صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »الهی نامه
  3. »بخش بیست و دوم
  4. »(9) حکایت بایزید با مرد مسافر

(9) حکایت بایزید با مرد مسافر

شاعر: عطار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

برای بایزید آمد ز جائی

غریبی، در بزد چون آشنائی

2

میان خانه در شیخ نکورای

بفکرت ایستاده بوده بر پای

3

بدو گفتا نگوئی کز کجا ام؟

غریبش گفت مردی آشناام

4

غریبم آمده بهر لقائی

ببوی بایزید از دور جائی

5

جوابش داد شیخ عالم افروز

که ای درویش سی سالست امروز

6

که من در آرزوی بایزیدم

بسی جستم ولی گردش ندیدم

7

ندانم تا چه افتاد و کجا شد

نمی‌بینم مگر از چشم ما شد

8

چنان در زر وجودش گشت خاموش

که می‌شد قرب سی سالش فراموش

9

کسی کو جاودانه محوِ زر شد

ز خود هرگز نداند با خبر شد

10

ولیکن کیمیا آنست مادام

که نور الله نهندش سالکان نام

11

اگر بر کافری تابد زمانی

فرو گیرد ز نور او جهانی

12

چو زد بر سحرهٔ فرعون آن نور

چنان نزدیک گشتند آن چنان دور

13

اگر بر پیرزن تابد زمانی

کند چون رابعه‌ش مرد جهانی

14

وگر بر بیل زن تابد باعزاز

چو خرقانیش گرداند سرافراز

15

وگر یک ذرّه با معروف گردد

ز ترسائی بدین موصوف گردد

16

وگر پیش فُضَیل آید پدیدار

شود از ره زنی ره دانِ اسرار

17

وگر درجان ابن ادهم آید

دلش سلطانِ هر دو عالم آید

18

وگر بر تن زند دل گردد آن خاک

وگر بر دل زند جانی شود پاک

19

چو جان در خویشتن آن نور یابد

دو گیتی را ز هستی دور یابد

20

چو جان زان نور گردد محو مطلق

به سبحانی برون آید و اناالحق

21

چو در صحن بهشت آید باخلاص

خطابش این بوَد از حضرت خاص

22

که هست این نامه از شاه یگانه

به سوی پادشاه جاودانه

23

چو از خاصّ خودش پوشند جامه

ز قُدّوسی بقّدوسیست نامه

24

چو قدّوسی توانی جاودان گشت

همه تن دل همه دل نیز جان گشت

25

چو دادت صورة خوب و صفت هم

بیا تا بدهدت این معرفت هم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بمجنون گفت آن یاری ز یاری

که لیلی را تو چندین دوست داری

عطار»الهی نامه»بخش بیست و دوم»(8) سؤال کردن سائل از مجنون

اگلی نظم

مگر محمود می‌آمد ز راهی

درآمد پیش خرقانی پگاهی

عطار»الهی نامه»بخش بیست و دوم»(10) حکایت محمود با شیخ خرقانی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور