1111

ردا افکنده در محراب صدّیق

نشسته گردِ او اصحاب تحقیق

1212

چنان پنداشت آن مرد معمّر

که صدّیقست در پیشان پیمبر

1313

بدو گفت ای رسول خاص درگاه

سلامت می‌کند این پیر گمراه

1414

همه چون نام پیغمبر شنیدند

چو مرغ نیم بسمل می‌طپیدند

1515

ز دیده اشک خون باران فشاندند

زهی طوفان که آن یاران فشاندند

1616

خروشی از میان جمع برخاست

زهر دل گفتئی صد شمع برخاست

1717

همی شد آن غریب پای بسته

ازان زاری ایشان دل شکسته

1818

بایشان گفت من مردی غریبم

جهودم وز شریعت بی‌نصیبم

1919

مگر ناگفتنی چیزی بگفتم

که می‌بایست آن اندر نهفتم

2020

وگرنه از چه می‌گرئید چندین

که من آگه نیم زین شیوهٔ دین

2121

عمر گفتش که این گریه نه زانست

که از تو هیچ خُرده درمیانست

2222

ولیکن هفته‌ایست ای مردِ مضطر

که تا رفتست از دنیا پیمبر

2323

چو بشنیدیم نامش از زبانت

همه جانها بخست از غم چو جانت

2424

گهی در آتشیم از اشتیاقش

گهی در زمهریریم از فراقش

2525

دریغا نور چشم عالم افروز

که بی اوذرّهٔ گشتیم امروز

2626

دریغا آنچنان دریای اعظم

که بی او مانده‌ایم از قطرهٔ کم

2727

چو گشت آن پیر را راز آشکاره

بیک ره کرد جامه پاره پاره

2828

نه چندان ریخت او از چشم باران

که ابر از چشم ریزد در بهاران

2929

ز واشوقاه و واویلاه در سوز

ز سر در ماتمی نو گشت آن روز

3030

علی الجمله چو آخر شور کم شد

درآمد عقل، و دلرا زور کم شد

3131

یهودی گفت یک کارم برآرید

مرا یک جامهٔ پیغامبر آرید

3232

که گر دستم نداد آن روی دیدن

توانم بوی او باری شنیدن

3333

عمر گفتش که این جامه توان خواست

ولیکن باید از زهرا نشان خواست

3434

علی گفتا که یارد شد بر او

که شد یکبارگی بسته در او

3535

درین یک هفته سردر پیش دارد

که او از جمله حسرت بیش دارد

3636

نمی‌گوید سخن از سوگواری

زمانی می‌نیاساید ز زاری

3737

همه یاران در آن اندوه و محنت

شدند آخر بر خاتون جنّت

3838

کسی آن در بزد بانگی برآمد

که ما را روز رفت و شب درآمد

3939

که می‌کوبد در چون من یتیمی

بمانده در پس ژنده گلیمی

4040

که می‌کوبد در چون من اسیری

نشسته بر سر کهنه حصیری

4141

که می‌کوبد در چون من حزینی

گشاده مرگ بر جانم کمینی

4242

بگفتند آنچه بود القصّه یکسر

چنین گفت او که حق گوید پیمبر

4343

که آن ساعت که جان با دادگر داد

بزیر لب ازین حالم خبر داد

4444

که ما را عاشقی می‌آید از راه

ولی رویم نه بیند آن نکوخواه

4545

بدو ده این مرقّع، کین تمامش،

به نیکوئی ز ما برسان سلامش

4646

مرقّع چون بدو دادند پوشید

چو بوی او بدو زد خوش بجوشید

4747

چو بوی آن بصدقش آشنا خواست

مسلمان گشت وخاکِ مصطفی خواست

4848

ببردندش از آنجا تا بدان خاک

دلی برخاسته بنشست آن پاک

4949

چو بشنود آن مسلمان بوی خاکش

فرو رفت و بر آمد جانِ پاکش

5050

بزاری جان بداد آن پیر غم خور

نهاده روی برخاک پیمبر

5151

اگر تو عاشقی مذهب چنین گیر

چو شمع از شوقِ معشوق این چنین میر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مگر سُفیان ثوری چون جوان بود

ز کوژی قامت‌ِ او چون کمان بود

عطار»الهی نامه»بخش هفدهم»(10) حکایت سفیان ثوری رحمه الله

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور